.....کلبه شعر.....
الذهاب إلى القناة على Telegram
به کانال کلبه شعر خوش آمدید خواهم که به سینه ات نهم سینه خود را تا دل به تو گوید غم دیرینه خود را .............. @N50019 ............ لینک کانال رو به دوستان خود معرفی کنید ؛ @hamnafasane1
إظهار المزيد740
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-17 أيام
-1030 أيام
أرشيف المشاركات
تیر برقی "چوبی ام" در انتهای روستا
بی فروغم کرده سنگ بچه های روستا
ریشه ام جا مانده در باغی که صدها سرو داشت
کوچ کردم از وطن،تنها برای روستا
آمدم خوش خط شود تکلیف شبها، آمدم...
نور یک فانوس باشم پیش پای روستا
یاد دارم در زمین وقتی مرا می کاشتند
پیکرم را بوسه میزد کدخدای روستا
حال اما خود شنیدم از کلاغی روی سیم:
قدر یک ارزن نمی ارزم برای روستا
کاش یک تابوت بودم، کاش آن نجار پیر
راهی ام می کرد، قبرستان به جای روستا
قحطی هیزم، اهالی را به فکر انداخته است
بد نگاهم می کند دیزی سرای روستا
من که خواهم سوخت، حرفی نیست، اما کدخدا
تیر سیمانی نخواهد شد عصای روستا
#كاظم_بهمنی
دعوتید به کانال و گروه کلبه شعر
🥀
....دید مجنون را شبی لیلا به خواب
کاسه ای در دست دارد خیس آب
گفت او را چیست ای شیدای من؟
در جوابش گفت ای لیلای من
کاسه ی آب است اما آب نیست
باده ی ناب است اما ناب نیست
اینکه میبینی حاصل افسون توست
دسترنج هق هق مجنون توست
#مولانا
....عاشق اين متنم :
باکسي نباش که!!!!!!
از بي کسي مي خواهد باتو باشد.......
باکسي باش که....
ازبين همه مي خواهد باتو باشد!!!!
اين رو آويزه ي گوشت کن رفيق:
"اعتمـــــــــــاد"
"المثنــــــــــــي"
"نـــــــــــــدارد"
....غـزل بهـانه می شود، که با تو گفتگو کنم
برای دردِ دل فقط، بـه شعر و واژه رو کنم
تمـامِ لحظه ها شود پُـر از شمیمِ خاطرت
شبیـهِ غنچـه های گُل تو را دوباره بو کنم
شکـایتی نـدارم و، گـلایـه هـم نمی کنم
گـلایـه از تـو یا خودم، زمانـه یا از او کنم
نمانـده راه و چاره ای، برای دردهای مـن
به غیر ازاینکه بغض راشکسته در گلو کنم
هنـوز آرزو بـه دل، نمـانده ای و مانده ام
نگـو کـه بی تـو مـرگ را، دوباره آرزو کنم
تمـامِ روزگـارِ مـن شبیـهِ شب سیاه شـد
چقدر شـامِ تیره را بـه گریه شُستشو کنم
به آسمـان نمیرسد، دعا و ضَجه های من
مگر نمـازِ عشق را، بـه خونِ دل وضو کنم
....گر نمی مانی ؛ نیا ؛ بیهوده آشـــــوبَم نکن
من به تنهــا بودَنَم خو کرده ؛ مجذوبَم نکن
گفته بودم با دلــم بازی نکن ؛ کردی ؛ ولی
گر نمی گویَم سُخن ؛دیوانه محسوبَم نکن
من نمی گویم رها کن زندگی ؛با من بِمان
یا نیا ؛ یا که نـــرو ؛ اینگونه ؛ مخروبم نکن
تا که باوَر می کنم تنها شُدم ؛ برگشته ای
بر نَگرد ؛ با او برو ؛ اینگونه ؛ مغلــــوبَم نکن
رفته ای ؛ باشد برو ؛ دیگــــر نیا آنجا بمان
می شوم دیوانه؛بازی بامن ای خوبم؛نکن
#مولانا
....ای دوستتر از جانم زین بیش مرنجانم
مگذر ز وفاداری مگذار براین سانم
جان بود و دلی ما را دل در سرِ کارت شد
جان مانده چه فرمایی در پای تو افشانم
من با تو جفا نکنم تو عادتِ من دانی
با من تو وفا نکنی من طالعِ خود دانم
با دلشدهٔ مسکین چندین چه کنی خواری
ای کافرِ سنگیندل آخر نه مسلمانم
بِشکست غمت پُشتم با این همه عزم آنست
تا جان بُوَدم در تن روی از تو نگردانم
#انوری
.
....شکست عهد من و گفت هرچه بود گذشت!
