ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

دیالکتیک روشنگری

دیالکتیک روشنگری

الذهاب إلى القناة على Telegram

فضایی برای تبادل مطالب در حوزه اندیشه و فرهنگ

إظهار المزيد
851
المشتركون
-124 ساعات
-17 أيام
+330 أيام
أرشيف المشاركات
«انسان هرگز نباید مجبور شود هر آن چیزی را که می‌تواند تحمل کند، تاب آورد. ‏یا هرگز نباید ناچار شود ببیند که چگونه این حد از ر
«انسان هرگز نباید مجبور شود هر آن چیزی را که می‌تواند تحمل کند، تاب آورد. ‏یا هرگز نباید ناچار شود ببیند که چگونه این حد از رنج بردن، خالی از هر وجه انسانی است» ‏- جورجو آگامبن (باقی مانده‌های آشویتس) ‏پیش‌تر در جایی از “یادداشت‌های ایتالیایی” که روزنگاری‌های سال ۱۹۹۴ اوست، نوشته بود که باور دارد ما در دوره‌ی «شکست ملت‌ها زندگی می‌کنیم» ‏که وضعیت کنونی، نه شکست دولت‌ها که «ورشکستگی ما مردمان ِزمین است» ‏زیرا تاکنون در هیچ دوره‌ای «این حد از تمایل وجود نداشته که آدمی با هر آن چیز که تحمل ناشدنی است، بسازد و سر کند» ‏که شاید یادآور همان فراز درخشانی باشد که در جایی گفته بود: ‏چطور کسی می‌تواند ناگهان وسط خیابان بایستد و از خود بپرسد: آیا این سرنوشت من است؟ @ELDialectico

از رفقای قدیمی بود؛ بعد از مدت‌ها بی‌خبری به طور تصادفی در مسیر سفر دیدمش و متوجه شدم طی جنگی که میان آن بودیم کشته نشده... ا
از رفقای قدیمی بود؛ بعد از مدت‌ها بی‌خبری به طور تصادفی در مسیر سفر دیدمش و متوجه شدم طی جنگی که میان آن بودیم کشته نشده... از خاطرات گذشته و زندگی صحبت میکردیم؛ از جنگ و تبعاتش کلافه بودم، نگران خانواده و... بی‌تفاوت از نگرانی‌هایم گفت من معتقدم مردن برای وطن فداکاریِ بزرگ و ارزشمندیست! پرسید تو چطور؟ آیا افتخاری در مرگ برای وطن میبینی؟! مکثی کردم و پاسخ دادم؛ نه! به مردن‌ برایِ وطن ایمان ندارم. وطن هیچ گاه نمی‌بازد؛ ما می‌بازیم. هرگاه که وطن مبتلا به جنگ شد مردم عادی، قشر متوسط و فقیران را صدا می‌زنند برایِ دفاع از آن؛ و هرگاه که جنگ تمام شد مسئولین را صدا می‌زنند برایِ تقسیم کردن غنائم! من برای زندگی حاضرم فداکاری کنم؛ نه برای مرگ و آنچه نزیسته بودم... ▪️محمد الماغوط @ELDialectico

