شهر داستان | رمان
الذهاب إلى القناة على Telegram
إظهار المزيد
📈 نظرة تحليلية على قناة تيليجرام شهر داستان | رمان
تُعد قناة شهر داستان | رمان (@dastanromancity) في القطاع اللغوي Farsi لاعباً نشطاً. يضم المجتمع حالياً 24 985 مشتركاً، محتلاً المرتبة 1 291 في فئة الكتب والمرتبة 13 502 في منطقة إيران.
📊 مؤشرات الجمهور والحراك
منذ تأسيسه في невідомо، حقق المشروع نمواً سريعاً وجمع 24 985 مشتركاً.
بحسب آخر البيانات بتاريخ 09 يوليو, 2026، تحافظ القناة على نشاط مستقر. خلال آخر 30 يوماً تغيّر عدد الأعضاء بمقدار -549، وفي آخر 24 ساعة بمقدار -27، مع بقاء الوصول العام مرتفعاً.
- حالة التحقق: غير موثّقة
- معدل التفاعل (ER): يبلغ متوسط تفاعل الجمهور 12.71%. وخلال أول 24 ساعة من النشر يحصد المحتوى عادةً 4.28% من ردود الفعل نسبةً إلى إجمالي المشتركين.
- وصول المنشورات: يحصل كل منشور على متوسط 3 176 مشاهدة. وخلال اليوم الأول يجمع عادةً 1 070 مشاهدة.
- التفاعلات والاستجابة: يتفاعل الجمهور بانتظام؛ متوسط التفاعلات لكل منشور يبلغ 0.
- الاهتمامات الموضوعية: يركز المحتوى على مواضيع رئيسية مثل کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا.
📝 الوصف وسياسة المحتوى
وصف القناة غير متوفر.
بفضل وتيرة التحديث المرتفعة (أحدث البيانات بتاريخ 10 يوليو, 2026) تحافظ القناة على حداثتها ومستوى وصول مرتفع. وتُظهر التحليلات تفاعلاً نشطاً من الجمهور، ما يجعلها نقطة تأثير مهمة ضمن فئة الكتب.
24 985
المشتركون
-2724 ساعات
-1337 أيام
-54930 أيام
أرشيف المشاركات
24 985
ت تا اینجاش که خوب بودی بقیشم بلدی ؟؟؟ دیگهدیدم خودش دوست داره زود شلوارمو در اوردم کیرم داشت میترکید گذاشتم روی کسش شروع کردم به مالیدن که با دست هولش داد تو سوراخش وای داشتم خول میشدم جلو خودمو گرفتم که ابم نیاد شروع کردم به تلمبه زدن یزره که زدم رفتم طرف صورتش و لبامو گذاشتم رو لباش حس خیلی خوبی بود دلم نمیخواست تموم بشه یزره که تلمبه زدم در اوردمو روغنو برداشتم زدم به کیرم و رفتم سراغ کونش که خیلی وقت بود دنبالش بودم خیلی تنگ بود کیرمو اروم کردم توش چنتا که زدم ابم اومد و خالی شد تو کونش اونم بیحال افتاد تو بقلم که بعد از یه ساعت پاشدیمو لباس پوشیدیم و بهم گفت اخر کار خودتو کردی …و …
نوشته: Arman
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
24 985
پروین مادرزنم
#مادرزن #تابو #ماساژ
سلام دوستان
اول از معرفی خودم شروع میکنم من ارمان ۲۶ سالمه و ساکن تهرانم و ۴ سال هست که ازدواج کردم
من از اول تو نخ مادر زنم بودم که اسمش پروین بود اون یه زن ۵۴ ساله بود موهای قهوه ای فر با یه کون گنده و سینه های افتاده و دائم پا درد داشت و من برای بهتر شدنش هر روز براش پاهاشو ماساژ میدادم و این داستان برمیگرده به یک سال پیش که یه شب به اتفاق دوتایی تو خونه بودیم و ازم خواست ماساژش بدم و نشست روی صندلی منم طبق معمول شروع کردم به مالیدن پاهای قشنگش و همینجور خیال پردازی میکردم که برگشت گفت خیلی خستس و ازم خواست یه ماساژ کامل بدمش منم گفتم چشم پروین جون شما بخواب من یکم روغن بیارم که اذیت نشی ، اینم بگم ما خیلی تاروف داشتیم با هم ، خلاصه رفتمو روغن و اوردم پروین جون خوابیده بود زمین و لباساش تنش بود که گفتم پروین جون لباست روغنی میشه یزره بزن بالا اونم گفت خودت درستش کن و من پیرهنشو زدم بالا وااااای برای بار اول بود نیمه لخت میدیمش کیرم سیخ شده بود و میترسیدم برگرده ببینه و داستان شه که دیگه شروع کردم به ماساژ دادنش همین جوری مالیدمو رسیدم به گردنش که دیدم بعد یزره مالیدن نفساش تغییر کرد سریع اومدم پایین ترو داشتم کمرشو میمالیدم که گفت پاهامو بمال این روغنه خیلی خوبه و این حرفا ، منم سریع از فرصت استفاده کردمو گفتم خوب شلوارتون کثیف میشه میخواین در بیارین ؟؟؟ اونم گفت اره درش بیار من اروم شلوارشو کشیدم پایین یه شرت سفید پاش بود که رفته بود لای کون گندش سریع شرتشو با دست اورد بیرون و منم چیزی نگفتم شروع کردم پاهاشو مالیدن ولی چشم همش به کونش بود داشتم میمردم از شق درد رسیدم به کف پاهاش اروم اروم میمالیدم که گفت کمرمو ماساژ بده زود رفتم سراغ کمرش دیگه داشتم دیوونه میشدم از طرفی خیلی ازش میترسیدم ، دیگه دل زدم به دریا و همین جوری که میمالیدم هی پایین تر میمدمو هی شرتشو اروم میکشیدم پایین تر دیگه چاک کونش معلوم بود که گفت برو پایین ترو بمال منم شرایطو مناسب دیدمو یزره شرتشوکشیدم پایین تر که دیگه کامل کونش معلوم بود دیدم برگشت و با یه خنده ی خاصی گفت ارمان میخوای شرتمو در بیار کثیف نشه بعد پاهاشو سفت چسبوند به هم منم شرتو در اوردم ، وااااای که دیوونه داشتم میشدم یزره ماساژ دادم گفتم موقع خوبیه باز گردنشو بمالم حس کرده بودم حشریش میکنه یزره که براش مالیدم دیدم شل شد اومدم سمت کمرش دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و یه بووووس سفت از کونش گرفتم یهو جمع کرد خودشو گفت چی کار میکنی ؟؟؟ گفتم ببخشین دست خودم نبود اونم با خنده گفت راست میگی میفهمم خیلی سخته ولی خودتو کنترل کن ، اونجا فهمیدم شل شده که با خنده گفتم یزره دیگه مونده و اونم گفت باشه فقط حواست باشه من مادر زنتم زنت نیستم که باهام هر کاری بکنی دیگه دیدم بهتر ازین موقعیت پیش نمیاد دوباره رفتم بوسش کنم که ایندفه با دستام کونشو باز کردم سوراخش موهاش در اومده بودو منم حشری حشری بودم و قشنگ سوراخشو بوس کردم که دیدم هیچی نگفت و فقط خودشو ول کرد دوباره شروع کردم زبونمو کردم تو سوراخش واااااای خیلی خوشمزه بود بهترین طعم زندگیم بود پروینم که هیچی نمیگفت و فقط نفس نفس میزد همینجوری رفتم پایین تر و به کسش رسیدم که دیدم کونشو اورد بالا که راحت براش بخورم منم شروع کردم هر چی تونستم براش لیس زدم کسش مو داشت و فک کنم خیلی وقت بود نزده بود اونارو که یهو دیدم یرگشت خیلی ترسیدم داشتم میگفتم ببخشین که با دست اشاره به کسش کرد که براش بخورم شروع کردم به لیس زدنش اونم با دست سرمو فشار میداد به کسش دیکه خیلی حشری شده بود که گف
24 985
ا صبح توی بغل هم فقط خواب رو تجربه کردیم و صبح از هم جدا شدیم …
اون شب یکی از بدترین شب هایی بود که تجربه کردم، واسه من که سکس هام همه از روی عشق و علاقه بود و طرف مقابلم هم لذت میرد داستن این جور سکسی که من لذت ببرم و طرف مقابلم یا لذتی نبره یا حتی اذیت بشه واقعا دردناک بود .
ببخشید که طولانی و ممکنه پر اشتباه شد اما خواستم بگم سکس وقتی لذت بخشه که دو طرف ازش لذت ببرن و به نظر من و با تجربه ای که داشتم سکسی که یک نفر لذت ببره و اون یکی هیچ حسی نداشته باشه آدم رو از درون خراب میکنه .
پایان
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
24 985
د شد لباس گرمش رو درآورد یه چایی خوردیم و یه گپ کوتا زدیم و اون پولش رو آماده کرده بودم بهش دادم . بهم گفت بیا کمک کن زیپ پشت لباسم رو باز کن من پشتش رفتم زیپش رو که یکمی هم سفت بود باز کردم و لباسش رو درآورد و تازه اون اندام زیباش رو داشتم بدون هیچ پرده و مانعی میدیدم اما هنوز من لباس هام رو در نیاورده بودم اون رفت توی تخت خواب من هم شلوار و تیشرت و پیراهن روش رو در آوردم روی جالباسی داخل کمد گذاشتم و رفتم تو بغل کسی که شاید نباید میرفتم .