به گریه گفتمش آری: ولی چه زود گذشت
بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید
بهار رفت و تو رفتی و هرچه بود گذشت
شبی به عمر، گرم خوش گذشت آن شب بود
که در کنار تو با نغمه و سرود گذشت
چه خاطرات خوشی در دلم به جای گذاشت
شبی که با تو مرا در کنار رود گذشت
گشود بس گره آن شب ز کار بسته ی ما
صبا چو از برِ آن زلف مشک سود گذشت
مراست عکس تو یادآور سفر، آری
چه سان توانم ازین طرفه یاد بود گذشت
غمین مباش و میندیش ازین سفر که تو را
اگرچه بر دل نازک غمی فزود، گذشت
.
.
....با اینکه دل، محبت خود را گران نداد
محبوبِ ناسپاس بهایی به آن نداد
در شرط عشق بیثمر و بیسبب کسی
مثل من از قمار محبت زیان نداد
از خاک خستهایم و به افلاک خیرهایم
اما کسی به ما خبر از آسمان نداد
آیا عجیب نیست که این ماهی غریب
یک عمر روی خاک تو غلتید و جان نداد؟
گفتی جهان به منزلهی سکهای دوروست
باشد، به ما که رویِ خوشش را نشان نداد
هادی_محمدحسنی
.
....رد چشمان تو بر قهوه این فنجان است
از غمت در ته فنجان همه جا باران است
چشم تو با عشوه اش در ته فنجان من است
اینچنین در قهوه ام اندوه تو پنهان است
یک نفر در کافه ها تنها نشسته با غمت
صحنه اش غمگین ترین حالت این تهران است
قهوه ام مثل شبم بی تو سیاه و کدر است
ماه چشمان تو درقهوه ی من تابان است
تلخی این قهوه ام از غصه های چشم توست
تلخی این عاشقی در ته این فنجان است
#محمد_صادق_رزمی
....صبر کن تا بیقراری هات را درمان کنم
با غزلهایم تو را هم بوسه ای مهمان کنم
حل شوم در هرم لبخندت ولی امیدوار
اشتیاق و عشق را از دیده ات پنهان کنم
آنقدر میخواهمت دیوانه جانم گوش کن
من پریشان حال و احوالم نگو کتمان کنم
شعر ها در وصف رویت گفته ام ای جان من
این غزل را هم برایت وارد دیوان کنم
در نفس هایت بگو یک بار دیگر یوسفم
تا سراپای وجودم را برایت جان کنم
#شهریار
....صد شهر دوری از دلم دیوار لازم نیست
یک بار گفتی می روم تکرار لازم نیست
وقتی دلت با من نباشد بودنت درد است
هر بار می گفتم بمان این بار لازم نیست
چیزی نگو تا بیش از این ها نشکنم دیگر
بی حرف بگذر بی وفا اقرار لازم نیست
حالا که آغوشم فقط در حکم زندان است
آزاد هستی بعد از این اجبار لازم نیست
با چشم هایی خیس راهی کردمت اما...
وقتی نمی خواهی مرا اصرار لازم نیست
پنهان نکن لبخند خود را موقع رفتن...
عاشق نبودی بی گمان انکار لازم نیست
بگذار خوش باشد دلم با زخم تنهایی...
بعد از تو می میرد ولی تیمار لازم نیست
هر چند نزدیکی به من مانند پیراهن...
صد شهر دوری از دلم دیوار لازم نیست
....شعر من را میخری؟ای دوست ارزان میدهم
تازه یک تخفیف ویژه بهر خوبان میدهم
ذره ای از شهد لب هایت بنوشانم که من
مست لبهایت شوم شعر فراوان میدهم
اندکی با من مدارا کن,در آغوشم بگیر
یک بغل از مثنوی هم, بابت آن میدهم
با شراب چشم خود مستم کن ای گل تا سحر
من به ناز چشم تو, تا صبح دیوان میدهم
در آرزوی دیدنت ای ماه زیبا روی من
هر چه میخواهی بگو, من سهل و آسان میدهم
گر طلب کردی متاعی بیشتر از شعر من
شاعری را ترک گویم, پای تو جان میدهم...
