ar
Feedback
ملیکا کمانی | رمان شَدو⛓️

ملیکا کمانی | رمان شَدو⛓️

قناة بسيطة

‎ 💗﷽💗 🔸ملیکا‌کمانی|نویسنده🔸 ایدی نویسنده: @melika_kamani آثار: 📖 شیپورفرشته| عاشقانه - معمایی - روان‌شناسی(چاپ) 📖شرزاد| عاشقانه-معمایی(چاپ) 📖شَدو| جنایی-معمایی-روانشناسی(آنلاین) 📥لینک گروه نقد:

إظهار المزيد
818
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-177 أيام
+11230 أيام
أرشيف المشاركات
بوسیدمش در روزهای تلخ و سختی که بوسیدمش بر کُنده ی خشکِ درختی که سخت و غریبانه گذر کردیم شب ها را شامِ غریبان بود و می‌خوردیم لب ها را! 🩶💋🖤

💋❤️‍🔥شبیه بوسه ای هستم مردّد بینِ دین و دل حلالِ مذهبِ عشقم! حرامِ شرعِ اسلامم ...❤️‍🔥💋 سلام دختر خوشگلا پارتهای جدید تقدیم نگاه مهربونتون🌚🥰 ببین یه پارتایی براتون اوردم عسل!😁🍯 فقط اب قند پیشتون باشه که بدجور لازم میشه!👀😍 پ.ن: یعنی نظر ندید واقعا دیگه تا بعد چاپ و پیش فروش پارت نمیدم (وعده صادق1)😒😂

عزیزای دلم این پارتها تکراریه و قبلا به صورت تکست گذاشته شده بود. و صرفا برای نظم کانال مجدد بارگذاری میشه🥰😍

الان پارت بدم یا بذارم همون سه‌شنبه؟👀

پارتای این هفته قند و نباته 😁❤️

نظراتتون واقعا کمه😒 ناراحتم کردید👀😂

آقا فضای شدو خیلی دارکه بباید یکم با شرزاد تلطیف بشیم😂❤️ دلتنگشونما🥹💋

سلام دلبرای من 😈🖤 یه پارت داغ، پرکشمکش و روان‌خراش آوردم براتون! 🧠 آرش با یه لیست بلندبالا از اعترافا اومده وسط میدون… اما کی باور می‌کنه؟ کی فریب می‌خوره؟ 🤐 تپش، گیج بین دلسوزی و شک، نمی‌دونه باید نجاتش بده یا ازش فرار کنه! 🥀 و کیارزم؟! با یه نگاه، یه جمله، یه طعنه‌ی مرگبار، ذهن تپشو زیر و رو می‌کنه… 🔥🧊 پارت جدید “شَدو” منتشر شد! بپر بخون و نظرتو بنویس که بدونم دل‌تون با کیه؟ آرش قندعسل؟ یا فرمانده‌ی زهرمار😂 ملیکا عاشقتونه! 🐍🩸

آرش هم در سکوت به تماشایش نشست و لبخند محوی به سادگی‌اش او زد. حقیقتا که این برد به جانش نشسته بود. همین بردی که یا حاصله از یاری نکردن ذهن کیارزم و نرسیدنش به این نقطه بود، یا خوشفکری و خوش‌شانسی خودش که انقدر ماهرانه پیش‌دستی کرده بود و دیگر مجالی برای شک باقی نگذاشته بود. *** با اهی عمیق ریه‌اش را پر از هوای سرد کرد و بی‌تعلل سمت ماشین پارک شده رفت. به محض رسیدن صدای باز شدن قفل را شنید و جان در لحظه به تنش تزریق شد و نشانش لبخندی شد، نجیب کنج لبش. خوب میدانست این احتیاط از پاکان بر نمی‌آید و پیچیدن عطر گس جنگل در بیبی‌اش به وقت باز کردن در، مهر تائید به فرضیه‌اش زد. -سلام فرمانده! با لحن آمیخته‌ای از خستگی و طنز، کلمه را پرتاب کرد، اما نگاهش که به مرد پشت فرمان افتاد، لبخندش آرام شد. آن اخم همیشگی و گره کور بین ابرو برایش جدید نبود؛ اما مدت‌ها بود ندیده بودش و همین ترک عادت باعث شوک لحظه‌ای شد. شوک از دیدن سری که نچرخید، نگاهی که بی‌امان خنثی بود، دستی که آرام و بی‌عجله، روی دنده قرار گرفت و نهایتا صدایی بیش از حد سرد و خشک که ضربه‌ی آخر را زد: -چه عجب؛ دل کندی! صدایش نرم بود، اما به غایت بی‌احساس و مواخذه‌گر. تپش هم ترک برداشته از سرد و گرم شدن‌های مرد، نفس بیرون داد و همزمان با آویزان شدن از دستگیره و بالا کشیدن خود، زمزمه کرد: ــ چه توپ پری آقا! بذار برسم بعد... جاتو با پاکان عوض کردی که داغ‌داغ تیکه و کنایه بارمون کنی سرگرد؟ هنوز صدای بسته شدن در در ماشین نپیچیده بود که مردِ سراپا منطق، تحت فرمان احساس لجوجش، دستی را خواباند و بی‌محابا پا روی پدال گاز فشرد. -نه جامو عوض کردم که کشیده شدن پرده‌ی اتاق اون پوفیوز و خاموش شدن چراغو ببینم! پوزخندی زد و حرصی از غیرتی که دل‌دل میکرد، بی آنکه نجوای «کیارزم» تپش را بشنود، نیم نگاهی به اوی شوک‌زده انداخت و بی‌فکر و بی‌رحم ادامه داد: -بارِ آخر، کامِ آخر بود؛ نه؟! ادامه دارد...

