550
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+27 أيام
+630 أيام
أرشيف المشاركات
550
...
فراموشی، کاروان است
و دلتنگی راهزن!
من سالهاست به یاد کسی که دوستش داشتهام و حالا دیگر نیست، گریه کردهام. ولی از یک جایی و زمانی به بعد ، به یاد خودم میافتادم و فهمیدم همهی این سالها نه برای او، که برای خودم که بی او مانده بود گریه میکردم.
برای منِ تنها که همیشه دلتنگ است. پس شد آهنگ زندگی خودم.
@simar50
#چه_شورها
#غلامحسین_بنان
550
...
صبحتون بخیر
روزتون به عشق ♡
این زمین و این زندگی فرصتی محدود برای یافتن نامحدودهاست...
⏳⏰
@simar50
#زندگی #زمان #عمر #فرصت
#مهرداد_مزرعه
550
...
داستان کوتاه مرا عاشقی بیاموز...
شیخ حسن جوری میگوید:
درسالی که گذارم به جندیشاپور افتاد، سخنی از “محمد مهتاب” شنیدم که تا گور بر من تازیانه میزند.
دیدمش که زیر آفتاب تموز نشسته، نخ میریسد و ترانه زمزمه میکند.
گفتم: ای مرد خدا، مرا عاشقی بیاموز تا خدا را همچون عاشقان عبادت کنم.
محمد مهتاب گفت: نخست بگو آیا هرگز خطی خوش، تو را مدهوش کرده است؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز شکفتن گلی در باغچۀ خانهات تو را از غصههای بیشمار فارغ کرده است؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز صدایی خوش و دلربا، تو را به وجد آورده است؟ گفتم: نه.
گفت: هرگز صورتی زیبا تو را چندان دگرگون کرده است که راه از چاه ندانی؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز زیر نمنم باران، آواز خواندهای؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز به آسمان نگریستهای به انتظار برف، تا آن را بر صورت خویش مالی و گرمای درون فرو نشانی؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز خندۀ کودکی نازنین، تو را به خلسۀ شوق برده است،
گفتم: نه.
گفت: هرگز غزلی یا بیتی یا سخنی فصیح، چندان تو را بیخود کرده است که اگر نشستهای برخیزی و اگر ایستادهای بنشینی؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز زلالی آب یا بلندی سرو یا نرمی گلبرگ یا کوشش مورچهای، اشک شوق ازدیدۀ توسرازیرکرده است؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز شده است که بخندی چون دیگری خندان بوده اند؛ و بگریی چون دیگری گریان بود؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز بر سیبی یا اناری، بیش از زمانی که به خوردن آن صرف میکنی، چشم دوختهای؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز عاشق کتابی یا نقشی یا نگاری یا آموزگاری شدهای؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز دست بر روی خویش کشیدهای و بر زیبایی و حسن رویت که نعمت خالق است؛ اندیشه کرده ای؟
گفتم: نه.
گفت: از من دور شو ای ملعون، که سنگی را میتوان عاشقی آموخت، اما تو را نه….!
@simar50
550
...
**داستان کوتاه مرا عاشقی بیاموز**
شیخ حسن جوری میگوید:
درسالی که گذارم به جندیشاپور افتاد، سخنی از “محمد مهتاب” شنیدم که تا گور بر من تازیانه میزند.
دیدمش که زیر آفتاب تموز نشسته، نخ میریسد و ترانه زمزمه میکند.
گفتم: ای مرد خدا، مرا عاشقی بیاموز تا خدا را همچون عاشقان عبادت کنم.
محمد مهتاب گفت: نخست بگو آیا هرگز خطی خوش، تو را مدهوش کرده است؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز شکفتن گلی در باغچۀ خانهات تو را از غصههای بیشمار فارغ کرده است؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز صدایی خوش و دلربا، تو را به وجد آورده است؟ گفتم: نه.
