ar
Feedback
کانال کتاب و کتابخوانی

کانال کتاب و کتابخوانی

الذهاب إلى القناة على Telegram

📖✏ این کانال بمنظور توسعه فرهنگ کتاب و کتابخوانی ایجادشده و تلاش دارد قشرهای مختلف جامعه را ترغیب به کتابخوانی نماید.

إظهار المزيد
410
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-17 أيام
-130 أيام
أرشيف المشاركات
می دانیم که گفته اند :"آرزو بر جوانان عیب نیست! "و من اکنون که این عبارات را دارم می نویسم چهل و چهار سال دارم و دیگر جوان نیستم؛ اما مگر انسان بعد از دوره ی جوانی نمی تواند آرزومند باشد؟ و مگر انسان بدون آرزوهای بزرگ می تواند این زندگی تحقیر شده را تحمل کند؟ و مگر غیر از این است که مردم در نهاد خود با آرزوهای بزرگ زندگی می کنند؟ #محمود_دولت_آبادی 📓 نون نوشتن

سعی کن با کسی رقابت نکنی ولی اگر کردی نقطه ضعف ش را هدف قرار نده ! #ع_دباغ

عاشقی جرم قشنگی ست مرا دار نزن شده ام عاشق تو ، عشق مرا جار نزن اي که از راز دل عاشق  من با خبری عشق پنهان مرا تهمت انکار نزن شده ام بسته به عشقت ، به يقين می دانی پس تو هم قلب مرا زخمه ی بسیار نزن خواستم تا که شوم عاشق شیرین صفتت عشق شيرين مرا ، مهر خریدار نزن عاشقم باش عزیزم تو نگو عشق خطاست به خطا زخم بر این عاشق تبدار نزن من که ديگر شده ام عاشق و دلبسته ی تو تو بیا سنگ به این خسته ی بيمار نزن #آنجلا_راد   ‍‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‌‌

دکترفرانکل از معدود کسانی بود که موفق شد از زندان آشويتس در لهستان، معروف به قتلگاه آدم‌سوزی زنده بیرون آید و بعدها نامه ای ج
دکترفرانکل از معدود کسانی بود که موفق شد از زندان آشويتس در لهستان، معروف به قتلگاه آدم‌سوزی زنده بیرون آید و بعدها نامه ای جالب خطاب به معلمان جهان می‌نویسد متن نامه را بخوانید @TA1516

مقایسه کردن لذت را می‌کُشد. تنها فردی که باید از او بهتر باشی، کسی است که دیروز بوده‌ای. # ریچل هالیس 📖 خودت باش دختر

مردم این روزا قیمت هر چیزی رو می‌دونن ، ولی ارزش هیچی رو نمی‌دونن...   #بروس_رابينسون 📕 خاطرات يك الكلى

به قول سهراب سپهری: من قطاری دیدم روشنایی می‌برد 📚📖

آدم های خوبِ زندگی من رنگشان صورتی است... هر صبح میشود کنارشان با دلِ گرم چای دارچین نوشید؛ لبخند از صورتشان نمی رود و از جنس آرامش مطلقند... آدم های خوبِ زندگی من مثل ساعتِ ده صبحِ روز آفتابی اند همانقدر دلنواز و پرانرژی... تُن صدایشان با صداقت آمیخته شده... آدم های خوبِ زندگی من ساده و مهربانند . مثل پیراهن گل دار مادربزرگم انگار هستند برای خوب کردن حال من در روزهای پر از سختی و استرس... همان هایی که برعکس خیلی از مهمانی های اجباری و از چند وقت پیش هماهنگ شده ؛ هر وقت دلت تنگ بود خودت را پشت در چوبی خانه شان ببینی...

