کانال بهشت طارم ( رزان )
الذهاب إلى القناة على Telegram
عكس هاي خود را با توضيحات به اين ادرس بفرستيد تاهمه با اسم شما ازش لذت ببرند @sh_norozi
إظهار المزيد529
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-17 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
أرشيف المشاركات
مرحوم شادروان گل گمن بانو داداشی همسر باوفای مرحوم ذبیح الله عباسی رزانی می باشد .
روحش شاد ویادش گرامی 🖤🥀🖤🥀🙏🏻🙏🏻🙏🏻🙏🏻🙏🏻
به اطلاع عموم مردم روستای رزان میرسانم ساعتی پیش خبرامد خانم کربلایی گل گمن داداشی همسر مرحوم ذبیح الله عباسی برحمت خدارفته است تسلیت بخانوادهای داداشی و عباسی🖤🖤🖤
مراسم چهلم روان شاد کربلایی احسان عزیزی رزانی (بزرگ روستای رزان)
روز جمعه ساعت ۱۴ الی ۱۶ در استان البرز ، شهرک سید جمالدین ،خیابان مفتح، مسجد قمر بنی هاشم برگذار می گردد .
روحش شاد ویادش گرامی 🖤🥀🖤🙏🏻🥀🖤🙏🏻
@razantarom
لینک کانال بهشت طارم روبیکا
ادرست پیج بهشت طارم در اینستا گرام 👇🏻👇🏻👇🏻
@Paradise_tarom_razan
هنوز هم وقتی نام مینیبوسهای قدیمی رزان، رانندههای آن روزگار یا گردنه چرگر به میان میآید، خاطرات زیادی در ذهنمان زنده میشود؛ صدای صلوات مسافران، خندههای بچهها، بوی نان و پنیر، آب خنک چشمه و ماشینهایی که در اتوبان از کنارمان میگذشتند.
چه روزهایی بود…
شاید امروز بزرگ شده باشیم، شاید دیگر آن کودک مشتاق کنار پنجره نباشیم، اما گوشهای از وجودمان هنوز همان بچهای است که شب قبل از سفر خوابش نمیبرد و صبح زود، با چشمانی پر از شوق، منتظر مینیبوس میماند.
مینیبوسها رفتند، جادهها تغییر کردند و سالها گذشتند؛ اما خاطرات سفرهای کودکی از رزان، هنوز در قلب ما زندهاند.
خاطراتی که نه با پول میتوان خریدشان و نه با گذر زمان میتوان بهسادگی فراموششان کرد؛ خاطرات شیرین نسلی که با سادگی زندگی میکرد و با کوچکترین اتفاق، دنیایی از شادی برای خودش میساخت. ❤️🚌
+1
اما مگر برای خوشحال بودن، دیدن بنز لازم بود؟ همان مینیبوس سبزرنگ خودمان، همان پنجره باز، همان گردنه چرگر و همان لقمه نان و پنیر مادرها، برای ما بهاندازه تمام دنیا ارزش داشت.
رزان قدیم؛ خاطراتی که هنوز زندهاند
امروز که به آن روزها فکر میکنیم، میبینیم چه زود گذشتند؛ روزهایی که با کمترین امکانات، بیشترین شادی را تجربه میکردیم.
آن زمان نه خبری از سرگرمیهای امروزی بود و نه کودکان به امکانات رنگارنگ امروز دسترسی داشتند. اما یک سفر ساده به شهر میتوانست هفتهها ذهن یک کودک را درگیر کند و تا مدتها برای دوستانش تعریف کردنی باشد.
بعد از استراحتی کوتاه، همه سوار مینیبوس میشدند و سفر ادامه پیدا میکرد.
کند اوشاقو بنز حاردا گوروب! 😂
حالا دیگر مینیبوس به اتوبان رسیده بود.
برای بچههای رزان، این بخش سفر خودش یک سرگرمی بزرگ بود. همین که چشممان به ماشینهای بزرگ و لوکس میافتاد، شروع میکردیم به انتخاب و تقسیم آنها!
«این ماشین مال منه!»
«اون یکی رو من برمیدارم!»
هر کس ماشینی را برای خودش انتخاب میکرد و با دهانش صدای موتور ماشینها را درمیآورد. گاهی هم ماشینهای بزرگ را با هیجان دنبال میکردیم تا از دیدمان خارج شوند.
