ar
Feedback
کانال رسمی روستای بیناباج

کانال رسمی روستای بیناباج

الذهاب إلى القناة على Telegram

(کانال رسمی روستای بیناباج) @bainabaj #مشاغل، برنامه ها و مراسمات خود را جهت اطلاع رسانی و بارگزاری در کانال به ادمین های کانال ارسال کنید. #تصاویر #فیلم ادمین @mojtabataghva @Salar1856

إظهار المزيد
456
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
أرشيف المشاركات
به پدرم؛ مردی که از دلِ یک فاجعه، زندگی ساخت... پدر عزیزم، امسال که به سالگرد آن زلزله نزدیک می‌شویم، بیشتر از همیشه دلم می‌خواهد چند کلمه برایت بنویسم؛ چند کلمه برای مردی که شاید هیچ‌وقت آن‌طور که باید، از او تشکر نکرده‌ایم. پنجاه وهشت سال پیش، وقتی زلزله آمد، تو فقط ۱۴ سالت بود... در روستایی دیگر بودی و از میان یک خانواده هفت‌نفره، تنها کسی بودی که زنده ماندی. چه کسی می‌تواند بفهمد یک کودک چهارده‌ساله چگونه باید با چنین داغ بزرگی کنار بیاید؟ چگونه باید تنهایی را تحمل کند، درس بخواند، بزرگ شود و دوباره برای خودش زندگی بسازد؟ اما تو ساختی... با دست‌های خالی، با قلبی پر از زخم و با امیدی که نگذاشتی خاموش شود. درس خواندی، ازدواج کردی، سی سال با شرافت در نیروی انتظامی خدمت کردی، و بعد برای ما، هفت فرزند، پدری کردی که معنای واقعی «تکیه‌گاه» بود. من امروز که ۴۹ ساله‌ام، تازه بیشتر می‌فهمم که پشت تمام آرامش سال‌های کودکی ما، چه سختی‌هایی بوده که تو به تنهایی تحمل کردی. شاید ما هیچ‌وقت نفهمیدیم چند بار خسته بودی اما لبخند زدی... چند بار دلت گرفت اما چیزی نگفتی... چند بار خودت به چیزی احتیاج داشتی اما اول به فکر ما بودی. پدر جان، من به‌عنوان دختر بزرگت، امروز می‌خواهم از طرف خودم و خواهر و برادرهایم بگویم: ممنونم پدر... ممنونم که بعد از آن همه رنج، تسلیم نشدی. ممنونم که اجازه ندادی تلخی زندگی، قلبت را تلخ کند. ممنونم که برای ما خانه ساختی، آینده ساختی و امید ساختی. ممنونم که سی سال با شرافت خدمت کردی و بعد تمام توانت را برای خانواده گذاشتی. تو فقط پدر ما نبودی؛ تو برای ما معنای صبر، غیرت، مسئولیت و ایستادگی بودی. آن کودک ۱۴ ساله‌ای که روزی همه خانواده‌اش را از دست داد، امروز پدری است که هفت فرزند دارد و ردّ زحمت‌هایش در زندگی تک‌تک ما باقی مانده است. پدرم، اگر امروز چیزی در وجود ما هست که باعث افتخار توست، بدان که بخش بزرگی از آن را از تو داریم. کاش می‌توانستیم تمام سال‌هایی را که برایمان زحمت کشیدی، در یک آغوش جبران کنیم... دوستت داریم و به تو افتخار می‌کنیم. سایه‌ات سال‌های سال بالای سرمان باشد. با عشق؛ دختر بزرگت ❤️ #زلزله #زلزله_۴۷

