کن قدیم یادگار اعصار
الذهاب إلى القناة على Telegram
به کن قدیم یادگار اعصار خوش آمدید. https://t.me/joinchat/AAAAAEEcrezZxBPyT74GSA
إظهار المزيد318
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+27 أيام
+230 أيام
أرشيف المشاركات
سلام و عرض تسلیت
جناب آقای محبعلی
این مصیبت غمناک را صمیمانه تسلیت عرض میکنم و از درگاه خداوند متعال، برای آن عزیز سفرکرده رحمت واسعه الهی و برای جنابعالی و خانواده محترمتان، صبر و بردباری مسئلت دارم.
گروه فرهنگی کن قدیم
Repost from N/a
شعرخوانی آقای درویش با لهجه کنی
صفحه محله کن را در اینستاگرام دنبال کنید
انالله و اناالیه راجعون
درگذشت مرحوم حاج حسین درویش (فرزند مرحوم حاج حبیب اله درویش) را به خانواده معزای درویش و دیگر وابستگان به این بیت معزا تسلیت عرض نموده ، شادی روح این پدر درگذشته و همچنین صبر برای بازماندگانش را از درگاه پروردگار متعال مسئلت مینماییم.
(مراسم تشییع متعاقبا اعلام می گردد.)
روحش شاد و یادش گرامی باد
⚫️ گروه فرهنگی کن قدیم ⚫️
⚫️ اهالی محترم کن ⚫️
Repost from کن قدیم یادگار اعصار
مرحوم حاج حبیب الله درویش یکی از آشپزهای آقا امام حسین (ع) بود که درمحل سراسیاب وازدوران جوانی تا جایی که تاب وتوان داشت درامر آشپزی خدمت ارباب می کرد.
افرادیکه نزد ایشان به درجه مهارت و استادی رسیدند می توان از مرحوم حاج یحیی خدابنده لو ؛مرحوم حاج علیرضا سولقانی ومرحوم حاج عباس عباسی صفا را نام برد که سالها بعداز فوت حاج حبیب درآشپزخانه ی حسینیه ی سراسیاب مشغول طبخ عذا برای عزاداران سیدالشهدا (ع) بودند
روح تمام این عزیزان و خادمین حسین ابن علی (ع) شادویادشان گرامی .
امیدوارم درکنار اربابشان باشندوبنشسته برسرسفره ی حضرت شان.
گروه فرهنگی کن قدیم
❣❁﷽❁❣
امروز #جمعه
23 امرداد 1405
اول ربیع الاول 1448
14 اوت 2026
◦•●◉✿◉●•◦
اذان صبح 03:50
طلوع خورشید:05:22
اذان ظهر:12:09
غروب خورشید:18:55
اذان مغرب:19:14
نیمه شب شرعی:23:23
┄┄┅═✧❁✧═┅┄┄
✨اللهم صل علی محــمد و آل محــمد✨
┄┄┅═✧❁✧═┅┄┄
🔸زادروز علی حاتمی و خشایار الوند
🔸روز تلگرام
🔸روز مقاومت اسلامی
کن قدیم
Repost from شــهرمــن شــمــیــران
❣❁﷽❁❣
امروز #جمعه
23 امرداد 1405
اول ربیع الاول 1448
14 اوت 2026
◦•●◉✿◉●•◦
اذان صبح 03:50
طلوع خورشید:05:22
اذان ظهر:12:09
غروب خورشید:18:55
اذان مغرب:19:14
نیمه شب شرعی:23:23
┄┄┅═✧❁✧═┅┄┄
✨اللهم صل علی محــمد و آل محــمد✨
┄┄┅═✧❁✧═┅┄┄
🔸زادروز علی حاتمی و خشایار الوند
🔸روز تلگرام
🔸روز مقاومت اسلامی
رسانه محلی و اولین عکس موزه شمیران
شهر من #شمیران
متنی که فرستادید یک روایت محلی درباره کن (روستای تاریخی کن در شمالغرب تهران) و دشواریهای زندگی مردم آن در گذشته است. خلاصهٔ داستان:
در گذشته، بهدلیل کمبود هیزم در کن، مردم برای تأمین سوخت مجبور بودند از برگ درختان توت استفاده کنند و برای گرم کردن آب، سماور، حمام و کرسیهای خانهها با سختی فراوان تلاش کنند. چون این سوخت کافی نبود، برخی اهالی با پای پیاده و قاطر به شمال کشور میرفتند تا زغال تهیه کنند؛ سفری سخت که بعدها با داستانها و افسانههای محلی همراه شد.