عبدالحسین زرین‌کوب در «دو قرن سکوت» چه می‌گوید؟ (بازخوانی یک سکوت تاریخی) ▪️حمید شاکری (دکتری جامعه‌شناسی، عضو موسسۀ ایران‌شناسی بریتانیا)  ------------ در روزهایی که نام «دو قرن سکوت» دوباره در فضای عمومی شنیده می‌شود، شاید بد نباشد به خود کتاب بازگردیم؛ نه به نقل‌قول‌ها و برداشت‌های پراکنده، بلکه به متن زرین‌کوب. او این کتاب را نه به عنوان یک بیانیه سیاسی، که به مثابه روایتی تاریخی نوشت؛ روایتی از دو قرن نخست پس از شکست یزدگرد سوم و فروپاشی ساسانیان. مسئله اصلی او یک پرسش بود: در فاصله سقوط یک نظم کهن تا برآمدن دوباره فرهنگی ایرانی، چه بر سر زبان، حافظه و هویت این سرزمین آمد؟ عنوان «سکوت» در همین‌جا معنا پیدا می‌کند؛ لحظه‌ای که تاریخ رسمی از سخن می‌افتد، اما زندگی هنوز در لایه‌های پنهان جریان دارد. زرین‌کوب از «سکوت» سخن می‌گوید، اما منظورش خاموشی کامل نیست. او به دوره‌ای اشاره می‌کند که در آن، بسیاری از صداهای رسمی و مکتوب از میان رفتند یا به حاشیه رانده شدند. زبان پهلوی کم‌کم جای خود را به عربی داد، دیوان‌سالاری پیشین فروپاشید و سنت‌های فکری پیشین دچار انقطاع شدند. با این حال، او بارها یادآور می‌شود که این سکوت، سکوت مطلق نبود؛ بلکه سکوتی در سطح تاریخ رسمی بود. زیر این لایه، زندگی فرهنگی ادامه داشت: در روایت‌ها، آیین‌ها، و حافظه‌ای که هنوز مجال ظهور دوباره نیافته بود. یکی از نکات مهم در خوانش زرین‌کوب، توجه او به تداوم در دل گسست است. او نشان می‌دهد که چگونه در همان دو قرن نخست، در دل سکوت ظاهری، بذرهای احیای فرهنگی آرام‌آرام شکل گرفتند: از ترجمه متون و تعاملات فرهنگی تا ظهور دودمان‌های ایرانی‌تبار و بازگشت تدریجی زبان فارسی به عرصه ادب. با رودکی و دیگران، تاریخ دوباره به فارسی سخن می‌گوید. در این نگاه، سکوت نه پایان، بلکه فاصله‌ای میان دو دوره سخن گفتن است؛ دوره‌ای که در آن حافظه خاموش نشد، بلکه در لایه‌های پنهان، خود را برای بازگشت آماده می‌کرد. با این حال، «دو قرن سکوت» همیشه کتابی بی‌حاشیه نبوده است. برخی آن را متهم به نگاه نوستالژیک یا ملی‌گرایانه کرده‌اند و برخی دیگر، آن را تلاشی برای بازگرداندن شأن تاریخ فرهنگی ایران دانسته‌اند. شاید واقعیت در جایی میان این دو باشد. زرین‌کوب فرزند زمانه خود بود؛ مورخی که در میانه قرن بیستم می‌کوشید نسبت میان هویت ایرانی و تاریخ اسلامی را بفهمد. خواندن کتاب او بدون توجه به این زمینه تاریخی، ما را به داوری‌های شتاب‌زده می‌رساند. شاید دلیل بازگشت دوباره «دو قرن سکوت» به گفت‌وگوهای امروز، فقط کنجکاوی تاریخی نباشد. این کتاب ناخواسته ما را با پرسشی معاصر روبه‌رو می‌کند: وقتی تاریخ به دوره‌هایی می‌رسد که صداها کم می‌شوند، چه چیزی باقی می‌ماند؟ زرین‌کوب از قرن‌هایی دور می‌نوشت، اما پرسش او هنوز نزدیک است. شاید امروز، بیش از داوری درباره درست یا نادرست بودن او، به بازخوانی‌اش نیاز داشته باشیم. «دو قرن سکوت» را می‌توان نه یک حکم قطعی، بلکه دعوتی به اندیشیدن دانست؛ دعوتی برای فهم اینکه ملت‌ها چگونه از دل گسست‌ها عبور می‌کنند و چگونه حافظه جمعی، حتی در خاموش‌ترین دوره‌ها، راهی برای تداوم می‌یابد. شاید بازخوانی این کتاب، بیش از بازگشت به گذشته، تلاشی برای فهم اکنون باشد .. @ELDialectico

