ar
Feedback
مانیما

مانیما

الذهاب إلى القناة على Telegram

یک خانم و آقا ؛ صاحب دو فرزند به نام مانی و نیما ، شما را به خواندن روزنوشته هایشان دعوت می کنند . نام نویسنده هر مطلب زیر آن درج شده است . ارتباط با ادمین : @babakeshaghi @fatemeh198

إظهار المزيد
1 795
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-47 أيام
-1130 أيام
أرشيف المشاركات
مدیر مستقیمم مستر J بود. یک پیرمرد مهربان بیریتش که فقط گاها توی ماموریت ها به سوئد سر می‌زد و لوکیشن کارش انگلیس بود. ولی مستر Sh که در چارت شرکت میشد مدیرِ مدیرم، دقیقا یک ردیف آن طرف تر از من می‌نشست.  روز مصاحبه هردو بودند ولی تصمیم نهایی را J گرفته‌بود انگار... چون حس کرده بود که من همانی‌ام که زود یاد میگیرم و انگیزه دارم... این را یکبار همان اوایل Sh بهم گفته‌بود. من مسلما باید به مستر J گزارش میدادم، اینکه با تیم چه طور پیش میروم، همه چیز خوب است یا نه، مشکلی هم اگر بود باید سریع با او در میان می گذاشتم. انصافا تمام تلاشش را میکرد تا جلسات روان و خوبی داشته باشیم، هرچیزی هم می‌پرسیدم ساده و قابل فهم توضیح می‌داد. ولی راستش یک وقت‌هایی که سریع حرف میزد فهمیدن دقیق لهجه‌اش برایم سخت میشد... یکبار یکی از همکارها حرف جالبی زد، گفت که مستر J تنها کسی است که انگلیسی زبان مادری‌اش است و ما مهاجرها و سوئدی‌ها صبح ها که به آسانسور شرکت وارد میشویم، زبان مادری‌مان را می‌گذاریم کنار... گاهی اوقات هم به خاطر نبودن J در شرکت، باید به مستر Sh مراجعه می‌کردم... و چون او مدیر رده بالاتری بود به شدت سرش شلوغ بود. مثلا با نوک پا آرام میرفتم کنار میزش و یواشکی سرک می‌کشیدم که ببینم توی جلسه آنلاین نباشد، و اگر نبود تازه می‌گفتم وقت داری؟ Sh جواب میداد بله فاطمه، حدود دو دقیقه!  و منی که قصه‌‌ آماده کرده بودم برای گفتن، میگفتم اوکی، پس بعدا می یام... یا سعی میکردم حرفم را همان ایمیلی بزنم با اینکه از بالای مانیتور میدیمش و صدای تایپش را می‌شنیدم. توی این مدت با چالش های زیادی روبه‌رو بودم و هستم ولی اینکه چه طور با J و Sh در ارتباط درست باشم، شاید یکی از مهمترین هایش بود. مثلا چطور از ایرادی بگویم که توی تیمم هست ولی شبیه گله گذاری نشود... یک روز از معدود زمانهایی که Sh سرش خلوت بود، آمد و گفت که هفته‌ی آینده یک مدیر جدید داریم چون J قرار است بازنشسته شود! این مدیر جدید چند وقتی کنار J می‌ماند، شماها را میشناسد و بعد به طول کامل جایگزین J میشود. اولش استرس گرفتم تا آن روز صبح‌ که مستر Sh آمد کنار میزم و گفت این هم میسA ! و بله.... زیبا و خوش لباس... و چقدر حس خوب منتقل کرد در همان چند لحظه‌ی اول... حالا دیگر خیلی ساده مشکلاتم را به میسA منتقل میکنم... چون به زبانی حرف میزنم که تمام پیچ و خمش را بلدم... میدانم چه لحنی میشود گله، چه لحنی میشود انتقاد، چه لحنی بهانه... با این زبان چهل ساله شدم و رساندن منظورم در دو دقیقه اصلا کار سختی برایم نیست... و این شکلی بود که خدا یک پاک کن برداشت و یکی از چالش‌های کارم را پاک کرد... هرچند که فکر کنم خود خدا هم خنده‌اش می‌گیرد وقتی صبح‌ها من را تماشا می‌کند که با مدیرم چای میخورم و از علی بندری و سروش صحت حرف می‌زنیم... باز به من ثابت شد که زندگی یک دفعه جوری چیده می‌شود که خودت و خدا با هم می‌خندید. @manima4 #فاطمه_شاهبگلو