آغوشش به روم باز بود با چشم های مست و خمار و لب هایی با خنده های شهوت ناک من رو بغل کرد سینه های درشت و سفتن حس خیلی خوبی بهم میداد و شوع کردیم از هم لب گرفتن و این کار رو ادامه دادیم و اون دستش یواش یواش رفت توی شورتم و بعد این که من گردن و سینه هاش رو واسش خوردم سرش رو برد پایین شروع کرد به ساک زدن ، واقعا عالی بود و حس همیشگی رو داشتم خیلی دوست داشتم من هم میتونستم واسه اون رو بخورم همون کاری که با همسرم انجام میدیم و خیلی واسمون لذت بخشه اما هم من یک جورایی نخواستم هم اون نمیخواست . اما اتفاق اصلی که شاید ذهن من رو راجع به این موضوع درگیر خودش کرد و باعث شد این شب رویایی واسم تبدیل به شب تلخ بشه همینجا رقم خورد …
قبلا من توضیح دادم که من و همسرم رابطه جنسیمون خیلی لذت بخشه و وقتی تحریک میشیم و حس لذت بخش سکس رو پیدا میکنیم این حس تا لحظه ارضا شدن و حتی بعدش باهامونه . وقتی اون تحریک میشه اندام جنسیش خود به خود ماده ای رو ترشح میکنند که مثل روان کننده هست و این البته برای همه خانم ها وجود داره و هرکسی تحریک بشه متابولیسم بدنش این ماده رو ترشح میکنه …
حالا برگردیم دنباله داستان که بعد این که واسم ساک زد یه کاندم آورد و واسم گذاشت و یکم ژل روان کننده زد و منم به پشت خوابوندمش کردم اون تو و حین این که بغلش کرده بودم داشته تلمبه میزدم اون هم آه و ناله میکرد بعدش پوزیشن رو عوض کردیم و اون روی من نشست یکمی هم اینجوری ادامه دادیم که حس کردم اون خیسی و حس نرمی که داشتم از بین رفته ظاهرا دختر خودش هم این حس رو داشت و داشت اذیت میشد و بلند شد دوباره ژل روان کننده زد … اینجا بود که انگار ورق داستان برگشت توی ذهنم این فکر افتاد که دختر از من هیچ لذتی نمیبره و واسه یک مشت پول کثیف داره تن به این کار میده و اذیت میشه اما باز پیش خودم گفتم نه بذار یک پوزیشن دیگه رو امتحان کنم و به صورت داگی ادامه دادیم اون خیلی سعی میکرد با حرف هاس سکسی من رو آماده ارگاسم کنه اما دوباره اون حس روان نبودن و خشکی رو احسای کردم ، وقتی واسه بار دوم این اتفاق افتاد دیگه مطمئن شدم فکر من درسته دیگه اندامم اون سفتی اول رو نداشت و یه جورایی بیحال شده بود از طرفت تو اون حالت دختر ازم پرسید کی ارضا میشی و این حرف میخی بر تابوت سکسمون بود …
آره من برای اولین بار سکسی رو تجربه کردم که فقط من ازش داشتم لذت میبردم اون طرفم هیچ حسی نداشت بلکه اذیت هم میشد . عذاب وجدان خیانت به همسر و اذیت اون دختر این بار با هم به سراغم اومده بود و دیگه نمیتونستم ادامه بدم … همونجوری که به پشت خوابیده بود محکم بغلش کردم و ازش تشکر کردم گفتم واسه من کافیه و ممکنه ارضا نشم و ادامه این کار تورو اذیت کنه اونم ازم خواست ادامه بدم اما من دیگه تموم بودم و دیگه نمیخواستم .
دختر رو برگردوندم به بغل و فیس تو فیس هم رو تو آغوش گرفته بودیم ازش چنتا لب گرفتم و واسه همه چیز ازش عذرخواهی کردم و گفتم اگه میخوای بری میتونی بری من دیگه نمیخوام تا صبح اینجا باشی. البته اونم گفت میمونه و ت
24 985
رو باز کن ! قفل صفحه رو باز کردم و اون اسم و شمارش رو روی گوشیم سیو کرد و رفت و منم بعد از چند ثانیه زدم بیرون .