گفت: هرگز صورتی زیبا تو را چندان دگرگون کرده است که راه از چاه ندانی؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز زیر نمنم باران، آواز خواندهای؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز به آسمان نگریستهای به انتظار برف، تا آن را بر صورت خویش مالی و گرمای درون فرو نشانی؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز خندۀ کودکی نازنین، تو را به خلسۀ شوق برده است،
گفتم: نه.
گفت: هرگز غزلی یا بیتی یا سخنی فصیح، چندان تو را بیخود کرده است که اگر نشستهای برخیزی و اگر ایستادهای بنشینی؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز زلالی آب یا بلندی سرو یا نرمی گلبرگ یا کوشش مورچهای، اشک شوق ازدیدۀ توسرازیرکرده است؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز شده است که بخندی چون دیگری خندان بوده اند؛ و بگریی چون دیگری گریان بود؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز بر سیبی یا اناری، بیش از زمانی که به خوردن آن صرف میکنی، چشم دوختهای؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز عاشق کتابی یا نقشی یا نگاری یا آموزگاری شدهای؟
گفتم: نه.
گفت: هرگز دست بر روی خویش کشیدهای و بر زیبایی و حسن رویت که نعمت خالق است؛ اندیشه کرده ای؟
گفتم: نه.
گفت: از من دور شو ای ملعون، که سنگی را میتوان عاشقی آموخت، اما تو را نه….!
@simar50
550
همه چی یَخشی دور،
همه چی خوب است
تو باور مکن
#علی_مرادی_مراغهای
اول آبان که گذشت مصادف بود با سقوط اصفهان و تسلیم سلطان حسین صفوی به محمود افغان و فروپاشی سلسله صفوی.
عبرتهای شگفت انگیزی در این فروپاشی وجود دارد...
شاهان صفوی که با شعار تشیع و ناسیونالیزم ایرانی بقدرت رسیدند سرانجام تجملگرایی، نابخردی و تبعیض در حق اهل سنت، پایانشان را رقم زد. در ستم گرگينخان حاکم دست نشاندهی صفوی به مردم سنی قندهار نوشتهاند که:
«گرگين خان، مانند گرگ خونخوار كه بر گلّۀ گوسفند اوفتد، بر اهل آن حدود افتاده و ايشان را از هم مىدريد و از ظلم و بيداد وى، آه و نالۀ افاغنۀ بيچاره بر فلك آبنوسى میرسيد...»
آنان به شاه شكايتها برده، التماسها کردند که ما نیز انسانیم و رعیت شماییم، چرا اینهمه ستم روا میدارید؟...
اما گوش شنوایی نبود، حتی یکی از بزرگان خود را برای تظلم و دادخواهی به اصفهان فرستادند، اما حتی نگذاشتند به حضور شاه رسد و او را تازیانه زده، به خواری راندند!.
هنگامیکه کارد بر استخوان افغانان رسید بر گرگينخان شوریده، او را کشتند.
محمود افغان با لشگر پابرهنه، شهرهای ایران را یکی یکی فتح کرده و در۱۷۷۲ میلادی از طريق كرمان و يزد به نزديكی اصفهان رسید. اینجا، دو قشون محمود افغانی و قزلباش صفوی رودرروی هم برای آخرین جنگ صفآرایی کردند، وضعیت دو قشون از هر حیث عبرت انگیز بود:
در یک طرف، افغانان ستمدیده با لباسهای چرکین، پاره پاره و اسبانِ لاغر بود.
و در طرفی دیگر، قشون صفوی با لباسهای فاخر و اسبان فربه و زین و لگام زرین، شكمهاى بزرگِ به ناز و نعمت پرورده و خروار خروار پيه آویزان از شكمهايشان، که طرفِ مقابل را تحقیر کرده، میگفتند مشتى رجّاله افغان كون برهنه!
تعداد نفرات لشکر صفویان دو برابر افغانان بود، اما سرنوشت این جنگ از پیش مشخص بود چون افاغنه، چیزی برای از دست دادن نداشتند جز زندگی تبعیض آلودشان را. اما گروه دوم همه چیز برای از دست دادن، داشتند...!
