ar
Feedback
کانال کتاب و کتابخوانی

کانال کتاب و کتابخوانی

الذهاب إلى القناة على Telegram

📖✏ این کانال بمنظور توسعه فرهنگ کتاب و کتابخوانی ایجادشده و تلاش دارد قشرهای مختلف جامعه را ترغیب به کتابخوانی نماید.

إظهار المزيد
410
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-17 أيام
-130 أيام
أرشيف المشاركات
Chon-Rood-Jari-Bash.[www.yasbooks.com].pdf8.88 KB

چون رود جاری باش، از پائولو کولیو

4_5812175445478605123.pdf4.59 MB

قصه ها برای بچه ها ، از آذر یزدی

مردم هر روز دوباره به دنیا می‌آیند، اما می‌توانند تصمیم بگیرند که آیا به زندگی روز پیش ادامه دهند یا زندگی تازه‌ای را در پیش بگیرند. 📕 بلم سنگی #ژوزه_ساراماگو

سینمایی مردی به نام اوتو دوبله فارسی فیلم دیدنی و با معنی با هنرمندی هانکس https://www.aparat.com/v/p276vrk

اگر درد را احساس کردی، زنده ای....  اما اگر درد دیگران را احساس کردی، انسانی..

زندگی را بستند آب را بستند راه را بستند امید را بستند لب تشنگان را ندیدند دل خستگان را ندیدند دلیر مردی را ندیدند رحمی بر کسی نکردند بچه ها را کشتند دست ها را بریدند سرها به نیزه کردند چادر ها آتش زدند میدانی چرا ? چون !! مقام را پول را حکومت را شهرت را ایمان با ریا را خود خواهی را دنیا را پرستیدند ! چون عشق به حق را ندیدند ایمان واقعی را نخواستند دین را وسیله ساختند نماز و تظاهر به ایمان را نمایش دادند چون هراسی از ظلم نداشتند رحمی به انسان ها نداشتند اعتقادی به آزاده گی نداشتند حسین و یاران ، مسلک آزادگی را کشتند ! می گرییم بر حسین و یاران بر تشنگی لبها بر تن های زخم خورده آری باید گریست نه بر تشنگی ها نه بر زخم ها نه بر کودکان اسیر نه بر سرهای بریده که حسین و یارانش درس دادند و مردانه رفتند بر جنت ها نشستند رستگار پرودگار شدند باید گریست بر حال شور بختان آنان که مردانگی را آزادگی را شرافت را رحم را انسانیت را آخرت را دین و ایمان را به بهای ناچیز دنیایی فانی فروختند باید گریست آری ! ولی بیشتر باید آموخت بیشتر باید شناخت بیشتر باید اصلاح شد بیشتر باید حقیقت را یافت بیشتر باید انسان شد بیشتر باید یاری کرد بیشتر باید شعور داشت بیشتر باید آزاده شد آنوقت است که خادم دربار حسینی میتوان بود و فریاد ها زد بر ظلم ها بر گریه های مظلومان بر آه یتیمان بر دستهای ناامید از زندگی آیا یاری گری هست یاریمان کند ? خواسته ای همیشگی گر دست یاریگر هر زمان از تاریخ بودی حسینی هستی   باید بر سینه ها زد تا هر چه ریا دنیا پرستی بی مهری خودخواهی ست برون رود! شاید آن زمان میتوان گفت یا حسین ماییم راهرو و یاریگر تو ای پروردگار تاریخ ها به حرمت حسین ها و این روزها به راستی ها هدایتمان فرما دلی آزاده اندیشه ای انسان وار زندگی شرافتمند درستکاری و صداقت دلی مهربان ایمانی واقعی به آفريدگار هدیه عاشورای مان کن #ع_دباغ

روزی کشاورزی متوجه شد ساعت طلای ميراث خانوادگی اش را در انبار علوفه گم کرده بعد از آنکه در ميان علوفه بسيار جستجو کرد و آن را نيافت از گروهی کودک که بيرون انبار مشغول بازی بودند کمک خواست و وعده داد هرکس آنرا پيدا کند جايزه ميگيرد. به محض اينکه اسم جايزه برده شد کودکان به درون انبار هجوم بردند و تمام کپه های علوفه را گشتند اما باز هم ساعت پيدا نشد. همينکه کودکان نااميد از انبار خارج شدند پسرکی نزد کشاورز آمد و از او خواست فرصتی ديگر به او بدهد. کشاورز نگاهی به او انداخت و با خود انديشيد:چرا که نه؟ کودک مصممی به نظر ميرسد، پس کودک به تنهايی درون انبار رفت و پس از مدتی به همراه ساعت از انبار خارج شد. کشاورز شادمان و متحير از او پرسيد چگونه موفق شدی درحالی که بقيه کودکان نتوانستند؟ کودک پاسخ داد: من کار زيادی نکردم، روی زمين نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صدای تيک تاک ساعت را شنيدم و در همان جهت حرکت کردم و آنرا يافتم... "ذهن وقتی در آرامش است، بهتر از ذهن پرمشغله، کار ميکند. هر روز اجازه دهيد ذهن شما اندکی آرامش يابد تا ببينيد چطور بايد زندگی خود را آنگونه که می خواهيد سروسامان دهيد.

Repost from زمستان
‏در نامه ای به فرزند آینده ام خواهم نوشت در طول زندگانیت اگر لااقل ده کتاب که بر خلاف عقیده ی توست نخواندی هرگز بر درستی عقای
‏در نامه ای به فرزند آینده ام خواهم نوشت در طول زندگانیت اگر لااقل ده کتاب که بر خلاف عقیده ی توست نخواندی هرگز بر درستی عقاید خود پافشاری نکن @zemestaaan

به خداوند اعتماد کن  گاهی بهترین ها را بعد از تلخ ترین تجربه ها به تو می دهد …! تا قدر زیباترین چیزهایی که به دست آوردی را بدانی …!

