499
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
أرشيف المشاركات
499
امروز سرکار روی یکی از ستون های سکو یه کارگر یه جمله نوشته بود که یه دنیا حرف توش بود:
آدم هارو به وجدانشون بسپارید (:
@persis_official 🥀
499
سمت ۵💙
محکم تر از قبل شدم و همون لحظه کارای سفرو انجام دادم لباس برای دنیا و خودم و علی برای چند روز برداشتم یکم میوه و تخمه برای راه تو راهم گفتم سوغاتی بخریم ببریم خلاصه دوساعت نشد من همه چیو آماده کردم و راه افتادیم تو راه خواهرم پشت علی نشست من از آیینه نگاهش میکردم همش چشمش به علی بود دیگه کم کم حرصی شده بودم علی بیچاره حتی نمیدونست داستان چیه و چرا من رفتم تو خودم هی ازم میپرسید چرا ناراحتی منم میگفتم چیزی نیست خسته شدم تو راه همین روال ادامه داشت تا رسیدیم حدودا ۵صبح بود که رسیدیم خواهرم درجا برای علی جا انداخت قبلا مثل الان نیود زن و شوهر کنار هم بخوابن علی پیش داداشام و بابام خوابید خواهرم کم کم داشت تابلو نشون میداد که چی داره تو سرش میگذره اون موقع که رسیدیم همه خواب بودن و ما بی سروصدا فقط خوابیدیم کسی بیدار نشه بخاطر حال بابام. صبح حدودا ساعتای ده بود سروصداها باعث شد دنیا بیدار شه و گریه کنه چون تو راه همش اذیت شدو بیدار بود دیگه بیدار شدیم و دنیا از بغل من رفت نوبتی میگرفتنش نوه اول خانواده میشد دخترم دوسش داشتن همه مخصوصا بابام که کلا عاشق دختر بودو میگفت دختر برای آدم میمونه نه پسر شاید چون منو خواهر وسطیم همه کاراشو میکردیم اینجوری دوسمون داشت خلاصه اینکه بابام دوست نداشت خواهرم کوچیکم هی دور علی بگرده دیدم تذکر داد بهش علی فکر میکرد چون بچس و کم محبت دیده داره برای جلب توجه تلاش میکنه همش بهم میگفت خواهرت چه بچه مهربونی حدودا ۸سال از من کوچیک تر بود آخه ولی نمیدونست تو فکر خواهر من چی میگذره و قرار مار شه بیفته تو زندگیم چند روز گذشت و دیدم بابام بهم میگه برو سر زندگیت میدونستم چرا اینو میگه منم بدون هیچ حرفی قبول کردم به علی گفتم بریم خونمون دلم برای خونم تنگ شده علی خیلی حرف گوش کن بود همه بهش میگفتن زن ذلیل اونم میخندید میگفت مگه بده انقد عاشقشم. جمع کردم وسایلو تا بریم که خواهرم.........
@persis_official
499
قسمت ۴💙
خواهرم اومد اومد هم حالو هواش عوض شه هم من تنها نباشم هم کمک حالم بشه منم خوشحال شدم یسالی بود ندیده بودم خانوادمو قرار شد یماه بمونه بعد خودمون ببریمش که بچه رو هم ببینن خانواده
خانواده من شرایطشون جور نبود که بتونن بیان خودم باید میرفتم من ۲تا خواهر داشتم و سه تا برادر بگذریم ، پیشم بود هر چند کمکی نمیکرد و یکی باید از خودش پذیرایی میکرد همین که تنها نبودم واسم کافی بود البته بگم خانواده علی خیلی کمکم میکردن مخصوصا مادرش که دوست داشت دخترم بهش عادت کنه چون شیر خشکی هم بود براش راحت تر بود یک هفته گذشته مادرشوهرم گفت خواهرتو بفرست بره خوب نیست پیشت مونده مجرده قاطی زندگیتون نکن من گفتم تو دلم چقد حسوده چشم نداره خواهرم پیشم باشه من نمیفهمیدم چی میگه اما اون خوب میدونست که چرا این حرفو میزنه
تا اینکه گذشت و رسید به هفته دوم دیدم خواهرم نگاهش به علی یه مدلی شده وقتی علی دنیارو بغل میکرد و میمیبوسید یا وقتی بامن حرف میزد و منو علی شوخی میکردیم خواهرم پامیشد و میرفت اتاق اما پیش خودم میکفتم توهم نزن بابا خواهرته مامان علی فکرتو خراب کرده اما ته دلم شک افتاده بود دوست داشتم زودتر برگرده که یهو به علی گفتم دلم برای خانوادم تنگ شده میشه امشب راه بیفتیم سمت تهران اونم بی چونو چرا گفت چشم جمع کن بریم هر چند دلیل بیشترش بردن خواهرم بود وقتی شنید میخواد برگرده ناراحت شد اینجا بود که شکم به یقین شد معلوم بود حس پیدا کرده به علی تا اینکه......
