ar
Feedback
Inner consciousness

Inner consciousness

الذهاب إلى القناة على Telegram

شاید که عشق، شکل جهان را عوض کند ☀️ ناشناس ميتوني با من گفتگو كني: https://telegram.me/BiChatBot?start=sc-907619-SllpJcs

إظهار المزيد
1 123
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+17 أيام
+130 أيام
أرشيف المشاركات
اصلاح کردن خود، اصلاح کردن تمامی جهان است. خورشید بسادگی می درخشد، آن هیچ کسی را اصلاح نمیکند، چونکه آن می درخشد تمامی جهان لبريز از نور است.

از اين خاك روزي درختاني ميرويند كه ريشه شان آزاديست ...

4_5985644669143351457.mp37.75 MB

وقتی همه‌ی وجودت صرف صبوری می‌شود، صرف مشاهده می‌شود، صرف سکوت می‌شود..، همه‌ی هستی به هلهله می‌آید، تو متبرک می‌شوی، تسلیم می‌شوی و هستی تورا غرق در رضایتی عظیم خواهد کرد

او توضیح داد که برای رسیدن به سکوت فرد باید خودش را رها کند و چیزهای دیگری را نگه‌دارد بعنوان مثال، نورخورشید یا تنفس یا با تلاش از طریق فریاد اقتدار. کتاب یادداشت های منتشر نشده تایشا آبلار

نیلوفر،گل سکوت و بی نیازی‌ست در مرداب می‌روید، بی آنکه گلایه کند بی آنکه از تیرگی اطرافش بترسد. نه برای آنکه پاک است بلکه چون با تمام وجود به بودن وفادار است و تو.. چقدر شبیه به اویی در دل شرایطی قد کشیدی که آسان نبود جایی که نور کم بود آغوشی نبود و گاهی حتی صدایی برای گفتگو نبود.. اما بازهم ریشه دادی و روییدی بی صدا،بی ادعا و این یعنی عظمت. خودت را دوست بدار نه چون کامل شده ای بلکه چون در دل همان ناتمامی ها آرام آرام به سمت روشنایی بالا آمدی… و این یعنی بیداری .

ما نیامده ایم تا چیزی را به خودمان اضافه کنیم یا در رقابت با جهان کامل تر شویم. ما آمده ایم تا فرو بریزیم تا هرآن چه را که روی ذات مان انباشته شده،کناربزنیم. نه نوری در دوردست،نه کمالی در اینده… نور، در ابتدا در ما بوده .. خاموش نشده،فقط زیر غبار رفته است وقتی رها میکنی وقتی نمیجنگی تا “کسی” شوی آنچه هستی، خود را نشان می دهد : سکوتی روشن حظوری خالص زیباییِ بی دلیل و نوری که ازلی ستی نه بدست می آید نه از دست می رود «فقط باید به یاد آورده شود»

هستی‌ همواره‌ ما را به‌ سمتی‌ هدایت‌ می‌کند که‌ تمامیت‌ وجودمان‌ را بپذیریم‌. ما هرکس‌ و هرچیزی‌ را که‌ جنبه‌های‌ فراموش‌شدۀ وجودمان‌ را انعکاس‌ می‌دهد، به‌ خود جلب‌ می‌کنیم‌ آنچه‌ بر زبان‌ می‌آورید و انجام‌ می‌دهید، تصادفی‌ نیست‌. زندگی‌تان‌ را خود شما می‌آفرینید و در آن‌ هیچ‌ تصادفی‌ وجود ندارد. دبی فورد

زمانی که بلخی به عشق و حسرت عشاق اشاره می‌کند، بیان دارد که اگر جهان مانند زهر باشد، درهای عشق، دل‌چسب و تسلی دهنده‌ است. او تلویحاً به کسانی که از عشق فرار می‌کنند هشدار می‌دهد که در نهایت تنها آتش عشق و فنا ماندگار و ارزشمند است. هرچند عشق سختی‌هایی به همراه دارد، اما در عمق آن زیبایی و خوشی‌های زیادی نهفته است که در فهم نهی آن نمی‌گنجد. او همچنین به فراغ و تنهایی اشاره دارد که وقتی دل از غم تنگ می‌شود، تنها عشق است که می‌تواند آرامش‌بخش باشد. در نهایت، این توصیه تسلی‌خاطری عمیق است که؛ به دریای عمق وجود خود نگاه کنیم، زیرا حتی اگر ظاهراً تلخ باشد، در آن گوهرهای ارزشمندی وجود دارد. مولانا، کلیات شمس [دیوان کبیر]