و چه کسی میدانست در ذهن کوچک ما چه آرزوهایی میگذشت؟
شاید یکی از ما خیال میکرد روزی صاحب همان ماشینها خواهد شد، شاید دیگری فقط از دیدنشان لذت میبرد. اما همه ما در آن لحظه، خوشحال بودیم و با خیالپردازیهای کودکانه، مسیر را کوتاهتر میکردیم.
«کند اوشاقو بنز حاردا گوروب!» 😁
یعنی بچه روستایی بنز را کجا دیده بود که حالا اینقدر ذوقزده شده بود؟!
چای هم که پای ثابت این سفرها بود!
معمولاً برای راننده و دیگر مسافران چای میآوردند و گاهی هم خوراکی و میوه بین یکدیگر تقسیم میکردند.
کرایه مسافران هم بسته به شرایط، گاهی سر گردنه، گاهی داخل اتوبان و گاهی در مقصد جمعآوری میشد.
سفرهای آن روزگار، با همه سادگیشان، پر از صمیمیت و مهربانی بودند؛ چیزهایی که شاید امروز کمتر فرصت تجربه کردنشان را داشته باشیم.
چرگر بولاقو؛ توقفگاهی برای نفس تازه کردن
بالاخره مینیبوس به چشمه چرگر میرسید و میایستاد.
مسافران یکییکی پیاده میشدند. بعضیها آب گوارای چشمه را مینوشیدند، بعضیها نفسی تازه میکردند و عدهای هم از فرصت استفاده میکردند تا کمی استراحت کنند.
حدود بیست دقیقه یا حتی کمتر میگذشت و دوباره وقت حرکت بود.
البته بعضی از مسافران در همین توقف کوتاه، ماجراهایی برای خودشان داشتند که تعریفشان بماند برای کسانی که آن روزها را از نزدیک تجربه کردهاند! 😉
وقتی مینیبوس به بالای گردنه میرسید، معمولاً یکی از مسافران مسن با صدای بلند فریاد میزد:
«آقای راننده، سلامتدیغینَه صلوااااااات!»
و همین کافی بود تا فضای مینیبوس عوض شود.
بچهها که از قبل منتظر چنین لحظهای بودند، با تمام توان شروع میکردند به صلوات فرستادن. هر کس میخواست صدایش از بقیه بلندتر باشد و صلواتش را محکمتر بفرستد! 😁
چه شور و حالی داشتیم؛ یک مینیبوس پر از مسافر، صدای صلوات، خندههای بچهها و جادهای که از میان کوهها میگذشت.
آن روزها، همین اتفاقهای کوچک برایمان بهیادماندنیترین لحظههای زندگی بود.
نان و پنیر مادرها و چای داغ بین راه
در طول مسیر، مادرها معمولاً لقمههای نان و پنیر همراه خودشان میآوردند و بین مسافران تقسیم میکردند.
لقمهها دستبهدست میشد و هر کس با روی خوش میگرفت و میخورد. کسی به این فکر نمیکرد که این لقمه مال چه کسی است؛ همه با هم بودند و سفر، حالوهوای صمیمانهای داشت.
یکی از بخشهای فراموشنشدنی این سفرها، عبور از گردنه چرگر بود؛ گردنهای کوهستانی در مسیر میان استانهای قزوین و زنجان.
مینیبوس در مسیر، در روستاهای مختلف توقف کوتاهی میکرد تا مسافران بیشتری سوار شوند. کمکم صندلیها پر میشد و صدای گفتوگو و خنده مسافران فضای مینیبوس را پر میکرد.
اما یکی از توقفهای خاطرهانگیز، چشمه چرگر بود؛ همان جایی که به زبان محلی به آن «چرگر بولاقو» میگفتیم.
صلواتهایی که تا آسمان میرفت!-
با دیدن باغهای پربار، در دل خودمان میگفتیم:
«اگه اینجا دهات ما بود، تا حالا همهشونو چیده بودیم! اینجا مگه بچه نداره که این سیبها و گلابیها و آفتابگردونا هنوز سر جاشون مونده؟!» 😁
چه دنیای ساده و شیرینی داشتیم! بچههایی که با دیدن چند درخت میوه، هزار جور خیال و آرزو در سرشان شکل میگرفت.