حالا من اومدم از کلاب بیرون و داره همه اون تصویرها و وسوسه ها از جلوی ذهنم میگذره … تا یه جایی پیاده اومدم و بعدش سوار تاکسی شدم و توی تاکسی بلاخره کاری که نباید میکردم رو کردم و توی واتس آپ پیام دادم خودم رو معرفی کردم و خواستم فردا ببینمش اونم بعد از این که من تقریبا رسیده بودم به هتل جواب داد و گفت بیزینس میکه و من هم گفتم میدونم و مشکلی ندارم . اون درجواب من بهایی رو که برای این کار میخواست گفت و من هم گفتم مشکلی ندارم و خواستم یک شب پیش من باشه و اون هم واسه فردا شبش گفت میتونه .
حالا که این حرف ها رد و بدل شده بود دیگه نمیتونستم جلو خودم رو بگیرم تمام اون لحظه های رابطه های شیرین با همسرم میومد جلو چشمام و اون لذتی که میبردم و واقعا هوس کرده بودم اون کاررو انجام بدم . این رو توضیح بدم من و همسرم زندگیمون از نظر رابطه جنسی خیلی خوبه و هروقت رابطه داریم هردومون کاملا به ارگاسم ذهنی و جسمی میرسیم لذت بخش ترین لحظات زندگیمون اون وقتیه که بعد یک سکس طولانی و ارضا کامل هم رو بقل میکنیم و با بوسه های عاشقانه خوابمون میبره … حالا همه اون ها جلوی چشمم بود و دائم خودم رو قانع میکردم باید این کار رو انجام بدم و با همین فکر به خواب رفتم .
صبح که از خواب بلند شدم دیگه اون حس شهوت تا حدود زیادی از بین رفته بود و دیگه ذهنم همون شرایط همیشگی رو داشت ، ساعت ۱۰ صبحونه رو خوردم از هتل زدم بیرون و رفتم برای انجام کارهام و ناهار رو بیرون خوردم واسه همسرم و دخترم سوغاتی خریدم و ساعت ۹ شب رسیدم هتل .
وقتی رسیدم هتل واسم پیام اومد ، باز کردم و دیدم اون دختر بود و پرسید امشب میای یا نه … با این سوال انگار دوباره برگشتم به نقطه اوج شهوت دیشب و بدون درنگ گفتم من ساعت ۱۱ میام همون کلاب دیشب و بعدش با هم میریم هتل . انگار دیگه کسی و خودم نمیتونستم جلو خودم رو بگیرم انگار همه چیز واسم دیکته میشد که انجام بدم .
سریع دوش گرفتم لباس عوض کردم و اومدم پایین و پاسپورتم رو از هتل گرفتم و با تاکسی رفتم به سمت اون کلاب . چون من زیاد اون هتلی که بودم می رم و گاهی وقت ها با خونواده میریم اونجا نمیخواستم ببینن من با یک دختر دیگه میرم توی اتاق و این که مطمئن بودم توی اون هتل نمیشه مهمان ببری توی اتاق . توی مسیر که به سمت کلاب میرفتم و تو نزدیکی کلاب یک هتل معمولی دیدم دفتم داخل و اتاق خواستم و گفتم ممکنه مهمان داشته باشم اونم قبول کرد پول رو دادم و کلید رو گرفتم و همونجا به اون دختر پیام دا م من هتل رو تو نزدیکی کلاب رزرو کروم .
با این کار دیگه کار از کار گذشته بود خیانتی که نباید میشد تو ذهنم شده بود و دیگه نمیشد جلوش رو گرفت . وارد کلاب شدم دوباره همون میز دیشب و اینبار فقط آبجو سفارش دادم . حدود ساعت ۱۲ اون دختر وارد کلاب شد و یک لباس سفید بسیار زیبا پوشیده بود و تازه میشد فهمید چقدر اندام زیبا و سکسی داره منم از دیدنش و فکر کردن به این که امشب با این میخوام توی رخت خواب بخوابم لذت میبردم و آبجو میخوردم .
حدود ساعت ۱:۳۰ دیگه طاقت نیاوردم و پیام دادم من آبجو هام رو خوردم و هروقت رقصت تموم شد بریم هتل و اون هم جواب داد تو برو لوکشین و اسم و شماره اتاق هتل رو واسم بفرست . من رفتم توی هتل و واسش فرستادم . ازینجا به بعد استرس جای شهوت رو گرفت دیگه واقعا داشت اتفاق میوفتاد و نمیشد جلوش رو بگیرم و فکرهای داشتن توی ذهنم مرور میشدن که صدای در اتاق اومد …
در رو باز کردم دختر وار
24 985
اولین خیانت من به همسرم
#خیانت
اول از همه میخواستم از همه عزیزانی که این متن رو میخونن به خاطر انشا و قلمم عذرخواهی کنم که ممکنه زیاد حرفه ای نباشه ، اما میخواستم این خاطره و اتفاق رو واستون شرح بدم شاید یکم خودم سبک بشم و ساید تجربه ای واسه بقیه باسه.
