کانال رسمی شهر کارچان
الذهاب إلى القناة على Telegram
از طریق ربات پیامرسان با ما در ارتباط باشید . . 👉 @Karchanbot👈 ربات پیامرسان . . . ربات ارتباط مستقیم با مدیر کانال . . @karich_bot . . . لینک کانال رسمی شهر کارچان 👇👇👇 https://t.me/joinchat/AAAAAEHPQ7JlHWs9RGq47A ✔کانال رسمی شهر کارچان✔
إظهار المزيد2 086
المشتركون
-124 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
-430 أيام
أرشيف المشاركات
خاقان چین به پیران گفت : سواران من خسته هستند باید کمی استراحت کنند . وقتی خاقان لشکر ایران را دید گفت : اینها که اندکند . پیران گفت اما دلیرانی دارند که بسیار استوارند . پیران گفت شما سه روز استراحت کنید و بعد شما جنگ را آغاز کنید و شب بعد شما استراحت کنید و ما با آنها میجنگیم .
کاموس گفت : اینها اندکند چرا باید این¬قدر درنگ کنیم ؟ همین حالا می¬توانیم کارشان را بسازیم . خاقان پسندید و لشکریان آماده شدند . از سوی دیگر فریبرز که طلایه دار سپاه ایران بود به گودرز رسید و آنها به گرمی یکدیگر را به برگرفتند . گودرز از رستم پرسید و فریبرز گفت : او از پشت من میآید و گفته که فعلاً جنگ نکنیم تا او بیاید .
خبر ورود لشکریان ایران به پیران رسید . کاموس گفت : تو از رستم میترسی ؟ صبر کن تا من هنرم را نشانت دهم و دمار از روزگار رستم درآورم .
وقتی هومان و لهاک و فرشیدورد خبر آوردند که سپاه ایران آمده است و فریبرز فرمانده آنان است . پیران گفت: فکرش را نکن اگر رستم نباشد باکی نیست ما کاموس را داریم . اما پیران بازهم در دل نگران بود .
وقتی خورشید زد کاموس آماده جنگ شد. از نزد گودرز سواری نزد فریبرز رفت و گفت که ترکان آماده جنگ شدند پس فریبرز آمد و به توس و گیو پیوست . کاموس که لشکر ایران را دید به لشکریانش گفت : یال و برز و بالای مرا ببینید و نترسید و جلو بروید . گیو که این سخنان را شنید عصبانی شد و تیغ کشید و کاموس را تیرباران کرد . کاموس سپر را پیش گرفت و با نیزه پیش آمد و بر کمرگاه گیو زد و سنان از کمر گیو افتاد . گیو جلو رفت و نیزه او را قلم کرد . توس که این صحنه را دید فهمید که او تاب تحمل جنگ با کاموس را ندارد پس به یاری گیو رفت . کاموس تیغی بر گردن اسب توس زد و توس بر زمین جست و پیاده به نبرد پرداخت . تا مدتی دو طرف به همراه سپاهیانشان میجنگیدند تا خسته شدند و هرکدام بهسوی سپاه خود برگشت .
بالاخره رستم رسید .گودرز رویش را بوسید و اشک از چشمانش سرازیر شد پس رستم گفت که رزم سختی در پیش است و به مشورت با گودرز و گیو و توس و دیگر بزرگان پرداخت و آنها برای رستم از کاموس و شنگل و خاقان چین و از منشور و بزرگان توران سخن گفتند .
صبح روز بعد هومان خیمههای فراوانی دید و فهمید که سپاه کمکی به نزد ایرانیان آمده است . غمگین نزد پیران رفت و گفت : خیمهای سبز با پرچم اژدها دیدهام به گمانم رستم آمده باشد. پیران گفت : اگر او باشد که کار ما ساخته است و از کاموس هم کاری برنمیآید . کاموس گفت : چرا از رستم میترسی ؟ من ابتدا دمار از روزگار او درمیآورم و سرش را میبرم . پیران کمی آسوده شد و نزد خاقان رفت و گفت : امروز من با سپاهم جنگ میکنم و تو پشت سپاه مرا داشته باش و کاموس گفته که من پیشرو باشم .