هیچ کس به ما نیاموخت که چگونه آزاد باشیم. فقط به ما آموخته شد که چگونه برای آزادی بمیریم. پائولا؛ موسیقی زیبا و غم‌انگیز فیلم حکومت نظامی است که «میکیس تئودوراکیس» آهنگساز یونانی ساخته است. او درباره این قطعه گفته است: 7 ماه قبل از کودتای نظامی پینوشه، دیکتاتور شیلی؛ با دختری به نام پائولا آشنا شدم. پائولا زیبا نبود. سبزه بود و لهجه داشت، ولی هنگام حرف زدن تمام احساساتش در حرکات و خطوط چهره‌اش جوری به نمایش درمی‌آمد که حتی اگر حرف هم نمی‌زد متوجه منظورش می‌شدم. او مملو از عواطف و احساسات انسانی بود. روز ۱۱سپتامبر ۱۹۷۳ و کودتای پینوشه، پائولا به همراه ویکتور خارا و چندصد نفر دیگر از انقلابیون دستگیر و به ورزشگاه سانتیاگو منتقل شده و همگی اعدام شدند. با تلاش فراوان و به کمک افسری که برخی از آهنگ‌هایم را گوش می‌کرد، جسد پائولا را در سردخانه یافتم. جسد سردش را مدت‌ها در بغل گرفتم تا به زور مرا از پائولا جدا کردند و من زندگیم را در سردخانه تنها گذاشتم. پیاده و باحال خراب به خانه رسیدم و این قطعه‌ را به یاد پائولا ساختم. @ELDialectico

⁠«وقتی مسیح روی صلیب به میخ کشیده شد و همونجا با دردش رها شد، با همه وجودش فریاد کشید "خدایا، خدای من، چرا رهایم کردی؟" و با
⁠«وقتی مسیح روی صلیب به میخ کشیده شد و همونجا با دردش رها شد، با همه وجودش فریاد کشید "خدایا، خدای من، چرا رهایم کردی؟" و با صدای بلند گریه میکرد. فکر میکرد که پدر آسمانیش اون رو رها کرده. باور کرد هر موعظه ای که تا الان کرده دروغی بیش نبوده. یعنی چند لحظه قبل از مرگ، دچار شک عمیقی شده بود. این باید وحشتناکترین رنج زندگیش باشه. سکوت خدا.» 🎥نور زمستانی (1963) ▪️اینگمار برگمان @ELDialectico

جهان پهلوان #رسول_خلدم کشتی گیر سال‌های جوانی ما بود و پهلوان روزهای میانسالی ما… ای روزها هنگامی که دلم هوای معرفت و صداقت میکند به کافه اش در خیابان شهرآرا می‌روم ساعت حضورش را میدانم ؛ با فاصله سلامی به ادب میکنم و مینشینم… در این ویدئو در زورخانه آتش نشانی تهران با پیراهن مشکی و نوای مرشد که میخواند : از خون جوانان وطن لاله دمیده… گود را میانداری میکند… و در انتها دعا میکند: «خدایا مردم ما گرفتارند، دست تنگند، بی پناهند، هرکسی درهر لباسی، در هر مقامی، در هر جایگاهی، در هر نقطه ای از کره زمین، حق این مردم را می خوره، به این مردم ظلم می کنه خدایا روسیاهی و ذلت شان را به مردم این دنیا و آن دنیا نشان بده.» @ELDialectico

