SevenHells
الذهاب إلى القناة على Telegram
468
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-27 أيام
-730 أيام
أرشيف المشاركات
468
شبها به لمس دوباره پوست تو فکر میکنم. به لمس گونههات با گونههام فکر میکنم و به لمس بازوی تو با دستهام، وقتی نیمی از تنم را پشت تو پنهان میکنم. شبها به لمس گردنت با مژهی چشمهام فکر میکنم.
شبها، بیشتر از هرچیزی، به لمس دوباره آغوش تو فکر میکنم...
468
ولی برای من آدمای معمولی خوشگلترن. آدمایی که با عجله میدوان توی مترو. آدمایی که وقتی خسته ن قوز میکنن. آدمایی که خط فکشون هندونه رو قاچ نمیکنه. آدمایی که جوش میزنن. آدمایی که میتونن بدون مردن از اضطراب، شیرکاکائوی شیرین و بستنی ایتالیایی بخورن. آدمایی که همیشه توی اتوبوس کتاب نمیخونن و گاهی بدون هیچ کار دیگهای به بقیه نگاه میکنن. آدمایی که گوشه لباسشون چروک شده و وقت نکردن اتوش کنن. آدمایی که خواب موندن. آدمایی که عرق میکنن. آدمایی که چشمشون پف کرده. همین آدمان که کلی داستان دارن برای گفتن، از اینکه توی تاکسی چی شنیدن، از اینکه چطور دوستشون بهشون نارو زده، از اینکه چجوری عاشق شدن، از اینکه چجوری شکستن و دوباره بلند شدن. و چه چیزی جذابتر از شنیدن قصهی آدمای خوشگل؟
468
از اینجایی که من ایستادم، تا درک کردن اینکه چرا یک نفر باید عروسی بخواد، خیلی مونده. خیلی.
468
گفته بودم اگر نباشی دیوانه میشوم و تو خندیده بودی گفته بودی چیزی نمیشود. من همیشه هستم فقط دورترم. خندیده بودم و فکر میکردم همه چیز خوب خواهد بود. حالا هم همه چیز خوب است. ولی کاشکی نزدیک بودی عزیزم. کاشکی نزدیکتر بودی...
