ar
Feedback
ریش‌صورتی

ریش‌صورتی

الذهاب إلى القناة على Telegram

إظهار المزيد
إيران667 033الفئة غير محددة
157
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
أرشيف المشاركات
«بدرود» در سطح واژه سویه‌ای دوگانه‌ دارد. از یک سمت حرکت سوژه به جلو و از سوی دیگر نگاهی که به عقب برگشته، گیر افتاده، و شاید علی‌رغم میل باطنی نمی‌تواند از آن دل بکند. فرشته‌ی تاریخ حالا بیشتر از هر زمان در کشورهای در حال توسعه و تازه‌توسعه‌یافته مشغول به تقلاست. چیزی هست که روح جمعی ما را به سمت عقب می‌کشد، چیزی کوچک حتا به اندازه‌ی خاطره‌ی محله‌ی قدیمی‌ که در آن زندگی می‌کردیم. چیزی که عده‌ای با چنگ و دندان به دنبال حفظ آنند، به این امید که شاید طوفان دست از بال‌های فرشته‌ بکشد. اما بسیاری می‌گویند که طوفان حرکت ذاتی تاریخ است و جنگیدن با آن یعنی هلاکت به دست خود. بالطبع عموم تحصیل‌کرده‌ها و فرنگ‌دیده‌ها در این کشورها در دسته‌ی دوم قرار می‌گیرند. برای فهمیدن این که تا چه اندازه حق با آن‌هاست باید اول نگاهی دقیق‌تر به میراث هر گروه انداخته شود. پشت‌پا زدن به هر آنچه برای ما به یادگار گذاشته شده همان‌قدر مهمل بنظر می‌رسد که غرق کردن خود در حس تخدیرکننده‌ی روزهای دور. محمد مختاری در جایی می‌گوید «هر سنتی تنها زمانی به درد توسعه‌ی ملی می‌خورد که در ذات خود عاملی بازدارنده نباشد»*. به همان اندازه که ممکن است رگه‌هایی از قناعت، کثرت‌انگاری یا جمع‌گرایی در انبان عادات ما یافت شود، سنت ما می‌تواند موانعی چون پدرسالاری، ملی‌گرایی یا زن‌ستیزی را در خود جای داده باشد. البته هوشمندانه نیست که همه‌ی این مفاهیم را دارای جنبه‌ای تمامن مثبت یا منفی درنظر بگیریم. بدرود تلاش می‌کند روایتی روادارانه از این حکایت ارائه کند. شاید حلقه‌ی گم‌شده‌ی بسیاری از مسائل روز‌مره‌مان را بتوانیم در چیز‌هایی پیدا کنیم که روزگاری جزئی از نحوه‌ی نگرش ما به دنیا بودند، اما الان جز تفاله‌ای خرافی از جهان قدیم بنظر نمی‌رسند. و البته این به آن معنا نیست که تفاله‌های خرافی وجود ندارند و هر چیزی از این دست را باید بزک کرد و به خود خوراند. اگر قائل به این باشیم که هنر هم وظیفه‌ای دارد، شاید این باشد که زیستن گذشته را در اکنون ممکن کند و این با زنده کردنِ آن به شکل خنثای موزه‌ای بسیار متفاوت است. کاری که در سینما فریدون رهنما و بر صحنه‌ی نمایش بهرام بیضایی به شکلی استادانه انجام می‌دادند که اولی از قضا اجل مهلتش نداد و دومی حکومت ایران. گرچه بدرود به طور خاص به دنبال این هدف نیست، اما به خوبی دریچه‌هایی میان دو دنیا باز می‌کند، برای آدم‌هایی که به معنای ظاهری کلمه از اینجا مانده و از آنجا رانده نیستند – همه از نظر ثروت و موقعیت اجتماعی اگر نگوییم خیلی خوب، دست‌کم قابل قبول‌اند – اما به واقع موقعیتی برزخی دارند. آن حس اندیشیدن مدام به چیزی که میخواهی از آن بگریزی. و البته قبل از آن پاسخ به این سوال که آیا راه درست گریختن است یا پناه بردن به آن؟ *کاملش را اینجا بخانید https://t.me/pink_beard/219

احتمالا وقتی بنیامین در سیاهی سال‌های ابتدایی جنگ‌ جهانی دوم – وقتی که هنوز از سایه‌ی دهه‌های پرتلاطم گذشته به کمال خارج نشده بود و چشم‌انداز روزهای پیش رو به هیچ عنوان روشن‌تر نبود – سعی در ارائه‌ی تبیینی روشنگرانه‌ از مفهوم توسعه و تاریخ داشت، هیچ تصور نمی‌کرد که در روزهایی نه چندان دور، این ایده‌های بنیادین از انحصار جهانِ تا آن زمانْ صنعتی‌شده در بیایند، تمامی کره‌ی زمین را زیر پا بگذارند و از دورترین نقاط خاور تا بیابان‌های پرنفت و جنگل‌های ناشناخته سردرآورند. فارغ از این که چقدر شعارگونه یا نخبه‌پسند بنظر برسد، بونگ جون هو جایی گفته بود: همه‌ی ما اکنون زیر یک پرچم زندگی می‌کنیم؛ سرمایه‌داری.