دنبال یک چیز دیگه‌ای می‌گشتم که چشمم خورد به هاردی که عکس و فیلم‌ها رو توش ریخته بودیم.‌ آوردمش دم دست و توی یکی از همین روز های بلند تابستون، وصلش کردیم به تلویزیون و نشستیم به تماشا... ** چرا حس خوبی نداشت؟ یعنی اینهمه خاطره را ضبط کرده بودم که یک روزی با تماشایشان حس خوبی نگیرم؟ چه وقتی هدر داده بودم! هرچند که آن زمان نمی‌دانستم و به همین خاطر ده‌ها فولدر با اسم هایی دقیق ساخته بودم... شروع که کردم به کلیک کردن، یک دست قوی از توی اتاق جدایی کرد و برد توی یکی از همان کرمچاله ها که میگویند زمانش مثل زمان ما نمی‌گذرد... نگاه میکردم و در زمان تاب میخوردم... جوان شدم... انگار چشمهایم برق میزد... زیبا بودم...‌‌ خودم را دوست داشتم. دوتایی سفر بودیم... بابک پشت فرمون ال نود نقره‌ای آواز میخوند... شمال... دوست... من تمام آنها که کنارشان توی ساحل می‌خندیم را دوست داشتم... بابا میخندید... بابک عینک داشت... اتاق بچه را چیده بودم... سبز و آبی... بابا در پوشه‌ نود و دو در زمان جا ماند... از یک جایی به بعد در تمام فیلم‌ها یک اسباب‌بازی روی زمین بود... تلویزیون بزرگ شد..‌. نیما دنبال پستونکی میگشت که مانی برداشته بود... چقدر با حوصله بودم برای ظاهر بچه‌ها... لباس هایشان شبیه هم بود... شمع های روی کیک با فاصله‌ی چند کلیک تغییر می‌کردند... برای پیش دبستانی پاپیون زده بود... مبل سیاهمان شد زرشکی... توی باغ درخت کاشتیم... از پشت پنجره‌ی کلاس اولش عکس گرفته بودم... دورهمی... بازی... عروسی‌ها... چقدر آراسته‌تر و خوشحال بودیم... باغ یک عالمه انگور داده بود... توی یک اتاق فقط یک قالیچه بود و فیلم گرفتیم از خانه‌ی خالی... راه فرودگاه... و نمیدانم اگر سه سال پیش این راه را نیامده بو‌دم، باز هم مرور عکس و فیلم‌ها ناراحتم میکرد یا نه... شاید می‌کرد... خیلی از پوشه ها را باز نکردم... بیشتر روی ویدئوهای فان بچه‌ها کلیک کردم که بتوانم حالم را کنترل کنم. ** چرا از خودم عکس نداشتم؟ از خودِ خودم... برای خودم... عکس‌هایی کاملا شخصی و خصوصی که میشد توی یک پوشه‌‌ی رمزدار ذخیره بشن... حتی برای پیشگیری از هر اتفاقی میشد بدون سر باشند! واقعا دوست داشتم از بدن بیست ساله و حتی سی ساله ام تصویر شفافی داشتم... نمیدانم چرا ولی دوست داشتم خود آن زمانم را تماشا می‌کردم... #فاطمه_شاهبگلو @manima4