خاطره‌ای از پدرم حاج محمد توانا پدری که زلزله سال ۱۳۴۷ را با جان خود به یاد داشت این خاطره را از زبان پدر مرحومم شنیده‌ام، خاطره‌ی مردی که زلزله‌ی سال ۱۳۴۷ را نه فقط با چشم، که با تمام وجودش تجربه کرد و سال‌ها سنگینی آن روز را در دل خود به دوش کشید. آن روز، بعد از ناهار، پدرم سه دخترش را دید، با آنها خداحافظی کرد، بیل و وسایل کشاورزی‌اش را برداشت و به سمت زمین‌های کشاورزی رفت. هنوز چند ساعتی نگذشته بود که حدود ساعت دو بعدازظهر، ناگهان صدای مهیب زلزله همه‌چیز را در هم ریخت. پدرم می‌گفت آن‌قدر هولناک بود که آنها را مات و مبهوت کرد و به زمین چسباند. چون در آن لحظه در نزدیکی درختان بودند، آسیبی ندیدند. اما به محض اینکه زمین آرام گرفت، سراسیمه به سوی روستا دویدند. وقتی رسیدند، دیگر روستایی که می‌شناختند وجود نداشت، خانه‌ها همه خشتی بود و بسیاری از آنها زیر تلی از خاک فرو ریخته بودند. پدرم همیشه می‌گفت تنها چیزی که در آن لحظه به یاد داشت، دو دخترش بودند که پیش از رفتنش نزدیک مسجد و کنار جوی آب با یکدیگر بازی می‌کردند. با همان اضطراب و وحشت، خودش را به آنجا رساند. می‌گفت با اینکه بیل و وسایل داشتیم، آن‌قدر آشفته و نگران بودیم که با دست‌های خودمان خاک‌ها را کنار می‌زدیم و دنبال بچه‌ها می‌گشتیم. سرانجام توانستند یکی از دختران را نیمه‌جان از زیر آوار بیرون بیاورند، اما دختر دیگر جان باخته بود. همسرش و دختر سوم نیز در آغوش مادرشان جان سپرده بودند. پدرم زنده ماند، اما انگار بخشی از وجودش همان‌جا، زیر آوار آن خانه‌های خشتی، دفن شد. شاید به همین دلیل بود که در تمام سال‌های بعد، کوچک‌ترین جمله‌ای که ممکن بود ما را ناراحت کند بر زبان نمی‌آورد. همیشه با احتیاط و مهربانی با فرزندانش رفتار می‌کرد، گویی در گوشه‌ای از ذهنش هنوز همان ترس قدیمی زنده بود: نکند روزی دوباره فرزندانم را از دست بدهم. زلزله برای بسیاری، یک حادثه بود که در یک روز اتفاق افتاد و تمام شد، اما برای پدرم، زلزله تا پایان عمر ادامه داشت، در سکوت‌هایش، در مهربانی‌های بیش از اندازه‌اش و در ترسی که هیچ‌گاه از دلش بیرون نرفت. بعضی زخم‌ها روی تن نمی‌مانند، سال‌ها در دل آدم زندگی می‌کنند و شکل محبت به خود می‌گیرند. شاید تمام آن مهربانی‌های پدرم، ادامه‌ی همان روزی بود که فهمید زندگی چقدر کوتاه و عزیزان چقدر بی‌پناه‌اند. روح پدر مهربانم و همه‌ی جان‌باختگان آن زلزله شاد و یادشان گواهی باشد بر اینکه پشت هر عدد و آمار، انسان‌هایی با نام، خانواده، آرزو و دلی پر از عشق زندگی کرده‌اند.

🖤 خاطره‌ای تلخ و ماندگار از زلزله ۹ شهریور ۱۳۴۷ بیناباج آن روز پدرم از سرزمین به خانه آمده بود. همسرش، مادر علیمراد، برایش چای و ناهار آورد و هر دو مشغول خوردن بودند که ناگهان زلزله شروع شد. پدرم به همسرش گفت: «زن! خودتو از بالای خونه پرت کن پایین، زلزله شده!» در همان لحظه پدرم خودش را به پایین پرت کرد، اما پایش شکست. در میان آن همه ترس و آشفتگی، اتفاق عجیبی هم افتاد؛ شغالی آمد و مرغ‌هایشان را گرفت و فرار کرد! پدرم با همان پای شکسته، به دنبال شغال رفت و بالاخره مرغ را از چنگش گرفت و برگشت... اما این خاطره، پایان تلخی داشت؛ در همان زلزله، مادر علیمراد و مادربزرگم جان خود را از دست دادند. سال‌ها از آن روز گذشته، اما بعضی خاطرات آن‌قدر در ذهن و دل می‌مانند که انگار همین دیروز اتفاق افتاده‌اند... 🖤 یاد همه جان‌باختگان زلزله ۹ شهریور ۱۳۴۷ بیناباج گرامی باد. 🌿 روایت‌های شما، بخشی از تاریخ زنده بیناباج است. اگر از آن روز خاطره‌ای از پدران و مادران، پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها شنیده‌اید، با ما به اشتراک بگذارید تا این خاطرات برای نسل‌های آینده باقی بماند. خاطره ای از مرحوم: محمد علیمراد