شنگدو ۱۹۹۴/۲۰۱۶
+4
شنگدو ۱۹۹۴/۲۰۱۶

یک نقاشیِ کِلِه به نام فرشته‌ی نو، فرشته‌ای را نشان می‌دهد که انگار می‌خواهد از چیزی بگریزد که یکسر گرفتار اندیشیدن بدان است.
یک نقاشیِ کِلِه به نام فرشته‌ی نو، فرشته‌ای را نشان می‌دهد که انگار می‌خواهد از چیزی بگریزد که یکسر گرفتار اندیشیدن بدان است. چشم‌هایش می‌درخشند، دهانش باز است، بال‌هایش گشوده‌اند. این‌گونه می‌توان فرشته‌ی تاریخ را تصویر کرد. صورتش به سوی گذشته برگردانده شده است. آنجا که ما رشته‌ای از رویدادها را می‌بینیم، او شاهد فاجعه‌ای یکه است که ویرانه‌ها را روی هم تلنبار، و همه چیز را پیش پای او پرتاب می‌کند. فرشته مایل است که بماند، مرده‌ها را بیدار کند و هر چیز ویران را بازسازد. ولی طوفانی که از جانب بهشت می‌وزد با چنان شدتی گرد بال‌هایش می پیچد که دیگر نمی‌تواند آنها را ببندد. این طوفان به شکل مقاومت‌ناپذیری فرشته را به سوی آینده‌ای پیش می‌راند که پشت بدان دارد. در همین حال ستون ویرانه‌ها در برابرش سر به آسمان می‌کشد. این توفان همان است که ما توسعه‌اش می‌خوانیم. نهمین تز فلسفه‌ی تاریخ والتر بنیامین

توهم یک‌دست بودن و اتحاد، لازمه‌ی شکل گرفتن تصور هویتی جمعی به نام ملت است. این توهم، فارغ از میزانی که به واقعیت نزدیک یا از آن دور باشد، نیاز به برپایی رسوم و‌ آداب مشترکی دارد، چه در زندگی روزمره و چه در موقعیت‌های ویژه. و این اعمال از نظر گونه‌گونی تنوع چشمگیری دارند. می‌شود شکار/آواز خواندن/نوشیدن در یک جمع تمام مردانه‌ی دانمارکی را مثال زد یا حضور میلیونی در تشییع جنازه‌ی یک ایرانی. روایتی از گذشته‌ای همگانی که به شکلی سیال به امروز ما رسیده و بدون شک رو به سوی آینده‌ی همه‌گیر نیز می‌رود. کارکرد هر دوی این‌ها تقویت برساخته‌ای فرهنگی از جنس هویت جمعی مشترک است، خواه در سطح یک جامعه‌ی روستایی و خواه در حد و اندازه‌ی یک ملت. بقای این روایت بر یک ستون مهم استوار است، بر هم زدن خرده‌روایت‌های که ممکن است در هر لحظه و جایی خدشه‌ای در یگانگی و انسجام این جمع نسبتا خیالی وارد کنند.   یک معلم منضبط و آرام، که فرایند جامعه‌پذیری را به خوبی طی کرده، در گروه دوستانه‌ای پذیرفته شده، شغل و درآمدی به نسبت پایدار دارد، و شاید مهم‌تر از همه در هیچ اقلیت نژادی، سیاسی، یا مذهبی قرار نمی‌گیرد. اگر چنین کسی بتواند به دشمن شماره یک جامعه تبدیل شود، یعنی همه‌ی ما می‌توانیم طعمه‌ی این شکار باشیم. اشتهای سیری ناپذیر کلان‌روایت برای بلعیدن کوچک‌ترها، تحمل هیچ‌گونه خللی در خود را ندارد. هر شکافی یعنی مرگ و این یعنی حکم انزوا و مرگ همه‌ی ناجورها.  این خطر مدت‌‌هاست که خود را با شدت بیشتری نزد ما نمایان ساخته. چه در رفتار حاکمیت و چه برخوردهای روزمره‌ی هر کدام از ما. هر چه باشد تنوع ما در هر یک از ساحت‌های فرهنگی، سیاسی یا مذهبی میلیون‌ها برابر بیشتر از روستایی دورافتاده در دانمارک است، اما طبیعی‌ست که کسی بخواهد انگیزه‌ی تمام مردم را از حضور در مراسم تشییع یکسان جا بزند و از طرف دیگر باتوم به دست دنبال ناجورها بگردد و دایره‌ی جورها روز به روز تنگ‌تر شود.  اینجاست که یک نویسنده‌ی آلمانی می‌گوید: به این ترتیب هر واگن مترو می‌تواند تبدیل به یک بوسنی کوچک شود، برای نسل‌کشی نیازی به یهودی نخواهد بود و برای پاکسازی نیازی به ضدانقلاب. همین کافی است که یکی طرفدار تیم دیگری باشد، مغازه‌ی سبزی‌فروشی‌اش پرمشتری‌تر باشد لباسش جور دیگری باشد، به زبان دیگری تکلم کند، اسیر صندلی چرخدار باشد و یا زنی باشد که روسری سر می‌کند. هر تفاوت تبدیل به خطری مرگبار می‌شود.