@persis_official
499
قسمت ۳💙
مامانش از اول تو قیافه بود😒 مشخص بود راضی نیست از اینکه علی دست گذاشته رو من از نگاها و سنگایی که مینداخت مشخص بود نمیخواد جور شه و هر کاری که میتونست میکرد😢
یادم رفت بگم بابام وقتی مجرد بود کارگاه فرش فروشی کار میکرده یه شب که تنها بوده ۳نفر میان واسه دزدی کم سن بوده میترسه و دزدا با چوب میزنن تو سرش از اون روز قرص اعصاب میخورده و تعادل روحی درستی نداشته 🥲من همش میترسیدم از کوره در بره و همه چی خراب شه💔 خداروشکر تا میومد بحثی درست شه علی سریع درستش میکرد اون شب با کلی استرس و نگرانی آخرش خوب تموم شد و ما قرار عقد و عروسی رو گذاشتیم دو روز بعد یه جشن کوچیک تو خونمون گرفتیم و عقد کردیم و ماه بعد عروسی باز هم یه جشن کوچیک تو خونه راضی بودم دوران قشنگی بود منو علی و مامانامون میرفتیم خرید یادش میفتم هنوزم برام قشنگه خلاصه عروسی کردیم و رفتیم سمت شهری که علی بود من نه غذا درست کردن بلد بودم نه کار خونه یادم شب اول برنجم انقد شل بود انگار سوپ درست کردم ولی علی همش تعریف میکرد که ناراحت نشم گفت غصه نخور میگم مامانم بیاد کمکت و بهت یاد بده عشق من💕😍 علی خیلی خوب بود روز به روز بیشتر عاشق هم میشدیم بدون حتی یروز بحث
به بهونه های مختلف برام کادو میخرید فقط طلا برای تک تک انگشتام انگشتر النگو دستام پر شده بود منی که از یه خانواده ضعیف بودم الان خوشبخت ترین آدم خودمو میدیدم همه بمن حسادت میکردن حتی مادر و خواهر علی همش پشت من به علی بد میگفتن من میشنیدیم ولی علی پشتم بود همیشه 💔 تا اینکه یسال نگذشته بود فهمیدم حاملم وای چروزی بود علی دیکه نزاشت دست به کاری بزنم غذا هم از بیرون میگرفت خیلی بد ویار بودم اون دوران خوب و بد گذشت و یه شب دردم گرفتو رفتم برای زایمان دخترم بدنیا اومد و اسمشو گذاشتیم دنیا خیلی خوشحال بودیم علی عاشق دختر بود عشقش به زندگی بیشتر میشد و وضع زندگیمون بهتر تا اینکه خواهرم اومد برای کمک بمن مجرد بودو درسش تموم شده بود کاش که هیچ وقت نمیومد کاش .......
