ar
Feedback
شهر داستان | رمان

شهر داستان | رمان

الذهاب إلى القناة على Telegram

إظهار المزيد

📈 نظرة تحليلية على قناة تيليجرام شهر داستان | رمان

تُعد قناة شهر داستان | رمان (@dastanromancity) في القطاع اللغوي Farsi لاعباً نشطاً. يضم المجتمع حالياً 24 973 مشتركاً، محتلاً المرتبة 1 293 في فئة الكتب والمرتبة 13 521 في منطقة إيران.

📊 مؤشرات الجمهور والحراك

منذ تأسيسه في невідомо، حقق المشروع نمواً سريعاً وجمع 24 973 مشتركاً.

بحسب آخر البيانات بتاريخ 11 يوليو, 2026، تحافظ القناة على نشاط مستقر. خلال آخر 30 يوماً تغيّر عدد الأعضاء بمقدار -533، وفي آخر 24 ساعة بمقدار -10، مع بقاء الوصول العام مرتفعاً.

  • حالة التحقق: غير موثّقة
  • معدل التفاعل (ER): يبلغ متوسط تفاعل الجمهور 12.94‎%. وخلال أول 24 ساعة من النشر يحصد المحتوى عادةً 4.40‎% من ردود الفعل نسبةً إلى إجمالي المشتركين.
  • وصول المنشورات: يحصل كل منشور على متوسط 3 231 مشاهدة. وخلال اليوم الأول يجمع عادةً 1 098 مشاهدة.
  • التفاعلات والاستجابة: يتفاعل الجمهور بانتظام؛ متوسط التفاعلات لكل منشور يبلغ 0.
  • الاهتمامات الموضوعية: يركز المحتوى على مواضيع رئيسية مثل کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا.

📝 الوصف وسياسة المحتوى

وصف القناة غير متوفر.

بفضل وتيرة التحديث المرتفعة (أحدث البيانات بتاريخ 12 يوليو, 2026) تحافظ القناة على حداثتها ومستوى وصول مرتفع. وتُظهر التحليلات تفاعلاً نشطاً من الجمهور، ما يجعلها نقطة تأثير مهمة ضمن فئة الكتب.

24 973
المشتركون
-1024 ساعات
-1177 أيام
-53330 أيام
أرشيف المشاركات
عزیزانی که تو رابطه ان و درخواست گیف میکنن کانال ( @Gifhot ) گیفاش بشدت پیشنهاد میشه!🙈
عزیزانی که تو رابطه ان و درخواست گیف میکنن کانال ( @Gifhot ) گیفاش بشدت پیشنهاد میشه!🙈

🆘رسمی شد(تایید مجلس) مدارس سراسر کشور ۲۲ دی تعطیل شد

Repost from N/a
😮😧کلیه مدارس تهران و ۱۸ استان دیگر ۲۲ دی به دستور استاندار مرکزی تعطیل شد ◀️ مشاهده لیست شهر های تعطیل 🔍
😮😧کلیه مدارس تهران و ۱۸ استان دیگر ۲۲ دی به دستور استاندار مرکزی تعطیل شد ◀️ مشاهده لیست شهر های تعطیل 🔍

عزیزانی که تو رابطه ان و درخواست گیف میکنن کانال ( @Gifhot ) گیفاش بشدت پیشنهاد میشه!🙈
عزیزانی که تو رابطه ان و درخواست گیف میکنن کانال ( @Gifhot ) گیفاش بشدت پیشنهاد میشه!🙈

Repost from N/a
رابطمون مجازی بود و تو sex چت باهاش کم میاوردم تا با گیف و استیکرای سکسی این چنل آشنا شدم 🫂👇🏻 @Sexy-GIF 😈

sticker.webp0.09 KB

ن باردار میشم نمیخام پس گفتم ابمو باید بخوری گفتش باشه دراز کشیدم اومد روم ۴ دقیقه بالا و پایین گفتم جنده خودم شدی چند روزی که اینجا باید باشی اب پاشی کنم گفت هرچی تو بگی شوهرم تو شوهرمی قربون کیرت بشم که یهو ابم اومد بلند شدم ریختم رو زنونش بقیه شم ریختم رو صورت و سینه اش گفتش بهترین سکس من بود خودشو جمع و جور کرد لباساشو پوشید منم سریع که ظایع نشه رفتم بیرون با برادر زاده ام بازی کنم بهش گفتم بیا بریم برات سر کوچه چیپس و پفک بگیرم که خانواده اومدن شک نکن .رفتم سر کوچه دیدم خانواده اومدن من خودم نه کوچه علی چپ زدم بهشون گفتم خیلی وقته ایستاده بودم منتظرشون گفتن چرا تنها گذاشتی دختر تو خونه الکی گفتم با شوهر داره صحبت میکنه منم اومدم بیرون ۳ روز ویلا بودیم منو دختر خاله ۲ بار دیگه به بهانه بیرون رفتن میرفتم تو جنگل میکردمش تا اینکه داشت میرفت گفتش زود بیا خیلی منتظرتم گاهی اوقات واسم از کس و کونش عکس میفرسته میگه هیچی کیرتو نمیشه منم با خانواده قرار گذاشتم تو خرداد تعطیلی هستش بریم دوباره جر اش بدم مرسی که خوندین کم کاستی بود ببخشید هرچی یادم بود گفتم 😉 قسمت بعدی رفتم مینویسم براتون 😍 نوشته: حسین 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