photo content

شدت عواطف متراکم و مرکب زن زیاد است، چیزی که در بار و در کنار دوستانش که جلوی دوربین نشسته‌اند، مسخره جلوه می‌کند. تاکید که دنیای درون انسان خلط با جهان بیرون او نمی‌شود. «On the beach at night alone» -که نامش را از یکی از اشعار ویتمن برداشته- داستان کارگردان و بازیگری‌ست که روابط عاشقانه‌ی نابجایی با هم پیدا می‌کنند. داستان چقدر درمورد این دو و چقدر درمورد شخصیت‌های کناری‌ست که در مقابل پرتاب کلمات دوستشان معذب‌اند؟ «سانگسو» چیز زیادی به ما نمی‌گوید، درمورد هیچ کدامشان. من دیگر درمورد دوربین یا فیلمنامه یا موسیقی عزیزش که قطعه ای ست از شوبرت که بالاتر گذاشتم، چیزی نمی‌گویم. آن چیزی که توجه من را جلب کرد، فرای متن حاضر اثر بود. «کیم مینهی»، بازیگر نقش زن، خودش را بازی می‌کند. بازیگری که با کارگردانش رابطه داشته، با خود «هونگ سانگسو»، کارگردان همین فیلم.فارغ از اینکه به چه قصدی اعتراف کرده یا در نهایت چه عاطفه‌ای را می‌خاهد برداشت کند؛ این اعتراف، برهنگی‌ست. پوسته‌ی «حیات نیک» (bios، به لغت ارسطویی) را بر می‌دارد تا بشود حیات برهنه. چیزی که اگامبن از والتر بنیامین برمی‌دارد و در ارسطو هم پیدایش می‌کند و حالا من مصادره اش میکنم و مبدل. آنچیز خالی از تمدن و حیاتی که مورد نیاز تمدن است. شما در جمع متمدن اجازه ی چنین راست‌گویی و رخ نشان دادنی ندارید. سخن گفتنی که درواقع اما همان نگفته‌هاست، همان‌هایی که همه از قبل می‌دانند. یک فیگور صادق و ناصادق. یک فعالیت نه اخلاقی و نه نااخلاقی. چیزی که عاری است. هوموساکر آگامبنی؟ شاید. اجازه بدهید این طور تعبیر کنم. این تصویر و نشان‌دهنده‌اش، بر مرز اند. چیزی که برای بودن لازم است که حذف شده باشد اما درگیر دعوتی ست پیوسته به الصاق مجدد. این اعتراف، اعترافی که برای توجیه نیست، و نه برای روضه خانی و ارزش‌گذاری. اعترافی ست که مواجهه را به مثابه‌ی یک چشم بی‌طرف روایت می‌کند و به شکل هجو در می‌آورد، چون ما به رنجی که از ما نیست بی‌ربطیم و آن را حس نمی‌کنیم. این اعتراف لخت و خام، هیچ‌کس را بزرگوار معرفی نمی‌کند. گوشت ماوقع را کنده و نپخته توی بشقاب گذاشته و تصویری نه لزومن ولی ضمنن زننده ساخته است. گوشت خامی در بشقاب روی میز رستوران. سانگسو نمی‌گوید که آدم گذشته و بزرگتری‌ست از خطاهاش. مثل حسن کامشاد که در حدیث نفس می‌گوید جوانی فلان خبط را کردیم و ندانستیم و در پیری این را می‌گوید در حدیث نفس و ما می‌فهمیم که او سرد و گرم چشیده و بزرگ شده است. سانگسو فقط نشان می‌دهد. یک مابه‌ازای بیرونی خودساخته از تجربه‌اش، تا احتمالن به او مهلت دوباره‌ی تجربه کردن بدهد و فرصت فهم حسی و نه عقلی. برای این کار او یحتمل از خودش خارج شده تا چیزی را از بیرون ببیند، کاری که درواقع ممکن نیست. یک کالبد نصفه‌نیمه‌ی خالی از خود، چیزی‌ست که این فیلم هست. وقتی او دور می شود و می‌شود شخص ثالث و شخص ثالث می‌شود خود این برون اندازی. سانگسوی ظریف احساس و گشوده دل شاید نتوانسته از تکانه‌ی عاطفی این اتفاق بدون بیرون‌اندازی‌اش خلاص بشود. لااقل من این برداشت را می‌کنم تا حرفم را بزنم. این دفع چیزی‌ست تا بی قراریِ مابین اتفاق و هضم را ساکن و مشخص بکند. و بهرحال مگر نه که واقعه به زعم آرنت برای نپیوستن به تراژدی فرهنگ مدرن و تکمیل (و خاتمه؟) بایستی روایت شود؟