من ۳۵ سالمه و ۱۰ ساله ازدواج کردم و حاصل این ازدواج یک فرزند بسیار خواستنی هست البته که هر فرزندی واسه پدر و مادرش خواستنیه . من و همسرم ازدواجمون سنتی بود اما خوب با دید باز وارد زندگی شدیم و از همون ابتدا زندگیمون رو بر پایه راستگویی بنا کردیم و رفته رفته عاشق هم شدیم ولی خوب خیلی وقت ها اتفاق هایی میوفته که آدم رو میتونه دچار لغزش کنه و من ازین موضوع خیلی سرخورده شدم واسه همین خواستم این رو با بقیه در میون بذارم که شاید خودم سبک بشم یا درسی باشه برای بقیه .
داستان از این قراره من به واسطه شغلم سفر های زیادی رو تجربه میکنم هم داخل ایران و هم خارج از کشور و خوب این سفرها جوریه که ممکنه من حتی یک ماه خونه نباشم شاید هم چند رو این دوری طول بکشه . خوب طبیعتا دوری از همسر و نداشتن رابطه احساسی و جنسی ذهن آدم رو تحت فشار میذاره ولی خوب من راجع به این موضوع خیلی جانب داری و مقاومت میکردم و حتی میشد که گاهی اوقات برای برداشتن این فشار خود ارضایی کنم .
چند وقت پیش من توی یک کشور خارجی یک شب وقت آزاد پیدا کردم و تاکسی گرفتم به سمت خیابانی رفتم تا اونجا قدم بزنم و گروه های موسیقی خیابونی رو ببینم اما توی مسیرم به یک کلاب برخوردم ، اول ازش رد شدم اما بعدش دلم خواست برگردم برم داخل هم لبی تر و هم با آهنگ های شاد کلاب انرژی خودم رو تخلیه کنم .
دل رو به دریا زدم و رفتم داخل کلاب ، موسیقی عالی و فضای خیلی شاد . همه در حال رقص و من هم ب ای خودم ویسکی سفارش دادم و تنها داشتم مشروب میخوردم و گاهی وقت ها هم میرقصیدم . کلاب رفته رفته شلوغ شد و دختر ها و پسرها دسته دسته وارد میشدند تا این که یک دسته حدود ۵ نفر دختر یا شاید ۴ نفر وارد کلاب شدند که مشخص بود این دخترها بیزینس میکنند یا در اصطلاح کارگر جنسی هستند و اون ها هم شروع به رقصیدن و سیگار کشیدن کردند .
نمیدونم چه اتفاقی افتاد که بین اون همه من چشمم روی یکی ازون دخترها زوم شده بود و نمیتونستم حواسم رو ازش بردارم با این که شاید ازون خوشگلتر و اندام زیباتر هم توی اون کلاب بود اما ذهن من میگفت این رو میخوام و دائم حواسم به اون دختر بود که چند متری با من فاصله داشت اما باز هم خودم رو بهش نزدیک نکردم . تو همین فکر بودم که یکی از اون پیش خدمت های کلاب که موقع ورودم با هم گپ کوتاهی زدیم و به زبان انگلیسی صحبت کردیم و گفتم من از کجا میام اومد پیشم و گفت این دخترها ایرانی هستند و با گفتن این حرف حس من بیشتر تشدید شد و توی همون حالت که البته زیاد هم مست نبودم گفتم اون دختر رو از طرف من یک آبجو مهمون کن .
بعد چند ثانیه دیدم سریع رفت یک بطری آبجو واسه دختر برد و از پیش اون به من اشاره کرد به این منظور که از طرف منه و اون دختر هم با یک لبخند از راه دور ازم تشکرد کرد و بعد اون دیگه به سمت من نگاه نکرد و من هم زیاد پیگیرش نشدم و هرزچندگاهی بهش یه نگاه مینداختم و رقصیدنش رو تماشا میکردم . این تا ساعت ۴ صبح ادامه داشت و کلاب دیگه رفته رفته داشت خلوت میشد تا این که دیدم اون دختر هم داره لباس گرمش رو میپوشه که بره .