دختر خاله زن داداشمو جر دادم #اقوام #زن_شوهردار سلام اسمم حسین هستش ۲۴ سال دارم ما شیراز زندگی میکنیم زن داداشم کرمانی هستن دختر خاله زن داداشم واسه تعطیلات عید اومدن شیراز خب چون ما ۲ باز رفته بودیم خونه خاله زن داداشم میشناختیمشون وقتی از مادرم شنیدم دارن میاین خیلی شهواتی شدم چون چند بار رفته بودیم خونشون خیلی با من جیک تو جیک خیلی صمیمی شده بودیم اومدن من و مادرم رفتیم خونه برادرم که عرض سلام احوال پرسی که مادرم گفت ما یک ویلا داریم تعطیلات هم هستش بریم اونجا قبول کردن من نقشه اینو داشتم بهش نزدیک بشم چون خیلی اندام خوبی داشت یک کون خوب و قد و ورزنشم خیلی خوب بود شوهرشم نیومده بود چون تو عسلویه کار میکرد تنها اومدن با مادرش قرار شد صبح حرکت کنیم شبش من رفتم حمام کلی به خودم رسیدم من و مادرم صبح خونه برادرم بودیم که با ۲ تا ماشین بریم برادرم زاده من کوچیک ۵ سالش بامن خیلی خوبه ماشینم پرشیا داشتم خیلیم دوست داشت گفتش من حتما با من میاد بعد چون وسایل غذا اینا نگرفته بودن میخواستم بریم ویلا من گفتم من زودتر میرم بخاری رو روشن کنم خونه یکم گرمتر بشه دختر خاله زن داداشم گفتش منم میام مواظب بچه باشه چون لج کرده بود با ماشین من بیاد بعدشم برادر زاده من دوست داره جلو بشینه و طبق معمول هم جلو نشست دختر خاله پشت من که وقتی شنیدم قرار باهم بریم زود ماشین روشن کردم رفتیم یک مقدار وسایل هم ما بردیم همرامون تو راه از ایینه همش نگاه میکردمش دلمو برده بود بعد دوتا پاهاشو باز کرده بود من فقط خدا خدا میکردم زودتر برسم ترتیبشو بدم رسیدیم ویلا وسایل رو بردم خونه گذاشتم برادر زاده ام گفتش من میخام بازی کنم چون تاپ وسایل بازی داشتم داشت بازی میکرد منو دختر خاله زن داداشم رفتم داخل که بخاری هارو روشن کنیم که بهم گفت هوا خوبه زیاد گرمش نیست میخواست مانتوشو دربیاره با بلوز و شلوار باشه اووف کس قلمبشو زده بود بیرون من که بدتر شدم کیر داشت از شلوارم بیرون میزد رفت اشپزخونه که کتری بزاره من از پنجره دیدم برادرزاده ام داره بازی میکنه در یواش قفل کردم زنگ زدم به مادرم گفتم کجایین گفتش تازه وسایل تو ماشین گذاشتم میخوایم حرکت کنیم قطع کردم گفتم اخ جون الان وقتشه جراش بدم رفتم دیدم رفته تو اتاق خواب داره موهاشو میبنده در اتاق بسته ام گفتش چرا درو میبندی با تعجب !گفتم من طاقت دیگه ندارم میخوام باهات بخوابم و سکس کنم خواست جیغ بزنه دستامو گذاشتم رو دهنش خوابندمش رو تخت بهش گفتم اروم باش میتونم بدتر رفتار کنم ولی خشوند لازم نیست من چند وقته زیر نظرت دارم تو کفتم بزار باهم حال کنیم من که تورو زیاد نمیبینم نگاه کرد با تعجب چون میدونستم میخوادش هات هستش چون شبش گفته بود شوهرم ۴ ماهه ندیدم عسلویه کار میکنه شروع کردم به خوردن لباشو گردنش بلوز در اوردم کرست باز کردم درست بدنش یکم سبزه بود ولی اووف چه گوشتی بود سینه هاشو خوردم زیر لب میگفتش من کسم میخاره حسین زودتر خارشو بگیر من موهاشو گرفتم کشیدمش پایین گفتم جنده کیرمو بلیس تا کس تو بخارونم سری درش اورد کیر گوشتی ۱۷ سانتی کلفت دادم دستش شروع کرد به خوردنش دیدم بعد ۳ دقیقه خوردن بلندش کردم گفتم جنده زودتر شلورتو دربیار الان میان سریع دراورد به صورت داگی خوابندمش رو تخت چه کس ای بود صورتی انگار که کیر توش نرفته بود سر کیرمو با توف خیس کردم با روی کس اش خیس شده بود کس اش وقتی میخواستم بکنم توش هی میگفت بکنش توروخدا شوهرم از کس ام لذت نمیبره تو جر ام بده خودش عقب عقب اومد نشست رو کیرم داد اش بلند شد شروع کردم تلبمه زدن ۱۰ دقیقه گذشت گفتم میخوام بریزم توش گفتش نه شوهرم ۲ ماه دیگه میاد م