ــ فقط می‌خواستم اونی باشم که وقتی داری از خشونت علیه زنان حرف می‌زنی، با چشمای براق نگات کنه و آخرش کلی تحلیل داشته باشه... اونی که وقتی توی بحثای کلاسی‌ات قاطی می‌شی، بتونی بیای خونه و ازش بپرسی “تو چی فکر می‌کنی؟"... من میخواستم یارت باشم تپش، تو همه‌چی! نگاه دختر زیر افتاد و سینه‌اش بی‌اراده از آهی آرام پر شد. به وضوح بین دو دنیا و دو باور حیران شده بود. باوری که از یک سو میگفت هیچ چیز دروغ را توجیه نمیکند و مرد تا همین امروز سعی در فریفتنت داشته و از سوی دیگر زار میزد که او شکسته‌ است. عاشقی که ترس باختن داشته و تپش بسیار خوب این وحشت را میشناخت! -تپشم؟ نمی‌گذشت! مسلماً از او و اشتباهش نمی‌گذشت و قطعا این رابطه را ادامه نمی‌داد؛ اما نه حالا... یک فرصت کوتاه به خودش و او میداد برای فکر کردن و پلن چیدن. برای اینکه با بهانه‌ای دیگر از او بکند تا مبادا مرد احساس طرد شدن کند. احساسی که تپش خیلی خوب میشناختش و به هیچ‌وجه نمیخواست کس دیگری لمسش کند. آرش سرش را پایین آورد، انگشتش را زیر چانه‌ی تپش کشید و با صدایی لرزان گفت: ــ یه چیزی بگو… من از این سکوت میترسم خانم... حرف بزن دور چشمات بگردم. به لطف کیارزم این را هم حس کرده بود! به قاعده‌ی چهار سال برزخ را چشیده بود و خوب میدانست سکوت معشوق و رو گرفتنش چه بر سر عاشق می‌آورد؛ پس لبخند بی‌نمکی روی لب نشاند و آرام سر جنباند. -باشه!... هنوز تو شوکم؛ راستش نمیدونم خوشحال باشم که همه‌جیو بهم گفتی و انقدر دوسم داری یا ناراحت باشم که به این قشنگی و سادگی گولم زدی... -به خدا من... -میدونم آرش... فهمیدم قصدت چی بود دیگه نمیخوام توضیح بدی... فقط قول بده دیگه بهم دروغ نگی... هیچی هم ازم مخفی نکنی باشه؟ پلک زد و نفسش را با لذتی بی‌صدا، پنهان و زهرآلود بیرون داد. در دلش چیزی مثل شعف می‌لولید. موفق شده بود… باز هم موفق شده بود! در چهره‌اش، اما فقط درد بود و در نگاهش اشکِ نگفته و پر مظلومیت. ــ قول می‌دم… اصلا مگه میتونم دیگه؟ هرکاری کردم برای نگه داشتنت بود و حالا که به خاطر همین دروغ داشتم از دستت میدادم... قطعا دیگه هیچ پنهان‌کاری‌ای ازم نمیبینی. آرام نجوا کرده بود، درست همان‌طوری که تپش دوست داشت. بعد دستش را جلو برد‌ و به سان شکست خورده‌ای که تنها راه بقایش را در نوازش می‌دید، پوست نرم دست دختر را لمس کرد. در دلش، اما نه شکست بود، نه ترس. فقط نیشخندی پنهان بود، مستور زیر پوستِ واژه‌ها. همان لبخندی که نمی‌زد، چون وقتش نبود… چون هنوز مرحله‌ی بعدی بازی مانده بود! تپش خیره به دستش ماند و چیزی ته دلش فروریخت. تا کنون تنها آن ترکیب مسموم «خیلی سختی کشیده، باورش کنم؟» و «نکنه داره نقش بازی می‌کنه؟» بود و حالا حس بد عذاب وجدان و خیانت به مردی که چند روز پیش، میان حیاط اجدادی، واضحاً اعتراف عشق کرده بود. پس بی‌اراده دستش را از زیر انگشتان او بیرون کشید و نامسلط گفت: -مرسی... خب بگذریم؛ دیگه چه خبر؟ با پس کشیدن دختر، برای یک لحظه مکث کرد. آن‌قدری کوتاه که به چشم نیاید و آن‌قدری پررنگ که قلبش را فشار دهد. نه به‌خاطر فاصله‌ی فیزیکی و نه حتی به‌خاطر رد شدن؛ بلکه به خاطر اینکه بازی‌اش ترک برداشت. اما او استاد زنده کردن بازی مرده بود؛ پس لبخند بی‌روحی زد و ارام نجوا کرد: ــ خبر... خبر اینکه عروسکم از من دوری میکنه... منو از خودت نرون تپش به خدا من تحملشو ندارم... کم میارم... تنبیه‌م میکنی؟ بکن عشقم حرفی ندارم؛ ولی نه با گرفتن خودت... صدایش زمزمه‌ای آهسته و نم‌زده بود و در دم از یک دروغ‌سازِ حرفه‌ای، مردی عاشق و رنجیده ساخت! بعد دوباره با صدای بلند نفسی گرفت و خیره در چشمان بی‌آلایش تپش ادامه داد: -خب... حالا که گفتی «هیچی ازم مخفی نکن»، یه چیز هست که باید بهت بگم... یه چیزی درمورد باربد. مکث کرد تا رد نتیجه‌ی حرفش را در جشمان دختر ببیند و وقتی تنها کنجکاوی دید، نگاهش را به نشانه‌ی کلافگی چرخاند و لب پایینش را بین دندان‌ها گرفت. تپش هم که دنبال خبری از باران بود، با همان کنجکاوی و هیجانی که مرد تشخیصش داده بود پرسید: -باربد؟ برادر باران؟ آرش کمی بیشتر سمتش چرخید و با گذاشتن ساعدش پشت تپش، پا روی پا انداخت: -آره عزیزم... همونطور که میدونی احتمالا، داداشش بیمار بود، سرطان داشت طفلک، چهارسال درمانش رو به عهده گرفتم و بهترین جاها بستریش کردم؛ ولی دیگه نتونستم دووم بیاره و یه ماه پیش متاسفانه فوت کرد. صدای«الهی بمیرم!» تپش را که شنید، باز در چشمانش خیره شد و نرم‌خندی زد. -دور از جون... بچه خیلی زجر کشید، مرگ براش نعمت بود؛ ولی باران قطعا اگه میفهمید داغون میشد... برای همین بهش چیزی نگفتم... اما این روزا همه‌ش فکر میکنم نکنه فهمیده و فرارش برای این بوده باشه... نمیدونم تپش خیلی تحت فشارم. دختر پریشان و آشفته بغض کرد، نگاهش سرد شد و ته دلش چیزی فرو ریخت.