نا خود آگاه وقتی میخواست از کنار من رد بشه چشم تو چشم شدیم و من مثل کسی که توی عمل انجام شده قرار گرفته باشه ازش پرسیدم میتونم شمارت رو داشته باشم ؟ اونم بدون این که چیزی بگه گوشیم رو گرفت و گفت صفحش
24 985
🔞همسر کانیه وست (رپر و از فنای منچستریونایتد👑) تو مراسم گرمی 2025 کشید پایین و کامل لخت شد😐
بدون سانسور:
https://telegram.me/tiktokmediaxbot?start=RxlxrquScLmTmYj
24 985
وری که دوتایی دوس داشتیم حال کردیم و مهناز را حالت داگی ارضا کردم و بعد همون حالت آبم را آوردم و ریختم روی کمر مهناز و پاک کردیم… ولی وحید جوری زنم را کرد که مزه ش تا ابد زیر دندون سهیلا بمونه و بعد ۲ بار که ارضا شد آبش را دم سوراخ کون سهیلا ریخت و بعد هم قرار شد ۲ تا ۲تا با زن همدیگه بریم حمام و باز هم یه بار دیگه ۴ تایی ضربدری حال کردیم … خیلی چیزا را نتونستم بیان کنم و اگر فرصتی بشه بازم از ادامه دوستی مون با وحید و مهناز مینویسم…
نوشته: امید
📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity
24 985
اینجا بود که وحید علنی بهم گفت امید اگه دوس داری حال کنیم۴ تایی فقط یه اوکی بده و من گفتم منم بخوام سهیلا زنم راه نمیاد که و همه مثل مهناز فکر نمیکنن و…بعد گفت تو بخوای من به مهناز میسپارم زنت را نرم کنه … گفتم نمیدونم و گفت فقط یه اره یا نه بگو بهم و دوسم نداری تجربه کنی؟ گفتم شاید و گفت به مهناز میسپارم که زنتو راضی کنه و زنها بهتر زبون همدیگه را میفهمن و بلد هستن و تو فقط واکنش نشون نده و چراغ سبز بده بقیش با من و مهناز و قرار شد از اولین دیدار بعدی مهناز روی سهیلا زنم کار کنه و ماجرا شروع شد… اولش با جوک سکسی و بعد با شوخی و دست زدن مهناز توی مغازه به سهیلا شروع شد و چند بار هم مهناز سهیلا را از لب بوسید و سهیلا بهم میگفت این مهناز هم یه چیزیش میشه و انگار خیلی هات هست و دست کرد از پشت بهم و فلان حرف را زد و ازم شوخی شوخی لب گرفت و منم گفتم حالا چیزی هم نشده شوخی کرده شاید و کار تا جایی رسید که مهناز علنی به سهیلا گفته بود که یه شب بیاین خونه ما تا ۴ تایی پیش هم حال کنیم و…سهیلا گفت بهم که پیشنهاد داده مهناز و تو چی میگی ؟ من گفتم تو دوست داری؟ گفت نمیدونم هر چی تو بگی و بعد کلی تعارف خلاصه یه جورایی قضیه افتاد گردن من که اگه من خودم دوست دارم بریم و من اوکی را دادم و با وحید هماهنگ کردم. قرار شد من حرفی نزنم و کاری نکنم تا مهناز و وحید سهیلا را نرم کنند بعدش ۴ تایی حال کنیم . شب سه شنبه بود و منو سهیلا رفتیم خونه وحید اینا و اول میوه آوردن و بعد شام و بعدش یه کم شراب و عرق وحید آورد و مهناز با اصرار به سهیلا هم دو سه شات داد… وحید بهم یواش گفت یادت نره تا زنت کامل اوکی نشده تو کاری نکن و منتظر باش تا بهت بگم و مهناز سفت و سخت گیر داد به سهیلا زنم و مجبورش کرد باز کنه لباس مهمانی و رسمی را و خودش هم باز کرد لباس مجلسی که پوشیده بود را و روی مبلی که کنار سهیلا نشسته بود دست کرد به سینه و بدن سهیلا و زبونش را سعی میکرد موقع لب گرفتن بکنه دهن زنم و سهیلا خجالت میکشید و مرتب میگفت زشته و نکن و امشب یهویی بدجور داغ کردی مهناز جون و… حرفای زنم اثری نداشت و دست مهناز با هر زحمتی بود رفت توی شلوار و شورت سهیلا و انگار که دکمه سکوت و آرامش سهیلا را مهناز زد و سهیلا آروم و ساکت دیگه فقط لب میداد به مهناز و سعی میکرد بزاره مهناز هر کار دوس داره باهاش بکنه و بعد وحید بلند شد رفت پیش مهناز و سهیلا و اونم دست انداخت گردن سهیلا و کمک خانمش لب و بوس از