چرا داریوش شایگان هنوز خواندنی است؟ (از خودشیفتگی جمعی تا نفرت از دیگری)   ▪️حمید شاکری ------------- داریوش شایگان از آن متفکرانی است که نه نسخه می‌پیچد و نه حکم صادر می‌کند. او بیشتر آینه‌ای روبه‌روی ما می‌گذارد. متفکری میان‌فرهنگی که هم شرق را می‌شناخت و هم غرب را، و درست به همین دلیل، از خطر «سوء‌تفاهم با خویشتن» سخن می‌گفت. شایگان دغدغه‌اش سیاست روزمره نبود، بلکه لایه‌های عمیق‌تری از بحران را می‌کاوید: بحران هویت، بحران معنا، و ناتوانی ما در گفت‌وگو با دیگری. شاید به همین دلیل است که نوشته‌هایش، سال‌ها پس از نگارش، هنوز به ما تلنگر می‌زند. یکی از مفاهیم کلیدی شایگان «خودشیفتگی جمعی» است؛ حالتی که در آن یک جامعه، شیفته تصویر اسطوره‌ای و مطلق از خویش می‌شود و هر صدای متفاوتی را تهدید می‌پندارد. شایگان راه برون‌رفت از این بیماری را نه در انکار هویت، بلکه در پذیرش کثرت‌گرایی و گفت‌وگوی فرهنگ‌ها می‌دانست. او معتقد بود رهایی از بند تعصبات کور جمعی تنها با شکل‌گیری «هویت چهل‌تکه» ممکن است؛ هویتی پویا و سیال که از هم‌نشینی سنت‌ها، تجربه‌های تاریخی و افق‌های نو پدید می‌آید. چنین هویتی نه بسته است و نه متوهم؛ بلکه توان زیستن خلاق در جهانی متکثر را دارد. از نگاه شایگان، هویت زمانی خطرناک می‌شود که بسته و صُلب گردد؛ وقتی به جای پرسش، به پاسخ نهایی بدل شود. هویتی که خود را «تنها حقیقت» می‌داند، ناگزیر دیگری را حذف می‌کند؛ چه دیگریِ فکری، چه فرهنگی، چه سیاسی. او بارها تأکید می‌کند که نفرت از دیگری، اغلب از ناامنی درونی می‌آید، نه از قدرت. جامعه‌ای که به خود مطمئن نیست، تاب تفاوت را ندارد و به‌جای گفت‌وگو، به مرزبندی پناه می‌برد. شایگان یادآور می‌شود که تکثر نه تهدید انسجام، بلکه شرط بلوغ فرهنگی و امکان همزیستی پایدار است. یکی از راهنمایی‌های کلیدی شایگان برای ایران امروز، تمرکز بر تاب‌آوری هویت و مدارا است. او هشدار می‌دهد که جامعه‌ای که زیر فشار بحران‌های تاریخی، سیاسی و هویتی زیسته، مستعد افتادن در دوگانه‌های «ما/آن‌ها» و تبدیل هویت به دیوار است. مدارا در اندیشه او عقب‌نشینی نیست؛ مهارت زیستن در جهان متکثر است. می‌توان ایستاد، نقد کرد و مخالفت داشت، اما دیگری را نفی نکرد. حذف و برچسب‌زنی، حتی با نیت خیر، سرانجام به خشونت می‌انجامد. ایرانِ پایدار، ایرانی است که تفاوت‌ها را تاب بیاورد و روایت‌ها را در هم‌نشینی بپذیرد. خواندن شایگان برای امروز ایران، دعوتی به تردید در قطعیت‌های ذهنی ماست. او ما را دعوت می‌کند پیش از تغییر جهان، کمی در تصویرهایی که از خود ساخته‌ایم تردید کنیم. ایرانِ آینده، اگر قرار است خانه‌ای امن باشد، باید «برای همه ایرانیان» جا داشته باشد؛ با صداهای متفاوت، روایت‌های متکثر و حقِ متفاوت اندیشیدن. شایگان یادمان می‌آورد که گفت‌وگو، نه نشانه ضعف، که نشانه اعتماد به نفس فرهنگی است. شاید مهم‌ترین پرسش شایگان هنوز این باشد: آیا می‌توانیم با دیگری گفت‌وگو کنیم، بی‌آن‌که بخواهیم او را حذف کنیم؟ @ELDialectico