پاسخ نامه تستای آزمون قلمچیو یه روز قبل آزمون رایگان ازینجا بگیر ! رایگانِ رایگان @test_azmoon
پاسخ نامه تستای آزمون قلمچیو یه روز قبل آزمون رایگان ازینجا بگیر ! رایگانِ رایگان @test_azmoon

sticker.webp0.09 KB

د توی کصم +اااااااخخخخخ جااااان باسنمو پایین و بالا میکردم روی کیرش و آرش قربون صدقم میرفت کیرشو بیرون کشید و چند قطره از ابش اومد و روی باسنم ریخت منو داگی انداخت و محکم تر نسبت به دفعه های قبل کیرشو کوبید توی کصم +ااااهههههه لعنتیییی پارم کردددییی اااههه _اررره عشق مننننن کصتووو پاره میکنم محکم و سنگین تلمبه میزد و ناله من تو آسمون بود +ااااهههه اااههههه اهههههه ااااااررررششش در همین حین بود که ارضا شدم و آرش توقف کوتاهی کرد و تلمبه زدن رو از سر گرفت هفت هشت دیقه تلمبه زد و کیرشو بیرون کشید گفت برگرد تا خایه تو دهنم کرد و مزه کیرش با مزه کصم ترکیب شده بود و عالی بود تند تند براش ساک میزدم و تخماشو میمالیدم +اااههههه دااااره میااااااد آبش پر دهنم شد و من چند ثانیه مالیدن تخماشو ادامه دادم تا عشقم لذت کامل رو ببره و کیرش که تقریبا شل شد از دهنم بیرون کشید هر چند زیاد دوست نداشتم اما بخاطر آرش همشو قورت دادم و همو بغل کردیم و یکبار دیگه لب هامون بهم گره خورد… در آینده ادامه ماجرای زندگیم رو برای شما بازگو میکنم ممنون که خوندین نوشته: مروارید 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

دای آیفون اومد: +بله بفرمایید _باز کن منم آرش باورم نمیشد و چنان هول شده بودم که خود اسماعیل تعجب کرده بود آرش برگشته بود و مثل همیشه خوشتیپ دلم میخواست میتونستم بغلش کنم اما نمیشد… چند روزی گذشت و اسماعیل برای کارهای انحصار وراثت خونه پدریش به گیلان رفته بود صبح بیدار شدم و ناهار آماده کردم و آرش‌رو برای ناهار دعوت کردم پیراهن سبز و شلوار جینی پوشیدم و آرایش ملایمی کردم آرش اومد +سلام؛نیومدی کارگاه چرا منتظرت بودم _سلام خب دیگه مشغول پخت غذا بودم اولین بار بود من رو بدون روسری و لباس های بهتر میدید موهای مشکی و بلنم رو باز گذاشته بودم و تا روی کمرم میومد شروع به خوردن ناهار کردیم که بهش گفتم:نامتو خوندم و جوابش رو فرصت نشد بهت بگم و حقیقتش اینه منم بعد ازدواج با پدرت وقتی چند بار دیدمت عاشقت شدم آرش انگار شوکه شده بود و چشماش برق خاصی میزد اشکای منم سرازیر بود آرش اومد و بغلم کرد و با انگشت اشکامو پاک کرد دست همو گرفتیم و سمت پذیرایی رفتیم و نرسیده لب هام به لب های آرش گره خورد آخ که چقد لب های درشت و قرمزش رو دوست داشتم و از خوردن لب هاش سیر نمیشدم وحشیانه لب های هو میخوردیم دستامون بی اختیار لباس های همو درمیاورد و آرش به سراغ گردنم رفت زبون و لب های داغش به گردنم میخورد +ااااااههههه اااااااخ همینطور ادامه داد تا زبونش وسط خط سینه هام رسید و سوتین من رو باز کرد و زبونش مسیرشو ادامه داد +واااااایی ااااااه با لذت خاصی سینه هامو میخورد و من روی کاناپه دراز کشیده بودم و اونم روی من بود چرخی زدیم جامونو عوض کردیم و این من بودم که با زبونم بدن آرش رو لیس میزدم +قرررربون عطر تنت برم عشق من آرش آاااه میکشید به زیر نافش رسیدم هنوز شلوار پاش بود و کمربندشو باز کردم و شلوار و شورتشو پایین آوردم و کیرش که حسابی شق بود بیرون افتاد و اندازه خوبی داشت با دستم گرفتمش و یک زبون از زیر تخماش تا سر کیرش کشیدم +ااااااه جااااانم ااااااه سر کیرشو وارد دهنم کردم و شروع به خوردن کردم زبونمو روش میکشیدم و یکی دو بار به سختی کیرشو تا ته توی دهنم جا دادم و عشقم رو غرق لذت کردم تخم هاشو میخوردم و کیرشو میمالیدم بلند شد و شلوار منو درآورد و سرپا منو خم کرد و شورتم رو درآورد و با باز کردن لبه های کونم زبونشو راهی کصم کرد +اااااااخخخخ آرررررش اااااااهههه _جااااان عشق من زبونشو توی کص و کونم میکرد و چند دیقه تو اون حالت خورد و بعد منو انداخت روی کاناپه و پاهامو باز کرد و شروع به لیس زدن کصم کرد سرشو با دست فشار میدادم به کصم انگشتش توی کونم بود و زبونش توی کصم روی ابرا بودم؛بعد مدتها داشتم یه سکس رویایی با کسی که دوسش داشتم رو تجربه میکردم. +اااااایییییی آررررش اااااههههه کیییییر میخواااام بککککن منو آرش کیرشو میمالید لای کصم و به چوچولم بعد از چندثانیه کصم مثل آهن ربا همه ی کیرشو بلعید +اااااییییییییی چه کلفتههههه ااااااههههه جوووونم _اااااخ چه کصییییی داری آرش روی من اومد و آروم کیرشو عقب جلو میکرد و همزمان لب هامو میخورد بهترین سکس سی و چندسال عمرم رو داشتم تجربه میکردم سرعت تلمبه های آرش بیشتر شد و همزمان انگشت های پامو میک میزد +ااااییییی بککککن آرش اررره بکککککن عشققققم _اااااهههه کیرم تا ته توی کصتههه راست میگفت کیرش تا خایه تو کصم بود؛کشید بیرون و نشست روی مبل و گفت براش با پاهام کیرشو بمالم منم کمی ساک زدم کیرشو و مشغول این کار شدم کیرش بین پاهام با لاک زرد خیلی قشنگ بود چند دیقه کیرشو با پاهامم مالیدم و بعد دراز کشید و منم رفتم پشت به آرش سوار کیرش شدم و تا ته چسبی