دو چیز مردم را هلاک و بیچاره گردانده است: یکى ترس از این که مبادا در آینده فقیر و نیازمند دیگران گردند و دیگرى فخرکردن درمسائل مختلف و مباهات بر دیگران است امام حسین(ع)

هر کس به طریقی بالا می آید ! یکی پایش را بر سر دیگری می گذارد یکی دستش را در جیب دیگری . دیگری دستش را بر زانوی خود میگذارد یکی هم پایش را بر روی تمام احساسات  یا وجدانش در آخر کسی در جای خود نمی ماند همه بالا می روند مهم این است وقتی به آن بالا رسیدیم دریابیم چه‌چیزی به دست آوردیم روی چه چیزی پا گذاشته ایم و چه چیز را به چه قیمت از دست دادیم

انسانیت یعنی..، به کسایی احترام بذاری که، نه برات کاری کردن، نه قرار کاری کنن ... وگرنه همه به ادمایی که بهشون نیاز دارن احترام میذارن ...!

ﻗﺼﺪﻡ ﻧﺸﺴﺘﻦ ﺑﻮﺩ، ﺍﻣﺎ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﻧﻪ ﭼﺸﻢ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭﺕ ....! ﻗﺼﺪﻡ ﺷﮑﺴﺘﻦ ﻏﺮﻭﺭﻡ ﺑﻮﺩ، ﺍﻣﺎ ﺩﺭ ﺁﻏﻮﺷﺖ ﻧﻪ ﺯﯾﺮ ﭘﺎﯾﺖ ...! ﻗﺼﺪﻡ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺑﻮﺩ، ﺍﻣﺎ ﺑﺎ ﺗﻮ ﻧﻪ ﺑﺎ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﺖ ...! ﻗﺼﺪﻡ ﭘﯿﺮ ﺷﺪﻥ ﺑﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﭘﺎﯾﺖ، ﻧﻪ ﺑﻪ ﺩﺳﺘﺖ ...!

به من میگفتن دیوونه، ولی من دیوونه نیستم! قضیه برمیگرده به چند سال پیش، بعد از اینکه مادرم فوت کرد واسه اینکه از خاطرات خونه خلاص بشم یه آپارتمان توی ساختمونی چند طبقه اجاره کردم، اما خیلی زود فهمیدم توی همسایگیم یه مادر و پسر زندگی میکنن که از شانس من پسر هم اسم من بود! مادرش هم دائم اون رو صدا میزد، لحن صداش طوری بود که حس میکردم مادرم داره صدام میزنه، روزهای اول کلی کلافه میشدم اما بعدش سعی کردم از این اتفاق لذت ببرم، شروع کردم به جواب دادن! مادر اون ور دیوار به پسرش میگفت شام حاضره، من این ور دیوار جواب میدادم الان میام، خیلی احمقانه بود ولی خوب من صداش رو واضح میشنیدم، فکر میکردم مادرمه! میگفت شال گردن چه رنگی واست ببافم، میگفتم آبی، حتی وقتی صبح ها پسرش رو بیدار میکرد بهش التماس میکردم بذاره پنج دقیقه بیشتر بخوابم! راستش من هیچوقت پسرش رو ندیدم، فقط چندبار خودش رو یواشکی از پنجره نگاه کردم که میرفت بیرون، موهاش خاکستری بود، همیشه با کلی خرید برمیگشت. یه بار هم جرات کردم و واسش یه نامه نوشتم "من هم اسم پسر شما هستم و شما رو مثل مادرم دوست دارم!" تا اینکه یک روز داستان بدجور بیخ پیدا کرد، یکی از دوستام فهمید توی خونه دارم با خودم حرف میزنم، اونم دلسوزیش گل کرد و تا به خودم اومدم دیدم به زور بردنم تیمارستان، میگفتن اسکیزوفرنی دارم!! توی تیمارستان کلی داروی حال بهم زن به خوردم دادن و واسم پرونده تشکیل دادن، من چند هفته ای بین بیمارهای اسکیزوفرنی زندگی کردم که یکیشون فکر میکرد "استیون اسپیلبرگ" شده، یکی دیگه هم فکر میکرد تونسته با روح "بتهوون" ارتباط برقرار کنه، حالا این وسط من باید ثابت میکردم که فقط جواب زن همسایه رو دادم، اما هر بار داستان رو برای دکترها تعریف میکردم دکترها میگفتن همسایه ات اصلا کسی رو نداره، تنها زندگی میکنه!!! دیگه کم کم داشت باورم میشد که دیوونه شدم! تا اینکه یه روز به سرم زد و لباس دکتر رو پیچوندم و پوشیدم و از تیمارستان فرار کردم، صاف رفتم سراغ زن همسایه، اما از اون خونه رفته بود. فقط یه نامه واسم گذاشته بود: "من هم شما رو مثل پسرم دوست دارم، پسرم اگه زنده بود، الان هم سن شما بود!" #روزبه_معین

نفس عمیقی کشید و گفت : یاد بعضی آدما هیچ‌وقت تمومی نداره؛ با اینکه نیستن، با اینکه رفتن، ولی هیچ‌وقت خاطره‌شون تموم نمیشه، گفتم ولی همین که نیستش، کم کم همه چی تموم میشه! گفت: بودن بعضی از آدما تازه از نبودنشون شروع میشه... #بابک زمانی

روزگار "سرد" می‌دانی                  "دل" من از چه "سوخت" هر ڪه را در "شهر" دیدم                     "هیزم"  تر   می‌فروخت