.....کلبه شعر.....
الذهاب إلى القناة على Telegram
به کانال کلبه شعر خوش آمدید خواهم که به سینه ات نهم سینه خود را تا دل به تو گوید غم دیرینه خود را .............. @N50019 ............ لینک کانال رو به دوستان خود معرفی کنید ؛ @hamnafasane1
إظهار المزيد740
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-17 أيام
-1030 أيام
أرشيف المشاركات
.
.....اونجا ڪـه حمیدرضا عبداللهی میڪَــه :
" همیشه دوستت خواهم داشت "
تا وقتی ڪه هوا هست
تا وقتی ڪه زمین هست
تا وقتی ڪه " خدا " هست ...!!
.
.....دوستش دارد دلم، از ڪـل دنیا بیشتر
از جهان، از ڪـهڪشان، از آسمانها بیشتر
دوستش دارد دلم ، او فرق دارد با همه
ڪَـر همه ده بار خوبند، او ز صدها بیشتر...
او بهاران ، من اندر زمهریرِ بیڪسیست
دوستش دارم ڪران تا بیڪرانها، بیشتر...
#نرگس_صرافیان_طوفان
.
.....من
در غم تو؛
تو در هواے دڪَـرے ..!
دلتنڪَـِ تو من ،
تو
دلڪَـشایِ دڪَـرے....
در مذهب ؏ـاشقان روا ڪـی باشد؟
من دست تو بوسم و
تو پای دڪَـرے.....!!
#وحید_رضایی
.....خواب دیدیم که رؤیاست، ولی رؤیا نیست
عمر جز «حسرت دیروز» و «غم فردا» نیست
هنر عشق فراموشی عمر است، ولی
خلق را طاقت پیمودن این صحرا نیست
ای پریشانی آرام! کجایی ای مرگ؟
در پری خانه ما حوصله غوغا نیست
ما پلنگیم! مگو لکه به پیراهن ماست
مشکل از آینه توست! خطا از ما نیست
خلق در چشم تو دل سنگ، ولی ما دل تنگ
«لا الهی» هم اگر آمده بی «الا» نیست
موج شوریده دل آشفته ماه است ولی
ماه را طاقت آشفتگی دریا نیست
بر گل فرش، به جان کندن خود فهمیدیم
مرگ هم چاره دلتنگی ماهیها نیست
کتاب: #اقلیت
#فاضل_نظری
.....ناگهان آیینه حیران شد، گمان کردم تویی
ماه پشتِ ابر پنهان شد، گمان کردم تویی
ردّ پایی تازه از پشتِ صنوبرها گذشت
چشمِ آهوها هراسان شد، گمان کردم تویی
ای نسیمِ بی قرارِ روزهای عاشقی
هرکجا زلفی پریشان شد، گمان کردم تویی
سایهی زلفِ کسی چون ابر بر دوزخ گذشت
آتشی دیگر گلستان شد، گمان کردم تویی
باد پیراهن کشید از دستِ گلها ناگهان
عطرِ نیلوفر فراوان شد، گمان کردم تویی
چون گلی در باغ، پیراهن دریدم در غمت
غنچهای سر در گریبان شد، گمان کردم تویی
کشتهای در پای خود دیدی؛ یقین کردی منم
سایهای بر خاک مهمان شد، گمان کردم تویی
#فاضل_نظرى
....عاشق نشدی زاهد ,دیوانه چه میدانی؟
در شعله نرقصیدی, پروانه چه میدانی؟
لبریزِ مِیِ غمها, شد ساغرِ جانِ من
خندیدی و بُگذشتی, پیمانه چه میدانی؟
یک سلسله دیوانه, افسونِ نگاهِ او
ای غافل از آن جادو, افسانه چه میدانی؟
من مستِ مِیِ عشقم, بس توبه که بِشکستم
راهَم مَزَن ای عابد, مِیخانه چه میدانی؟
عاشق شو مستی کن, تَرکِ همه هستی کن
ای بُت نپرستیده , بُت خانه چه میدانی؟
تا چند فریبِ خلق ، با نامِ مسلمانی
سر بر سرِ سجاده ، مِی خوردنِ پنهانی
تو سنگِ سیَه بوسی, من چَشمِ سیاهی را
مقصود یکی باشد, بیگانه چه میدانی؟
دستارُ گروگان دِه, در پایِ بُتی جان دِه
اما تو زِ جان غافل, جانانه چه میدانی؟
ضایع چه کنی شب را, لب ذاکر و دل غافل
تو ره به خدا بردن, مستانه چه میدانی؟
روزی که فرو ریزیم، بنیادِ تعصب را ،
دیگر نه تو می مانی ، نه ظلم و پریشانی
#هما_میرافشار
.....پیچڪ ترد گرہ خوردہ بہ دنیاے منی
رودم و دلخوشم از اینڪہ تو دریای
منی
مست آغوشم از آنگونہ ڪہ جان میخواهد
مست آغوشم و عمریست مهیاے منی
در حضورت همہ ذرات وجودم شدہ چشم
شڪ نڪن نابترین فصل تماشاے منی
میخرم با همہ ے جان غم زندان ها را
تا جهان هست و در این عشق زلیخاے منی
هم ، همہ تاب و توان دل بے تاب منی
هم ، همہ روح و روان دل شیداے منی
نیست جز شوق رهایے و دل پر زدنم
تا ڪہ جولانگہ بال من و میناے منی
ڪفر این نیست مرا بندہ تو پندارند
شوق دارم ڪہ بگویند اهوراے منی...