نگ بود برام سعی میکردم طوری رفتار نکنم که مشکوک بشه؛ از طرفی هر روز‌ رفتار اسماعیل با من بدتر میشد و گاه کتکم میزد؛یه روز بخاطر یه اتفاق ساده تو دفتر بهم سیلی زد و رفت که اشکم دراومد و داشتم گریه میکردم که آرش اومد و پرسید چی شده و گفتم هیچی نیست ولی فک کنم خودش متوجه شد و رفت اسماعیل رو صدا زد و اوردش دفتر +باز تو از این اخلاق گندت دست برنداشتی؟بلاهایی که سر مادرم آوردی رو میخوای سر این زن بیچاره هم بیاری؟خجالت بکش _تو تو زندگی ما دخالت نکن و سرت به کار خودت باشه خوشحال شدم از اینکه پشتم دراومد؛کمی احساس خوبی کردم از اون روز به بعد آرش به من توجه بیشتری میکرد و به نوعی هوامو داشت هر از گاهی پیام یا زنگ میزد و میپرسید که پدرش اذیتم کرده یا نه و من بخاطر غیرتش خوشحال بودم و حس میکردم حس ترحمی نسبت به من داره مدتی گذشت؛ جمعه بود و بارون میومد؛هوا ابری ولی قشنگ بود زود بیدار شده بودم و صبحانه خورده بودم و اسماعیل خواب بود گوشیم زنگ خورد؛آرش بود +سلام مروارید خانم خوبی صبح بخیر _سلام شما خوبی صبح خودتم بخیر +میخوام برم کافه یه قهوه بخورم و راستش درباره موضوعی باید باهات صحبت کنم و اگه میشه آماده شو میام دنبالت _باشه +یه ربع دیگه سر کوچه باش کنجکاو بودم ببینم کار آرش‌ با من چی بود اسماعیل بیدار شد و گفت کجا میخوای بری؟گفتم میخوام برم بیرون هوا بخورم اومدم و سر کوچه رسیدم و آرش اومد دنبالم +سلام ممنون که دعوتمو قبول کردی _سلام خواهش میکنم بوی عطرش حالمو بهتر میکرد و چند دیقه گذشت و به کافه رسیدیم رفتیم نشستیم که با خوش آمدگویی پرسید چی میخوریم آرش یه قهوه تلخ درخواست کرد و از من خواست هر چی دوست دارم سفارش بدم که منم به همون قهوه بسنده کردم و فقط میخواستم حرفهای آرش رو بشنوم +ببین مروارید؛یه سری حرفها رو نه میشه زد نه میشه بیخیالش شد؛من بعد از کلی‌ فکر تصمیم گرفتم یک حقیقت رو بگم اما گفتنش چندان هم آسون نیست _بگو آرش چی شده نگرانم کردی +عجله نکن میفهمی چند لحظه گذشت و قهوه ها رسید و مشغول خوردن قهوه در سکوت شدیم تا دیدم آرش از جیب پالتوش یه پاکت بیرون آورد +این حرفهای خیلی مهمی توش هست و بهتر بود خودت تو خلوتت بخونیش و برای همین تصمیم گرفتم اینجوری بگم نه رو در رو یا با تماس و پیام _باشه +لطفا وقتی رفتی خونه تنها بخونش امشب و بازش نکن تا شب برگشتیم و از آرش خداحافظی کردم و طبق قول و قرارمون شب وقتی اسماعیل خوابید ساعت دو پاکت آرش رو از کیفم درآوردم و بازش کردم نامشو بیرون اوردم و با خط زیبایی نوشته بود: سلام؛ حقیقتش قبل از اینکه زن پدرم بشی چند بار توی کارگاه دیدمت و به دلم نشستی و اطلاعاتتو از پدرم پرسیدم و با وجود همه تفاوت هامون میخواستم باهات ازدواج کنم و با پدرمم مطرح کردم که هی مخالفت کرد و وقتی فهمیدم خودش باهات ازدواج کرده فهمیدم دلیلش چی بوده و من مجبورم قید این احساسم رو بزنم چون تو همسر پدرمی و دیگه همه چی تموم شدس اما بدون خیلی دوست دارم…آرش قطره های اشکم نامه رو خیس کرد؛خدایا باورم نمیشد؛آرش از قبل من رو دوست داشت و این اسماعیل بود که همه چیز رو خراب کرده بود صبح به کارگاه رفتیم و منتظر بودم تا آرش بیاد و منم حرفامو بهش بزنم که تا ظهر خبری نشد پیش اسماعیل رفتم +پس آرش کجاست چرا نمیاد کارگاه؟ _من چه میدونم پسره دیوونه گفت مدتی میرم سفر خارج از ایران و صبح رفته اگه اشتباه نکنم پاهام سست شد؛آرش‌ رفته بود و من واقعا داغون شدم مخصوصا بعد خوندن حرفاش دقیقا سه ماه گذشته بود و چند روز بود از عید میگذشت و من از غم دوری آرش اصلا حال خوبی نداشتم که ص