گردن و صورت و بالا تنه سهیلا گرفتن و من فقط منتظر بودم وحید اوکی بده تا منم دست بکار بشم و بدن قشنگ مهناز را بخورم …اینو اعتراف کنم که حس بد هم سراغم اومد . مهناز و وحید مشخص بود کار بلد هستن و تجربه دارن توی این کارا و دوتایی مکمل هم هستن … سهیلا فقط میرسید به این زن و شوهر به نوبت لب بده و خودش هم انگار بدنش لمس و بی حس بود و توانایی کاری را نداشت و اون دوتا بودن که تصمیم میگرفتن باهاش چیکار کنن … وحید چندتا دکمه باز شلوار جین سهیلا را تا ته باز کرد و یهو شورت و شلوار سهیلا را از پاش در آورد و مهناز هم فقط لب میگرفت و میگفت زود تموممیشه نترس خیلی حال میده و سهیلا را آماده تر میکرد …همونجوری که روی مبل سهیلا نشسته بود و مهناز کنارش ازش لب میگرفت وحید پاهای زنم را بالا گرفت و نمیتونم دروغ بگم و نگم تا اون روز کوس سهیلا را اینقدر خیس و باد کرده ندیده بودم و وحید فقط چند تا بوس کرد از رون پاهاش و چند ثانیه از کوس سهیلا خورد و سریع پا شد و کیر گنده و کلفتش را در آورد و تا سهیلا خواست بفهمه چه خبره پاهاش را جوری بالاتر برد که دراز کشید روی مبل و کیرش را گذاشت دم سوراخ زنم و تا خایه یواش فرو کرد… سهیلا بجای ناله لب میداد به مهناز و آه میکشید … واقعی کوس سهیلا همچین کیری نخورده بود و سوراخش پر شده بود و چون پاهاش بالا بودن خیلی سوراخ کونش هم یه جورایی بزرگ و باز نشون میداد …من یه لحظه دیدم مهناز پا شد و اومد سمت من و گفت اونکه دوس داشتی بالاخره شد و من هم با مهناز مشغول شدم … اول برای مهناز کوس خیسش را خوردم و بعد روی زمین به حالت 6 و 9 روی دهنم نشست و واسه همدیگه ساک زدیم … سهیلا هم با کیر گنده وحید داشت حال میکرد و وحید حسابی به سهیلا حال میداد… مهناز نشست روی کیر من و شروع کرد کمر زدن و با هم عشقبازی کردیم حین سکس و فقط بهم گفت نگران زنت نباش وحید کارشو بلده و مشروب خورده کمرش حسابی سفت شده و زنتو دو سه بار تا حالش نیاره ولش نمیکنه و واقعی هم وحید و سهیلا حسابی توی حس بودن با هم و وحید هر پوزیشنی بلد بود سهیلا را کرد و دو بار زیر کیر وحید سهیلا حال اومد و ارضا شد و حتی کون سهیلا را هم انگشت کرد و مالید واسش تا عادت کنه به اینکه باید از کون هم به وحید حال بده …منو مهناز هم همه ج
24 985
ضربدری با وحید و مهناز
#ضربدری
سلام من امید هستم و ۳۶ سالم هست . ماجرا را مطابق هر چی پیش اومد دقیق مینویسم . چند تا خاطره سکسی غیر معمولی برام پیش اومده که فرصت بشه یکی یکی عنوان میکنم . اگر هم شخصی نسبت به بازگو کردن این خاطرات دلخور یا ناراحت میشه یا فاز منفی میگیره بهتره عنوان داستان را که خوند دیگه وارد جزئیات نشه و بعد بخواد نظر خودش را به دیگران تحمیل کنه … داستان تلخ یا شیرین یا هر صفتی که داره چیزیه که شده و دوسداشتم بنویسم …
توی یه پاساژ یه مغازه اجاره کرده بودیم و مشغول کار بودیم . صاحب پاساژ اسمش وحید بود و ۲ سال از من بزرگتر بود و خانمش مهناز که همسن من بود و در غیاب وحید بخاطر سفر خارجی و … امورات دستش بود . یه روزی شایعه شد آقا وحید ورشکست شده و پوکیده و کم آورده و فراری شده و… بازار شایعات داغ بود . یادم رفت بگم این پاساژ و املاک و خیلی چیزای دیگه از طریق ارث به وحید رسیده بود و پدر و مادرش را توی یه حادثه رانندگی از دست داده بود. این مواقع که کسی کم میاره از نظر مالی همه تهمت و شایعه و برچسبی بهش میزنن و کسبه پاساژ و دوست و غریبه هر کدوم یه شعری تفت میدادن که قمار کرده و باخته یا قاچاق کرده و گرفتنش و…بعد ۲ ماه وحید اومد