رستم به سپاهش گفت :درراه یکسره و بیدرنگ به اینجا آمدم و به همین خاطر سم رخش کوفته شده است .امروز بدون من بجنگید تا فردا که حال رخش بهتر شود . سپاه ایران آماده شد . رستم بر سر کوه رفت و سپاه توران و خاقان را دید و از زیادی آن به فکر فرورفت و از خدا کمک طلبید .
طبل جنگزده شد و مبارزه آغاز گشت .
شخصی به نام اشکبوس به نزد ایرانیان تاخت و جنگجو طلبید . رهام به جنگ او رفت ولی هرچه گرز بر سرش میکوبید بر او کارگر نبود . اشکبوس گرز خود را بر سر رهام کوبید و کلاهخود او را خرد کرد . رهام فرار کرد و به کوه گریخت. توس خواست تا به جنگ او برود ولی رستم گفت : تو قلب سپاه را نگهدار من پیاده به جنگ او میروم. اشکبوس نام او را پرسید و رستم گفت : تو کیستی که نام مرا میپرسی ؟ مادرم نام مرا مرگ تو قرارداد پس تیری بر اسب او زد و او بر زمین افتاد و اشکبوس شروع به تیراندازی به رستم کرد . رستم کمان برآورد و پیکانی را که چهارپر عقاب بر آن بود به سینه اشکبوس زد و او فوراً جان داد . کاموس و خاقان از او درشگفت شدند و از پیران پرسیدند او که بود ؟ پیران گفت :او را ندیدم جز گیو و توس کسی نباید با آنها باشد پس از بزرگانش پرسید و آنها بیاطلاع بودند ولی گفتند که اگر رستم نباشد باکی نیست . کاموس به پیران گفت : رستم چگونه آدمی است که آنقدر از او میترسید ؟
پیران پاسخ داد : او به خونخواهی سیاوش آمده و پهلوانی است که بارها افراسیاب را فراری داده و جامهای دارد به نام ببر بیان که آنرا از خفتان و جوشن بهتر میداند و آبوآتش بر آن کارگر نیست اسبی دارد به نام رخش که نظیر ندارد . پیران ادامه داد : اما تو با این برویالی که داری ما نباید از رستم هراسی داشته باشیم . کاموس از تعریف پیران خوشش آمد و قسم خورد تا او را بکشد . صبحگاه خاقان گفت : امروز نباید درنگ کنیم و باید همگی باهم حمله ببریم .
❌ادامه دارد...
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
پیران هومان را با سی هزار سپاهی روانه کوه هماون کرد . وقتی تورانیان دوباره به آنها حمله بردند توس جوشن پوشید و به راه افتاد.هومان به او گفت : شما به کینخواهی سیاوش به اینجا آمدید و حالا چون شکاری به کوه پناه بردید آیا شرم نمیکنید ؟ فردا که آفتاب زد کارتان را میسازم . سپس هیونی نزد پیران فرستاد که این اندیشه ما خطا بود و تمام کوه را سپاه فراگرفته است و تو باید با سپاهت به اینجا بیایی.وقتی خورشید سر زد پیران به هماون رسید و به هومان گفت : صبر کن تا با توس صحبت کنم پس نزد او رفت و گفت :پنج ماه است که میجنگید و بسیاری از گودرزیان کشتهشدهاند و من به کینه فرود سر از تن شما جدا میکنم .توس گفت : دروغ میگویی تو تخم کینه را به وجود آوردی .سیاوش به خاطر تو در توران ماند و به تو امید داشت اما تو به او کمک نکردی .اگر ما به هماون آمدیم به خاطر این بود که آنجا غذا کم بود پس سپاه را به کوه کشیدم.پیران کوه را محاصره کرد و یک هفته همه راهها را بست بهطوریکه تهیه غذا برایشان دشوار شد . هومان گفت : باید کارشان را بسازیم . پیران گفت : حالا که غذا ندارند مجبور میشوند که به ما پناه آورند و جنگ را کنار بگذارند .