سال‌ها از زمان سرایش این شعر محمد کاظم کاظمی ـ شاعر افغانستانی- گذشته و به گمانم یکی از حزن‌انگیزترین اشعاریست که شنیده‌ام و هر بار با خواندنش دوباره بغضم می‌گیرد. غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد و سفره ای که تهی بود، بسته خواهد شد و در حوالی شب های عید، همسایه! صدای گریه نخواهی شنید، همسایه! همان غریبه که قلّک نداشت، خواهد رفت و کودکی که عروسک نداشت، خواهد رفت منم تمام افق را به رنج گردیده منم که هر که مرا دیده، در گذر دیده منم که نانی اگر داشتم، از آجر بود و سفره ام-که نبود- از گرسنگی پُر بود به هر چه آینه، تصویری از شکست من است به سنگ سنگ بناها، نشان دست من است اگر به لطف و اگر قهر، می شناسندم تمام مردم این شهر می شناسندم من ایستادم، اگر پشت آسمان خم شد نماز خواندم، اگر دهر ابن ملجم شد طلسم غربتم امشب شکسته خواهد شد و سفره ام که تهی بود، بسته خواهد شد غروب در نفس گرم جاده خواهم رفت پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت چگونه باز نگردم، که سنگرم آنجاست چگونه؟ آه، مزار برادرم آنجاست چگونه بازنگردم که مسجد و محراب و تیغ، منتظر بوسه بر سرم آنجاست اقامه بود و اذان بود آنچه اینجا بود قیام بستن و الله اکبرم آنجاست شکسته بالی ام اینجا شکست طاقت نیست کرانه ای که در آن خوب می پرم، آنجاست مگیر خرده که؛ یک پا و یک عصا دارم مگیر خرده، که آن پای دیگرم آنجاست شکسته می گذرم امشب از کنار شما و شرمسارم از الطاف بی شمار شما من از سکوت شب سردتان خبر دارم شهید داده ام، از دردتان خبر دارم     تو هم به سان من از یک ستاره سر دیدی پدر ندیدی و خاکستر پدر دیدی تویی که کوچه ی غربت سپرده ای با من و نعش سوخته بر شانه برده ای با من تو زخم دیدی اگر تازیانه من خوردم تو سنگ خوردی اگر آب و دانه من خوردم اگر چه مزرع ما دانه های جو هم داشت و چند بته ی مستوجب درو هم داشت اگرچه تلخ شد آرامش همیشه تان اگرچه کودک من سنگ زد به شیشه تان اگرچه متهم جرم مستند بودم اگرچه لایق سنگینی لحد بودم دم سفر مپسندید نا امید مرا ولو دروغ، عزیزان! بحل کنید مرا تمام آنچه ندارم، نهاده خواهم رفت پیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت به این امام قسم، چیز دیگری نبرم به جز غبار حرم، چیز دیگری نبرم خدا زیاد کند اجر دین و دنیاتان و مستجاب شود باقی دعاهاتان همیشه قلک فرزندهایتان پر باد و نان دشمنتان-هرکه هست- آجر باد

. خورشید دارد طلوع می‌کند و شجریان «سپیده» را می‌خواند. آرزو می‌کنم دیگر هیچ وقت این تصاویر و صداهای ترسناک را نبینم و نشنوم.
. خورشید دارد طلوع می‌کند و شجریان «سپیده» را می‌خواند. آرزو می‌کنم دیگر هیچ وقت این تصاویر و صداهای ترسناک را نبینم و نشنوم. آرزو می‌کنم که کشورم دیگر هیچ وقت روی جنگ و ناآرامی را نبیند. آرزو می‌کنم خواب هیچ کودکی در هیچ کجای جهان از شنیدن صدای بمب و موشک و جنگنده و آژیر خطر پریشان نشود. آرزو می‌کنم تا زمانی که موشک‌ها فرق گناهکار و بیگناه را نمی‌فهمند هیچ جنگی در هیچ سرزمینی آغاز نشود که برای تمام شدنش لحظه بشمریم. به قول ابتهاج : می بینم آن شکفتن شادی را پرواز بلند آدمیزادی را آن جشن بزرگ روز آزادی را لعنت به جنگ درود بر صلح زنده باد ایران @manima4

ایران ای سرای امید آواز:محمدرضا شجریان نوازنده و آهنگساز: محمدرضا لطفی سراینده: هوشنگ ابتهاج @manima4

کمال تبریزی یک فیلمی دارد به نام شیدا

یک

می‌گذرد این روزهای تلخ‌تر از زهر هم تمام می‌شوند شک ندارم که لبخند، دوباره مهمان لب‌های ما خواهد شد. زندگی قدرتمند‌ترین نیروی جهان است. و هیچکس حق ندارد و نمی‌تواند ما را از این حق محروم کند. ثانیه‌ای نیست که از فکر و خیال شما فارغ بشوم. برای سلامتی تک تک شما و همه عزیزان و خانواده‌هاتون دعا میکنم و بی صبرانه منتظرم برای روزی که همه به زندگی عادی برگردیم.