پسر کو ندارد نشان از پدر #عاشقی #اروتیک #زن_مطلقه دوباره مثل چند روز گذشته مدیر کارگاه خیاطی که درش کار میکردم یعنی اسماعیل آقا سر راهم سبز شد و با آب سرازیر از لب و لوچه نظرمو پرسید و اینکه به پیشنهادش فکر کردم یا نه؟ دو سال بود که از همایون بخاطر اعتیادش جدا شده بودم و به سختی این کار رو پیدا کرده بودم و کمک خرج خانواده هم بودم و روزگار سپری میکردم ۳۲ سالم بود و اغراق نمیکنم زیبا بودم به سهم خودم قد و بالای نسبتا بلندی داشتم و چشم و ابروی مشکی که با یه عینک شیشه گرد محصور شده بود و بدنی تقریبا روی فرم که میتونست جلب رضایت کنه اسماعیل آقا مدیر کارگاه ۵۷ سالش بود و زنش مرده بود و یه مرد چاق و قد کوتاه با موی کم پشت‌ و قصد ازدواج با من رو داشت +مروارید خانم چی شد با خانواده صحبت کردین من خدمت برسم؟ _آقای نصیری من بهتون خبر میدم اجازه بدین فکر کنم چشم. بعد ازیک ماه فکر به مشکلاتم که اصلی ترینش کمبود سکس بود و مشورت با خانواده قبول کردم و مراسم عقد ساده ای برگزار شد و طبق قرارمون با اسماعیل من ناظر و سرکارگر کارگاه شدم شب اول به خونه اسماعیل آقا رفتیم خونه ویلایی بزرگی بود با دو تا اتاق و که یکیش رو تدارک دیده بود هرچند خسته بودم اما واقعا دوست داشتم بعد از مدتها یه سکس داغ رو تجربه کنم از دو سه روز قبل خودمو مهیا کرده بودم با اپیلاسیون و … لباسامو دراوردم که اسماعیل شروع کرد به قربون صدقه رفتنم اومدم کنارش که دستشو بلافاصله لای پام برد +جوون بالاخره بعد هفت هشت ماه انتظار امشب کصتو میگام عشقم پوزخندی زدم و کمبربندشو باز کردم و شلوار و شورتشو دراوردم و کیرش خیلی مال نبود اما از هیچی بهتر بود شروع به ساک زدن کردم +اااخخ اااخخ جووونممم کیرشو تو دهنم میچرخوندم و کلاهکشو لیس میزدم گفت بسه الان آبم میاد دراز کشیدم و شروع به گاییدنم کرد که با همه نواقصش بعد مدت طولانی چسبید و هرجور که شد ارضا شدم و اسماعیل هم بعد پنج دیقه آبشو توی کص من خالی کرد… اسماعیل فقط یه بچه داشت اونم پسرش بود یعنی آرش که ۲۷ سالش بود و دانشجو بود شهری دیگه و فقط تو عقد ما شرکت کرد که با برخورد اول فهمیدم پسر مودب و سر به زیر و البته برعکس پدرش خوشتیپ و خوش سیما هست. چند ماه گذشت؛اسماعیل به من به چشم یک ربات جهت ارضا کردن خودش نگاه میکرد و اثری از عشق و علاقه و محبت ابتداییش نبود و روز به روز بدتر میشد و منم با سیلی صورتمو سرخ نگه میداشتم و برای آرامش خانوادمم که شده بود حرفی نمیزدم. آرش درسش تموم شده بود و برگشته بود و اسماعیل گفت قراره مدیر فروش و بازاریابی کارگاه بشه تا کار و بار خودش رو دست وپا کنه و براش‌ خونه ای نزدیک ما اجاره کرد. روز اولی بود که به کارگاه میومد؛مغرور بود و با صلابت؛هیچ شباهتی به اسماعیل نداشت؛پالتوی قهوه ای به تن داشت که با رنگ کفش هاش ست بود؛جذاب بود به اتاق مدیریت اومد +سلام صبح بخیر خوب هستین؟ _سلام مچکر شما خوبی؟خوش اومدی نگاهم نمیکرد و سرش پایین بود؛رفتارش واقعا تحسین برانگیز بود یک لحظه چشمام توی چشماش افتاد؛دلم لرزید به چشم هوس و این چیزا به آرش نگاه نمیکردم؛رفتار اونم واقعا موجه بود و مثلا زیاد دور و ور من نمیپلکید؛شوخی های بیجا نمیکرد؛ هر از گاهی شب میومد و شام رو با من و اسماعیل میخورد و زود میرفت و میگفت مزاحمتون نمیشم؛ رفته رفته متوجه یک حس و کشش درونی دز خودم شده بودم؛انقدر این حس قوی بود که هر بار هرجور بیخیالش میشدم باز به سراغم میومد بعد از گذشت یک ماه و نیم متوجه شدم که آرش رو دوست دارم و عاشقش شدم واقعا از ته قلبم دوسش داشتم و با اینکه اون تو عالم خودش بود و منو نمیدید اما باز هم این حس قش