من از روزی که به عنوان همیار اومدی اینجا و عاشقت شدم و فهمیدم چند سال ازت بزرگ‌ترم، شروع کردم به ساختن خودم…ورزشمو بیشتر کردم، مواظب بدنم و رژیمم بودم، لباسامو طوری انتخاب کردم که جوون‌تر نشونم بده، حتی طرز خندیدنم رو تمرین کردم…فقط برای اینکه تو یه لحظه شک نکنی که من می‌تونم کنار یه دختر بیست و دو سه ساله وایسم! یادته اون روز که گفتی چندسالته؟ گفتم چند میخوره؟ گفتی بهت نمیاد بیشتر از سی و سه، چهار باشی؟ اون روز دلم لرزید… چون فهمیدم دارم موفق می‌شم و همین عددو گفتم بهت... فقط میخواستم بیای تو زندگیم تا ببینی چقدر حوصله و شور و هیجان جوونی دارم و حتی از نظر توان و میل جنسی هم چیزی کم ندارم!... من فقط خواستم تو منو بشناسی بعد سن واقعیمو بهت بگم... همین! خوب میدانست که اگر تپش دروغِ سن را فهمیده است پس قطعا چیزی بیش‌تر از یک اشتباه را کشف کرده و اگر پای کیارزم به این بازی باز شده است، پس همه‌چیز را به او لو داده است و مرد در آستانه‌ی شکستی عمیق و سقوطی حتمی‌ست. و نهایتاً اینکه این بازی را تنها یک‌جور می‌شود نجات داد، با پیش‌دستی، با ظاهری از “صداقتِ داوطلبانه" و با چاشنی‌ای از اندوه، که هیچ دختری طاقت رد کردنش را ندارد! پس لرز صدایش را بیشتر کرد و نگران دل زد: -تازه فقط این نیست تپش… اما صدایش آن‌قدر نرم نماند. دردی که از زیر پوست صدا به بیرون می‌خزید، کم‌کم جایش را به چیزی تلخ‌تر داد. لب‌هایش خشک شد، دهانش نیمه‌باز ماند، و نگاهش را دقیق‌تر روی تپش چرخاند. باید ضربه‌ی دوم را می‌زد، و این‌بار محکم‌تر… انسانی‌تر… تجربه‌اش می‌گفت همیشه درد، نقطه‌ی تسلیم آدم‌هاست! ــ من… در مورد خانواده‌مم بهت دروغ گفتم. لحظه‌ای سکوت کرد، نه برای تأثیرگذاری، بلکه برای بلعیدن تلخی چیزی که خودش می‌دانست خیلی هم دروغ نیست؛ اما نیتش فریب بود نفس عمیقی کشید و جمله‌ها را آرام و خط‌به‌خط بیرون ریخت: ــ من… سال هفتاد و هفت، تو روستای لَبد، همه‌ی خانوادم رو از دست دادم... پدر، مادر، خواهرم، حتی اون برادر کوچیک‌تری که هنوز صدای خندیدنش از گوشم نمی‌ره…زمین‌لرزه‌ی اون شب همه‌چی رو با خودش برد. خونه‌مونو، روستا رو، همه رو. فقط من موندم… اونم چون سربازی بودم و محل خدمتم اون سر نقشه بود... صدایش پایین آمد. بغض در آن مشخصا بازی بود؛ اما لایه‌ای از خستگی کهنه که چسبیده بود به هجاهای آخر جمله‌اش زیادی واقعی بود. ــ بهت نگفتم چون نمی‌خواستم فکر کنی بی‌کسم… نمی‌خواستم برات آدمی باشم که هیچ‌کس رو نداره، پناهی نداره، پشتوانه‌ای نیست. نمی‌خواستم توی چشمای تو، بشم یه مردِ تنها… نمیخواستم فکر کنی یه یتیمِ زخم‌خورده‌م که بهت چسبیده‌م چون غیر از تو کسی رو نداره!... جدا از اون ترومای وحشتناکی بود و من میدونم تو چقدر برای کسایی که تروما دیدن دلسوزی میکنی و من واقعا نمی‌خواستم تو از سر ترحم بمونی… من می‌خواستم اگه موندی هست، واسه خودم باشه... واسه آرشی که جلوته، که تونسته عاشقت کنه، نه اون فرد داغدیده و نیازمند حمایت!... لب‌های آرش هنوز می‌جنبید، هنوز در تظاهرِ مهر و صداقت، کلمات از گلویش بیرون می‌آمدند و در گوش‌های تپش می‌چکیدند: با چشم‌هایی که اگرچه خیس نبود، اما برای گریه آماده شده بودند و صدایی که اگرچه ارز نداشت، اما دردش دقیق و به اندازه بود… دست مثل دیالوگ تمرین‌شده‌ی تئاتر! تپش هم که زیر هجوم این همه واژه‌ی مهربان و این‌همه اعتراف رقیق، دلش داشت می‌سوخت، باز به او خیره ماند. به اویی که لبخندی محو روی لب نشاند. همان لبخند سوزناکی که بیشتر از گریه، تیر می‌کشید. ـ البته… حالا که قراره همه‌چی رو بدونی، بذار اینم بگم… من حتی رشته‌م رو هم بهت دروغ گفتم تپش! سرش را کمی کج کرد، نگاهش را به چشمان دختر دوخت و ادامه داد: ـ میدونم مسخره‌ست ولی… اون روز که گفتی دانشجوی جامعه‌شناسی‌ای، من ذوقتو دیدم و فهمیدم چطوری باید وارد دنیات شم… سریع گفتم منم مددکاری خوندم که حرف مشترک باهات داشته باشم، که بتونم ازت بخوام از آنتونی گیدنز و ریتر برام بگی تا وقتی تو از نظریه‌ها ‌حرف می‌زنی، من خیره نگاه‌ت کنم و‌ لذت ببرم! چشمانش براق‌تر شد. آن برقِ خاص، آن برق لعنتی که نه عشق بود، نه اشک… چیزی بود میان هردو؛ ترکیبی از ظرافتِ اجرای نقش و جسارتِ افشاگری. ــ آره… دروغ گفتم، اما فقط واسه اینکه توی دنیات باشم. این اعتراف سختترین چیز واسه‌ی یه مرده ولی من فاش میگم عروسکم چون باید بدونی چقدر برام ارزشمندی... من همه‌ی اینکارا رو کردم فقط واسه اینکه به چشمت بیام تپش… نه به‌عنوان یه آدم بی‌هویت، نه به‌عنوان پس‌مونده‌ی یه فاجعه طبیعی، نه یه بازمونده‌ی بی‌اسم و رسم... بلکه با اون تصویری که تو توی ذهنت ساختی ازم... یه مرد مطمئن، امن، جاافتاده، باهوش، هم‌مسیر، هم‌سطح، هم‌درد… نگاهش لرزید. صدایش دوباره پایین آمد. انگار داشت نفس‌نفس می‌زد؛ اما نه از خستگی، از هیجان رسیدن به نقطه‌ی نهایی اجرای نقشه‌اش!