تمام طول مسیر، سرمان از پنجره بیرون بود و چشم از مزارع، باغها، خانهها و طبیعت روستاهای دیگر برنمیداشتیم. انگار نمیخواستیم حتی یک لحظه از تماشای آن همه زیبایی را از دست بدهیم.
رانندههای خاطرهانگیز رزان و گردنه چرگر
در دورههای مختلف، رانندههای زحمتکش روستای رزان، از جمله کربلایی میرزاعلی نقدی، علی فلاح، تراب ثقفی و مرحوم اکبر رجبی، مسافران را در مسیر شهر جابهجا میکردند.
هر کدام از این عزیزان، بخشی از خاطرات جمعی مردم رزان هستند؛ مردانی که با مینیبوسهایشان، بارها و بارها اهالی را از جادههای روستایی و گردنهها عبور دادند.
تا دل پدر خانواده نرم شود و اجازه بدهد ما هم همراهشان به شهر برویم!
خلاصه اینکه برای رسیدن به این آرزو، حاضر بودیم چند روزی بهترین بچه دنیا باشیم!
وقتی مینیبوس از مرز رزان میگذشت…
بالاخره صبح موعود از راه میرسید.
همین که پایمان به مینیبوس میرسید، مستقیم میرفتیم سراغ صندلی کنار پنجره. پنجره را باز میکردیم و چشم به راه میدوختیم.
البته ته دلمان هنوز کمی دلشوره داشتیم؛ نکند پدر یا مادر پشیمان شوند و بگویند باید پیاده شوی و برگردی خانه! برای همین، اوایل سفر زیاد شلوغ نمیکردیم و منتظر میماندیم تا مینیبوس از محدوده روستای رزان خارج شود.
اما همین که از رزان دور میشدیم، انگار دنیای تازهای پیش رویمان باز میشد.
درختان پربار میوه در باغها، حیاط خانههای روستایی، سیبها، گلابیها و آفتابگردانهایی که در گوشه و کنار دیده میشدند، برایمان تماشایی بودند.
مقصد این سفرهای یکروزه، گاهی زیارت امامزاده یعقوب و امامزاده حمزه بود و گاهی هم سفرهای دورتر به مشهد و قم.
اما برای ما بچهها، مقصد چندان اهمیتی نداشت؛ مهم این بود که قرار بود سوار مینیبوس شویم و از رزان بیرون برویم!
رؤیای شیرین سوار شدن به مینیبوس
وقتی مینیبوس خاموش در گوشهای پارک بود، بچهها داخل آن مینشستند و زیر نظر راننده، در خیال خود فرمان را میچرخاندند و رؤیای رانندگی را در سر میپروراندند. انگار همان چند دقیقه نشستن پشت فرمان، ما را به رانندههای حرفهای تبدیل میکرد!
اما وای از روزی که خبر میرسید پدر یا مادر قرار است ما را هم با خودشان به شهر ببرند!
آن لحظه، غوغایی در دل کودک برپا میشد که گفتنی نیست. از خوشحالی روی پا بند نمیشدیم. گاهی از همان شب قبل، لباس نوی خودمان را میپوشیدیم و با ذوق و شوق، بارها و بارها در ذهنمان سوار شدن به مینیبوس را مرور میکردیم.
خواب؟ مگر خواب به چشممان میآمد؟
تمام شب، چشمانتظار صبح بودیم. گاهی هم از چند روز قبل، چنان حرفشنو و فرمانبردار میشدیم که هر کاری از ما میخواستند، بیچونوچرا انجام میدادیم؛ به قول معروف، غلام حلقهبهگوش میشدیم _
خاطرات سفر به شهر با مینیبوس؛ از رزان تا دنیای آرزوهای کودکی 🚌❤️
قدیمها در روستای رزان، مینیبوسها فقط وسیلهای برای رفتوآمد نبودند؛ آنها دنیایی از خاطرات شیرین، هیجانهای کودکانه و آرزوهای کوچک و بزرگ بودند. مینیبوسهایی که در دورههای مختلف، اهالی روستا را به شهر و دیگر نقاط کشور میبردند و هنوز هم یادشان لبخند را بر لبهای خیلی از ما مینشاند.