....امشب غزل!مرا به هوایی دگر ببر
تا هر کجا که می بردت بال وپر ببر
تا نا کجا ببر که هنوزم نبرده ای
این بار-ام از زمین و زمان دورتر ببر
اینجا برای گم شدن از خویش کوچک است
جایی که گم شوم دگر از هر نظر ببر
آرامشی دوباره مرا رنج می دهد
مگذار در عذابم و سوی خطر ببر
دارد دهان زخم دلم بسته می شود
باز-اش به میهمانی آن نیشتر ببر
خود را غزل!به بال تو دیگر سپرده ام
هر جا که دوست داری-ام امشب،ببر ببر
#لاآدری
....طعـم آن بوســه وڪندوی تولذت دارد
محـوآن چشم چوآهــوے تـولـذت دارد
پلڪ بـرهـم بزنـے جـان مـرا میگیـرے
جـان دهـم بـرسـر زانـوےتو،لـذت دارد
حرفهایـت همـه شیـریـن ودل انگیـزو قشنگ
پـرکشیدن به خـدا سوی تـو لـذت دارد
مےسپـارم دل خـود را بـه دعاے تـو عزیز
دیـدن دست ثنـاگوے تـــو لـذت دارد
شعـر میـگویـم و هـربـار بـرایـت غزلی
گفتـن از عشـق بـه پـهلوے تـو لـذت دارد
....دِلْ به دِلَْبر دادم و دلدار، دلْ را، دلْ ندید
دلْ به دلبر دلْ سپرد، دلْدار، پا از دلْ کشید
دلْ به دنبال دِلَشْ، دلْ دلْ کنان، دلْخونِ دل ْ
دلْ ز دلبر خواستم، دلبر، دلْ از این دلْ برید
دلْ شکست و، تیره روزی شد، نصیب دلْ، دِلا
دلْ در آتش سوخت، دلبر، بی مهابا شد، پرید
حالْ، دِلْ ماند و، غم دِلْدار و، اینْ دِلْداده، آهْ
داده دِلْ، این دِلْ، دِلِ دلْدار، مُفتْ این دِلْ خرید
دل شکست، دلبر بریدْ و، دِلْ ز دلبر سوخت، دلْ
دِلْ بماند و، یاد دِلدار و، دلِ بی دلْ، شهید
#فیض_کاشانی
....زندگی صحنهٔ دل بود، کـه من کات شدم
بس که در محضرِ چشمِ تو مجازات شدم
من کـه از شعـر و غـزل هیچ نمیدانستم
تا کـه در فرضیه ی چشمِ تـو اثبات شدم
خمِ ابروی تو می خواست، که شاعر بشوم
آنکـه در پیچ و خمش، محوِ اشارات شدم
مدرسـه جای مـنِ سر بـه هـوا داده نبـود
از هـمان گـوشـه، مهـیای خـرابـات شدم
باز هم دستِ من و قـفل و دخیـلِ حرمت!
بـاز هم پشتِ درت صاحبِ حاجات شـدم
یـادِ آن روز کـه در صفحه ی شطرنجِ دلت
شاهِ عشق بودم و با کیشِ رُخت مات شدم
....دل نمی بندی ولی دل راچه آسان میبری
تیرمژگان میزنی ازدیده وجان میبری
ازمیان دفتر گلهای شعر باغ عشق
عاشقی راپشت چشمانت گروگان میبری
درسکوتی عاشقانه زیرچین زلف خود
چهره ازچشم من بیچاره پنهان میبری
ای که برگیسوی تودل بسته ام بامن بگو
ازکنارمن چراگیسوپریشان میبری
تاج سوسن سرنهاده باحریری ازنسیم
دست نسرین راگرفته زیرباران میبری
پا به پایت آمدم ای هم سفر آیامرا
باخودت تاانتهای خط پایان میبری
#مولانا
....ظالمان از قلب مردم ، عشق را دزدیده اند
خنده را از لب گرفته ، گریه را بخشیده اند
گفته بودند ، خنده بر هر درد بی درمان دواست
این دوا از ما گرفته ، درد را بخشیده اند
آن چنان در غم گرفتاریم و از هم بی خبر
چون که رسم عاشقی را از جهان برچیده اند
در زمان ما محبت پیشه ای پرسود نیست
هر که شد کارش محبت دیگران خندیده اند
تکه ای از سنگ شد یک گوهر کمیاب و ناب
سنگ را قیمت نهاده ، جای دل بخشیده اند
....چقدر زندڪَی شیرین میشد
اڪَر این چرخ ڪَردون فلڪ ،
در وراے تقدیر بہ ساز من و تو میچرخید ،
ڪاش این تویی کہ در منی تنها یڪ رویا نبود کہ اڪَر بہ واقعیت میپیوست آسمان و زمین بہ عشقمان غبطہ میخوردند
آنچنان در منی
کہ در تو نفس میڪشم
آنچنان در منی کہ من توام
و تو من ..!!
#برای_تووووو
شیوا میثاقی
....دوست داشته شدن
خوب است
اما قشنگتر آن است که
کسی باشد که بلدت باشد.
دلیل غمت را
و عمق خندهات را
راه شاد کردنت را
و حتی گاه اذیت کردنت را
آدم بی بلد سرگردان است،
میخندد اما لذت نمیبرد
آدم بی بلد میگرید
اما خالی نمیشود
آدم بی بلد
ول معطل است....