گودرز گفت : ما باید بجنگیم فقط برای سه روز غذا داریم و سپاه گرسنه است وقتی شب شد باید افرادی را برگزید و به آنها شبیخون زد . پس چنین کردند توس یکسوی لشکر را به بیژن و سوی دیگر را به شیدوش و خراد سپرد و درفش کاویانی را به گستهم داد و خودش با گیو و رهام و چندین سوار بهسوی سپاه توران رفت .
هومان که خروش سپاه را شنید آمد و بسیاری از تورانیان را کشته دید و خشمگین شد و به سپاهش گفت : در برابر هر یک نفر آنها ما سیصدتن داریم چگونه نتوانستید در برابر آنها مقاومت کنید ؟ خوابتان برد ؟ راه را بر آنان ببندید. پس تورانیان آنها را محاصره کردند .هومان گفت : همه را سالم نزد من آورید . توس و گیو و رهام هر سه باهم ناگهان حمله بردند . از آنطرف فهمیدند که آنها محاصرهشدهاند پس به کمکشان رفتند و تا صبح جنگیدند . توس شادبود و امید داشت تا لشکری از جانب شاه برسد .
هومان دشت را پر از اجساد تورانیان دید و به پیران گفت : سپاه که استراحت کرد جنگ را شروع میکنیم .
از آنسو به خسرو خبر رسید که چه بر سر ایرانیان آمد پس رستم را فراخواند و از او کمک خواست سپس در گنجینه را گشود و بین سپاه تقسیم کرد و گفت : فریبرز را پیشرو سپاهت کن . رستم پذیرفت و سپاه را آماده جنگ کرد و به فریبرز گفت که باید آماده جنگ شود . فریبرز به رستم گفت : قبل از آن آرزویی دارم که غیر از تو به کسی نمیتوانم بگویم . تو میدانی که من برادر سیاوش هستم پس فرنگیس همسر او شایسته من است .سزاوار است که تو این را به شاه بفرمایی و مرا شاد کنی . رستم پذیرفت و نزد شاه رفت و خواهش فریبرز را بیان کرد . شاه گفت : باید با مادرم صحبت کنم . پس هردو نزد فرنگیس رفتند و موضوع را گفتند . فرنگیس گریان شد و گفت : نمیخواهم رستم را آزار دهم ولی الآن دیگر من به ازدواج فکر نمیکنم . رستم گفت : ای بانوی بانوان اگر پند مرا بشنوی بهتر است . فریبرز همسنگ سیاوش است و جفت مناسبی برای توست . فرنگیس مدتی غمگین بود و سکوت کرد و از شرم پسرش سخن نمیگفت اما درنهایت پذیرفت . پس موبدی را فراخواندند و فریبرز و فرنگیس را به عقد هم درآوردند و سه روز هم از این ماجرا گذشت و روز چهارم لشکر به راه افتاد .
شبی توس در خواب سیاوش را دید که به او مژده پیروزی داد . از خواب برخاست و شاد شد و ماجرا را برای گودرز بیان کرد و آنها شاد شدند .