#ناشناس
.....چهرہ ایے آرام و قلبے مثل طوفان داشتم
در فراق تو لبے مست و غزلخوان داشتم
با مرور چشم هایت روز و شب هایم گذشت
در دلم نسبت بہ تو عشقے فراوان داشتم
مے نوشتم شب بہ شب در دفترم با شورو شوق
خاطراتے را ڪہ با تو زیر باران داشتم
فاعلاتن فاعلاتن هے غزل پشت غزل
با نگاہ عاشق تو عهد و پیمان داشتم
گفتہ بودے در مرامت بے وفایے رسم نیست
من مسلمانم بہ اصلِ حرفت ایمان داشتم
زندگے با مرگ فرقے داشت آیا بعد تو ؟!!
رفتے و تنها فقط سر در گریبان داشتم...
#آذین_قانع
.....عاشقم ,عاشق آن تازه نگارم که تویی...
فاش گویم همه داروندارم که تویی ...
من قسم خورده ام از چشم خمارت نگهی..
بخرم با غم چشمان خمارم که تویی...
من زخورشید نگاه توقیامت دیدم ...
قامت سرو من وشاه سوارم که تویی...
صبر کن ,این دم آخرکه شدم شاعرتو...
به شب غم زده ام صبروقرارم که تویی...
توغزالی وغزل زاده ی این شعرمنم....
شعرچون تیر من وصیدوشکارم که تویی....
بازکن آن گره صورت ماهت گل من ...
جان من,هرگره افتاده به کارم که تویی...
این غزل ازسرعشق توفقط جاری شد...
به خدا من به اجل جان نسپارم که تویی.
#مولانا
.....انڪه با شیرین زبانے دل ز دستانم ربود
ڪاش همچون روز اول با دلم یڪرنگ بود
رفته اما عاقبت یک روز میفهمد خودش
باوفاتر از دلم در راه عشقش ڪس نبود
ڪاش هر حرفے ڪه میزد واقعیت بود و باز
با همان احساس خود غم را ز قلبم مے زدود
توبه ڪردم بعد از این شعرے نگویم از دلش
چونڪه شعرم را نمیخواند غزل گفتن چه سود
ادعا میڪرد با عشقش خدایے میڪند
مثل احساسش ندارد در جهان دیگر وجود
ساده دل بودم ڪه باور ڪردم ان دیوانه را
چونڪه او از اولش با عاشقے بیگانه بود
#سیمین_بهبهانی
.....دوست دارم در هوای شرجی پیراهنت
بوی باران بشنوم، احساس را معنا کنم .
دوست دارم بشکفم از سینه های مرمرت
لب به لب از گرمی آغوش تو گل وا کنم .
دوست دارم شعر را با عشق تو شیرین کنم
شور و حال تازه ای بر این دل مینا کنم .
دوست دارم با غزل مهمان چشمانت شوم
تا دل بی خانمانم را به قلبت جا کنم .
دوست دارم گم شوم در پیچ و تاب
زلف تو
در میان پیچ "حیرانت" صفا پیدا کنم .
دوست دارم شب به ماهت زل زنم ای نازنین
تا شدی آرام جانم، شهر شب شیدا کنم
.....گاهی تو هم بنگر به من ای دلبر طناز من
آواز تو بس دلنشین، چون نغمه ای بر ساز من
رودی که می ریزی مدام، گویی به دشت خاطرم
با غمزه ای بنما نظر، ای نازنین شهناز من
دنیا نمی خواهد که ما، همراز یکدیگر شویم
زیرا نمی داند که تو آرامشی بر راز من
این زندگی انگشتری، یاقوت رخشانش تویی
رنجم مده، دوری مکن، بالی تو بر پرواز من
در سینه ام صاحب دلی، در خاطرم هور و پری
ای راه بی پایان من، ای نقطه آغاز من
#مسعود_ثروت
.....با تيشه ی خيال تراشيدهام تو را
در هر بتی كه ساختهام ديدهام تو را
از آسمان به دامنم افتاده آفتاب؟
يا چون گل از بهشت خدا چيدهام تو را
رويای آشنای شب و روز عمر من!