sticker.webp0.09 KB

آه و ناله ش کل خونه رو برداشته بود و عملا داشت داد میزد انقدر به کارم ادامه دادم تا بدنش شل شدو ساکت شد صورتمو با دستمال پاک کردم رفتم بالا کنارش لبشو بوسیدم گفت عالی بود دستشو برد تو شورتم و گفت نوبت منه ؟ رفت پایین شلوار و شورتمو با هم در اورد یکم کیرمو بر انداز کرد و سرشو کرد تو دهنش و اورد بیرون گفت خیلی بزرگه من چشمامو بستم و گفتم قابل نداره خندید دوباره سرشو کرد تو دهنش خیلی خوب بود تا جایی که جا داشت میکرد تو حلقش ، تا ته نمیرفت ولی احساس میکردم کیرم داره میخوره ته حلقش ، گفتم بسه خوابوندمش و پاهاشو باز کردمو و اومدم روش اروم کیرمو کردم تو کسش دهنش باز بود ولی صداش در نمیومد تا ته کردم توش و شروع کردم اروم تلمبه زدن بعد کم کم سرعتو بیشتر کردم دوباره صدای آه و ناله ش خونه رو برداشته بود برش گردوندم داگ استایل دستامو گذاشتم رو کمرش و با تمام توان هم اونو میکشیدم سمت خودم هم خودم میکردم توش صورتشو گذاشته بود روی بالشتو و ملافه رو تو مشتاش گرفته بود آبم داشت میومد بهش گفتم و همزمان برش گردوندم و آبمو ریختم رو سینه ش ، جفتمون بی حال و نفس زنان افتادیم کنار هم با صدایی که به زور در میومد گفت آب رفتم بطری ابو اوردم با دستمال کاغذی ، تمیزش کردم و جفتمون خوابیدیم ، اون روز چند بار دیگه هم سکس کردیم ، هنوز بعد یک‌ سال رابطه جفتمون میگیم اون یکی‌ از بهترین سکسامون بوده ک شاید هیچ وقت فراموشش نکنیم ، هنوزم عماد نمیدونه با خواهرش دوستم ، هنوزم مجبوریم وسط هفته بریم ویلا ک آخر هفته با بچه ها باشم... پایان 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