برای بچههای رزان، رفتن به شهر خودش یک سفر رؤیایی بود!
آن روزها بچهها معمولاً سالی یک بار، آن هم به همراه خانواده، فرصت رفتن به شهر را پیدا میکردند. همین که کودک متوجه میشد پدر و مادرش قصد دارند به شهر بروند، ماجرا شروع میشد! گاهی از همان اول صبح تا آخر شب گریه میکرد و گاهی هم از چند روز قبل، نقشهاش را برای راضی کردن پدر و مادر میکشید؛ به امید اینکه اجازه بدهند او هم همراهشان برود.
پدرها معمولاً هر دو ماه یک بار برای خرید مایحتاج خانواده به شهر میرفتند و مادرها کمتر از آنها راهی شهر میشدند. اما از اوایل پاییز تا اواخر پاییز، گاهی نوبت به سفرهای خانوادگی میرسید؛ سفرهایی که البته برای هر خانوادهای هر چند سال یک بار اتفاق میافتاد.
🐎🍂 پاییز که میرسید، اسبها و قاطرها مهمان رزان میشدند…
آن روزها ما گلههای گوسفندان را برای چرا به صحرا میبردیم؛ کاری که به آن میگفتیم «آجار». «آجار یایماک» خودش دنیایی از خاطرات شیرین بود. معمولاً بچهها دوتایی گوسفندان خانواده را میبردند و ساعتها در دشت و صحرا میگذراندند.
بچهها سر چراندن گوسفندان با هم رقیب بودند؛ اما همین که اسبها و قاطرها از روستاهای بالادست و چرگر از راه میرسیدند، همه رقابتها فراموش میشد! 😄
میفهمیدیم کار روستاهای بالادست تمام شده و حالا وقت یک عملیات مشترک بود؛ همه با هم متحد میشدیم تا اسبها و قاطرها را بگیریم، سوارشان شویم و گاهی هم یک کاری ازشان بکشیم! 🐴😂
اسبها اوایل مهر از کار آزاد میشدند و تا اواخر پاییز در دشتهای روستاهای مختلف میچریدند و شبها هم همانجا در صحرا میماندند.
البته توی روستای رزان هم اسب و الاغ و قاطر ها رو ول می کردند و هر روز غروب یک نفز یا چند نفر به دنبال اسب ها می رفتندوبه روستا برمی گشتند.
🫏🐎🫏🐎🫏🐎🫏🐎🫏
چه روزهایی بود…
پاییز بود، دشت بود، گوسفندها بودند و اسبهایی که برای بچههای رزان، خودشـان یک دنیا سرگرمی و خاطره بودند. 🍁🍂❤️
گازبه رزان رسید 😍😍😍😍
افتتاح علمک گاز در روستای رزان جلوی در مسجد
انشالا اهالی
روستای شهید پرور رزان
از این نعمت سر فراز باشند
باتشکر از عوامل اجرایی پرسنل گاز
و جا داره یه تشکر ویژه از دهیارو شوراهای وقت بکنیم ،دست مریزاد . تشکر از همه عزیزانی که تلاش کردند .
در تاریخ ثبت کنید تاریخ ۱۴۰۵/۷/۲۰ روستای رزان گاز دار شد 😍😍😍😍🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥🔥
📢 اطلاعیه در خصوص وضعیت آب شرب روستای رزان
به اطلاع اهالی محترم روستای رزان میرساند، با توجه به کاهش شدید آب ورودی به مخزن آب شور، تعدادی از اهالی محترم به همراه اعضای شورای اسلامی روستا جهت بررسی علت مشکل به محل سرچشمه مراجعه نمودند.
پس از بررسی مسیر مشخص شد که ریشه درخت وارد لوله متصل به چشمه شده و مسیر لوله را بهطور کامل مسدود کرده است؛ به همین دلیل عملاً هیچگونه آبی از سرچشمه به سمت مخزن آب شرب جریان نداشته است.این مشکل هیچ وقت یکبار برای همیشه حل نشد .
تصاویر مربوط به لوله مسدودشده و ریشه درخت جهت اطلاع اهالی محترم به پیوست منتشر میشود.
دهیاری و شورای اسلامی روستای رزان