یکی از این روایتها درباره حاج محمد گنجی است. گفته میشود در یکی از سفرهای تهیه زغال، کیسهای زغال از بار الاغ به درهای عمیق سقوط کرد و روی بوتهای گیر افتاد. هیچکس جز حاج محمد حاضر نشد برای بازگرداندن آن پایین برود. او با بستن طنابها به دور کمرش، به دره رفت، با زحمت کیسه را پیدا کرد و حتی با استفاده از انگشتان پایش آن را گرفت تا دوستانش بتوانند او را بالا بکشند. این کار باعث شد میان اهالی کن به عنوان نماد شجاعت، فداکاری و پشتکار شناخته شود.
این نوع روایتها بخشی از تاریخ شفاهی محلههای قدیمی تهران هستند و نشان میدهند مردم مناطق کوهپایهای مانند کن چگونه با کمبود امکانات، سختیهای طبیعت و شرایط دشوار زندگی کنار میآمدند.
‼️نماز لیلةالدفن آقای شهیدمان
🔸روش خواندن نماز لیلةالدفن به این صورت است که در رکعت اول سوره حمد و آيةالکرسی و در رکعت دوم سوره حمد و ده مرتبه سوره قدر میخواند و بعد از نماز میگويد:
🔸«اَللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ ابْعَثْ ثَوابَها إلی قَبرِ فُلانِ بنِ فُلانْ»
🔸(به جای «فلان بن فلان» اسم هر شهید و پدر ایشان گفته شود)
🔸اسامی شهدا به همراه نام پدر:
🔸حضرت آیتالله العظمی شهید سید علی حسینی خامنهای، نام پدر: سید جواد
🔸شهید مصباح الهدی باقری کنی، نام پدر: محمدباقر
🔸شهید زهرا حداد عادل، نام پدر: غلامعلی
🔸شهید سیده بشری حسینی خامنهای، نام پدر: سید علی
🔸شهید زهرا محمدی گلپایگانی، نام پدر: محمد جواد
کن قدیم
موکب پذیرایی فرزندان غیور «شهید حاج مهدی بخشایشی »، شهیدی از خطه شهیدپرور کن در جنگ رمضان
✅۱۴۰۵/۰۴/۱۲
کن قدیم
دیروز در میان همهمه و شلوغی جمعيت «پای برهنه » برادر را ندیدم ، انگار می دید که ملائکه برای تشییع برادرش بال گشوده اند.
✅۱۴۰۵/۰۴/۱۲
کن قدیم
خانهها حسینیه شده بودند، کوچهها به گذرگاه عزاداران تبدیل شده بودند و هر پنجره، قاب اشکی بود که برای فرزند محله جاری میشد.شهید مصباح دیگر فقط یک نام نبود؛ او به روایت زنده کن تبدیل شده بود؛ روایتی از مردی که بیصدا زندگی کرد، بیادعا خدمت کرد و حالا با بدرقه مردمی، به خانه ابدی بازمیگشت.این راه، هنوز ادامه دارد...هرچه خورشید آرامآرام به افق نزدیکتر میشد، سیل جمعیت نیز آرامتر، اما فشردهتر پیش میرفت. دیگر کمتر کسی به گرمای هوا فکر میکرد.
ساعتها از آغاز مراسم گذشته بود، اما نه خستگی در چهره مردم دیده میشد و نه کسی قصد ترک مسیر را داشت.کوچههای قدیمی کن، حالا دیگر ظرفیت این همه دلدادگی را نداشتند. پنجره خانهها یکی پس از دیگری باز بود. پیرزنها از پشت پنجرهها صلوات میفرستادند، کودکان از بالکنها برای جمعیت دست تکان میدادند و جوانترها بطریهای آب و شربت میان عزاداران پخش میکردند. در این محله همه خود را صاحب عزا میدانستند.هر چند قدم، چهرهای دیده میشد که بیاختیار به تابوت خیره مانده بود؛ گویی خاطرهای را مرور میکرد. یکی از همکلاسیهای قدیمی شهید، آرام به همراهش میگفت: «مصباح هیچوقت دنبال دیده شدن نبود. اگر کسی امروز این جمعیت را میبیند، بداند این احترام را نه نسبت خانوادگی، که اخلاقش برایش خریده است.»جملهای که در طول مسیر بارها از زبان مردم شنیده میشد، همین بود؛ «او برای مردم زندگی کرد.» نه کسی از مسئولیتهایش سخن میگفت و نه از جایگاه علمیاش. بیشتر روایتها درباره سلامهای گرم، دستگیری از مردم، پیگیری مشکلات دیگران و تواضعی بود که سالها در رفتار او دیده بودند.وقتی پیکر مطهر شهید به نزدیکی بیت آیتالله باقریکنی رسید، فضای مراسم رنگ دیگری گرفت. صدای گریه بلندتر شد و جمعیت فشردهتر. بسیاری از مردم احساس میکردند اینجا پایان یک مسیر نیست؛ آغاز مسئولیتی تازه است؛ مسئولیت حفظ راه کسانی که جان خود را برای اسلام، انقلاب و مردم فدا کردند.در میانه حضور نگاهها بارها به تصویری از رهبر شهید انقلاب میافتاد که در دستان مردم بالا رفته بود. برخی تنها تصویر شهید مصباح را در دست داشتند و برخی، عکس هر دو را کنار هم گرفته بودند؛ گویی میخواستند بگویند این دو نام، در حافظه مردم از یکدیگر جدا نخواهند شد.
