دیالکتیک روشنگری
الذهاب إلى القناة على Telegram
853
المشتركون
+124 ساعات
+27 أيام
+330 أيام
أرشيف المشاركات
مدرنيته داراى دو وجه مهم است يعنى عقل ابزارى كه با موضوعاتى چون علم و تكنولوژى مطرح مى شود و عقل انتقادى كه دربرگيرنده هنر و فلسفه مدرن است و به طور كلى تجلى آنچه را كه ما انديشه انتقادى مى ناميم.
رامين جهانبگلو
"تمدن و تجدد"
(بخش اول/چگونه مى توان مدرن بود؟)
رامين جهانبگلو |جمشيد بهنام
(گفتگو)
@ELDialectico
گريگورى به پسرك خواندن و نوشتن يادش داد، و دوازده ساله كه شد، شروع كرد به آموختن كتاب مقدس به او. اما اين آموختن ره به جايى نبرد. در درس دوم يا سوم، پسرك ناگهان نيشش را به خنده باز كرد.
گريگورى، كه از زير عينك نگاه تهديد آميزى به او مى انداخت، پرسيد: "براى چه مى خندى؟"
پسرك: آه، هيچى. خدا روشنايى را روز اول آفريد، و خورشيد و ماه و ستارگان را به روز چهارم. روز اول روشنايى از كجا آمد؟
"برادران كارامازوف"
فئودور داستايوفسكی
برگردان: صالح حسينى
@ELDialectico
آدم بى استحقاق براى هميشه در پس كوچه خودش ناپديد مى شود-پس كوچه كثيفش، پس كوچه محبوبش، همان جايى كه احساس راحتى مى كند و همان جايى كه به اختيار خويش و با لذت در كثافت و تعفن غرق مى شود.
"برادران كارامازوف"
فئودور داستايوفسكي
برگردان:صالح حسينى
@ELDialectico
تو با کدام زبان صدایم میزنی
سکوت تو را لمس میکنم
به من که نگاه میکنی
به لکنت میافتم
زبان عشق سکوت میخواهد
زبان عشق واژهای ندارد
غربت ندارد
حضور تو آشناست
از ابتدای تاریخ بوده است
در همه زمانهها خاطره دارد
تو با کدام زبان سکوت میکنی
میخواهم زبان تو را بیاموزم.
نزار قبانی | ترجمهی بابک شاکر
@ELDialectico
هنگام که بخت یارم نیست و من بر فراز مرتفع حرمان ایستادهام و از آن ارتفاع پژمرده در جستجوی دلیلی برای ماندن و زنده ماندن در زمین هستم، و یا در شبهای سرد و طویل که پایانی برای آن متصور نیست و خواب از من گریز دارد و مرگ در کنار پنجرهام در انتظار من فاخر و مجلل ایستاده است تنها یاد اشارهها، آوا و دویدن کودکان در باد و باران است که مرگ را از خانهی من دفع میکند و من با خودم نجوا میکنم: که مرگ و نیستی به سفری بیپایان رفته است و مرا فراموش کرده است و من میتوانم در غیبت مرگ سبزی شمشادها، عطر نعنا و پونه و گرمی نان را در حافظهام رها کنم.
"احمدرضا احمدی"
از ماهنامهی شمارهی ۱۶ "گوهران"
@ELDialectico
یه روز يه مردی با به خطر انداختنِ جون خودش جونِ يه مردِ ديگه رو كه داشت تو باتلاق غرق میشد، نجات داد.وقتي هردوشون، بیرمق، افتاده بودن كنار باتلاق
مـردی که نجات پيداكرده بود گفت:
احمقِ دیوونه چرا منو از باتلاق درآوردی؟
من اونجا زندگی میکنم.
نوستالژیا
آندری تارکوفسکی
@ELDialectico
انسان هاي دو مگابايتي
یادداشتی از حسام محمدی در روزنامه شرق
فيلسوف فرانسوي، ميشل فوکو، در کتاب مراقبت و تنبيه مي نويسد: «در معرضِ ديدبودنْ دام است».
و اين آغاز خودمراقبتي هايي آزاردهنده اي است که فرد را مجاب مي کند تا در قالبي خودخواسته، از اصولي پيروي کند که در تمامي صحنه هايي که او بر آن ايستاده، روبات وار و مملو از ترسي دروني، گام بردارد.