بغض، اشک ،اندوه حال این روزهای ماست ما ایرانی‌های دور از خانه و وقتی ارتباطمون با ایران قطع میشه این بغض میترکه و مثل مرغ سرکنده لحظه‌ای آرامش نداریم. لحظه‌ای نیست که به فکر ایران و شما عزیزانم نباشم ما جسممون مهاجرت کرده اما ذهن و فکرمون رو‌نتونستیم با چمدون با خودمون بیاریم خودمون هجرت کردیم نه ذهنمون با هر انفجاری صدای مهیبی تو سرمون می‌پیچه و انگار ترکش‌ بمب‌ها میخوره به مغزمون واسه همین، جسممون در امانه ولی روحمون زخمی و خون آلوده اما همه ما وصله شده‌ها به این خاک ماتم‌زده چاره‌ای جز صبوری نداریم و سلاحی جز امید آینده، نامعلومه و وهمناک تو این شرایط خودمون باید به خودمون کمک کنیم و روحیه‌مون رو حفظ کنیم. چشمهام رو میبندم مثل کودکی‌هام که شبها موقع ترس از بمب‌های صدام به یه اتاق رنگی پر از اسباب بازی فکر می‌کردم و خودم رو نجات می‌دادم چشم‌هام رو می‌بندم و به ایرانی فکر می‌کنم سرسبز و آزاد که همه ما همدیگه رو در آغوش گرفتیم و لبخند شادی می‌زنیم. دلم برای تک تکتون میتپه و متاسفم که جز بغض، کاری از من لعنتی برنمیاد برای شما و همه عزیزان و خانواده‌هاتون سلامتی آرزو میکنم. @manima4 #بابک_اسحاقی

*باید توی یک کمپ آموزشی شرکت میکردم که حدودا دو هفته بود. یک روز از هفته‌ی اولش، تولد پسرک بود و یک روز در هفته‌ی دوم، جشن اخر سال مدرسه! برنامه از طرف شرکت نهایی شده بود، هتل رزرو شده بود و من اصلا راحت نبودم که همین ابتدای کار، مخالفتی کنم... با خودم فکر کردم که همین است... مثل همیشه... همان داستان نخ‌نمای «به دست آوردن‌ها» و «از دست دادن‌ها»... من دلم میخواست یک شغل خوب داشته باشم و در ازای به دست آوردنش حالا کم‌کم از دست دادن ها سرو کله‌شان پیدا میشود...  توی همین یک ماه گذشته، چندین بار این حس یواشی آمده و با سرانگشت زده به شانه‌ام... مثل صبحها که زود بیدار میشوم... حین کار که استرس میگیرم... عصرها که خسته‌ام... شبها وقتی که میبینم از سریال مورد علاقه‌ام، عقب مانده‌ام...  نمیشود همه چیز را باهم داشت... این را باید قبول میکنم... و میکنم... دوتا پیراهن خوشرنگ برای پسرها میخرم و میگویم روز جشن این را بپوشید! دو روز قبل از تاریخ اصلی، پسرک کیک تولدش را می‌خورد... حتی به تام هاردی هم می‌گویم صبر کن تا برگردم‌ و بشینم پای بقیه‌ی قهرمان بازی‌ات... *آموزش هر روز از ساعت هشت و نیم صبح شروع میشد تا پنج عصر... همان روز اول متوجه شدم نمیتوانم کاملا صد در صد تمرکز کنم روی صحبت‌ها و اسلایدها و سوالها... به خودم می‌آمدم و می‌دیدم اصلا یک جای دیگرم... توی یک جهان دیگر... غرق افکاری درهم و برهم و کاملا بی‌ربط...‌ تصمیم گرفتم هربار که متوجه شدم حواسم جای دیگریست، روی دفترچه‌ی کنار دستم یک خط بکشم. این کار را برای دوتا جلسه‌ی چهل و پنج دقیقه‌ای انجام دادم. نتیجه شوکه کننده بود... من تقریبا هر سه و نیم دقیقه به چیز دیگری فکر میکردم... هرچند که صاف رو به روی سخنران نشسته بودم ولی ذهنم جایی خارج از آن محیط بود... به هوش مصنوعی گفتم بیا این مشکل را حل کن... فلک زده چه می‌دانست که چه کرده‌ام من با این ذهن... واقعا حق داشت که نمی‌توانست چهار دقیقه پشت سرهم یکجا بنشیند... چون من خودم هیچ وقت نگذاشته بودم... همیشه ذهن بیچاره ام را دقیقا شبیه یک توله سگ سربه هوا فرستاده بودم دنبال توپ‌های رنگی... بدعادتش کرده‌بودم... خودم جسما یک جا می‌نشستم و به او می‌گفتم برو! نمان! نشین! همیشه یا هُلش داده بودم به جایی در گذشته یا آینده...‌ یا ول میچرخیده توی رویاهای بی سروته، بین انسانها و اتفاق‌هایی که اصلا وجود خارجی ندارند... میرفته و برای خودش جست و خیز می‌کرده و من از شیطنتش لذت می‌برم.. حالا که لازمش داشتم و باید آرام مینشست کنارم، هی حرفم را گوش نمی‌داد... یکی دوتا تمرین کوچک و ساده از روز دوم شروع کردم... سخت بود اولش... ولی کم کم خط‌های روی دفترچه کمتر شدند... هنوز صفر نشده‌اند البته ولی توله سگِ به نسبت آرام تری دارم حالا... غروب‌ها که برمی‌گردم هتل و لَش میکنم، می‌آید کنارم و از تلاشش برای تمرکز غر میزند... توپ رنگی‌اش را که برمیدارم، یکهو چشمانش برق میزند... میگویم صبح لازمت دارم ولی حالا آزادی... بعد توپش را می‌اندازم یک جای دور...  خیلی دور.... #فاطمه_شاهبگلو @manima4