زمانی که بلخی به عشق و حسرت عشاق اشاره می‌کند، بیان دارد که اگر جهان مانند زهر باشد، درهای عشق، دل‌چسب و تسلی دهنده‌ است. او تلویحاً به کسانی که از عشق فرار می‌کنند هشدار می‌دهد که در نهایت تنها آتش عشق و فنا ماندگار و ارزشمند است. هرچند عشق سختی‌هایی به همراه دارد، اما در عمق آن زیبایی و خوشی‌های زیادی نهفته است که در فهم نهی آن نمی‌گنجد. او همچنین به فراغ و تنهایی اشاره دارد که وقتی دل از غم تنگ می‌شود، تنها عشق است که می‌تواند آرامش‌بخش باشد. در نهایت، این توصیه تسلی‌خاطری عمیق است که؛ به دریای عمق وجود خود نگاه کنیم، زیرا حتی اگر ظاهراً تلخ باشد، در آن گوهرهای ارزشمندی وجود دارد. گَر جام سپهر، زهر‌پیماست آن در لب عاشقان چو حلواست زین واقعه گر ز جای رفتی از جای برو که جای این جاست مَگریز ز سوز عشق زیرا جز آتش عشق دود و سوداست دودت نپزد کند سیاهت در پختنت آتشست کاُستاست مولانا، کلیات شمس [دیوان کبیر]

من درباره‌ى تو به آن‌ها نگفتم؛ ‏اما تو را ديده‌اند كه در چشمانم شنا مى‌كنى! من درباره‌ى تو به آن‌ها نگفتم؛ اما تو را در كلمات نوشته شده‌ام ديدند. عطر عشق نمى‌تواند پنهان بماند..

وقتی از معنا ساختن دست میکشی ،در واقع به بودن باز میگردی نه به “تحلیل” کردن.
+1
وقتی از معنا ساختن دست میکشی ،در واقع به بودن باز میگردی نه به “تحلیل” کردن.

فهم غم دیگری فریب است؛ آنچه «غم‌خواری» نامیده‌اند، چیزی جز خیال مبهم نیست. هرکس محکوم است که دردش را تنها به دوش کشد، زیرا طبیعت این شکنجه را نه برای تقسیم، که برای محصور کردن در درون ما نهاده است. «هیچ دستی به زخم ما نمی‌رسد؛ رنجْ قلعه‌ای است که هرکس در تنهاییِ مطلقِ خود محبوسِ آن می‌ماند.» غم دل دیگری را نتوان فهمید، زیرا رنج همچون خنجری است که تنها در گوشتِ خود فرومی‌رود. هرکس تنها شاهدِ خون خویش است و هیچ چشمِ بیگانه‌ای توان دیدنِ بریدگی درون ما را ندارد. همدلی جز بحبوحهٔ دوری نیست؛ آن‌که می‌پندارد رنج دیگری را فهمیده، تنها سایه‌ای را لمس کرده است. رنجت را دوست بدار، چون تنها دارایی راستین توست؛ که فرار از آن، فرار از خود است. «هیچکس نمی‌تواند غم دلِ کس دیگر را بفهمد.» فئودور داستایفکی

اگر گام‌هایت ناتوان‌اند، باز نمان؛ چراکه سکون، زیرِلفافهٔ بندگی‌ست. افتادن و برخاستن، والاتر از نشستن است. به بادپایان که می‌نگری باید باد بودن را بیاموزی؛ [گرچه بی‌دست و پا]. در نبردِ هستی، تنها آن‌کس پیروز است که از خاک برخیزد و بارِ دیگر بر خاک اُفتد، و باز برخیزد؛ تا زمین بداند، این تن، سزاوارِ ایستادگیست. تفسیری از دیوان سعدی شیرازی بوستان، باب نهم

«گم کردن خویشتن» وقتی اولین بار خود را کشف می‌کنیم، باید یاد بگیریم چگونه گاه‌به‌گاه خود را گم کنیم، و بعد دوباره خود را بیابیم. حقیقت دارد که ما موجوداتی متفکریم‌‌. متفکر این را یک‌ نقطهٔ ضعف می‌داند که همیشه به یک شخص وابسته باشد. فردریش ویلهلم نیچه آواره و سایه‌اش، ۳۰۶

زیست با خویش، دشوارترین آزمون انسان است. آدمی هرچند با نکبت می‌تواند جهان را تحمل کند، اما در آیینهٔ درون فرومی‌پاشد. هنرِ حقیقی، نه فتح بیرون، بلکه فتح درون است؛ و آن‌که با خویش در آشتی نباشد، هرجا که رود، دربندی بیش نیست. خلوت، صحنهٔ داوری‌ای‌ست که هیچ تماشاگری ندارد. در آن‌جا یا دشمنِ خویش می‌شوی یا یگانه دوست خود. عظمتِ انسان نه در هیاهوی نام‌ها، بلکه در سکوتی است که در برابر خویش تاب می‌آورد. هنر زیستن با خویش، همان هنر آزادی است: رهایی از نگاه‌ها، از قضاوت‌ها، از نیاز به جهان. آرامش، جز در این پیروزیِ خاموش، چهره‌ای دیگر ندارد. «عظیم‌ترین هنر، هنرِ زیستن با خویشتن است.» میشل دو مونتنی جستارها، کتاب نخست، فصل سی‌و‌نهم