#شدو🐍⛓️ #پارت۱۸۶_۱۹۰ -آرش! مرد برای لحظه‌ای دست از دور او باز کرد، در را با هولی کوتاه بست و بعد با لبخندی مردانه، سرانگشت روی کمرش کشید و نجوا کرد: -میدونی عاشق اسمم شدم؟ دقیقا از وقتی که تو صدام کردی... خواست بیشتر آن جسم ظریف را در خود حل کند که دختر دست روی سینه‌اش گذاشت و با لبخندی مانعش شد. -دلبری نکن...اومدم باهات حرف بزنم! یک ثانیه زمان برد که فکر کند و نتیجه بگیرد. بعد نفس گرفت و همزمان با چسباندن لبش به پیشانی تپش زمزمه کرد: -خوب کردی!... اومدنت قشنگه؛ حتی اگه بهونه‌ش واگویه کردن حرفای اون جوجه پلیس باشه! برای لحظه‌ای نفسش بند آمد، آرش فهمیده بود؟! نگاهش بی‌اراده لرزید و مقابل چشمان تیزبین مرد پایین افتاد. حس بد رو شدن دست داشت؛ حس اینکه راز مگو لو داده باشد و به اعتماد کسی که هنوز یارش به حساب می‌آمد خیانت کرده باشد! آرش حتی اگر دروغگو هم بود، کار تپش توجیه نمیشد؛ پس محض پنهان‌کاری سریع خودش را جمع کرد، سعی کرد حالت چهره‌اش را عادی نشان دهد، لب‌هایش را روی هم فشرد و با صدایی که می‌خواست محکم باشد، اما کمی لرزش در آن حس میشد، گفت: ــ چی؟ نه… یعنی… نمی‌دونم چی می‌گی! اون چرا باید چیزی بهم گفته باشه؟ مرد خیره به او نگاه کرد، انگار که داشت زیرپوستی‌ترین فکرهایش را می‌خواند. ــ من چیزی نمیگم تپشم؛ تو میگی!... با زنگ نزدنت، تغییر لحنت و صدتا سوال جدیدی که این چند روز از من و زندگیم پرسیدی... خوب کارش را بلد بود؛ پس کمی سر خم کرد و همزمان با کشیدن انگشت، زیر چانه‌ی تپش ادامه داد: -تخم شک افتاده به دلت پرنسسم... و من خوب میدونم هیچکس جز اون پسری که چشمش دنبال عزیزِ قلبِ منه نمیتونه اینجوری بهمت بریزه و پرده‌ی تردید روی نگاه پاک و معصومت بندازه! دختر پلک زد. دهانش باز شد که چیزی بگوید، که دفاع کند، اما آرش به نرمی موی پریشانش را پشت گوشش زد و با همان چشمانی که همیشه در آن‌ها درک و تحسین موج می‌زد؛ درست همان‌طور که همیشه دوست داشت، نگاهش کرد. -ولی من که نمیذارم!... من که عشقمو، جونمو، زندگیمو به یه پسر حسود نمیبازم... می‌دونم یه چیزی راجع‌به من بهت گفتن که داره اذیتت می‌کنه… هرچی هست بگو بهم عروسک عصرِ ویکتوریا؛ یا ثابت میکنم دروغ میگه، یا توضیح میدم و توجیح میکنم... بگو زندگیم. تپش بی‌اراده پلک زد. گوشه‌ی دلش، چیزی نرم شد. حقیقتا که این لحن… این نگاه… این صدایی که مثل شیره‌ی داغ در گوشش می‌چکید، هر شکی را بی‌رنگ می‌کرد! دستانش بی‌اختیار از روی سینه‌ی آرش سُر خوردند و آرام کنار رفتند. ــ باشه… بیا بریم بشینیم، حرف می‌زنیم. برقی از پیروزی، آرام و نامحسوس، در چشمان مرد نشست؛ لبخندش اما همچنان گرم و بی‌ادعا باقی ماند. بعد بدون کوچک‌ترین عجله‌ای، کف دست روی دست دختر گذاشت، نگاهش را شیفته‌تر کرد و بی‌هیچ حرف اضافه‌ای، به سمت مبل‌های کنار میز بردش و پس از نشاندن او، با ژستی که همیشه ترکیبی از اعتمادبه‌نفس و بازیگری بود، کنارش نشست. -خب بگو عزیزم... جان دلم؟ تپش پلک زد، فقط یک‌بار، ولی آن یک‌بار کافی بود تا برق لرزانی از میان چشمانش بگذرد؛ برقی که نه خشم بود، نه بغض، نه حتی سوال… بلکه چیزی میان هر سه! ــ تو… تو بهم دروغ گفتی آرش؟… صدایش غبار گرفته بود و لایه‌ای از خاکِ اعتماد ترک‌خورده، روی گلویش نشسته بود. نگاهش را در چهره‌ی مردی که در دلش چیزی شبیه حبابی بی‌صدا ترکیده بود و نفسش برای لحظه‌ای میان سینه‌اش بند آمده بود، گرداند و ادامه داد: -تو یازده سال سنتو کمتر گفتی آرش!... تنش برای لحظه‌ای سست شد؛ اما متکی به توان عجیب و استعداد شگرفش در بازیگری، صورتش را آرام نگه داشت و در دم نتیجه گرفت که این اطلاعات حاصل بررسی‌های کیارزم است و قطع به یقین به سن خلاصه نشده؛ پس لبی تر کرد و محزون و به ظاهر بی‌نقاب زمزمه کرد: ـ آره! … راستشو نگفتم… چون… چون ترسیدم! ثانیه‌ای سکوت کرد تا واژه بچیند و بعد آرام ادامه دهد: ـ می‌خواستم خودم بهت بگم تپش… قسم می‌خورم. فقط دنبال وقت مناسب بودم… نه که نخوام بگم، نه… فقط نمی‌خواستم ازم فاصله بگیری... می‌ترسیدم تپش!... از اختلاف سِنی‌مون. از اینکه بگی “پیره”، “جاافتاده‌ست”، “ازش گذشته”…می‌ترسیدم بهم بگی نه... نمیخواستم از دستت بدم! لحظه‌ای سرش را پایین انداخت. انگار که وزن این واقعیت از نگاه دختر بیشتر باشد؛ بعد آرام، آرام، دوباره بالا آورد. ــ ببین… من هیچ‌وقت نخواستم بهت آسیب بزنم. اون موقع که بهت گفتم متولد شصت و سه‌ام، فقط… فقط از این ترسیدم که اگه بدونی بیست و پنج سال ازت بزرگترم، ریجکتم میکنی... البته که حق داری تپش! به هرحال تو جوونی… سرشار از هیجانی،… از زندگی! ولی به خدا منم خیلی خودمو دل‌زنده نگه داشتم و فقط وقت میخواستم که اینو بهت ثابت کنم...

#متولد_سال_کبیسه!🐍

سلام Melika💫 هستم 😉 لینک زیر رو لمس کن و هر انتقادی که نسبت به من داری یا حرفی که تو دلت هست رو با خیال راحت بنویس و بفرست. بدون اینکه از اسمت باخبر بشم پیامت به من می‌رسه. خودتم می‌تونی امتحان کنی و از همه بخوای راحت و ناشناس بهت پیام بفرستن، حرفای خیلی جالبی می‌شنوی: 👇👇👇 https://telegram.me/HarfBeManBot?start=MTkxNDQ5OTY3

سلام قاتل‌پسندای من😁😈🔥 یه پارت جذاب آوردم که روح و روانتونو به بازی می‌گیره! 🩸 دراکولای ما، توی گورستان شخصی خودش، داره با گذشته‌ی کثیفش روبه‌رو می‌شه… یه گذشته‌ی وحشتناک، یه تاریکی که هنوز نفس می‌کشه! 😶‍🌫️ و تپش؟ مستقیم داره میره وسط آتیش! 🫠 آرش، فرشته‌ی نجاته یا یه دروغگوی حرفه‌ای؟ 😵‍💫 نظراتتون بدید ببینم چی تو دلتونه! 🤌🏻👀 ملیکا عاشقتونه! 🖤🐍