🕊️ خاطره‌ای از زلزله ۹ شهریور ۱۳۴۷؛ بیناباج و کاخک می‌گفتند آن روز، هوا مثل همیشه بود و مردم مشغول زندگی روزمره‌شان بودند؛ هیچ‌کس خبر نداشت که چند لحظه بعد، زمین زیر پایشان خواهد لرزید... ناگهان صدای مهیبی بلند شد؛ دیوارهای کاهگلی فرو ریختند و گرد و خاک همه‌جا را گرفت. مردم، هراسان، از خانه‌ها بیرون می‌دویدند و صدای صدا زدن عزیزانشان از میان ویرانه‌ها شنیده می‌شد. از بیناباج تا کاخک، آن روز برای بسیاری از خانواده‌ها به روزی فراموش‌نشدنی تبدیل شد؛ روزی که در چند لحظه، خانه‌هایی ویران و دل‌هایی داغدار شد. اما در میان آن همه تلخی، چیزی که هیچ‌وقت از یادها نرفت، همدلی مردم بود؛ هرکس هرچه داشت برای نجات دیگری به میدان آورد. دست‌ها برای کنار زدن آوار به هم پیوست و مردم، با وجود داغ و رنج خود، به یاری هم شتافتند. سال‌ها از آن روز گذشته است؛ اما هنوز وقتی پیرمردها و پیرزن‌های روستا از ۹ شهریور ۱۳۴۷ سخن می‌گویند، انگار بخشی از آن روز دوباره در خاطراتشان زنده می‌شود... 🖤 یاد جان‌باختگان زلزله ۱۳۴۷ گرامی باد. 🌿 اگر شما یا بزرگ‌ترهای خانواده‌تان خاطره‌ای از آن روز دارید، آن را برای ما بنویسید تا این روایت‌ها برای نسل‌های آینده باقی بماند.

🕊️ یادآوری یک روز تلخ در تاریخ بیناباج... ۹ شهریور ۱۳۴۷ روزی که زمین لرزید و آرامش روستای بیناباج برای همیشه با خاطره‌ای تلخ گره خورد... خانه‌هایی ویران شد، عزیزانی از میان مردم رفتند و خانواده‌هایی داغدار شدند؛ اما آنچه پس از سال‌ها همچنان باقی مانده، خاطرات، روایت‌ها و یاد عزیزانی است که هرگز از قلب مردم فراموش نخواهند شد. اکنون پس از گذشت سال‌ها، می‌خواهیم در کنار هم، خاطرات آن روز را زنده کنیم؛ از زبان پدران و مادرانمان بشنویم، عکس‌ها و روایت‌های قدیمی را مرور کنیم و داستان ایستادگی مردم بیناباج را به نسل‌های آینده بسپاریم. 🌿 این فقط یادواره یک زلزله نیست؛ یادواره مردمی است که از دل یک فاجعه، دوباره زندگی را ساختند. 🖤 یاد جان‌باختگان زلزله ۹ شهریور ۱۳۴۷ گرامی باد. بیناباج؛ سرزمین خاطره‌ها، صبر و دوباره برخاستن...

از سمت چپ مرحوم اقا مير امين سالاري مرحوم حاج مير محمد حسين خان سالاري مرحوم محمد حسن خان سالاري
از سمت چپ مرحوم اقا مير امين سالاري مرحوم حاج مير محمد حسين خان سالاري مرحوم محمد حسن خان سالاري

📸 فراخوان جمع‌آوری عکس‌های قدیمی زلزله بیناباج هم‌ولایتی‌های عزیز بیناباجی 🌹 اگر در آرشیو شخصی خود عکس‌های قدیمی از زلزله بیناباج، روزهای پس از زلزله، خانه‌های آسیب‌دیده یا حال‌وهوای آن روزها دارید، ممنون می‌شویم برای ما ارسال کنید. این تصاویر بخشی از تاریخ و خاطرات روستای بیناباج هستند و می‌توانند برای ثبت و حفظ خاطرات آن دوران مورد استفاده قرار گیرند. 🙏 لطفاً اگر عکسی دارید، در صورت امکان همراه با نام صاحب عکس و سال یا توضیحی درباره تصویر برای ما ارسال کنید. 📩 منتظر عکس‌های ارزشمند شما هستیم. کانال تلگرامی روستای بیناباج

روایتی متفاوت از زلزله سال ۱۳۴۷ مستندی کوتاه از وقایع زلزله در بیناباج(قسمت دوم) ادامه دارد..... @bainabaj

روایتی متفاوت از زلزله سال ۱۳۴۷ مستندی کوتاه از وقایع زلزله در بیناباج(قسمت اول) ادامه دارد..... @bainabaj

به یاد همه درگذشتگان زلزله ۱۳۴۷ تاریخ تصویربرداری ۹ شهریور ۱۴۰۳

یاد و خاطره شهدای زلزله ۴۷

با شنیدن این صدا انگار همه چیز متوقف میشه.... دوباره همون خونه قدیمی و لحظه های بی دغدغه جلوی چشمام زنده میشن. دنیامون ساده بود، پر از رنگ و خیال.... فقط ذوق دیدن کارتون و خنده های کودکانه..