در ديده بان مشرف به صحنه فوکويي، زندانبان در قامتِ متصديِ نامرئي، زندانيان را از برجي مرکزي تحت نظر گرفته و آنها را با چشماني هوشيار زير نظر مي گيرد، البته در اغلب اوقات اين حسي دروني است که بر زندانيان القا مي شود و شايد در اصل ماجرا زندانبان در ديده باني حضور فيزيکي نداشته باشد. زندانيان بي آنکه زندانبان را ببينند، وجود منحوسش را حس مي کنند و از اينکه ديده مي شوند در وضعيت آزاردهنده اي به سر مي برند. در چنين وضعيتي، آنان در حالتي دائمي از وانمودها و رفتارهايي متظاهرانه به سر مي برند که رفته رفته امکان هرگونه کنشگري و نافرماني را از آنها سلب مي کند. زيستن در چنين فضايي جهنم سارتري را بازنمايي مي کند؛ دوزخي که در آن خبري از شکنجه گر نيست تا افراد را شکنجه فيزيکي بدهد، در اين دوزخ شکنجه همانا نگاه نافذ «ديگري» است که بر ما مي نگرد و در مورد ما قضاوت مي کند؛ قضاوتي که سبب مي شود تا ما خودمان را با دست خودمان از درون متلاشي کنيم. اما سويه خطرناک ماجرا از جايي آغاز مي شود که افراد نه تنها اين نوع مراقبت را مي پذيرند، بلکه چيزي نمي گذرد که اين رفتار در نظرشان عادي جلوه مي کند و با ميل و اشتياق رفتار متظاهرانه خود را تداوم مي بخشند. در اين چنين فضايي است که هر فردي مسئوليت سانسور و حفاظت از خود را بر عهده مي گيرد و دقيقا اين نقطه آغاز يک سقوط است.
در عصر اينستاگرام نيز افراد مي آموزند که بايد اجازه دهند تا زير نظر باشند و هم اينکه ديگران را زير نظر بگيرند، که در روايت فوکويي اين امر هم جذاب است و هم خطرناک. در اين وادي هويت هاي فردي و جمعي در قالب پروفايل هاي ساختگي و غيرواقعي جلوه مي کند و اشخاص در تکه هايي چندمگابايتي فروکاسته شده و به ايفاي نقش مي پردازند.
در اين زيست جهان مجازي بنا به روايتِ گافمن، فاصله ميان جلوي صحنه و پشت صحنه به شکل مرگ باري رفته رفته عميق و عميق تر مي شود و قيافه و مَنش افراد در اين دو جايگاه مدام از هم فاصله مي گيرد. افراد مي آموزند که بايد هويتِ جديدي از خود در قالب پروفايل هاي شخصي بسازند و با نظارتي فراگير از جانب خود و ديگران در راستاي حفاظت و اجراي هرچه دقيق تر اين سناريو حرکت کنند، بيش از همه در عصر جديد، چنين نظارتي مايه نگراني است، چراکه عمل نظارت في نفسه نوعي اِعمال قدرت ويرانگر است. اين نظارت ظرفيت آن را دارد تا رفتارمان را تحت تاثير قرار داده و بدون آنکه کاملا متوجه شويم ما را به هم رنگي و همدستي وادار کند.
در عصر اينستاگرام، انسان هاي تهي شده فراوان اند، انسان هاي يکدستي که همگان از زير تيغِ يک جراح پلاستيک عبور کرده و پا به عرصه هم نوايي گذاشته اند؛ پوسته هاي توليدشده اي که خط توليد يکساني داشته و در شکل جديدي از خودسانسوري در تلاشي فراگير سعي در همسان سازي خود با آمال و آرزوهاي ديده بان مُشرف به صحنه دارند. آنها از به دام افتادن در تور نگاه ديگري سرخوش اند و علاقه به محبوبيت نزد ديده بان، انسان ها را به عروسک هايي حقير، بي ارزش و در عين حال بي شرم بدل کرده است.
در اين دوران هر چيزي فقط و فقط تا جايي ارزشمند است که بتواند قابليت تبديل شدن به يک پُست جذاب را داشته باشد؛ پستي که ديده بان آن را مي پسندد و ما را در حلقه «دنبال کننده ها» زنده نگه مي دارد. انسان هاي آنلاين هيچ چيزي، جز آنکه نمايش مي دهند، نيستند، آنها عروسک هاي محقري هستند که براي زنده ماندن به لايک هاي بيشتري احتياج دارند. انسان هاي آنلاين، تمامِ درونياتشان را بي پروا با ديگران در ميان مي گذارند و هيچ فولدر پنهان شده اي درون خود ندارند، گاه حتي صحنه سازي مي کنند، دست و پا می زنند، به این امید که نیازهایشان تصدیق شود و ویژگی های عجیبشان با آغوش باز پذیرفته شود. اين عروسک هاي مطيع هر دم خودشان را تا قعر دروني شان افشا مي کنند، تا مبادا ديده بان چيزي را از دست داده باشد. اين موجودات دومگابايتي مدت هاست که فقط حافظه را اشغال کرده اند و هيچ کارکرد ديگري ندارند.