@persis_official
499
قسمت ۲💙
منو علی در تماس بودیم🧑💻 روز به روز بیشتر عاشق هم میشدیم💝❤️ و دلتنگی بیشتر میشد تا اینکه بهم گفت آماده ای گفتم آماده چی گفت فردا میام واسه همیشه مال هم شیم ❤️دل تو دلم نبود جیغ زدم راست میگی خندید و گفت آره فردا با مامانم و خواهرم میام خاستگاری👫👫 خودمو خوشبخت ترین دختر دنیا میدیدم تو سرم به خیلی چیزا فکر میکردم و تودلم ذوق میکردم 🥰🥰منو اون زیر یه سقف وای مگه میشد یعنی خدا داره منو به آرزوهام میرسونه شبش زنگ زد مامانش خونمون واسه فردا شب اجازه گرفت واسه خاستگاری مامانمم گفت تشریع بیارید من هی لبخند میزدم 😍🥰خانواده من نمیدونستن بین ما ارتباطی هست ولی خانواده علی میدونستن
شبش خوابم نبرد خونه رو تمیز کردم لباس انتخاب کردم دوست داشتم قشنگ بنظر بیام
صورت من یه ماه گرفتگی داشت وقتی بچه بودم تصادف کرده بودم😔 و این خون تو یور صورتم پخش شده بود علی منو با همین شرایط قبول کرده بود این منو ذوق زده میکرد
تا اینکه ساعت حدودا ۶ زنگ درمونو زدن که دیدم علی با یه دسته گل قشنگ و یه جعبه شیرینی🍰🍰 سلام کرد
مامانش یجوری نگام میکرد حس بدی بهم دست داد تا اینکه......
@persis_official
499
زندگی کن.
نه تضمینی
به اومدن فرداست
نه امکانی
واسهی تغییرِ هر چی گذشت.
اما، در اکنون میشه حضور داشت.
@persis_official
499
با نام خدای مهربان
روزمان را آغاز میکنیم
امیدوارم خداوند
برای امروزتون
اتفاقهای خوب رقم بزنہ
و حال دلتون مثل گل
تازه و با طراوت باشہ
@persis_official
499
شب ها،
شجاع ترين آدم دنيا هم
ساعت ها به حرفهايى فكر ميكند كه
هيچوقت جرعت زدنش را ندارد!
- علی قاضی نظام
@persis_official
499
قسمت ۱💙
سلام دوستای گلم 😍
من هستی هستم دختری از یک خانواده ضعیف😔
تنها شانس ما خانه ایی پدری بود که نه تنها مارو از اجاره نشینی نجات میداد بلکه طبقه دوم رو اجاره داده بودیم و کمک خرج مون شده بود 😮💨
داستان زندگی منو علی از همین جا شروع میشه 👫
یک روز که از مدرسه برگشتم برخلاف روزهای دیگه طبقه بالا شلوغ بود آخه دوستای خانوادگی شون از شمال برای دیدن آنها آمده بودن ومن که عصر برای خرید بیرون رفتم🚶♀️شهلا خانم رو با مهموناش دیدم همراه آنها یک پسر شیک پوش بود که بعد ها فهمیدم اسمش علی
چند روزی که مهمونای شهلا خانوم اونجا بودن هر بار علی رو میدیدم وهر دفعه احساس میکردم یه حسی منو به سمتش میکشونه💞روز ها میگذشت وعلی هر بار سر راه من قرار میگرفت کم کم به من ابراز علاقه کرد ❤️❤️ وارتباط ما شکل گرفت و ما شدیدا به هم علاقمند شدیم طوریکه بعد برگشتن علی اینا به شمال من کاملا غمگین وناراحت بودم و تنها دلخوشیم تماس های علی بود
@persis_official
499
ســـلام🖐دوستان عزیزم
روز یکشنبه تون پراز بهترینها
امــــروزتـــون بـــــه
طـــــراوت گـــــل
دعــــا مـــی کـــنـــم
از هـمـیـن لـحـظـہ کـه
دوبــــــاره بـــــرای
زندگی نو چشم گشودی
خـــــداونـــــد گــــره از
کـارت بـگـشـایـد و بـه تـو
قـــلـــبـــی آرام و پـــر از
عـــشــق هـــدیـــه دهـــد.
یـکـشـنـبـه تـون قـشـنـگ و باصفا ❤️🌹🙏
🌺🍃🌸🍃@persis_official
