Nuclear Mind
الذهاب إلى القناة على Telegram
653
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-27 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
أرشيف المشاركات
653
پژواکِ روزگاری دیگر
آرامآرام در ذهنم میپیچد.
هنوز رودهای زیادی مانده که باید از آنها بگذریم،
تا تلخیِ عشق کمی فروبنشیند.
با اینکه حرفت درست است،
شاید این پایانِ من و تو باشد.
شاید بتوانیم آن مرز را بکشیم،
شاید… وقتی دیگر.
میخواهم کارِ درست را انجام بدهم،
اما شاید نه امشب.
خاطرههای روزگاری دیگر…
آن چشمهای زیبا،
آن اخمِ دلنشین.
و آنجا، میان علفهای بلند که کنار هم دراز کشیده بودیم،
گذاشتیم همهی دنیا از یادمان برود.
و اگرچه با گذشت زمان،
راهِ ما از هم جدا شد،
اما شاید نه امشب.
یادم هست آن روزها هنوز کودکی بودی؛
درخشان،
سرشار از زندگی،
و رها.
شبی از ماه اوت با هم ازدواج کردیم؛
نه کشیشی بود،
نه کلیسایی…
فقط ماهِ بزرگی که روشن میتابید.
شاید وقتش رسیده باشد که از این رابطه عبور کنیم
و بپذیریم هرچه شده، شده است.
شاید باید آن عهد و پیمانها را بشکنیم…
اما…
شاید نه همین حالا.
شاید باید هر دو
کارِ درست را انجام بدهیم…
اما عزیزم،
نه امشب.
به یاد که هفتهی قبل در اثر تصادف موتورسیکلت از دست رفت