ده سال قبل: * تولد سی سالگی ام در بیمارستان بودم... و فوت کردن شمع و‌ گرفتن کادو آخرین چیزی بود که بهش فکر میکردم... ** آن روزها بیشتر از هر زمانی حساس بودم. کوچکترین تنشی به سادگی به همم می‌ریخت. نیما چند روزش بود و به تمام توجهم نیاز داشت و از طرف دیگر مانی عادت کرده‌بود به داشتن من فقط برای خودش... حالا فول مامانش را با یک نیم وجبی سهیم شده بود...‌ بزرگترین چالشم نگاه‌های مانی بود. نمیدانم واقعا یک جوری نگاهم میکرد یا من فکر میکردم که نگاهش فرق کرده... باید یاد می‌گرفتم که چه جوری مادر بچه‌ی دوم بودن، بچه‌ی اول را اذیت نکند... در عین حال دلم میخواست روال عادی زندگی را هم حفظ کنم... باید تجربه میکردم تا یاد بگیرم. کم کم دستم آمد... خانه را تا جایی که راه داشت خلوت چیدم، که اگر غافل شدم چیزی نشکند و نیفتد... یک برنامه ساده برای شام و ناهار نوشتم و فهمیدم که کی میتوانم بین کارها چرت بزنم... بعد از حدود چهارماه یک صلح نسبتا خوب بین بچه ها برقرار شد... حالا:  * تولد‌ چهل سالگی‌ام با چند نفر از همکارهای جدید رفتیم کافه‌. از چند کشور مختلف بودیم و همدیگر را تازه شناخته بودیم و تولد من بهانه‌ای شد برای اولین برنامه‌ی خارج از شرکت. یک کیک کوچک گرفتیم و برایم تولدت مبارک خواندند... شب هم دوباره کیک خوردیم... با بچه ها و بابک... عکس گرفتیم... هدیه‌هایم دقیقا همان چیزهایی بود که دلم میخواست... بعد از شام باهم آشپزخانه را مرتب کردیم و دور هم یک قسمت از فصلهای قبلی پایتخت را دیدیم...‌ ** از همان دو هفته ی پیش که با مدیرم دست دادم و گفتم خوشحالم از ملاقتت، دارم چیزهای مختلفی یاد میگیرم... از ساده ترین چیزها تا پیچیده و مبهم‌‌ترین... از میانبر بین راهروها و سالن ها و راههای مختلف خانه تا سرکار، تا ارتباط با آدمها و عناوینشان... زود باید مسئولیتهایم را یاد بگیرم و مرزها را پیدا کنم... اینکه تا کجا محدوده‌ی من است... باز باید با تجربه کردن یاد بگیرم... در شهر جدید با مسیرهای جدید و آدمهای غریبه... ده سال بعد:  چقدر دور است... نمیتوانم حدس محکمی بزنم که شمع تولدم را کجا فوت میکنم... اندیشه، شمال، طالقان، اینجا، یک شهر دیگر همین حوالی... همه‌ی این گزینه ها توی ذهنم محتمل اند... با درصدهای نزدیک به هم... رویای قشنگم شاید همین باشد که بتوانیم چهارتایی دور یک میز بنشینیم. دلم میخواهد رابطه‌ی خوب و بدون چالشی با پسرها داشته باشم. امیدوارم نه به خاطر من، به خاطر اینکه خودشان دوست دارند، آن شب بخواهند تا باهم وقت بگذرانیم. دلم میخواهد بابک همچنان بداند چه چیزی خوشحالم می‌کند و بچه ها هی از چند روز قبل از من بپرسند «برات چی بخریم»... دلم میخواهد اندازه‌ی چهل و پنج دقیقه بتوانیم به یک برنامه‌ی مشترک نگاه کنیم و لذت ببریم... * در پنجاه سالگی شاید باز چیزهایی برای یاد گرفتن داشته باشم... الان و این لحظه ترجیح میدهم ساده باشند... در حد رسپی یک رولت خوشمزه... یا کاشتن یک نوع خاص گیاه... #فاطمه_شاهبگلو @manima4