دیروز و فردا با هم دست به یکی کرده‌اند دیروز با خاطراتش مرا فریب داد و فردا با وعده‌هایش مرا خواب کرد وقتی چشم گشودم امروز گذشته بود.... #آلبر_کامو

پروردگارا ، تویی که حتی در نهایت انکار هم آخرین امید و امن‌ترین تکیه‌گاهی، تویی که قادر مطلقی و خودت گفتی برای ما بسی... بس باش خدا جان! نگذار بیش از این‌ها ناامید شویم و شادی را گم کنیم. دوست دارم ببینم تعادل و سلامت و آرامش، در همه جا برقرار است و هیچ‌کس چشمش به دست‌های هیچ‌کس نیست، که اوضاع همه خوب است و می‌شود از تماشای خوشی‌های کوچک زندگی لذت برد و لبخند زد. دلم تنگ شده برایت خدای خوبم، انگار که پدرانه آغوشت را باز کرده‌ای و بی‌هوا ما را به سمت خودت می‌کشی، مایی که در پیچ و تاب زندگی گم شده و از تو و مهربانی‌ات دور مانده‌ایم این روزها. بوی آغوشت را حس می‌کنم، انگار داری لبخند می‌زنی و با مهربانیِ تمام، آماده‌ای که تمام کوتاهی ما را ببخشی و حال مان را بهتر کنی. دلم برایت تنگ شده، برای این‌که از نزدیک حست کنم، خودم را توی آغوش امنت بیندازم و آنقدر اشک بریزم و هق هق کنم تا آرام بگیرم و خوابم ببرد. خدای خوبم، من دوستت دارم، خیلی دوستت دارم...

انسان‌های بزرگ دو دل دارند دلی که درد می‌کشد و پنهان است و دلی که می‌خندد و آشکار است #پرفسور محمود حسابی