هومان به پیران گفت که نباید صبر کنیم اما پیران گفت : شتاب مکن آنها در کوه غذایی ندارند و مجبورند تسلیم شوند . از طرفی از جانب افراسیاب سپاهی فراوان به آنسو آمد و فردی به نام کاموس که زور صد نره شیر را داشت سپاه را همراهی میکرد و خاقان چین هم با سپاهیانش به کمک آنها رفت و به او مژده دادند که از کشمیر تا دریای شهد سپاهیان فراوان درراه کمک به آنها مهیا شدهاند . در سقلاب کندرو و در بیور کاتی و در چغانی فرتوس و کهارکهانی . پیران شاد شد و به هومان گفت : باید به استقبالشان بروم . توس و گودرز بدگمان شدند که چرا ترکان خاموش شدهاند و کاری نمیکنند و حتماً کاسهای زیر نیمکاسه است و هراسان از این بودند که اگر رستم نرسد تباه میشوند . گیو گفت : چرا اندیشه را ناراحت میکنید خدا یار ماست . روز بعد ایرانیان سپاه عظیمی را که برای کمک به تورانیان آمده بود دیدند و نگران شدند .گودرز اندوهگین شد و قصد خداحافظی با فرزندانش گیو و شیدوش و رهام و بیژن را کرد اما به او خبر دادند که سپاهی هم از سوی ایران درراه است او دیدهبان را نزد توس فرستاد و گفت : سپاه ایران فردا صبح میرسد
ادامه👇
در سپاه توران نامداری به نام ارژنگ بود که جنگجو طلبید و توس بهسوی او تاخت و تیغ آبدار بر سرش فرود آورد و او کشته شد . دلیران توران شمشیر انتقام کشیدند پس هومان و توس به جنگ هم درآمدند . هومان گفت : دلیران ایران شرم نمیکنند که نشستهاند و سپهدارشان به جنگ میآید . پس از رستم نامداری جز توس نیست . توس گفت : تو نیز از نامداران سپاهت هستی اگر حرف مرا میپذیری با خویشانت به نزد شاه ایران پناه ببر و جانت را به باد نده. هومان گفت : وقتی شاه ما دستوری دهد چه درست و چه غلط باید قبول کرد و کمان نکن پیران از جنگ با شما شاد است .
دراینبین گیو سررسید و گفت : گول او را مخور و زودتر با او بجنگ . هومان برآشفت و گفت : ای شوربخت اگر من هم به دست توس کشته شوم پیران و افراسیاب که هستند ولی اگر توس به دست من کشته شود همه سپاه شما پراکنده و تباه میشوند . تو از خون برادرت گرم شدهای و عصبانی هستی چرا توس را جلو میفرستی ؟
گیو گفت : من کسی هستم که شاه را از مرز توران به ایران رساندم و اگر توس این نبرد را به من ببخشد به تو نشان میدهم که من که هستم . توس گفت : نه من با هومان میجنگم پس توس و هومان باهم درآویختند ابتدا با عمود و سپس با شمشیر هندی و سپس باهم کشتی گرفتند و دوال کمر را گرفتند که کمربند هومان باز شد و هومان سوار بر اسب فرار کرد . توس کمان کشید و بهسوی او تیراندازی کرد و اسب هومان تیر خورد و هومان به زمین افتاد اما نامداران ترک اطرافش را گرفتند . سپاه ایران به توس آفرین گفتند .
جنگ بهروز بعد کشیده شد . و هومان به سپاه گفت : هر وقت خروش برآوردم شمشیرها را بکشید و بجنگید و به پیران هم گفت : ما امروز پیروز میشویم .
توس به گودرز گفت :ممکن است ما شکست بخوریم . شنیدید هومان به پیران چه گفت ؟ امروز روز جنگ ما نیست. گودرز گفت : به دلت بد نیاور و اینچنین سخن مگو که روحیه سپاه کم میشود اگر خدا بخواهد میتواند بدی را از ما دور کند پس تو سپاه را آمادهساز . توس سپاه را آراست . در راست گودرز و در چپ رهام و گرگین بودند . تا شب جنگیدند اما جنگ به نفع ایرانیان پیش نمیرفت پسازآن جنگ تنبهتن آغاز شد گرازه با نهل – رهام با فرشیدورد – شیدوش با لهاک – بیژن با گلباد – گیو با شیطرخ- گودرز با پیران و هومان با توس میجنگیدند . اما بخت از ایرانیان برگشته بود و هومان میخروشید که امروز کارتان را میسازیم . در میان توران جادوگری بود که پیران به او گفت : بر سر کوه برو و برف و سرما و باد را به اینجا بفرست و او چنین