•کـولیِ دورهگـرد•
الذهاب إلى القناة على Telegram
کالبد شکافیِ یک ذهن مبتلا! •اشعار و اندیشهها• برای پس از مرگم مینویسم؛ تا بعد از من، میراثی به جا ماند از واژهها. 👤 راحـیلِ دیـبا ارتباط با من: @Koliairbot چنل روانشناسی: @HichKoja
إظهار المزيدإيران273 151الفئة غير محددة
690
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
أرشيف المشاركات
این موزیک قشنگ رو هم دوست عزیزی برای من تو ناشناس فرستاده
بسیار زیباست
#باهم_لذت_ببریم
✨🌔
@mimnevisi
📝 رمان خانه گمشده کوا
👤 به قلم راحیلِ دیبا
ا • 1 • ا
روی زمین دراز کشیده بود و به آسمان خیره شده بود.
کلاهش را روی صورتش هایل کرده بود که آفتاب صورتش را نسوزاند،
پس تنها چیزی که میدید، تکهای از آسمان، بخشی از کلاهش و امتداد چوب گندمی بود که عادت داشت توی دهانش بجود.
تنها جایی که میتوانست او را از شلوغیِ بیفایده مزرعه در امان نگه دارد،
همانجا میان گندم زار بود.
نه کسی او را میدید که بخواهد صدایش کند و نه خودش کسی را میدید و صدایی میشنوید.
تنها چیزی که تا چشم کار میکرد میشد دید خوشههای طلایی و بلند گندم بود و تنها صدایی که به گوش میرسید صدای جیکجیک گنجشکان بود.
اما با این حال کم پیش میآمد که بتواند از دست کاستل فرار کند و از چشمش دور بماند.
توی افکارش گم شده بود که یکهو، سیب قرمز بزرگی روی شکمش افتاد و صدای ظریف کودکانهای گفت:
باز هم مرا تنها گذاشتی کوا؟
لبخندی روی صورتش نشست. سیب را برداشت و همانطور که داشت آن را گاز میزد گفت:
من هیچوقت تو را تنها نمیگذارم کاستل، یک ساعتهایی توی روز خودم نیاز دارم تنها باشم.
لب و لوچههایش را آویزان کرد و گفت:
اگر اینطور است پس چرا یکهویی نیاز داری تنها باشی؟
نمیشود بیایی بگویی کاستل من دارم میروم تنها باشم؟
دستهایش را به سمت خواهر کوچولویش باز کرد و گفت:
سعی میکنم دفعه بعدی که خواستم تنها باشم قبلش به تو بگویم.
کاستل با رضایت و خوشحالی به آغوشش پرید و باهم به مزرعه برگشتند.
پدرش یک مغازه نانوایی کوچک داشت و در واقع میشد گفت شغل خانوادگیشان نانوایی بود.
برادرانش زمین را شخم میزدند و گندم میکاشتند،
مادر و خواهرانش گندم را آسیاب میکردند و کوا و پدرش هم گندم را تبدیل به نان، شیرینی، کیک و هر چیز دیگری که میشد با گندم ساخت میکردند.
سه برادر بزرگ تر و دو خواهر داشت که یکی بزرگ تر و دیگری کوچک تر از خودش بودند.
دو تا از برادرهایش ازدواج کرده بودند و همانجا توی مزرعه زندگی میکردند و همسرانشان یکی خیاط و دیگری معلم بود.
خواهر بزرگ ترش هم جدیداها خاطرخواه یک آهنگر شده بود ولی صدایش را درنمیآورد.
همگی کنار هم زندگی شاد و آرامی داشتند و هر سال نسبت به سال قبل پیشرفت میکردند و کسب کارشان را بزرگ تر میکردند.
حتی تعریف شیرینی های پدرش به خارج هم رسیده بود و یک روز یک خانم انگلیسی با کالسکه مجللش به روستایشان آمد و از پدرش شیرینی خرید.
این تقریباً بزرگترین افتخار و موفقیت خانوادهشان به حساب میآمد.
در کل همه چیز خوب و آروم بود.
همین که پایش به خانه رسید مادرش با عصبانیت گفت:
کی میخواهی دست از این سر به هوایی برداری کوا؟!
پدرت یک ساعت است که دارد دنبالت میگردد.
مردم لنگ نان هستند و تو را باید از توی گندمزار و طویله و آبانبار پیدا کنیم.
برو مغازه تا پدرت بیشتر از صبرش لبریز نشده.
سرش را پایین انداخت و به سمت مغازه رفت.
تا میآمد زندگی کسالت بارش را فراموش کند و کمی توی خیال پردازیهایش زندگی کند،
حقیقت مثل پتک توی سرش میخورد و به او یادآوری میکرد او فقط یک نانوای ساده بیدست و پا است.
همه چیز داشت معنای خودش را از دست میداد،
به ظاهر زندگی آرام و بیدغدغهای داشت اما همیشه میدانست که چیزی بزرگ تر انتظارش را میکشد.
میدانست که هر چه سریعتر باید از دست از یک نانوای ساده بودن بردارد و دنبال سرنوشت خودش برود.
اما کجا برود؟ چطوری برود؟
این آزاردهنده ترین سوالی بود که همیشه باعث رنجش میشد.
#خانه_گمشده_کوا #پایان_بخش_1
بچههایی که پیج شخصی قبلیم رو داشتن توی اینستاگرام...
اون پیج و مجبورم حذفش کنم بخاطر یکسری از مشکلات اینستاگرامی؛
این پیج جدیدم هست 👇🏻
https://www.instagram.com/rahil.diba
اگر مایل بودید فالو کنید خوشحال میشم 🌱🦋
اگر افکارم را بر زبان بیاورم؛
یقینا مرا با انگشت نشان میدهند و میگویند:
او کافر است.
من فقط این را میدانم که دیگر از پیروی بدون معرفت خستهام،
از مسلمان بودن شناسنامهای.
#راحیل_نوشت
• رنج محترم
سالیانم جام پر کرد و من؛
لبریز از این رنج محترمم!
خود، سهرابِ شهیدم؛ و کماکان
به دریغِ نوش دارو، متهمم.
روان از هم گسیختهام ولی هنوز؛
تکههایی از یک کل منسجمم!
پیش از این به خویشتن کشی معروف
و خود هم قاتل و هم منتقمم.
جملهام رأی سلامت دادند، لیک
من نه اینم و نه آنم، که فقط ممتهنم!
[بارها گفتهام و بار دگر میگویم]
من غزل نه، یک نوی سپید و نامنتظمم.
#راحیل_دیبا
من به حقیقت خیلی نزدیکم؛
و از این بابت مطمئنم
سالهای اندکی از عمرم باقی مانده است!
+ این موهای سفید کی درومدن بین موهات؟!
- هر بار که به یه آدم احمق نگفتم بله حق با توعه!
برای تیلهجانم
شاید تو همان رازِ سیزده باشی؛
که نه در بند زمانی و نه محکوم به قضا!
تو همان فاتح عُنفی که به تفویضِ خودت
پا گشودی به جهانی که پر از اجبار است...
و خدا داند و بس
که تو بر درد جهان، چه دوایی جانا؟
تو همان نقطه عطفی که سراشیبیِ هجر
جای خود را به سرازیریِ وصل خواهد داد؛
و شُگون خواهد گشت،
بختی که نگون مینمایید، خبرت!
تو همان رسالتِ
نیمهی جان منی!
تو همان ققنوسی، که پس از سوختنم
پر به پوگان ِ مانت کشیدی از خاکسترم...
#راحیل_دیبا
۱۳ خرداد ۱۴۰۰