منوچهر والی زاده هم پرکشید. درست یک روز بعد از ایرج رضایی. در فاصله خیلی کم از حسین عرفانیان و منوچهر اسماعیلی و جلال مقامی و چنگیز جلیلوند و بهرام زند و ناصر طهماسب. انگار در عرض یکی دوسال، بزرگترین گنجینه‌های یک هنر همگی به تاراج رفته باشند و این به شدت غم‌انگیز است. هنری که وجود نداشت اگر این گنجینه‌ها نبودند و باعث بالیدنش نمی‌شدند. مرگ هنرمندان، معمولا متاثر کننده است اما من شخصا از شنیدن خبر درگذشت هنرمندان دوبله به طرز عجیبی به هم می‌ریزم. انگار یک عزیز ، یک رفیق یا یک خویشاوند را از دست داده‌ باشم. من با مرگ بهرام زند ساعت‌ها گریه کردم. منوچهر اسماعیلی که فوت کرد واقعا یکی دو روز دل و دماغ نداشتم. و امروز که خبر رفتن منوچهر والی زاده را شنیدم جدا روز مزخرفی سپری کردم. با مرگ منوچهر اسماعیلی، آنتونی کویین و محمدعلی کشاورز و اکبرعبدی و جمشید آریا و داش آکل و رضا تفنگچی و شعبون استخونی هم مردند. با مرگ بهرام زند، ناوارو و شرلوک هولمز و لینچان با مرگ حسین عرفانیان ، دی دی و همفری بوگارت و جک نیکلسون و مورگان فریمن و سیلوستر استالونه و ژان پل بلموندو. با مرگ چنگیز جلیلوند، فردین و بهروز وثوقی و ناصر ملک مطیعی و ایرج قادری هم مردند. و امروز با مرگ منوچهر والی زاده، لوک خوش شانس و تام هنکس و تام کروز و جیم کری و ویل اسمیت و آدام سندلر انگار برای همیشه خاموش شدند. فکر می‌کنم دلیلی که باعث میشه درگذشت هنرمندان دوبلاژ انقدر غم انگیز و متاثر کننده باشه اینه که مرگ هنرمند دوبلاژ فقط مرگ «یک» هنرمند نیست، هرکدوم از اونها که می‌میرند ده‌ها هنرمند محبوب دیگه هم می‌میرند و انگار تکه بزرگی از خاطرات و نوستالژی‌های ما هم باهاشون محو میشه. #بابک_اسحاقی @manima4