اکثریت آدمیان همچون بازتابی کم‌نور از حقیقتی گنگ‌اند، بی‌مایه و تهی، که زندگی را نه چونان فرصتی برای شناخت، بلکه به‌مثابه میدانگاهی برای لذت‌های بی‌ارزش و بازی‌های پوچ می‌پندارند. اندیشه‌ی والا، اگر در کسی پدیدار شود، او را به کناره‌گیری از این جماعت وامی‌دارد، زیرا در ازدحام، جز پژواکی از ابتذال و تکرار آنچه بی‌ارزش است، چیزی نخواهد یافت. انسان سطحی، چون از درک عمق ناتوان است، در ظاهر غرق می‌شود و در پی جلب پذیرش دیگران، خود را به انواع نمایش‌های مضحک و تصنعی گرفتار می‌کند، بی‌آنکه بداند آنچه در این داد و ستد از کف می‌دهد، گرانبهاترین دارایی اوست: زمان... و زمان، نه بازمی‌گردد و نه تکرار می‌شود. کسی که جوهر فهم در او شعله‌ور است، به زودی درمی‌یابد که معاشرت‌های بی‌حاصل چیزی جز اتلاف نیروهای ذهنی نیست. او که می‌خواهد حقیقت را بشناسد، از حضور در محافلی که سرشار از سخنان میان‌تهی و باورهای دست‌دوم است، بیزار خواهد شد. این، نه از تکبر، بلکه از آگاهی است، چرا که او ارزش لحظه‌های خود را می‌داند و حاضر نیست آن را در تجارتی زیان‌بار با مردمانی که اندیشه را قربانی نمایش می‌کنند، واگذارد. اما توده‌ مردم، که خود را از این درک محروم ساخته‌اند، گمان می‌کنند که دوری‌گزینی ناشی از تلخی است، حال آنکه این، انتخابی است آگاهانه برای پاسداشت اندیشه. آنان که در فرار از سکوت، خود را به هیاهوی جمع می‌سپارند، نه از عشق به دیگران، بلکه از ترسِ خلوتی است که آنان را با تهی‌دستی فکری‌شان روبه‌رو می‌کند. تنهایی، برای ذهن پوچ، همچون آیینه‌ای است که حقیقت را عیان می‌سازد، و از همین رو، انسان‌های سطحی آن را دشمن خود می‌پندارند. چه اندک‌اند آنان که لایق معاشرت‌اند! بیشتر مردمان، نه به قصد تبادل خرد، که برای تخلیه‌ ملال خویش گرد هم می‌آیند. آنان به سخن گفتن بیشتر از فهمیدن علاقه دارند، و به تصدیق بی‌پایه بیش از تأمل و تعمق. چنین است که هر کس، به فراخور فهم و طبیعت خود، شیفته‌ آن چیزی است که از جنس خویش است: ابله، مهملات را می‌پسندد، عامی، عامیانه‌ها را، و اندیشمند، جز در خلوت خویش، جایگاهی نمی‌یابد. آرتور شوپنهاور در باب حکمت زندگی ترجمه‌ی محمد مبشری

در تضاد با واقعیت و آنچه آرزویش را میکردم ،آنچه را که بود از دست دادم. امروز به لطف زندگی و آنچه از کلاس درسش آموختم یاد گرفتم با منطق زندگی ،زندگی کنم نه با منطق خودم. یاد گرفتم که زندگی همین جاست نه آنجا که تصور میکنم. یاد گرفتم با آنچه که هست در ساحت تسلیم و پذیرش باشم. هرگاه  با آنچه که هستم و آنچه که دارم در کیفیت سپاسمندی و رضا نباشم همان را هم از دست میدهم. امروز و این لحظه را با تمام وجود زندگیش میکنم زیرا روزی خواهند نوشت این هم از دست رفت . یاد گرفتم وقتی میگویم "چرا " دوباره دچار توهم من و غرور شده ام . باچرا و مخالفتم با واقعیت ،عملا خویشتم را از زندگی جدا کرده ام و نسبت به لطفی که زندگی منو از بحران آشفتگی و رنج رهانید ،بی تفاوت و حرمت شکنی کرده ام. یاد گرفتم هر چیزی رو که مهم تصور کنم ،مالکش شوم ،بایدش کنم،کنترلش کنم و در کل هرچیزی رو که در روانم بسازم ، دعوت به رنج و ترس کرده ام.