.

آدام الیوت خیلی قبل‌تر ازین که «مری و مکس» را بسازد به قول‌ خودش «رُس‌نگاری» (Clayography) را شروع کرده بود. با کمترین استفاده از دیجیتال و تکیه به منابع و امکانات محدود. تمام کارنامه‌ی او عبارت‌ است از ۵ فیلم کوتاه به‌اضافه‌ی مری و مکس و البته تا دلتان بخاهد جایزه و دیده شدن. شکل بسیار موفقی از اعتماد به مسیر شخصی و گزیده‌کاری که امروز جای خالی آن بسیار حس می‌شود. Uncle (1996) Cousin (1998) Brother (1999) سه استاپ‌موشن کوتاه او در دهه‌ی ۹۰ میلادی‌‌اند، سه‌گانه‌ای شل‌ و ول و سراسر خاکستری در شکل و محتوا، نتیجه‌ی اختلاط بخش‌هایی از زندگی دوران بچگی‌ش و مقادیر متنابهی تخیل، و صدای راوی‌ای که هنوز شگفت‌زده‌ و نامطمئن می‌نماید.

+2

Mary & Max (2009) – Adam Elliott
Mary & Max (2009) – Adam Elliott

تمام چیزی که ما می‌بینیم، همان «تمثیل عظیم»ـی‌ست که به گفته‌ی ویتمن سراسر عالم را فراگرفته. در هر رابطه‌ چیزی وجود دارد حاکی
تمام چیزی که ما می‌بینیم، همان «تمثیل عظیم»ـی‌ست که به گفته‌ی ویتمن سراسر عالم را فراگرفته. در هر رابطه‌ چیزی وجود دارد حاکی از این انسان‌بودگی. کاری که هونگ سانگسو می‌کند بیرون کشیدن همین لحظات و حس‌هاست از روزمره‌ها و نشان دادن این که انسان‌بودگی محصور به مهمان خانه‌ای کوچک در شهری کوچک و ساحلی نیست، و نیست جز رنگی از شباهت که مسائل و دغدغه‌های همه‌ی ما را جلا بخشیده یا ملال. ملال تلخی و شیرین «سوجو»ی کره‌ای که هر کدام از شخصیت‌ها را در خود غرق کرده، و جلای ستاره‌ها روی سطح آب، شب، تنها، کنار ساحل. On the beach at night alone (2017) – Hong Sangsoo

On the Beach at Night Alone By Walt Whitman On the beach at night alone, As the old mother sways her to and fro singing her husky song, As I watch the bright stars shining, I think a thought of the clef of the universes and of the future. A vast similitude interlocks all, All spheres, grown, ungrown, small, large, suns, moons, planets, All distances of place however wide, All distances of time, all inanimate forms, All souls, all living bodies though they be ever so different, or in different worlds, All gaseous, watery, vegetable, mineral processes, the fishes, the brutes, All nations, colors, barbarisms, civilizations, languages, All identities that have existed or may exist on this globe, or any globe, All lives and deaths, all of the past, present, future, This vast similitude spans them, and always has spann’d, And shall forever span them and compactly hold and enclose them.

69583671.mp36.37 MB

فردا، سارا، سپیده‌ی صبح، دزد دهان تو خواهد شد، دزد پستان‌هایت، دزد ران‌هایت. فردا، اشک‌هایمان مرواریدهایمان خواهند شد، و گیسوی تو زمانمان. ادمون ژابس

ادمون ژابس ترجمه‌ی محمود مسعودی
ادمون ژابس ترجمه‌ی محمود مسعودی

69583671.mp36.87 MB

موسیقی کامل فیلم

69583671.mp35.68 MB

وقتی که «فرهنگ» بیش از همه مقصر است یا چگونه از کنارهم‌چینیِ اجزاء، تصویری بزرگ‌تر از کل به‌دست دهیم درود بر سارایوو – ژان‌لوک گدار (۱۹۹۳)