چقدر نوشتن این پست سخت است با اینکه بارها به چطور نوشتنش فکر کرده بودم. فکر کنم بهترین کار این باشد که حس و حال خودم رو برایتان وصف کنم تا مشتاق بشوید مطلب را تا آخر بخوانید. من حال یک پسر بچه شعف زده را دارم. گویی در میانه جنگ جهانی دوم وقتی نازی‌ها با بی‌شمار هواپیمای بمب‌افکن، آسمان لندن را تیره و تار کرده‌اند و این پسر بچه دریچه‌ای پیدا کرده است به یک جان‌پناه مخفی پر از آذوقه. دوست دارم بدوم توی خیابان و فریاد بکشم و دست هر عابر ناشناسی را که می‌بینم بگیرم و با خودم به این پناهگاه ببرم. سرتان را درد نیاورم چون قرار است تعداد زیادی از شماها که تا اینجا با حیله و ترفند نویسنده برای خواندن پستش، آمده‌اید و صبوری کرده‌اید، بعد از خواندن پاراگراف بعدی بروید به زندگیتان برسید و احتمالا بعدها با نوتیفیکیشن بعدی پست مانیما برگردید. راستش از خودم ناراحتم که بیشتر از این توان ندارم برای تحریک کنجکاوی شما . کاملا هم حق دارید البته. من خودم هم باشم احتمالا دست پسر بچه شعف زده‌ای را که دارد دستم را می‌کشد ببرد داخل یک دالان تاریک و ناشناخته پس می‌زنم. من هم مثل خیلی از شما‌ها که در نظرسنجی قبلی شرکت کردید به یکی از گزینه‌ها رای دادم . گزینه انتخابی من بیتکوین بود که حتما اسمش را شنیده‌اید. من هم تا چند ماه پیش مثل شما فقط اسمش را شنیده بودم و داشتم راحت زندگی خودم را می‌کردم. اما اتفاقی افتاد که «بدانم همی که نادانم» و زندگی من را تغییر داد. من ابدا توقع ندارم که زندگی شما هم دستخوش تحولات بنیادی بشود و حدس می‌زنم که نخواهد شد چون چندین تلاش قبلی من برای صحبت با نزدیک‌ترین و معتمدترین انسان‌های زندگیم در مورد بیتکوین، تلاش‌های نافرجامی بوده‌اند. روی صحبت من آن ۱۴ نفری که مثل من به بیتکوین رای دادند هم نیستند چون آن‌ها احتمالا خودشان هم پیاله من باشند.  روی صحبتم کسانی هستند که احتمالا به پاس این چند سال رفاقت مجازی که با هم داشته ایم اندک آبرویی پیششان دارم. مثل آن پیرمرد‌های ریشوی تابلو به دست وسط خیابان‌های شلوغ نیویورک قرار نیست هشدار بدهم که دنیا در آستانه تمام شدن است . فقط می‌خواهم دعوتتان کنم به بیشتر دانستن. بیشتر خواندن و فکر کردن خارج از چارچوب‌های مرسوم و متداول به بیشتر دانستن در مورد پدیده بیتکوین اینکه به بیتکوین به چشم یک پول توی اینترنت نگاه نکنید که مثل ترن هوایی پارک ارم بالا و پایین می‌‌رود. حقیقت این‌ است که بیتکوین بسیار بسیار فراتر از درک و‌ تصور من و شماست.  بیتکوین می‌تواند یک طریقت یا فلسفه برای زندگی باشد، بسیار بالاتر و ارزشمند‌تر از مفهوم ساده یک پول دیجیتالی . در دنیایی که روز به روز تیره‌تر و تلخ‌تر و ناامید کننده تر می‌شود، بیتکوین یک روزنه کوچک امید است برای بهتر شدن دنیا. اینکه در ابتدا گفتم چقدر نوشتن این پست سخت است برای همین بود. الان که دارم خودم را جای شمایی که این‌ها را می‌خوانید می‌گذارم می‌گویم نویسنده این متن قطعا تحت تاثیر دراگ است که این گل‌واژه‌ها را تلاوت می‌کند. و سرانجام می‌رسیم به آن سکانس مشهور فیلم ماتریکس که مورفیوس دست‌هایش را به سمت نئو دراز می‌کند و قرص‌های آبی و قرمز را به او نشان می‌دهد. شما مخاطبان نازنین من این انتخاب را دارید که یکی از این دو قرص را انتخاب کنید: قرص آبی یعنی اینکه هرچه گفتم و شنیدید را فراموش خواهید کرد‌ و به ناآگاهی لذتبخشتان از دنیای بیتکوین ادامه خواهید داد. چون من قرار نیست در کانال مانیما چیزی در مورد بیتکوین بنویسم. قرص قرمز اما حقیقت ناخوشایندی را بر شما عیان می‌کند که شما را به حسرت وا‌ خواهد داشت که چرا انقدر دیر با این دنیا آشنا شده‌اید. گیمرها به بازیکن شل دست و تازه کار می‌گویند نوب. من هم با افتخار نوب بیتکوین هستم و امیدوارم بتوانم روزی یک بیتکوینر باشم و نوشتن این پست احتمالا اولین گام این مسیر طولانی بود. نمی‌توانم قانعتان کنم که مثل من به بیتکوین نگاه کنید. نمی‌توانم تضمین کنم که تحولی عمیق و بزرگ در زندگی‌ شما ایجاد بکند. اما کمی جواب برای سوال‌های احتمالی شما بلدم و تا دلتان بخواهد وقت دارم برای صحبت در مورد بیتکوین @babakeshaghi می‌توانم داستان آشناییم با بیتکوین را برایتان تعریف کنم و مسیر رسیدنم به این بینش و‌ باور را با شما به اشتراک بگذارم. دوستان خوبی دارم که می‌توانند به سوالات پیچیده‌تر شما که خودم از عهده جواب دادنشان بر نمی‌آیم پاسخ دهند و می‌توانم شما را به آنها وصل کنم. راستش من خودم نهایتا چهار‌ پنج تا فن کمربند سفید بلدم که در اینجا از آن خواهم نوشت: @edb21m برای شما انتخاب کنندگان قرص قرمز، تنها کاری که از دستم بر می‌آید اینست که دستتان را بگیرم و در باشگاه استاد ساتوشی ناکاموتو را نشانتان بدهم. باقی بستگی دارد به جهد و تلاش خودتان. .12Jan25. 93k