شاید همین صحنه، گویاترین تصویر مراسم بود. مردمی که هنوز داغ رهبر شهیدشان تازه است، امروز یکی دیگر از اعضای همان خانواده را بدرقه میکنند و با حضور خود نشان میدهند که شهادت، پیوند مردم با آرمانهایشان را سست نکرده، بلکه عمیقتر ساخته است.در میان جمعیت، شعارها نیز معنای دیگری پیدا کرده بود. «مرگ بر آمریکا»، «مرگ بر اسرائیل» و «لبیک یا خامنهای» فریاد مردمی بود که معتقد بودند خون شهیدان، راه آینده را روشنتر خواهد کرد.این حضور پاسخی بود به کسانی که تصور میکردند با ترور، انفجار و شهادت، میتوانند میان مردم و آرمانهایشان فاصله بیندازند. اما کوچههای کن، روایت دیگری داشت. روایت محلهای که با افتخار از شهیدش یاد میکرد؛ محلهای که کودکانش امروز تصویر شهید را بر دوش داشتند تا فردا روایت زندگی او را برای نسلهای بعد بازگو کنند.کن در این سالها شهید کم ندیده است، اما تشییع شهید مصباح حالوهوای دیگری داشت. او برای مردم این محله همسایهای بود که هر روز از کنارشان عبور میکرد، در مسجد کنارشان نماز میخواند، احوال پیرمردهای محل را میپرسید و بیآنکه کسی بداند، گره از کار مردم باز میکرد.خورشید آرامآرام پشت خانههای قدیمی کن پنهان میشد و پرچمهای سیاه در نسیم عصرگاهی تکان میخوردند. نوای «السلام علیک یا اباعبدالله» هنوز در کوچهها جریان داشت و صدای سینهزنی از دور شنیده میشد.#تشییع #شهید_مصباح_الهدی_باقری_کنی
گروه فرهنگی کن قدیم
نوزادانی که بیخبر از همهچیز، در آغوش مادرانشان آرام خوابیده بودند. گویی نسلهای مختلف آمده بودند تا در یک روایت مشترک شریک شوند. چند پیرزن کنار دیوار نشسته بودند. توان راه رفتن با جمعیت را نداشتند، اما نمیتوانستند در خانه بمانند.

هر بار که صدای «یا حسین» در کوچه میپیچید، از جا بلند میشدند، دست بر سینه میگذاشتند و اشکهایشان را با گوشه چادر پاک میکردند. با نزدیک شدن خودروی حامل پیکر شهید، سکوتی کوتاه بر جمعیت حاکم شد؛ سکوتی که تنها چند ثانیه دوام آورد و بعد با صلوات و اشک و نوای «لبیک یا حسین» شکست. صدها دست به سمت تابوت بالا رفت؛ برای آخرین سلام به مردی که سالها در همین کوچهها بیادعا زندگی کرده بود.در آن لحظه کن محلهای که فرزند خود را بر دوش گرفته بود و با هر قدم، خاطرهای از سالهای زندگی او را مرور میکرد؛ فرزندی که در گمنامی زیست و اکنون با شکوهی مردمی بدرقه میشد.تنها امتیازش، شهادت بودبا ورود خودروی حامل پیکر مطهر شهید مصباحالهدی باقریکنی، دیگر صدای همهمه مردم در نوای صلوات و ذکر «یا حسین» گم شد. انگار همه منتظر همین لحظه بودند؛ لحظهای که تابوت بر دوش مردم قرار بگیرد و کوچههای کن، آخرین خاطره خود را با یکی از فرزندانش ثبت کنند.تابوت آرامآرام بر فراز دستها حرکت میکرد و جمعیت، بیاختیار همراهش پیش میرفت. بسیاری دستهایشان را بالا گرفته بودند تا حتی برای لحظهای کوتاه، گوشهای از تابوت را لمس کنند. بعضی فقط نگاه میکردند؛ اشک میریختند و زیر لب فاتحه میخواندند. اینجا دیگر فاصلهای میان مردم و شهید نبود؛ همه احساس میکردند یکی از اعضای خانوادهشان را بدرقه میکنند.در طول مسیر، مداحان اهلبیت(ع) یکی پس از دیگری نوحه میخواندند. صدای میثم مطیعی فضای محله را پر کرده بود و مردم، یکصدا پاسخ میدادند. هرچه جمعیت جلوتر میرفت، سینهها منظمتر بر هم میخورد و اشکها بیاختیارتر جاری میشد.