@ELDialectico
ای انسانهای متمدن و عاقل، احساس غرور نکنید. عقلی که مدعی آنید و به آن میبالید، لحظهای برای مختل شدن و از میان رفتنش کفایت میکند. واقعهای غیر منتظره، احساس هیجانی شدید و ناگهانی در روح، یکباره معقولترین و ذکاوتمندترین انسان را به فردی غضبناک یا سفیه تبدیل خواهد کرد
تاریخ جنون
میشل فوکو
@ELDialectico
آسمان
و هرچه آبیِ دیگر
اگر چشمان تو نیست
رنگ هدررفته است
بر بوم روزهای حرامشده
چه رنگها که هدر رفتند
و تو نشدند.
- عباس صفاری -
@ELDialectico
دل میستاند از من و جان میدهد به من
آرام جان و کام جهان میدهد به من
دیدار تو طلیعهی صبح سعادت است
تا کی ز مهر طالع آن میدهد به من
دلدادهی غریبم و گمنام این دیار
زان یار دلنشین که نشان میدهد به من
جانا مراد بخت و جوانی وصال توست
کو جاودانه بخت جوان میدهد به من
میآمدم که حال دل زار گویمت
اما مگر سرشک امان میدهد به من
چشمت به شرم و ناز ببندد لب نیاز
شوقت اگر هزار زبان میدهد به من
آری سخن به شیوهی چشم تو خوشتر است
مستی ببین که سحر بیان میدهد به من
افسرده بود سایه دلم بی هوای عشق
این بوی زلف کیست که جان میدهد به من
هوشنگ ابتهاج(سایه)
@ELDialectico
ملال همواره عنصری انتقادی است چون این ایده را بیان میکند که یک موقعیت مشخص یا کل هستی عمیقا ما را ناراضی میکند. افزایش ملال به معنای این است که جامعه یا فرهنگ که حامل معناست دچار نقصی جدی است. ما دیگر چندان از تشویش رنج نمیبریم، بلکه بیشتر گرفتار ملالیم. یا به زبان هایدگر «تشویق دیگر چندان تشویشانگیز نیست، ولی ملال هر روز ملالانگیزتر میشود».
📚 فلسفه ملال
لارس اسونسن
ترجمه افشین خاکباز
@ELDialectico
ملال با فقدان معنا همراه است و فقدان معنا برای کسی که به آن دچار شده مشکلی جدی است. ملال از غم در چهره گرفته تا از دست رفتن معنای زندگی را شامل میشود. اغلب از کسی که از ملال مینالد میخواهیم خود را جمع و جور کند، قدر زندگیاش را بداند، ضعیف نباشد، انسانهای بیچارهتر از خود را ببیند و شکرگزار باشد، نیمه پر لیوان را ببیند، غر نزند ولی گفتن چنین جملاتی به انسانی ملول همان قدر درست است که به کوتولهای دستور بدهیم قدش را بیشتر کند.
فلسفه ملال
لارس اسونسن
ترجمه افشین خاکباز
@ELDialectico
ملال پدیدهای متعلق به دوران مدرنیته است، ملال امتیاز انسان مدرن است، وقتی ساختارهای سنتی معنا را درهم شکستیم ملال را ساختیم. بعید نیست بیاینکه بدانیم گرفتار ملال باشیم و گاهی بیاینکه دلیلش را بدانیم این حال بر ما چیره شود. ملال «فرسایش ناب» است که تاثیری نامحسوس دارد و به تدریج فرد را به ویرانهای تبدیل میکند که دیگران نمیفهمند و در واقع خود آن فرد هم نمیفهمد. ملال غیرانسانی نیز هست؛ چون معنا را از زندگی انسان میرباید، یا اینکه جلوهای از این واقعیت است که چنین معنایی حضور ندارد.
فلسفه ملال
لارس اسونسن
ترجمه افشین خاکباز
@ELDialectico
ملال چیست؟ چه زمانی ایجاد میشود؟ چرا بدان گرفتار میشویم ؟چگونه بر ما مستولی میشود ؟ چرا نمیتوان با نیروی اراده بر آن غالب شد ؟ تفاوت ملال و افسردگی چیست ؟تفاوت ملال و بیعلاقگی چیست؟
@ELDialectico
فروپاشی و فساد رسمیت یافته را اینطور میشد تشخیص داد که یا بین کاری که میکردند وچیزی که بدستمیآوردند نسبتی نبود یا بین چیزی که میگفتند و رفتاری که نشان میدادند.
کتاب:« آخرین روزهای امپراتوری شوروی»
دیوید رمنیک
@ELDialectico
مردم اینجا با شعور و آگاهی خود زندگی نمی کنند، از آگاهی خودشان ترس و وحشت دارند و همین ترس برای دماغ خدایان عطر گوارا و لذت بخشی شده است.
آری خدایان از این مردم پخمه و بی دست و پا خوششان می آید.
میخواستند لطف خدایان شامل حال آنها بشود؟ آن وقت برای خدایان دیگر چه میماند؟
خوردن و خوابیدن بی دردسر مردم، آسایش و آرامش دایمی.
آه ! این خوشبختی دایمی چقدر ناراحت کننده است.
مگسها
ژان پل سارتر
@ELDialectico