photo content

با توجه اینکه ریال هر روز بی‌ارزش‌تر می‌شود، به نظر شما بهترین گزینه برای سرمایه‌گذاری یا حفظ ارزش پول در ایران کدام است؟
Anonymous voting

شاه بگلو اینجا با اکانت مانیما کامنت گذاشتی من سه ساعت و نیم سرگیجه گرفتم که داود چطوری اومده تو کانال ما پست گذاشته ؟

مطمئنی اسم شاعر داووده؟ 😂 مطمئنی اینو به تو تقدیم کرده؟

😂😂😂

Repost from N/a
اگر یارم شوی ، ولووی خوشگل می خرم، شاید نشد دویست و ششی با خونِ دل می خرم ،شاید ولنتاین از امام زاده حسن یک حلقه انگشتر کریسمس هم برایت کاج نوئل می خرم ، شاید اگر یارم شوی ویزای شینگن روی شاخش هست پاریس در شانزالیزه ، برج ایفل می خرم ، شاید یک اسپاسیوا از روسی ، بلد باشی میریم مسکو توی راه بستنی با تست تافل می خرم ،شاید سر راه قبل برلین توی لندن یک پاساژ دیدم برایت یک پلیور ، از بروکسل می خرم ، شاید وقتی از موزه لوور امدیم بیرون گرسنه ات شد دو چیز برگر با دوغ و فلافل می خرم ، شاید از یک فشن توی میلان مد سپتامبر یا نوامبر مایو ، ریبن ، بیکینی کامل می خرم ، شاید (بیا وسط غزل ،ماه عسل اصلا بریم سوئد خونه ی بابک اینا !) برایش سوغاتی هم بابا نوئل می خرم ، شاید از انجا می رویم مادرید، نکند بارسایی باشی؟! بلیط ال کلاسیکو ، ناغافل می خرم ، شاید والنسیا عجب جایی است ، جزایر قناری هم و ناز دو بلوندی را توو ساحل می خرم ، شاید اگر یارم شوی برگشتنی میریم مشهد حتما لواشک با نوشابه ، اشترودل می خرم ، شاید میریم بستنیٕ طلاب و یا ششلیک در شاندیز اگر پول باشه در کارتم عزیز دل می خرم ، شاید