کرد . ایرانیان توان جنگ را از دست دادند و بسیاری از آنان کشته شدند . بزرگان ایران به خاطر این جادو و مکر به خدا پناه بردند . مردی دانشپژوه به نزد رهام آمد و کوه را که جای افسون و جادو بود نشانش داد وقتی جادوگر رهام را دید با عمودی از پولاد چینی به جنگش آمد . رهام تیغ کشید و دستش را برید . بادی برخاست رهام او را بست و به هامون رفت هوا دوباره مثل قبل شد و خورشید سر زد . رهام سر جادوگر را از تن جدا نمود . طوس گفت ای گودرز در قلب سپاه با درفش کاویانی بمان و در راست سپاه گیو و بیژن را قرار بده و در چپ گستهم و در جلوی سپاه رهام و شیدوش و گرازه بگمار . اگر من کشته شدم تو سپاه را نزد شاه ببر . دوباره جنگ سختتر شد و موبدی به توس گفت : پشت تو دیگر کسی نمانده است و همه کشته شدند . تو جلو نرو . توس به گیو گفت که تو سپاه را برگردان باید به گوشهای رفت و استراحت کرد. وقتی همه بازگشتند پیران گفت : از ایرانیان کسی نمانده و پیروزی ما قطعی است باید همه را نابود کنیم تا دیگر کسی قصد توران نکند . در چپ و راست اجساد ایرانیان بر زمین افتاده بود و بسیاری از گودرزیان کشتهشده بودند و همه ناراحت و سوگوار بودند . توس گفت : باید کشتگان را دفن کنیم سپس هیونی نزد شاه بفرستیم تا او سپاهی برایمان گسیل کند و یا رستم را با سپاه به کمکمان بفرستد . ایرانیان رزمگاه را ترک کردند و بهسوی کوه هماون رفتند . توس به گیو گفت : آنها که سالمند به بیژن واگذار و خودت با مجروحان به کوه پناه ببرید . من مطمئنم که آنها دوباره حمله میکنند . صبحگاه سپاه توران به رزمگاه آمدند و آنجا را خالی یافتند و خوشحال شدند که ایرانیان فرار کردهاند پس به دنبال آنها راه افتادند . افراسیاب پیام فرستاد که برگردند اما هومان گفت : باید آنها را دنبال کرد چون اگر به ایران روند با لشکری نو به همراه رستم بازمیگردند پس نباید درنگ کنیم
ادامه👇
#داستانهای_شاهنامه
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
نوستالژی و خاطرات
💢امامزاده مرضیه خاتون (ع)
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
نوستالژی و خاطرات
💢امامزاده مرضیه خاتون (ع)
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
نوستالژی و خاطرات
💢امامزاده مرضیه خاتون
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
#اعلامیه
#اولین_سال
🏴 مرحومه کربلائیه نصرت خانم خاکی
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🦋
هر روز آغازیست دوباره برای آموختن
و بالیدن ، آغازی برای تکاندن غباراز دل و نشاندن غنچه های محبت و عشق ، پس با توکل به خدا و اندیشه ای مثبت روزمون رو آغاز کنیم ، الهی هرچی خوبیه خدا براتون رقم بزنه و آرامش و شادی نصیبِ قلبهای مهربونتون بشه😍🤲
روزتون پُر از اتفاقهای خووووب و قشنگ😊🌸
کارچان 🥰
📡ڪــانــال رســمــے شــهر ڪــارچــان📡
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🆔 @karchan_city96
•┈••✾◆🍃🌸🍃◆✾••┈•
🔸چاپ آگهی دعوت به مجمع عمومی فوق العاده نوبت سوم و مجمع عمومی عادی نوبت دوم کانون کارگران بازنشسته تامین اجتماعی اراک در روزنامه کثیرالانتشار کار و کارگر.
🔸همکاران بازنشسته دقت داشته باشند بر اساس اساسنامه در این مرحله برای بند هفت ماده 30 اساسنامه و انتخاب اعضای هیئت مدیره و بازرسان کانون بازنشستگان رای گیری صورت می پذیرد.
☸️☸️☸️☸️☸️☸️☸️☸️☸️☸️☸️☸️
کانال رسمی اطلاع رسانی کانون بازنشستگان تامین اجتماعی اراک
@kanoon_arak
یک روز قشنگ
یک دل آرام
یک شادی بی پایان
یک نور از جنس امید
یک لب خندون
یک زندگی عاشقانه
و هزار آرزوی زیبا
ازخداوند برایتان خواهانم
سلام دوستان خوبم✋
روزتون شاد شاد🌸