کشته‌شدگان شبیه به هم نیستند هر یک پیکری دارد جدا، چهره‌ای خاص دو چشمِ خاص نامی و سنی متفاوت... اما قاتلان... آنان همگی یک تن‌اند، پراکنده در هیاهوی ماشین‌ها، پنهان پشت دکمه‌های الکترونیکی، می‌کشند و ناپدید می‌شوند، ما را می‌بینند، بی‌آنکه ما بتوان... ▪️محمود درویش @ELDialectico

شهر‌ پر از خوابیدگان بیدار بود‌ که فقط گه‌گاه در لحظات استثنائی از سرنوشت خود فرار میکردند و در دل شب، زخم درونشان که ظاهرا ب
شهر‌ پر از خوابیدگان بیدار بود‌ که فقط گه‌گاه در لحظات استثنائی از سرنوشت خود فرار میکردند و در دل شب، زخم درونشان که ظاهرا بسته شده بود ناگهان سر باز میکرد. آنگاه از خواب می پریدند و سرسام زده آن را میآزمودند، با لبان متشنج در یک لحظه، رنجشان را که ناگهان تازه شده بود و به همراه آن چهره منقلبشان را باز میافتند. سحرگاه به طاعون یا بهتر بگوئیم به عادت روزمره بر می گشتند. خواهید پرسید که آنان چه قیافه ای داشتند؟ پاسخ ساده است؛ هیچ قیافه خاصی نداشتند. 📕طاعون ▪️آلبر کامو @ELDialectico

«بله، حتماً امیدی هست. اصلاً چون این امید هست آدم فکر می‌کنه که چرا نه؟ چون امید هست ــ به صورت بالقوه. اگر ما همه‌مون هیچ‌چی نمی‌دونستیم، این می‌تونست عادی باشه، می‌تونستیم عادت کرده باشیم همه و فکر کنیم همینه. ما یه چیزی بیش‌تر از اون‌چه که هست می‌دونیم الان و می‌تونه خیلی بهتر از این باشه، می‌تونه اصلاً یه چیز دیگه‌ای باشه، می‌شه یک شکوفایی، یک درخشش، یه حرکت، یه جهش باشه تو این جامعه. چرا نیست؟ و چی این رو قفل کرده، بسته و سعی می‌کنه بی‌حرکت، بی‌تغییر نگه داره؟» #بهرام_بیضایی @ELDialectico

من درد در رگانم حسرت در استخوانم چیزی نظیرِ آتش در جانم                              پیچید.   سرتاسرِ وجودِ مرا                      گویی چیزی به هم فشرد تا قطره‌یی به تفتگیِ خورشید جوشید از دو چشمم. از تلخیِ تمامیِ دریاها در اشکِ ناتوانیِ خود ساغری زدم. #بامداد @ELDialrctico

آه از آن رفتگانِ بی‌برگشت .. چراغ روشن شد، اما خانه همان خانه نبود تسلیت به تمام خانواده‌های جانباختگان و مردم عزیز 🖤