اما کدام آرش؟ آنی که کیارزم توصیفش کرده بود یا آنی که تپش میشناختش و همیشه دختر را تحسین می‌کرد؟ که ارزشمندش می‌دید؟ که هیچگاه نرفته بود حتی وقتی دخترک بهانه گرفته بود و ناز کرده بود؟ اصلا تپش جز او برای چه کسی جرئت ناز کردن داشت؟ حالا داشت میفهمید! داشت میفهمید که همیشه ترس «قهر کردن» داشت! ترس اینکه محض ناز رو بگیرد و وقتی سر برمیگرداند ببیند که طرف مقابل رفته. درست به سال لیلی که ترک کرد، طهمورث که نخواست، ترمه که راند و کیارزم که فرار کرد! دستش بی‌اختیار مشت شد و وقتی به خود آمد که مقابل اتاق آرش ایستاده بود. دستش را به چارچوب در کشید و همزمان با داخل رفتن، نگاهی داخل اتاق ساکت چرخاند. میز مرد را که زیادی مرتب و صندلی‌ کجش را خالی دید،اخم ظریفی میان ابروهایش نشست، آرام ایستاد و خواست برای صدا کردن زهرا خانم عقبگرد کند، اما قبل از اینکه حتی فرصت چرخیدن بیابد، گرمایی از پشت سر به تنش پیچید و در یک آن، بازوانی قوی دورش حلقه شدند و او با «هین» کوتاه و پریدنی‌ بی‌اراده، در آغوشی به غایت آشنا و به همان اندازه غریبه، فرورفت. -نترس عشقم منم!... گرمای نفسش پشت گردنش نشست و عطر همیشگی‌ و تلخ چرم و عود، خاطره‌وار در بینی‌اش پیچید. بعد صدایش، نرم و کشیده، درست مثبه سان زمزمه‌ای که از لابه‌لای خواب به گوش برسد، در گوشش طنین انداخت: -چه عجب! بالاخره اومدی جوجه رنگی من! بدنش در جا قفل شد، انگار که برای لحظه‌ای مغزش حتی دستور عقب کشیدن را هم از یاد برده باشد. قلبش تپید، کمی محکم‌تر از معمول. بازوان آرش کمی محکم‌تر شدند، نه به‌زور، نه با فشار، که با چیزی شبیه دلتنگی و تسکین، انگار که این لحظه را انتظار کشیده باشد. -کجا بودی این همه مدت؟ ...نمیگی من میمیرم بی‌ تو؟... منو معتاد حضورت کردی بعد گذاشتیم تو نسخی بی‌انصاف؟ همین بود! همین زنجیر ساخته شده از واژه و لفاظی که دل دختر را به بند کشیده بود و در این رابطه‌ نگه‌ش داشته بود. همین افیون قوی که دور منطقش پیچیده بود و احساسش را بی‌قرار حق دانستن این مرد کرده بود. مردی که دستش آرام و آگاهانه، روی شکم تپش نشست و دختری که به موقع تکان خورد و به سختی در آغوشش چرخید و رخ به رخش ایستاد. -آرش! ادامه دارد ....

سرش را به سمت تپش برگرداند و با لبخند سرخوشی گفت: ــ خب خانم، اینم از مقصد... اگه از اسنپ VIP تون راضی بودید اون پنج ستاره‌ی مارو بدید لطفا! دختر هم به تبعیت از او لبخند زد و با دلی که هنوز بلاتکلیف مانده بود، سر جنباند: -مرسی واقعا... بازم میگم من خودم بر میگردم، تو برو. دستش برای باز کردن کمربند، روی دکمه‌ی قرمز نشست و مغزش باز ساز مخالف زد. چقدر همه‌چیز غیرواقعی به‌نظر می‌رسید! اینکه اینجا باشد، اینکه آرش آنی باشد که تحقیقات کیارزم گفته است و اینکه خودش را در چنین موقعیتی ببیند. -نه بابا هستم؛ کیارزم بفهمه رفتم بی‌حیثیتم میکنه! با صدای پاکان، به خود آمد و آهی کوتاه کشید. تمام این چند روز همینقدر مشوش بود؛ حقیقتا دلش نمی‌خواست چیزهایی را که شنیده بود، باور کند. می‌خواست به احتمال دروغ بودنش بچسبد، به سوتفاهم بودنش، به… به هرچیزی جز حقیقتی که کم‌کم مثل خوره توی مغزش می‌پیچید. دقایق اول نفهمیده بود چه شنیده و چه به سرش آمده؛ اما حالا... یعنی واقعا تنها کسی که دختر را ارزشمند میدید و پذیرفته بودش، تا این حد دروغگو بود؟ صدای لجوجی ته ذهنش فریاد زد، نه؛ آرش نباید بد باشد! -حاج‌خانم؟ از اومدن پشیمون شدی، بگو، که بگم غلط کردی! تپش پلک زد، انگار که از دریای فکری که درونش غرق شده بود، بیرون کشیده شد. لبخند پر دغدغه‌ای زد و سر بالا انداخت: ــ نه بابا… فقط نگران توئم علاف نشی. پسر سمت صندلی عقب چرخید و همزمان با برداشتن لپ‌تاپش پاسخ داد: -من علاف خدادادی هستم... برو غمت نباشه، لپ‌تاپ اوردم، گیم میزنم تا بیای! تپش گوشه‌ی لبش را کشید، چیزی بین لبخند و حسرت و باز نگاهش را به سمت سردر مهرمانا سوق داد. -باشه مواظبت کن، سعی میکنم زود بیام. پاکان چیزی از جیب پشت کیف بیرون مشید و همزمان با نشان دادنش گفت: -عجله نکن، مجهز اومدم، پاوربانکم اوردم...باید ویدیوگیم برای یوتوب بگیرم، کمِ کم دو ساعت کار دارم با خیال راحت بمون. تپش با خیالی که به جد آسوده شده بود، سری برای پسری که بازی رایانه‌ای هم عشقش بود و هم شغلش تکان داد و وس از نگاهی قدردان، دستگیره‌ی در را فشرد و خازج شد. پاهایش هنوز سنگین بودند. باز ذهنش سمت آرش پرسه زد. یعنی چه چیزی قرار بود بشنود؟ واقعاً آرش یک دروغگو، یک بازیگر و شاید حتی یک شارلاتان بود؟ ذهنش هنوز مقاومت می‌کرد. نمی‌توانست آدمی را که دیده بود، با این تصویر جدید تطبیق بدهد. او کسی بود که وقتی همه طردش کرده بودند، به آغوشش کشیده بود. کسی که ارزشمندش می‌دید. کسی که از بودنش لذت می‌برد، که نگاهش پر از تحسین بود. اصلا برای همین هم او را برای یار شدن، برگزیده بود. او بیشتر از آنکه سیفته‌ی آرش باشد، شیفته‌ی همین حس بود. اینکه هیچ‌وقت نادیده‌اش نگرفته بود، هیچ‌وقت عقب نرانده بود، هیچ‌وقت باعث نشده بود احساس کند زیادی است. حالا چطور باور می‌کرد همه‌اش دروغ بوده؟ لعنت به این ابهام، به این درگیری بیمارگون که در ذهنش ریشه دوانده بود. باد خنکی که از بین ساختمان‌های بلند می‌وزید، موهایش را کنار زد و تپش درحالی‌که آن‌ها را پشت گوش می‌زد، به سردر بزرگ مهرمانا نگاه کرد و چیزی در دلش فرو ریخت. حسی غریب، شبیه ترسی که هنوز شکل نگرفته بود. اما حتی همین حالا هم، یک گوشه‌ی ذهنش، هنوز به دنبال بهانه‌ای بود تا بگوید که این حقیقت ندارد. که آرش همان کسی است که او را عزیز می‌داند.عوطه‌ور در افکارش به ساختمان آشنا رسید و از میان دری که همیشه در این ساعت نیمه باز بود، داخل رفت. چند نفر به محض دیدنش، سر بلند کردند و نگاهش را دنبال کردند. یکی از پسرها، که لاغر و قدبلند بود و همیشه لبخند کم‌رنگی گوشه‌ی لبش داشت، نیم‌خیز شد و با گرمی گفت: ــ سلام عرس‌دا‌دا! خوش اومدی. تپش لبخند زد، انگار برای لحظه‌ای از آن دریای درهمِ افکارش بیرون کشیده شده باشد. ــ سلام رضا، چطوری؟ پسر سر تکان داد، ابرو بالا انداخت و با لحن شوخی گفت: ــ زنده‌ایم، همین بسه دیگه! دو سه نفر دیگر هم با سری زیرافتاده به نشانه‌ی احترام سلام دادند. تپش هم با همان لبخند جوابشان را داد، اما ذهنش هنوز درگیر بود و سراخر نگاهش بی‌اختیار سمت ساختمانی کشیده شد که دفتر آرش در آن قرار داشت. قدم‌هایش کمی کُندتر شد. حالا که نزدیک‌تر شده بود، همه‌چیز عجیب‌تر به نظر می‌رسید. انگار دنیا منتظر بود یک چیزی از گوشه‌ای بیرون بجهد و او را وادار کند با حقیقتی که از آن فرار می‌کند، روبه‌رو شود. با هر قدمی که به سمت ساختمان برمی‌داشت، فکرها بیشتر هجوم می‌آوردند. آرش اینجا بود.