در میانه مراسم، میثم مطیعی پشت تریبون ایستاد؛ آن هم به عنوان دوستی که نزدیک به دو دهه شهید را از نزدیک میشناخت. سخنانش روایت زندگی مردی بود که بسیاری او را نمیشناختند.او گفت: «درباره این مرد بسیار باید سخن گفت.»باید از اخلاصش گفت. از اینکه هیچگاه کاری را برای دیده شدن انجام نداد. از اینکه اهل نمایش نبود، ساده زندگی میکرد و حتی نزدیکترین دوستانش نیز کمتر از خدماتش به مردم خبر داشتند. جملهای که بیش از همه در ذهن مردم نشست، همان جملهای بود که شاید خلاصه تمام زندگی شهید مصباح باشد:«تنها امتیازی که از دامادی رهبر معظم انقلاب نصیب او شد، شهادت در کنار ایشان بود.»این جمله که در میان جمعیت پیچید، بسیاری را به گریه انداخت. مطیعی از مردی سخن گفت که هرگز از نسبت خانوادگیاش پلی برای موقعیت، ثروت یا شهرت نساخت. هرجا بود، خودش بود؛ همان استاد دانشگاه، همان همسایه خوشبرخورد، همان انسانی که اگر کسی مشکلی داشت، بیآنکه نامی از خود بگذارد، برای حل آن تلاش میکرد. اهالی کن، این روایت را با تمام وجود درک میکردند. برای آنان، این سخنان تأیید همان چیزی بود که سالها از نزدیک دیده بودند.محمد یکی از جوانان محل میگفت: «هیچوقت احساس نمیکردی با یک شخصیت خاص روبهرو هستی. اگر سلام میکردی، با لبخند جواب میداد. اگر حرفی داشتی، میایستاد و گوش میکرد.» مش رمضان آرام زمزمه میکرد: «این محله آدم خوب زیاد دیده، اما این پسر، دلش با مردم بود.»و اما وفاداری؛ شاید این واژه، بیش از هر چیز دیگری شخصیت او را توصیف میکرد. در این میان وقتی به نحوه شهادت شهید اشاره شد و از جراحاتی که در حمله دشمن بر پیکرش وارد شده بود سخن به میان آمد، مداح، بیآنکه نامی ببرد، روضه علمدار کربلا را آغاز کرد.

ناگهان فضای کن، رنگ علقمه گرفت. «عباس جان...» همین دو کلمه کافی بود تا بغض هزاران نفر بشکند. صدای گریه از هر سو بلند شد. مادران، کودکانشان را در آغوش فشردند. جوانها با تمام توان بر سینه میزدند. پیرمردها سرهایشان را پایین انداخته بودند و اشکهایشان بیصدا روی صورتشان جاری بود. مداح از وفاداری گفت؛ از مردی که تا آخرین لحظه کنار امامش ماند. از علمداری که همه هستیاش را تقدیم ولایت کرد.مردم نیز شهید مصباح را با همین ویژگی به یاد میآوردند. مردی که زندگیاش در سایه ولایت معنا پیدا کرده بود و سرانجام نیز در همان مسیر، مزد سالها اخلاص و وفاداری را گرفت.در میان نوحهها، صدایی بارها تکرار میشد: «ای شهید مصباح... سلام ما را به ثارالله برسان...» جمعیت پاسخ میدادند و اشک میریختند.در آن لحظه، دیگر کسی احساس نمیکرد در یک مراسم رسمی حضور دارد. فضای کن، شبیه روضههای قدیمی شده بود همان روضههایی که همسایهها کنار هم مینشستند، یک استکان چای دست میگرفتند و با شنیدن نام حضرت عباس(ع)، بیاختیار اشک میریختند.امروز اما روضه، در دل خیابان برپا شده بود.