«رعیت را چه به سرکشی. رعیت را چه به استنطاق صاحبقران. رعیت را چه به فریاد حق‌طلبی! رعیت غلط می‌کند ما را نخواهد! رعیت گوسفند
«رعیت را چه به سرکشی. رعیت را چه به استنطاق صاحبقران. رعیت را چه به فریاد حق‌طلبی! رعیت غلط می‌کند ما را نخواهد! رعیت گوسفند و ما شبانیم! سایه‌ ماست که آرامش می‌دهد، نعمت ارزانی می‌دارد و دفع بلا می‌کند! ماییم که آبرو می‌دهیم، ماییم که مالک ایرانیم! آخر الزمان است! شاه شاهان را محکوم می‌کنند به دروغ‌گویی. سایه‌ خدا را محکوم می‌کنند به فساد، به استبداد، به عیاشی؛ مصلحین فریاد قانون می‌زنند، مشق مردم سالاری می‌کنند! خدا لعنت کند یوسف خان مستشارالدوله بی‌شرف را که قانون قانون می‌کرد در این مملکت همایونی! خون جواب آزادیست! رعیت غلط می‌کند اعتراض کند، غلط می‌کند دیوان مظالم بخواهد، غلط می‌کند مشروطه بخواهد! ما رعیت سربه زیر می‌خواهیم، ما رعیت بله قربان‌گو می‌خواهیم. ما رعیت کر و کور می‌خواهیم. اینجا ممالک محروسه ایران است و ما هم قبله عالمیم و پرچم‌دار عدالت و پاکی! هر کس نمی‌خواهد بسم الله از این مملکت برود.» ▪️محمد علی شاه قاجار ▫️عکس سلطان بر روی جلد روزنامه روسی @ELDialectico

تو را چه سود                فخر به فلک بَر                                 فروختن هنگامی که              هر غبارِ راهِ لعنت‌شده نفرینَت می‌کند.   تو را چه سود از باغ و درخت که با یاس‌ها               به داس سخن گفته‌ای.   آنجا که قدم برنهاده باشی گیاه     از رُستن تن می‌زند چرا که تو تقوای خاک و آب را                        هرگز باور نداشتی.   □   فغان! که سرگذشتِ ما سرودِ بی‌اعتقادِ سربازانِ تو بود که از فتحِ قلعه‌ی روسبیان                               بازمی‌آمدند. باش تا نفرینِ دوزخ از تو چه سازد، که مادرانِ سیاه‌پوش ــ داغدارانِ زیباترین فرزندانِ آفتاب و باد ــ هنوز از سجاده‌ها                     سر برنگرفته‌اند!   ▪️احمد شاملو @ELDialectico

یکی از فیلسوفان قرن بیستم به نام پل تیلیش یک بار نوشت که واژۀ «تنهایی» برای آن وجود دارد که ما «درد تنها بودن» را بیان کنیم،
یکی از فیلسوفان قرن بیستم به نام پل تیلیش یک بار نوشت که واژۀ «تنهایی» برای آن وجود دارد که ما «درد تنها بودن» را بیان کنیم، در حالی که واژۀ «خلوت» «شکوه تنها بودن» را بیان می‌کند. من هر دو حالت را آن روزها در کالج تجربه می‌کردم، در حالی که امروز شکوه خلوت را بیشتر به خاطر می‌آورم. هر چه پا به سن می‌گذاشتم، بیشتر می‌دیدم که حفظ درجه‌ای از جدایی برای آرامش درونی‌ام لازم است و همزمان چقدر رسیدن به این تنهایی و خلوت دشوار است. جامعه دائم بر سر راه این خلوت سنگ می‌اندازد و به ما می‌گوید بدون جمعیت بی‌ارزشیم، که همه‌چیز فقط وابسته به تأیید اجتماع است. 📕بلک‌بری هملت ▪️ویلیام پاورز ▪️ترجمهٔ علیرضا طاق‌دره @ELDialectico

🖤 بهرام بیضایی برای بسیاری که امروز علاقمند به هنر تئاتر و سینما هستند،شروعی بی‌چون و چرا بود. جایی گفته بود : من هزار سال بعد از مرگم هم فکر نمی‌کنم که از ما گذشته، و اصلاً یعنی چه؟ چرا تا وقتی هستیم از ما گذشته؟ آن‌ها که قرن‌های قرن است ازشان گذشته، به این فروتنی و خاکساری یک‌طرفه هر روز پربارترند….. #بهرام_بیضایی @ELDialectico