سگ‌های ولگرد، کبوترهای گرسنه، موش‌هایی که در فاضلاب‌ها می‌دویدند. هرکدام را گرفت، هرکدام را کشت. یک‌بار، دو بار، ده بار، بیست بار. و هر بار، چیزی در درونش روشن‌تر شد. چیزی که نمی‌توانست نامی برایش بگذارد؛ چیزی شبیه قدرت! وقتی آخرین نفس‌هایشان را می‌دید، وقتی آخرین تقلاهایشان را حس می‌کرد، چیزی در او تکمیل می‌شد؛ بعد دندان‌هایشان را می‌کند. یک به یک، آرام و با دقت. از ابتدا وسواس یادگاری جمع کردن داشت! با لبخندی به غایت مسموم، انگشتش را از روی دندان‌ها برداشت، لحظه‌ای مکث کرد و بعد بی‌هیچ شتابی کشو را بست. نگاهش اینبار روی میز دوید. جعبه‌ی چوبی ترک‌خورده، آرام و ساکت میان انبوه اشیایی که در حافظه‌ی این اتاق مدفون شده بودند، بی‌ادعا اما زنده، نفس می‌کشید و چیزی درونش می‌جنبید. چیزی که سال‌ها پیش دفن شده بود! باز دستش بود که پیش رفت. حرکتش بیش از حد آرام بود یعنی همیشه در این مسیر، محتاط عمل میکرد، انگار که میترسید حتی هوا هم از این رازها باخبر شود. دستش آرام روی چوب کهنه‌ی جعبه‌ای نشست که سطح زبر و ناهموارش بوی خاطراتی سوخته را می‌داد. انگشتانش، کناره‌های آن را لمس کردند؛ جایی که زمان، رد شکستگی‌های نامرئی‌اش را در امتداد ترک‌های ریز و رگ‌ مانندش حک کرده بود. و سرانجام، در آن را گشود. پیش از هرچیزی چشمش به انگشتر نقره‌ای افتاد که نگین عقیقش در تاریکی، همانند چشمی نیمه‌باز، درخشان و رازآلود، انتظارش را می‌کشید. فلز سرد، میان انحنای انگشتانش، جان گرفت. آن را برداشت، سنگین‌تر از آن بود که در خاطرش مانده بود، یا شاید ذهنش، بعد از آن همه سال، جزئیات را تحریف کرده بود. اما حقیقت پشتش را می‌شناخت، تعادلش را، حتی با چشمان بسته می‌توانست بگوید که این حلقه‌ی هما مردی است که دیگر نیست! مردی که نامش، خاطره‌اش، و حتی هستی‌اش را بلعیده بود... اما انگشتر تنها یادگاری آن شب شومِ دگردیسی نبود! کنارش، در نیم‌تاریکی، چیزی دیگر خوابیده بود؛ گوشواره‌ای طلایی و کوچک، مزین به مروارید‌های پرورشی، با طراحی ظریف و البته لکه‌های قهوه‌ای خشک شده! آن را میان دو انگشتش گرفت، چرخاند، و در نور زرد، به خونی که روی فلز منعکس شده بود، نگریست. آخرین رد او. آخرین لحظه‌های او. چیزی درونش، در دورترین نقطه‌ی آن مغاک تاریک که زمانی قلب نام داشت، فشرده شد. انگار که نسیمی غبارآلود از دل گوری که سال‌ها پیش با دستان خودش کند، برخاسته باشد. لبش را اندکی تر کرد، شاید در تلاشی ناخودآگاه برای فرو بردن طعم تلخی که از خاطرات در گلویش لخته شده بود. مروارید روی گوشواره، زیر نور چراغ، مات بود؛ درست مثل نگاهی که در آخرین لحظات به او دوخته شد. نفسش کشدار شد، کند، سنگین، درست به سان لحظه‌ای که برای اولین‌بار انگشتانش را دور گلوی او فشرد. او را دوست داشت.... نه، دوست داشتن کلمه‌ی درستی نبود. او را می‌خواست! با تمام بودنش، با همه‌ی اشتیاقش و با کل وحشت و سرگشتگی‌ای که فقط در تاریکی‌های او معنا می‌گرفت. او را تصاحب کرده بود، او را پرستیده بود، در او غرق شده بود و بعد، وقتی فهمید دیگر تنها صاحب این بدن نیست، آن را از جهان گرفته بود! دراکولا نگاهش را از مروارید بی‌روح گرفت و به دستش دوخت. دست خودش. همان دستی که لمس کرده بود، نوازش کرده بود، و همان دستی که در یک آن، همه‌ی آن زیبایی را به پایان رسانده بود. عشق، مگر چیزی جز سلطه بود؟ مگر مالکیت نبود؟ مگر این نبود که چیزی را از آنِ خودت بدانی، و وقتی دیگر از آنِ تو نبود، آن را از جهان محو کنی؟ ناخودآگاه، دستش را بالا آورد ‌و سطح فلزی را بو کرد، بو کرد تا شاید چیزی از آن شب‌ها باقی مانده باشد. یک لحظه، فقط یک لحظه کوتاه، چیزی تهِ ذهنش جرقه زد. چیزی که نباید. تصویری محو از زنی با موهای شرابی که زیرش پیچ‌وتاب می‌خورد، صدای لرزانش، نجوای خفه‌ی میان لذت و تظاهر. نفسش سنگین شد و انگشتانش کمی بیشتر گوشواره را فشرد و بعد دوباره داخل جعبه گذاشت، دقیق، منظم، مثل همیشه. همه‌چیز باید سر جای خودش می‌ماند. گذشته، نباید از آن قاب قدیمی بیرون می‌خزید. انگشتر را هم کنارش گذاشت، لحظه‌ای بیشتر به آن خیره ماند. آن شب، وقتی گوشواره را با پاره‌ کردن گوش بیرون کشید، خون هنوز تازه بود. رد گرمش روی پوست دستش کشیده شد و او… او فقط نگاه کرده بود. لب‌هایش بی‌اختیار اندکی باز شد. چه می‌شد اگر؟ نه، اگر معنایی نداشت. گذشته تغییر نمی‌کرد. مرده‌ها برنمی‌گشتند. خون، دیگر در آن رگ‌های ظریف نمی‌دوید. تنها چیزی که باقی مانده بود، این جعبه بود، این انگشتر، این گوشواره‌ی غبار گرفته… و قلبی که هنوز، پس از تمام این سال‌ها، گاهی درد می‌کرد. درب جعبه را بست. محکم، بی‌رحم، بی‌تردید. و آن عشق بیمارگونه، آن عطش بی‌نام، آن خاطره‌ی نیمه‌جان، بار دیگر در سکوت اتاقی که نفس نمی‌کشید، دفن شد. *** فرمان را چرخاند و ماشین را به نرمی کنار جدول پارک کرد.