محمود افغان پیروز شده به محاصره اصفهان پرداخت، شاهِ بیخبر و ابله ایران، همچنان اسیر تملقات درباریانش بود که مدام میگفتند:
«جهان پناها، هيچ تشويش مفرما و دغدغه به خاطر خطير مبارك، راه مده. كه دولت خدادادۀ تو، مخلد مىباشد»
و پنج هزار زنان حرمسرا به دورش حلقه زده مشغول پختن نذری و شلّه زردى بودند تا دشمنان را منهزم کنند!
و منجّمين می گفتند: «ستارۀ اصفاهان، مشتريست...»
و علما عرض مىنمودند كه: «عريضه بنويسيد به خدمت امام غايب(ع) و...در آب روان اندازيد تا آن جناب، امداد و اعانت نماید»
و شاهِ غرق در عیش و نوش، در مقابل هر چیزی فقط میگفت : «یخشی دور» (خوب است)! چنانكه ظریفی سروده بود:
آن ز دانش تهى ز غفلت پر
شاه سلطان حسين يخشى دُر
اما در چند قدمی بیرون از قصرش، در اثر محاصره افغانها، مردم از گرسنگی به خوردن سگ، گربه و کودکان همدیگر روی آورده و حتی نعش مردگان...
این سلسله ی بشدت تقدیرگرا، یقین داشتند که نائب امام زمان هستند و حکومت را تنها به او تحویل خواهند داد، حتی به دربار شاه طهماسب، دو اسب سفید با زین و یراقِ کامل آماده کرده بودند تا پس از ظهور امام، یکی را او و دیگری را شاه صفوی سوار گردد و حتی شاه، خواهرش را شوهر نداده و مجرد گذاشته بود به عنوان نامزد امام غایب(ع)...!
کوچکترین شکی نداشتند که حکومت را سرانجام به صاحب اصلیاش امام زمان(ع) تحویل خواهند داد، اما سرانجام، اینچنین خفت بار و رقت انگیز، تحویل محمود افغان می دادند...!
تحویل تاج شاهی قدرتِ 230 ساله صفوی به محمود افغان یکی از عبرت انگیزترین صحنههای تاریخ ایران است:
شاه سلطان حسین صفوی برای تسلیم خود، با جمعى از اصفهان خارج شد و به جانب اردوى افغان حرکت کرد، نزديك چادرها که رسيد، به بهانهی اينكه محمود در خواب است، مدتى آنجا نگاهش داشتند و تحقیرش کردند!
چون داخل شد، خطاب به محمود افغان گفت:
«ارادهی خداوند عالم نيست كه من بيش از اين پادشاه باشم وقتش رسیده كه تو بر تخت نشینی. سپس با دست خود، آن طرّه شاهى را از سر برداشته و بر منديل وى نهاد».
آنوقت، مسن مردی ۶۱ ساله و فربه، پشت سر محمود ۲۱ ساله و لاغر راه افتاده تا او را وارد کاخهای رنگارنگ صفوی کرده و کلیدهای کاخها را به او بسپارد!
و البته تحویل ثروت عظیم و ضبط حرمسرایش که بالغ بر چهارصد زن بود و محمود ، به همراهِ همهی اموال ، آنان را بین افسران قشون خود تقسیم نمود..
پندها چه زیاد. پند گیرنده چه کم
@simar50
#قلهی_پیشرفت
550
@jane_shifteham
🕯فصل عطش یاد شما
شکره . . . شیره . . . بستنی ست
دست به دل ما نزنید
ظرف بلور شکستنی ست...
شما که عسل دارید... قند دارید... نگاه شبرنگ دارید
سینه زنان زخمی و عاشق دلتنگ دارید
شب هنوزم توی خواب، گل میذارم تو بشقاب
دست میکشم سر ماه، آب میپاشم رو مهتاب
روز با هزارتا تاکسی، میرم سه راه عباسی
شاید کنار مردم، بیای منو بشناسی
مثل نسیم صبح ها، گاهی مرا مرور کن
بخواب خواب من بیا، از دل من عبور کن...
📝محبوب من!
همه چیز را که نمیتوان گفت...
📝🎙: #محمد_صالحعلا
⬇️⬇️
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