داستانی زیبا از کتاب سوپ جوجه، از جک کنفیلد ......داستانی زیبا از کتاب سوپ جوجه که با بیش از ۳۴۵میلیون لایک رکوردار در دنیای مجازی در سال ۲۰۱۵ بوده و ادامه دارد... ما یکی از نخستین خانواده‌هایی در شهرمان بودیم که صاحب تلفن شدیم. آن موقع من ۸ - ۹ ساله بودم.  یادم می‌آید که قاب برّاقی داشت و به دیوار نصب شده بود و گوشی‌اش به پهلوی قاب آویزان بود.  من قداّم به تلفن نمی‌رسید اما همیشه وقتی مادرم با تلفن صحبت می‌کرد با شیفتگی به حرف‌هایش گوش می‌کردم. بعد من پی بردم که یک جایی در داخل آن دستگاه، یک آدم شگفت‌انگیزی زندگی می‌کند به نام «اطلاعات لطفاً» که همه چیز را در مورد همه‌کس می‌داند.  او شماره تلفن و نشانی همه را بلد بود. نخستین تجربۀ شخصی من با «اطلاعات لطفاً» روزی بود که مادرم به خانۀ همسایه‌مان رفته بود. من در زیرزمین خانه با ابزارهای جعبه ابزارمان بازی می‌کردم که ناگهان با چکش بر روی انگشتم زدم.   درد وحشتناکی داشت اما گریه فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که با من همدردی کند. انگشتم را در دهانم می‌مکیدم و دور خانه راه می‌رفتم که ناگهان چشمم به تلفن افتاد. به سرعت یک چهارپایه از آشپزخانه آوردم و زیر تلفن گذاشتم و روی آن رفتم و گوشی را برداشتم و نزدیک گوشم بردم. و توی گوشی گفتم «اطلاعات لطفاً» چند ثانیه بعد صدایی در گوشم پیچید: «اطلاعات بفرمائید» من در حالی که اشک از چشمانم می‌آمد گفتم «انگشتم درد می‌کند» «مادرت خانه نیست؟» «هیچکس بجز من خانه نیست» «آیا خونریزی داری؟» «نه، با چکش روی انگشتم زدم و خیلی درد می‌کند» «آیا می‌توانی درِ جایخیِ یخچال را باز کنی؟» «بله، می‌توانم» «پس از آنجا کمی یخ بردار و روی انگشتت نگهدار» بعد از آن روز، من برای هر کاری به «اطلاعات لطفاً» مراجعه می‌کردم ... مثلاً موقع امتحانات در درس‌های جغرافی و ریاضی به من کمک می‌کرد. یکروز که قناری‌مان مرد و من خیلی ناراحت بودم دوباره سراغ «اطلاعات لطفاً» رفتم و ماجرا را برایش تعریف کردم. او به حرف‌هایم گوش داد و با من همدردی کرد.  به او گفتم: «چرا پرنده‌ای که چنین زیبا می‌خواند و همۀ اهل خانه را شاد می‌کند باید گوشۀ قفس بیفتد و بمیرد؟» او به من گفت «همیشه یادت باشد که دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست» من کمی تسکین یافتم. یک روز دیگر به او تلفن کردم و پرسیدم کلمۀ fix را چطور هجّی می‌کنند. یکسال بعد از شهر کوچکمان (پاسیفیک نورث وست) به بوستن نقل مکان کردیم و من خیلی دلم برای دوستم تنگ شد. «اطلاعات لطفاً» متعلّق به همان تلفن دیواری قدیمی بود و من هیچگاه با تلفن جدیدی که روی میز خانه‌مان در بوستن بود تجربۀ مشابهی نداشتم. من کم‌کم به سن نوجوانی رسیدم اما هرگز خاطرات آن مکالمات را فراموش نکردم. غالباً در لحظات تردید و سرگشتگی به یاد حس امنیت و آرامشی که از وجود دوست تلفنی داشتم می‌افتادم.  راستی چقدر مهربان و صبور بود و برای یک پسربچه چقدر وقت می‌گذاشت. چند سال بعد, بر سر راه رفتن به دانشگاه، هواپیمایم در سیاتل برای نیم ساعت توقف کرد. من ۱۵ دقیقه با خواهرم که در آن شهر زندگی می‌کرد تلفنی حرف زدم و بعد از آن بدون آن که فکر کنم چکار دارم می‌کنم، تلفن اپراتور شهر کوچک دوران کودکی را گرفتم و گفتم «اطلاعات لطفاً». به طرز معجزه‌آسایی همان صدای آشنا جواب داد. «اطلاعات بفرمائید» من بدون آن که از قبل فکرش را کرده باشم پرسیدم «کلمۀ fix را چطور هجّی می‌کنند؟» مدتی سکوت برقرار شد و سپس او گفت «فکر می‌کنم انگشتت دیگر خوب شده باشد.» من خیلی خندیدم و گفتم «خودت هستی؟» و ادامه دادم «نمی‌دانم می‌دانی که در آن دوران چقدر برایم با ارزش بودی یا نه؟» او گفت «تو هم می‌دانی که تلفن‌هایت چقدر برایم با ارزش بودند؟» من به او گفتم که در تمام این سال‌ها بارها به یادش بوده‌ام و از او اجازه خواستم که بار بعد که به ملاقات خواهرم آمدم دوباره با او تماس بگیرم. او گفت «حتماً این کار را بکن. اسم من شارون است» سه ماه بعد به سیاتل برگشتم.  تلفن کردم اما صدای دیگری پاسخ داد. «اطلاعات بفرمائید» «می‌توام با شارون صحبت کنم؟» «آیا دوستش هستید؟» «بله، دوست قدیمی» «متأسفم که این مطلب را به شما می‌گویم.  شارون این چند سال آخر به صورت نیمه‌وقت کار می‌کرد زیرا بیمار بود.  او ۵ هفته پیش درگذشت» قبل از این که تلفن را قطع کنم گفت «شما گفتید دوست قدیمی‌اش هستید. آیا همان کسی هستید که با چکش روی انگشتتان زده بودید؟» با تعجب گفتم «بله» «شارون برای شما یک پیغام گذاشته است.  او به من گفت اگر شما زنگ زدید آن را برایتان بخوانم» سپس چند لحظه طول کشید تا درِ پاکتی را باز کرد و گفت: «نوشته به او بگو دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست.  خودش منظورم را می‌فهمد» من از او تشکر کردم و گوشی را گذاشتم. هرگز تأثیری که ممکن است بر دیگران بگذارید را دست کم نگیرید. تقديم به همه‌ی ادمهاي تاثير گذار زندگیِ

گاه گاهی که دلم میگیرد به خودم می گویم: در دیاری که پر از دیوار است به کجا باید رفت؟ به که باید پیوست؟ به که باید دل بست؟ حس تنهای درونم می گوید: بشکن دیواری که درونت داری! چه سوالی داری؟ تو خدا را داری ... و خدا... اول و آخر با توست . و خداوند عشق است... #سهراب سپهرى

صبور باش هم حکمت را میفهمی هم قسمت را میچشی و هم معجزه را می‌بینی