دراکولا یادش بود که وقتی طناب را دور گلویش قفل کرد، پسر چطور تقلا کرد. بعد از او، نوبت کاظم رسید. یادش هست که چطور دهان پسر از آن‌همه رابطه‌ی بیمارگون اورال پر از کف و خون شده بود، پسری که بی‌وقفه گریه میکرد، آن‌قدر که حتی وقتی گلوش را برید، هنوز چشمش اشک داشت. ماه سوم، نعمت‌الله را پیدا کرد، از همه کوچک‌تر، با چشم‌هایی بیش از حد درشت و زیبا. وقتی کارش تمام شد، چشم‌هاییش را با سیخ کباب حفره‌ای خالی کرد. آخرینشان هم فاروق بود، تنها کودکی که پس از شکسته شدن حریم تنش، سوزانده شد. لباس زیر را هم داخل انداخت و کشو را محکم بست. صاحبین این لباس‌ها هنوز مفقود بودند، بدون اینکه کسی بداند هر کدام چطور ساعت‌ها تجاوز را تاب آوردند و بعد تن مثله شده‌شان، معده‌ی سگ‌های ولگرد بیابان‌های اطراف زنجان را سیر کرده! بی‌عجله دست برد و کشوی سوم را بیرون کشید. حرکتی که انگار از پیش در عضلاتش حک شده بود، بی‌هیچ تأملی، بی‌هیچ شکی، درست شبیه آیینی که بارها و بارها در این گورستان شخصی تکرار کرده بود. بوی کاغذ کهنه، عطر مانده‌ی رژ، و ته‌مانده‌ی جنس پلاستیکی آمیخته با گرد و غبار، در هوای سنگین اتاق معلق شد. نگاهش آرام روی محتویات کشو سر خورد. رژهای قرمز در خطی نامنظم کنار هم چیده شده بودند، سرشان ساییده، بعضی شکسته، بعضی هنوز دست‌نخورده. بازمانده‌ی خاطره‌ی سه زن. سه زن مطلقه، تنها، شکست‌خورده. زن‌هایی که بی‌پناهی‌شان را پشت غرور مصنوعی پنهان کرده بودند، زن‌هایی که فکر می‌کردند دیگر هیچ مردی به چشمشان نخواهد آمد، که دیگر جایی برای عشق و تمنا در وجودشان باقی نمانده است. اما دراکولا آمده بود. آمده بود با زبان چرب و نرم، با صدای آرام و نگاهی که ستایشگر! و آن‌ها؟ آن‌ها بدون آن‌که به کسی بگویند، بدون آنکه حتی برای لحظه‌ای از خود بپرسند که چرا این مرد نه هویت درستی دارد، نه گذشته‌ و خانواده‌ای و نه حتی ردی مشخص از خودش، قدم به تاریکی گذاشته بودند. به‌آرامی سر یکی از رژها را بیرون آورد. قرمز بود. خالص، زنانه، زنده! با سر انگشتش کمی از آن برداشت و روی پوست لبش کشید. خنک بود، نرم و کمی روغنی. و امان از بویش! بوی شیمیایی‌اش خاطراتی را زنده کرد که سال‌ها پیش در سایه‌ها گم شده بودند، خاطره‌ی لمس‌های بی‌قرار، بوسه‌هایی که هیچ‌وقت عاشقانه نبودند و تن‌هایی که خود را تسلیم کرده بودند بی‌آنکه بدانند به چه چیزی پناه آورده‌اند. یک لحظه… فقط یک لحظه حس کرد خون در رگ‌هایش گرم‌تر شده. گرمایی که از اعماق، آهسته و حساب‌شده بالا می‌خزید. نگاهش روی جلدهای خالی کاپوت و کدکس که هنوز رد مصرفشان روی سطح لاتکسی برق می‌زد، جولان داد. بعد یکی را برداشت و انگشتش را روی چروک‌های ظریفش که چیزی را از گذشته در خود حفظ کرده بود کشید. این‌ها بازمانده‌ی دو زن بودند. دو زن مطلقه، تنها و بی‌پناه، که به قاعده‌ی دوازده سال فاصله، شکار یک شکارچی شده بودند. شکارچی‌ای که حتی نام مشخص نداشت و هر زنی که در تاریکی پناه به او می‌آورد، مردی با نامی جدید می‌یافت. او همیشه کسی بود که باید می‌بود. هیچ خاطره‌ای از او واقعی نبود و هیچ هویتی مانا نمی‌ماند. نام‌ها می‌آمدند و می‌رفتند، چهره‌ها تغییر می‌کردند، اما آن حضور، آن سایه‌ی خاموش و منتظر، همیشه یک چیز باقی می‌ماند... شکارچی! لاتکس خشک شده‌ای که یادآور اولین رابطه با زن دوم بود، داخل کشو انداخت و با فکر به کودکِ زن و تنفری که از او و تمام بچه‌ها داشت، جعبه‌ی کنج کشو را برداشت. این‌یکی، تاریک‌تر بود. بوی خون خشک‌شده‌ای که حتی بعد از این‌همه سال از بین نرفته بود، به‌وضوح در مشامش پیچید. دست برد، انگشتانش را دور دسته‌ی درش قفل کرد و با یک حرکت، آن را باز کرد. دندان‌ها! ردیفی از دندان‌های تیز، شکسته، کوچک و بزرگ، همه در کیسه‌های پلاستیکی شفاف مقابل چشمش ظاهر شد. بعضی زرد بودند و بعضی هنوز رگه‌هایی از گوشت خشک‌شده در ریشه‌هایشان داشتند. هرکدام نشانی از جانی بودند که زمانی زنده بود، نفس می‌کشید و در چشم‌هایش هراس آخرین لحظات را داشت. او اولین‌بار، مرگ را با حیوانات آموخت! هنوز اولین قتل را به یاد داشت، اولین خفه کردن، اولین خونی که روی دستانش چکید. گربه‌ای سیاه، با چشمان سبز که به او زل زده بود. کسی گریه سیاه شوم را نمی‌خواست و به او غذا نمی‌داد. درست شبیه خودش! پس او را گرفت و در آغوش فشرد. مثل یک دوست، مثل کسی که درکش می‌کرد. گربه به او اعتماد کرد و در آغوشش آرام شد؛ اما دراکولا آن پسین بغل را محکم‌تر کرد. تا جایی که حیوان ترسید، چنگ انداخت و خواست فرار کند. با چندمین تلاش، چنگال‌های تیز گربه در گوشت دستش فرو رفتند، اما او رها نکرد... بیشتر فشردش... بیشتر.... بیشتر.... تا وقتی که دیگر تقلایی نبود! وقتی نفس‌های گربه تمام شد و بدنش بی‌حرکت ماند، دستش را عقب کشید و نگاهش کرد. مرگ این بود؟ این حس عجیب؟ همین قدر آسان؟ بعد از آن، آسان‌تر هم شد.