و شروع کرد به فروختن پاساژ و چون مایه سنگین بود گفت هر کسی مغازه ش را اگه میتونه بخره و اگه نمیتونه شرمندش میشم و مجبورم بفروشم و پول لازم هستم . من با خانمم سهیلا خب هر چی داشتیم سر مغازه گذاشته بودیم و مجبور بودیم که بعد کلی دوندگی همه را از دست بدیم چون تازه کارمون گرفته بود و جا افتاده بودیم اون محل و تصمیم گرفتیم هر جور هست مغازه را بخریم و ماشین سواری و طلا و پس انداز و پول پیش و وام با سود بالا و همه را روی هم ریختیم و مغازه را خریدیم . بعد چند ماه وحید و مهناز یه دهنه مغازه ها را برای خودشون ورودی پاساژ نگه داشته بودن و اومدن و شغل پدری شون یعنی پارچه فروشی راه انداختن و وحید از عرش به فرش افتاده بود و دیگه حتی مستاجر هاش جواب سلام بهش نمیدادن . منو سهیلا اما احترام وحید و زنش را داشتیم و یادمون بود که چقدر با گذشت بود و هیچ وقت بابت کرایه و تاخیر در پرداخت و… حرفی به ما نزدن و آدمهای چشم و دل سیری بودن و احترام ما را نگه داشتن وقتی خیلی وضعشون عالی بود. تقریبا تنها دوست وحید و مهناز توی پاساژ منو زنم بودیم . همیشه اگر چایی یا غذا نذری یا حتی چیز خوراکی داشتیم که زیاد بود میرفتیم و توی مغازه وحید اینا با هم میخوردیم و حال اونا را درک میکردیم که خیلی سخته همه چیز را یهو از دست بدی. کاری ندارم چی شده بود که همه مال و اموال وحید از دستش رفت ولی وحید داغون بود و رو آورده بود به سیگار و مشروب و…ولی زنش مهناز همش منع میکرد که خودتو عشقه و بی خیال شو و بر میگرده مال دنیا و وحید را دلداری میداد. وحید همش خاطره میگفت و گاهی خاطرات سکسی میگفت که هضمش برای من ممکن نبود. مثلا میگفت رفتیم فلان شهر ترکیه با مهناز و با ۴
تا زن و شوهر دیگه حال کردیم یا رفتم دبی و با ۳ تا خانم حال کردم و مهناز هم بود و… گاهی میگفتم بابت فشار احساسی بهش شاید چیزی میگه تخلیه بشه ولی جلوی زنش مهناز چند بار خاطره سکسی گفت و مهناز هم حرفی نزد که بگه الکی میگه وحید و چرند میگه و حالش خوب نیست و مست هست و این حرفا تا اینکه یه روز حرف مال دنیا شد و پول و این حرفا یهو وحید برگشت گفت من بیشتر شاه هم خوش بودم و حال کردم و پول خوبه ولی خوشی نکنه ارزش نداره و کارایی کردم که غصه ندارم دیگه و آرزو به دل نموندم و همه کاری کردم و حتی زنم هم آرزو به دل نموند و از زن و مرد هر کی را خواستیم باهاش خوابیدیم و حال کردیم … بعدم جلوی مهناز زنش گفت اگه دروغ میگم بگو به امید و سهیلا و دیدم مهناز ریلکس گفت آره منم مثل وحید با هر کی دلم خواست بودم … برای منو سهیلا زنم سخت بود و سنگین این حرف ولی یواش یواش و کم کم فهمیدیم مهناز هم به مرد هم به زن علاقه داره و وحید هم مشکلی با این موضوع نداره . دیگه مخ من هزار جور فکر میکرد راجع به وحید و زنش و هر وقت خاطره ای میگفت من هم سوال میکردم از جزئیات مخصوصا وقتایی که وحید مشروب میخورد از الف تا ی همه را میریخت روی داریه و میگفت مهناز هم چقدر حشری هست و چه کارایی میکردن با همدیگه …من و زنم گاهی تنهایی از حرفای وحید تعریف میکردیم هم میخندیدیم هم تعجب میکردیم هم سر شوخی با هم باز شد که تو بودی چیکار میکردی و مسخره بازی و شوخی و جدی حرفش را میزدیم . یه روز توی مغازه وحید تنهایی رفتم چایی بخوریم و من حرف پیش کشیدم و گفتم آقا وحید خانم غیر ایرانی هم باهاش بودی و… وحید هم برگشت گفت امید یه چیز میگم رو راست خجالت نکش و بگو حرف دلتو . منم گفتم باشه . گفت دوست داشتی تو هم مثل منو مهناز بودین ؟ هم موندم چی بگم هم خندیدم و گفتم نمیدونم و