ون دادم و راه افتادم تو راه یکم حرف زدیم از این که واسه غذا چیکار کنیم و اینا ، پشت پرده ی رفتنمون چیزی بود که جفتمون میدونستیم ولی حرفی ازش نزده بودیم ، رسیدیم ویلا من چای رو اماده کردم و صبحانه خوردیم رفتیم لب ساحل یه سیگار کشیدیم و برگشتیم گفتم دوست داری فیلم ببینیم ؟ رفتیم تو اتاق نشستم رو تخت لپتاپو گذاشتم رو پام و یه فیلم گذاشتم ، کنارم نشست و سرشو تکیه داد ب شونم من ک اصلا حواسم به فیلم نبود البته قبلا دیده بودم دستمو انداخته بودم دور شونه ش و بازوشو نوازش میکردم و به چاک سینه ش ک از بالای تاپ خودنمایی میکرد نگاه میکردم و منتظر یه چراغ سبز ازش بودم ک با جمله خوابم میاد بهم دادش ، گفتم میخوای بقیه شو بعدا ببینیم ؟ گفت اره لپتاپو همونجوری بستم و گذاشتم پایین تخت ، جفتمون دراز کشیدیم ، سرشو گذاشت روی دستم و پشتشو کرد بهم منم از پشت بغلش کردم و دستمو گذاشتم رو شکمش ، یکم که گذشت بیشتر چسبیدم بهش و دستم که رو شکمش بود یکم بردم بالا سمت سینه ش گفت شیطونی نکن بچه بگیر بخواب ، و دستمو اورد پایین دوباره گذاشت رو شکمش ولی من از رو نرفتم این بار دستمو بردم زیر تاپش و رو شکمش کشیدم دیدم واکنشی نشون نداد از همون زیر تاپ دستمو بردم بالا و از روی سوتین گذاشتم روی سینه ش و یه فشار کوچولو دادم ، یه نفس کشید و گفت خیلی پر رویی دستمو اورد پایین دوباره ولی من بلافاصله دوباره گذاشتم رو سینه ش و این بار دیگه هیچی نگفت منم که یکم پررو تر شده بودم کیرم که برجستگیش داشت شلوارمو جر میداد چسبوندم به کونش اونم کونشو میاورد عقب و بهم فشار میداد از طرفی هم دستم که رو سینه ش بود رو اوردم پایین تر و سوتینشو دادم بالای سینه ش و نوکشو گرفتم تو دستم همین باعث شد یه آه بکشه ک‌ دیوونم کرد برش گردوندم به بالا و خودم رفتم روش و لباشو بوسیدم اول اروم و جنتلمن ولی در حد ۳_۴ ثانیه بعدش وحشیانه و لب ندیده یه جوری با هیجان لب همو میخوردیم قلبم داشت میزد بیرون ، از لباش که سیر نشده بودم ولی همه شو میخواستم واسه همین رفتم پاییت تر و گردنشو خوردم زبونمو میکشیدم روش و گاهی از هیجان گاز کوچیک میگرفتم ، لیلا هم سرشو داده بود عقب و بین ناله هاش ک دیوونه م میکرد میگفت کبودم نکنی ، یکم اومدم پایین تر سینه هاشو میخواستم دستاشو بردم بالا و تاپشو در اوردم بعدم یکم بلندش کردم و سوتینشو باز کردم ولی تو در اوردنش عجله نکردم ، اروم اروم در حالی که از تک تک قسمتای سینه ش داشتم با لبام لذت میردم تا برسم به نوکش سوتینو در اوردم وقتی نوکشو کردم تو دهنم یه اه بلند کشید ک‌ دیوونم کرد و باعث شد با حرارت بیشتری بخورم و اون یکی رو فشار بدم انقد خوردمشون که کل سینه ش قرمز و خیس بود رفتم پایین تر شکمشو بوسیدم تا رسیدم ب شلوارش دیکه طاقت نداشتم شلوار و شورتشو با هم در اوردم اونم یکم بلند شد و تیشرت منو از تنم در اورد دوباره خوابوندمش و رفتم سراغ پاهاش ، چقد پاهای کشیده و خوش تراشی داشت تو اون نور کم اتاق که از برق روشن سالن میگرفت می‌درخشید پاهاشو اروم بوسیدم و اومدم بالا تا برسم به کسش ، اول کناره های کسشو بوسیدم با پاهاش که روی شونم بود سعی میرد سرمو به وسط کسش هدایت کنه ولی من عجله نداشتم بعد این ک قشنگ دیوونه ش کردم یه دور زبونمو از پایین کسش تا بالا کشیدم که آهش بلند شد بعد زبونمو کردم تو سوراخ کسش و تا جایی ک میتونستم بردم داخل دستشو کرده بود تو موهام و سرمو به کسش فشار میداد منم زبونمو تو کسش میچرخوندم ، بعد سرمو یکم اوردم بالا در حالی که با زبونم با چوچولش بازی میکردم انگشت وسطیمو کردم تو کسش دیگه صدای