#شدو🐍⛓️ #پارت۱۸۱-۱۸۵ پارت جدید با تعلل و قدم‌هایی سنگین، وارد اتاق شد، دیوار کوب زرد را روشن کرد و عطر آکوآکیس را که جدیدا مطلوبش شده بود به سینه کشید. این اتاق را دوست داشت؛ اتاقی مستور میان پرده‌های ضخیم که نفس نمی‌کشید و‌ سنگینی مرگ در دیوارهایش رخنه کرده بود. چیزی که زنده نبود، اما حضورش را هم نمی‌شد انکار کرد! بی‌صدا به سمت کمد رفت. دستانش، آرام اما مطمئن، دستگیره‌ی فلزی را گرفتند و انگشتان بلندش یک لحظه در را گشودند. چشم‌هایش میان سایه و روشن، چیزی را که برای دیگران نامرئی بود، می‌دید. پس بی‌آنکه مکث کند، بوی چرم کهنه و عطر تلخ ادوپرفیوم قدیمی را به سینه کشید و دست پیش برد. کت‌های رسمی، پالتوهای بلند، و لباس‌هایی که هرکدام در سایه‌ی شهری که زیر سلطه‌ی او بود، نقشی را ایفا کرده بودند را یکی‌یکی کنار زد تا دیپار پشتی نمایان شود. همان جایی که یک دَر کشوییِ هم‌رنگ چوب کمد و مخفی در دل دیوار وجود داشت! سطحش صاف و بی‌نقص بود، اما دراکولا نقطه‌ی درست را می‌شناخت؛ پس بی‌صبر داخل کمد رفت، نوک انگشتش را روی شکاف باریک کنار در گذاشت و تخته چوب را سمت چپ کشید تا در با حرکتی نرم و بی‌صدا روی ریلش سر بخورد و کنار برود. پشت در مخفی دِراوری کشودار نشسته بود. هیولایی تاریک که شریک جرمِ مرد مقابلش و یاددارِ خاطرات ممنوعه بود. جلو رفت و با لبخند محوی که نشان از ذوقی پنهان میداد، کشوی اول را کشید و روی محتویاتش نگاه گرداند. شب‌های بارانی همیشه رنگ و بوی خاصی برای او داشتند؛ اولین سیالی را زیر باران خورده‌ بود. همان شبی که پایش را به شیر آب کنج حیاط بستند و او تا نیمه‌های شب زیر سیل باران لرزید.! از باران متنفر بود، از خیابان‌هایی که با انعکاس چراغ‌ها براق می‌شدند، از بوی خاک خیس خورده، از شیشه‌های طرح خورده با قطرات و زن‌هایی که با چترهای نیمه‌باز در گوشه‌وکنار شهر سرگردان می‌شدند. زن‌هایی که، هرکدام به نوعی، طعمه‌ی درستی بودند. زن‌هایی تن به حراج گذاشته، خسته، گاهی کمی مست و بریده از زندگی‌ای که در آن گیر افتاده بودند. او چطور انتخاب‌شان می‌کرد؟ به‌سادگی! یک گفت‌وگوی کوتاه، یک نگاه سنگین، یک اشاره‌ی مبهم به سلیقه‌ی خاصش. بعد از چند دقیقه، پیشنهاد را مطرح می‌کرد؛ پیشنهادی عجیب، اما نه ترسناک. «من دوتا فتیش خاص دارم… عاشق تتوی مار و جورابم! اما نه هر جورابی، فقط اونایی که یه شب کامل، بدون کفش، تو خیابون پوشیده شده باشن... و تتوی موقت که خودم برات میزنم» زن‌ها اول می‌خندیدند، بعضی‌ها متعجب می‌شدند، بعضی‌ها هم سر تکان می‌دادند و می‌پرسیدند: «جدی میگی؟!» و او، جدی‌تر از هر چیزی که تا به حال دیده بودند، نگاه‌شان می‌کرد. پول خوبی وسط بود. و برای این جماعت همین کافی بود که کمی راه بروند، کفش‌هایشان را دربیاورند و اجازه دهند زمین خیس، خیابان‌های کثیف، و آسفالت سرد، جوراب‌هایشان را رنگ کند. بعد، درست وقتی هوا سنگین‌تر از همیشه می‌شد، او آن‌ها را از پاهایشان بیرون می‌کشید. و بعد از اینکه زن‌ها ناپدید می‌شدند، خودش کار ناتمام را به پایان می‌رساند. جوراب‌ها را در گل فرو می‌برد، خیس و زیر باران لگدمالشان می‌کرد و آن‌ها را به تصویری که می‌خواست تبدیل می‌کرد... یک شیء آلوده، خاطره‌ای محو از دوران پیش از بلوغ و یک وسواس بی‌پایان. نگاه در کمد مخفی سراند و ردیف جوراب‌های گلی را که یکی کنار دیگری خوابیده بودند از نظر گذراند. دراکولا دست جلو برد و یکی را برداشت. با انگشت‌هایش گِل خشک‌شده‌ی روی آن را لمس کرد و به محض نشستن لبخند روی لبش، جورا را سر جای خود گذاشت و کشو را بست. نوبت به کشوی دوم رسید. انگشتانش میان پارچه‌های کوچک و مچاله‌شده سُر خوردند. لباس‌های زیر کهنه، پاره، و به جا مانده از آنچه اولین قدم‌هایش در تاریکی بود. مسلما که پس از این همه سال تمام بوهای مانده در تاز و پود لباس‌ها مرده بودند و‌تنها بوی نا ازشان می‌آمد، اما به محض دیدنشان، شمیم ترس و عرق و شهوت در فضا پیچید. نفسش را بیرون داد، آرام و کشدار، انگشت شستش روی بند ظریفی که دیگر پوسیده بود، کشیده شد. اولین تمرین انسانی بود. دقیقا نوزده سال پیست! چهار ماه. هر ماه، یک قربانی! قبل از اینکه جسارت شکار طعمه‌های بزرگ‌تر را پیدا کند، باید آزمون را پس می‌داد. باید یاد می‌گرفت. باید می‌فهمید چطور درون چشم‌ها نگاه کند و جان را بگیرد. و چه کسی بهتر از کودکانی که روی مرز باریک بین دیده‌شدن و محو ماندن قدم می‌زدند. بچه‌های افغان… همان‌هایی که همیشه در پس این شهر دود گرفته و در دل کشوری که حتی حضورشان را رسمیت نمیدهد، در گوشه‌ی خیابان، پشت ویترین مغازه‌ها و در سایه‌ی ساختمان‌های نیمه‌کاره یا لابه‌لای بوته‌های خشک پارک‌ها ندید گرفته میشوند! اولینش سُمیع‌الله بود، پسرکی نحیف و خاکی، با موهایی که همیشه پر از گرد و غبار خیابان‌ بود.