SevenHells
الذهاب إلى القناة على Telegram
484
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
-1330 أيام
أرشيف المشاركات
484
تنفر از آینه، شکل جدیدی از تنفر از خود است. آدمی که خودش را دوست داشته باشد که از چشم های خودش فرار نمیکند.
484
اضافه بودن، حسیه که همیشه همراه منه. هر از گاهی برای دو سه روز محو میشه و بعد دوباره میخوره توی صورتم.
484
پیاماس طوریه که چیزهایی که در حالت عادی ۲ تا اذیتت میکردن الان ۳۸۶ تا اذیتت میکنن و حتی از کاغذی که خط خطیش کردی ناراحت میشی که چرا خطهای تورو پذیرفته و اینطور با بیملاحظگیش بهت بیاحترامی کرده و از فروشندهی کاغذ هم کینه به دل میگیری که چطور بهت چنین کاغذ نامحترمی فروخته. سر تا پای این بخش از زندگی رو کثافت و لجن فرا گرفته و متاسفانه بیشتر از هیچ کاری هم کاری نمیشه کرد.
484
کلی غر دارم و از غر زدن هم خسته شدم. از اینکه مشکلاتم اینقد جهان اولی طور هستن هم متنفرم و غر دارم. کلا یک لوپ بی حاصل از غر زدنم که تا وقتی بهش 12 کیلو کار ندن خفه نمیشه.
484
بعد از یک مدت خاصی از مصاحبت و همنشینی با کسی که دوستش داری، شروع میکنی دوباره عاشقش شدن. یک بار تمامش را عاشق میشوی و بعد از آن، تدریجا و بدون اینکه بفهمی چطور، قوس کنار انگشتهاش و شکل انحنای کمرش و طرز حرکت لبهاش موقع صحبت کردن و صداش وقتی مسخرهات میکند و شکلی که موهای ریشش گوشه صورتش پیچ میخورد (اگر ریش داشته باشد)، را عاشق میشوی. همینقدر ساده یک روز که تنها نشستهای با دیدن یک خال مشابه روی بازوی یک نفر، گریهات میگیرد.
484
کاش میشد یه بیو بزنی روی خودت، همه جا دیده میشد: "اگه حرفت فردا یادم نمیمونه ترجیح میدم حرف نزنیم."
484
بعضی حرفها طوری حال آدما رو عوض میکنن که باورکردنی نیست. بنابراین تصمیم بگیریم مهربونتر باشیم. با تشکر.
484
روانشناسی موفقیتی که توی بسیاری از کتابا و بسیاری از ویدئوهای انگیزشی بهتون فرو میکنن یه دروغه. واقعیت اینه که آدما میتونن هر روز سگ دو نزنن و موفق بشن. آدما میتونن خسته بشن و بازم موفق بشن. آدما میتونن برای خودشون بیشتر وقت بذارن و بازم موفق بشن. واقعیت واقعی اینه که عددای بالاتر آدمی رو که نمیتونه بیشتر از 10 دقیقه با فکر خودش تنها بمونه خوشحال نمیکنن. در واقع به نظر اون شخص اصلا موفقیتی نیست که بخوان حس موفقیت کنن. موفقیت واقعی رو با عددای پایین تر و ذهن بازترم میشه داشت. بنظرم لازمه هر از گاهی یاد خودمون بندازیم که اگر تمام 5 دقیقه های عمرمونو در حال سگ دو زدن نباشیم، چیزی از ارزش و هویتمون کم نمیشه. گفتم اینو بگم تا یادآوری امروزتون من باشم!
484
اینقدر بی هدف و بنده محیط شدم که به خودم قول دادم دیگه قول ندم ولی باز هم بنده محیط شدم و قولمو شکستم و قول دادم. چیه این بی ارادگی و نکبت؟
484
بعضی چیزها هرگز توی زندگی تکراری نمیشوند. مثل بغل یا خرخر گربهها. حداقل من اینطور فکر میکنم!
484
هر روز جنگ دیگری است علیه دشمنان درونی ما که از اوان زندگی توی سرمان جا خوش کردهاند. هرکس دیو و غولهای خودش را دارد. جا دارد مهربانتر باشیم. هیچوقت نمیشود مطمئن بود غول توی سر یک نفر بهش چه میگوید که او را وحشیتر از حالت عادی کرده، آن هم علیه بقیه!
484
دیدی این ویدئو مسخرهها رو که طرف یه تاس میندازه تا با هفت هزار تا نخ و فندک و طبل و قابلمهی واسطه، تاس نهایتا بیفته توی یک لیوان مسخره که هیچ هدفی جز دریافت تاس نداره؟ حس میکنم اون تاس منم. مدام پرت میشم این طرف و اون طرف، بدون یک رویای ثابت، با هویت ناچیز، به چیزهای کمی ایمان دارم و به چیزهای زیادی شک، آرزوهای بلند دارم و همت کوتاه و احتمالا عاقبتم یک عاقبت بیمعنی، بیمنظور و ناچیزه. روزگاری بود که فکر میکردم دنیا رو روی دو تا شونهم میتونم بلند کنم. به آهنگها ایمان داشتم و به شعرهایی که میگفتن زندگی آبستن اتفاقات خوبیست، مخصوصا برای توی اسب پیشونی سفید وسط این همه اسب سیاه خالی. شعرهای حافظ برام دونه به دونه میگفتن، از خوبیهام و چقدر میتونم همه چیزو تغییر بدم. پدر و مادری داشتم که با درس زندگیشون رو تغییر داده بودن و به من هم همینو میگفتن: درس خوبه. اگر شیمی رو بیست میگرفتم، هفت آسمان رو میدریدم چون معلمش سختگیر بود و فکر میکردم این چالش، من رو برای زندگی آماده کرده. هدفهای روشن داشتم و آرزوهای بلند و همت بلند. چیزی مبهم نبود. یک پیشرفت مزمن، لابلای لحظاتی که تکه تکه میشدم داشت رخ میداد. چیزهای زیادی رو تغییر دادم، به سمت مثبت. تا اینکه یک دفعه بزرگ شدم. دنیا روی شونههام سنگین شد، خاطرهی هزینههایی که برای فهمیدن چیزهای کوچیک پرداختم شد کابوس شبهام، پژمرده افتادم، بی هدف، بی همت و مبهم. کم هویت و ناچیزتر از همیشه. تمام سن هویتیابیم رو در شک و تردید بین همه چیز گذروندم و یک روز تصمیم گرفتم میخوام خاکستری باشم. میخوام هیچی نباشم. میخوام فقط یک مشاهدهگر بدبین باشم که چیزی به جز منطق رو مبنای قضاوت نذاره، خودم رو از بروز هیجان محروم کردم و شدم یک بدبین که معایب هرچیزی رو پیدا میکنه تا بهش ایمان کامل نداشته باشه. و این باعث شده برسم به اینجا. یک مشت پُرز شکل نگرفته! حس میکنم چیزی برای ارائه ندارم جز همین کلمات مضحک که نازیبا، صیقل نخورده و خام میرسن به چشم شما. چیزی هم برای مرور ندارم جر ایام خامی. هیچکس نیست که کامل از دست و پا زدنهای روزمره من خبر داشته باشه، اما حدس میزنم نزدیکانم و کسایی که به مدت طولانی من و دغدغههای من رو دنبال کردن تا الان الگوی من رو شناختن. من اینقدر خاکستری شدن رو بغل کردم که دیگه نمیتونم بین سفید و سیاه انتخابی داشته باشم. مثل یک یویو میرم و میام تا آخر برگردم به هیچ، به کمهویتی و ناقص بودن. این بود زندگی؟
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