از پفک تا س.ک.س #زن_مطلقه #سن_بالا آخر هفته هام تقریبا همشون مثل همن ، یه اکیپ هفت هشت نفره یه ویلای ثابت اجاره ای نزدیک دریا مشروب و بازی و جوجه و… اگه با کسی دوست باشم که میبرمش اگه نه هم تنها میرم خیلی به هم نزدیکیم هممون و واقعا خوش میگذره ولی اون آخر هفته ای که میخوام تعریف کنم فرق میکرد تولد یکی از بچه های اکیپ بود و زیادتر بودیم دیگه از شلوارک و رکابی هم خبری نبود و فرش رو جمع کرده بودن ، خیلی دوست نداشتم شرایطو ، هم رقص نور و اون نور آبی بلک لایت اذیتم میکرد هم صدا بیش از حد زیاد بود و هم موقعی بود ک بین دوستام فقط من سینگل بودم مشروب سرمو گرم کرده بود ک علی گفت سینا بیا رو بالکن بچه ها اونجان ، داشتن گل میکشیدن ، منم رفتم یه دور باهاشون کشیدم و اومدم داخل ، بسته پفک رو برداشتم نشستم رو مبل و رقصیدن و خل بازی بچه هارو نگاه کردم خیلی درگیر پفکه شده بودم ، خیییییلی خوشمزه بود با لذت تمام داشتم میخوردم ک دیدم لیلا خواهر عماد اومد کنارم نشست ، عماد همونی بود ک تولدش بود ، خواهرش ویلا نمیومد ، سنش از ماها بیشتر بود ۳۵ سالش بود و مطلقه بود ، منم هیچ وقت نگاه دیگه ای جز خواهر عماد بودن بهش نداشتم تا اون شب ، یه لباس شب کوتاه و تنگ پوشیده بود ک هیکل خوبشو خوب تر نشون میداد و جوری ک‌ کنارم نشست چشمم به اولین چیزی که خورد چاک سینه ش بود کنار بسته پفک نازنینم ، با خنده گفت میخوای بالا خالیه پفکتو ببر بالا راحت باشین با هم ، گفتم خیلی واقعا داره حال میده یه دونه بخور ببین خودت یه دونه برداشت گذاشت تو دهنش گفت نه پفکش عادیه تو خیلی مستی یا چتی ، من بدون این ک به حرفش توجه کنم داشتم به چاک سینه ش نگاه میکردم ک یکم از خورده های پفک ریخته بود روش ، گفت عزیزم کجا رو نگاه میکنی چشمام این بالاس گفتم نه ببخشید پفک ریخته روش ، خندید و با دست روی سینه شو تکوند ولی اونی که لای چاک سینه ش مونده بود نیوفتاد ، ناخوداگاه دستمو بردم خودم برش داشتم ، تا قبل این که این کارو بکنم هیچ منظوری نداشتم و فقط اون ذره از پفک رو سینه ش رو مخم بود ولی وقتی دستم به سینه ش خورد حالم عوض شد ، اونم انگار اینو فهمید ، چون دیگه اون حالت شوخ طبعی قبلشو نداشت ، یکم بهم نزدیک تر شد گفت مرسی ، من انگار تازه فهمیدم چه غلطی دارم میکنم اونم تو اون جمع و شلوغی ، دور و برمو یه نگاه کردم ببینم کسی مارو زیر نظر داشته یا نه که خداروشکر همه تو فاز خودشون بودن و بچه های خودمونم ک تو بالکن بودن ، اون شب گذشت فردایی اینستا عکس تولد رو که استوری گذاشته بود ریپلای کردم و در مورد دیشب حرف زدیم گفتم دیشب کم مونده بود کار دست جفتمون بدم ، خوبه کسی حواسش نبود ، گفت اره منم مشروب خورده بودم داغ بودم ، ولی خیلی خوش گذشت در کل خیلی جای قشنگیه گفتم اره همیشه ما اونجاییم چرا نمیای اخر هفته ها ، گفت اخه عماد هست اینجوری هم اون و عسل ( دوست دختر عماد ) راحت نیستن هم من یهو یه چیزی به ذهنم رسید و همون موقع گفتمش : من تا سه شنبه مرخصی دارم و سر کار نمیرم میخوای خودمون بریم ؟ دوتایی خوند ولی چند دیقه ای طول کشید جواب بده گفت تا سه شنبه ک نمیتونم بمونم ، بگم کجا دارم میرم ؟ ولی میتونم فردا بیام بریم تا پسفردا بگم خونه دوستم سارام گفتم باشه پس باهات هماهنگ میکنم میام دنبالت زنگ زدم صاحب ویلا و گفتم فردا صبح میام کلید رو میگیرم و صبح رفتم دنبالش نشست تو ماشین باهام دست داد نگاش کردم و جوابشو دادم ، خوشگل شده بود ، اصلا بهش نمیخورد ک ۶ سال از من بزرگ تر باشه ، با این تیپی هم که زده بود سخت بود نگاش نکنی ، گفت نمیخوای راه بیوفتی ؟ یکی الان میادا ، سری تک