گویی مردمان دیگری وارد کرده‌اند و ما در وطن بیگانه‌ایم. دنیا به دست اوباش است و نیکان به گناه لیاقت می‌میرند. ‏دندانم کندند ت
گویی مردمان دیگری وارد کرده‌اند و ما در وطن بیگانه‌ایم. دنیا به دست اوباش است و نیکان به گناه لیاقت می‌میرند. ‏دندانم کندند تا نگویم و چشمم تا نبینم، اما پا را وانهاده‌اند که ترک وطن کنم. یعنی که در این شهر جای خِرد نیست. ‏دانایی را نمی‌شود کُشت. ‏📕طومار شیخ شرزین ‏استاد بهرام بیضایی هم رفت @ELDialectico

دهانش نیمه بازمانده است. شب است. قبل از مردن در فکر من بوده؛ و درد همین است، خفقان، از نفس افتاده. درد جا و مکان می‌خواهد، شم
دهانش نیمه بازمانده است. شب است. قبل از مردن در فکر من بوده؛ و درد همین است، خفقان، از نفس افتاده. درد جا و مکان می‌خواهد، شماره آدمها در خیابان‌ها خیلی زیاد است. دلم می‌خواهد در دشت وسیعی راه بروم، تنها. حتماً درست قبل از مردن نامم را بر زبان آورده، در طول تمام جاده‌های آلمان، جسدهایی در وضع و حالتی همچون او دراز ب دراز افتاده‌اند، هزارها، ده‌ها هزار، یکی هم او، هرچند در شمار این هزارهای دیگر است، اما برای من از این هزار هزارهای دیگر جداست، کاملاً متفاوت و تنها… 📕درد ▪️مارگریت دوراس @ELDialectico

قدرت شنواییمان به‌طور غیرطبیعی تیز می‌شد. همه‌چیز را می‌شنیدیم. شب‌های اعدام‌ها، سر ساعت ده، زنگ تلفن را می‌شنیدیم. صدای زندا
قدرت شنواییمان به‌طور غیرطبیعی تیز می‌شد. همه‌چیز را می‌شنیدیم. شب‌های اعدام‌ها، سر ساعت ده، زنگ تلفن را می‌شنیدیم. صدای زندانبان کشیک را که به تلفن جواب می‌داد می‌شنیدیم. می‌شنیدیم که به فاصله‌های کوتاه تکرار می‌کرد: «ایضاً... ایضاً... ایضاً...» می‌دانستیم که پشت تلفن، یکی در مرکز فرماندهی نظامی است که سیاهه‌ی کسانی را که می‌بایست آن شب تیرباران شوند، می‌خواند. می‌دانستیم که پیش از هر «ایضاً» زندانبان اسمی را یادداشت می‌کند، اما نمی‌دانستیم چه اسم‌هایی، و نمی‌دانستیم که اسم ما هم میان‌شان هست یا نه. تلفن همیشه سر ساعت ده، زنگ می‌زد. بعد تا نصف شب یا ساعت یک، آدم وقت داشت که توی رختخوابش دراز بکشد و منتظر بماند. ما هر شب زندگی‌هایمان را توی ترازو وزن می‌کردیم و هر شب می‌دیدیم وزنشان کم می‌شود. 📕گفت‌وگو با مرگ ▪️آرتور کوستلر ▪️ترجمه‌ی نصرالله دیهیمی و خشایار دیهیمی @ELDialectico

و زندگی همین طوری دارد از لایِ انگشتان‌مان می‌ریزد. این های‌و‌هوی است، زندگی نیست. من احساس می‌کنم چیزی مصنوعی را تجربه می‌کن
و زندگی همین طوری دارد از لایِ انگشتان‌مان می‌ریزد. این های‌و‌هوی است، زندگی نیست. من احساس می‌کنم چیزی مصنوعی را تجربه می‌کنم، در حالی که زندگی واقعی‌ام دارد از کنارم رد می‌شود. ▪️از نامه‌های آنتوان چخوف به همسرش اولگا @ELDialectico

دیالکتیک روشنگری - إحصائيات وتحليلات قناة تيليجرام @eldialectico