در خوابهای كودكیام ديدهام تو را
از هر نظر تو عين پسند دل منی
هم ديده، هم نديده، پسنديدهام تو را
زيباپرستیِ دل من بیدليل نيست
زيرا به اين دليل پرستيدهام تو را
با آنكه جز سكوت جوابم نمیدهی
در هر سؤال از همه پرسيدهام تو را
از شعر و استعاره و تشبيه برتری
با هيچكس بجز تو نسنجيدهام تو را
#قیصرامین_پور
.....گفته بودی بودنم بی عشق یک بیماری است
آری اما زندگی با عشق هم تکراری است
زیر پاهایم زمین تاول زده اما هنوز
دور باطل میزند،در حال خودآزاری است
پشت فرمان مست بودن ترس را کم می کند
پرتگاهی انتهای جاده ی هشیاری است
اسب وحشی بودنم را دوست دارم،سال هاست
اسب اهلی شانه هایش زیر بار گاری است
من همان سرباز هستم که گلی برسینه داشت
این اتیکت ریشه دارد، روی زخمی کاری است
ناگهان یک مشت آب و... خواب هایم تیر خورد
بدترین کابوس این شب های من بیداری است
....با عزیزی چون تو احساس خدایی می کنم
عاشقانه روزهایم را طلایی می کنم
در میان گریه هايم دائما هر روز و شب
عکس زیبای تو را هم رونمایی می کنم
جلوه ي چون ماه تو در بين اشعار من است
اين منم هر روز يادت در جدايي مي كنم
آتش این سینه سوزانده وجودم را ببین
سوختم خاکسترم را هم فدایی می کنم
بي بهانه آمدي و بي بهانه رفته اي
خاطرت را در خيالم روشنايي مي كنم
با خيالت در غروبي با غزل گريان شدم
زير باران با غزل ها،هم صدايي مي كنم
.....کاش خطی بنویسی و دلم باز شود
کاش اصلا برسی از در و آغاز شود
عشق دیوانه کند باز مرا تا هر شب
از شراب تن تو، شهر چو شیراز شود
مثل باغ ارمی، بوی بهار نارنج
از لبت سر زده، ای کاش لبت باز شود
چند روزیست که خاموشتر از خاموشم
هی به امید صدای تو که آواز شود
کاش میشد بنویسم که چه حالی... اما
عشق بهتر که زمینخوردهی ایجاز شود
پشت این بیت زنی عاشق مردی شده است
تا به فرمان غزل پرده بر این راز شود
کاشکی شعر نیاید به زبانم دیگر
یا فقط عشق شما قافیه پرداز شود.
.....شعر هم گاهی مرا تنهاتر از من می کند
بی وفا ذهنِ مرا درگیرِ رفتن می کند
تا که میخواهم بگویم از گُل و عشق و نفس
گریه را سَر می دهد حرف از شکستن می کند
در نگاهم اشک را قربانی یِ یاری که نیست
تیغ را برداشته، تهدیدِ گردن می کند
هر چه می گویم عزیزم بیخیالِ درد و غم
باز هم چشمِ مرا مجبورِ دیدن می کند
با قلم همدست گشته گاه و بی گاه از خدا
بر دلِ من آرزوی خوبِ مُردن می کند
فاردم کم کن گله از یار شب های قفس
شعر گاهی هم تو را از درد روشن می کند
؟؟؟؟؟
.....با تو ای آرام جانم میشود تنها شوم
راهی یک عشق زیبا و پُر از رویا شوم؟
من بگیرم دستهایت را به دستِ باورم
فارغ از غم های این دنیای پُرسودا شوم
همچو پروانه بچرخم گِرد روی چون گلت
مونست هر لحظه وهرجای این دنیاشوم
باغ چشمانت همیشه پُر بهار وپُر گل است
در میان بازوانت ، مست وبی پروا شوم
از کرانه تا کرانه عشق می ورزم به تو
گرشوی محبوبِ من شادان ، سوی فردا شوم
با بهانه ، بی بهانه هی شوم دلتنگ تو
توی چشمانِ نجیبت یک مهِ زیبا شوم
جمعه باشد، عصر باشد، یک جهان دلتنگیت
ناگهان در چشم تویک دلبرِ شیدا شوم
#پریا_تاجیک
.....از قصه ی عشق من و تو درد به جا ماند
یک فصل پر از حادثه ی زرد به جا ماند
از مرد بزرگی که تو در خاطره اش بود
یک رهگذرِ خسته ی شبگرد به جا ماند
از آن همه دل دادن و مجنون تو بودن
یک حسِ سراسر کسل و سرد به جا ماند
از تو که دلت معنی احساس و وفا بود
یک عاشق هرجایی نامرد به جا ماند
تا زوج شدن یک مژه بر هم زدنی بود
اما دل تنها شده ای فرد به جا ماند
در آخر این قصه به جز خنده ی تلخت
یک مرد که تنها شد و دق کرد به جا ماند
.....هوشم به نگاهی برد، جانانه چنین باید
یک جرعه خرابم کرد، پیمانه چنین باید
تا کرد بنا عشقت، افسانهٔ هجران را
در خواب فنا رفتم، افسانه چنین باید
از بس که غبار غم، از سینه بشد رُفته
تا زانوی دل گرد است، این خانه چنین باید
بیگانه به دور من، رخساره کند پنهان
رنجش نتوان کردن، بیگانه چنین باید
نادیده جمال او، مهرش ز دلم سر زد
ناکاشته می روید، این دانه چنین باید
می بینم و می جویم، می چینم و می ریزم
می خندم و می گریم، دیوانه چنین باید
در خون، جگرعرفی، می غلتد و می سوزد
در آتش خود رقصد، پروانه چنین باید
