547
المشتركون
+124 ساعات
+17 أيام
+130 أيام
أرشيف المشاركات
547
...
خاطرات عمرِ رفته...
#سودابه_فرضیپور
توی سایت دیوار یک آینهی رومیزی میبینم، با قاب برنجی. تماس میگیرم و با زنی که صدای لرزان و مادرانهای دارد حرف میزنم. قرارمان میشود یک ساعت دیگر.
میپرسم: :اشکال نداره همراه دوستم بیام؟"
میگوید: "چه بهتر، تا شما برسین من چای دم میکنم."
در خانهی پیرزن مینشینیم و در استکانهای کمرباریک چای میخوریم.
و آینه آنجاست؛ روی سینهی دیوار. نگاهم را که به آینه میبیند میگوید یادگار شوهرش است.
میخواهم بپرسم "پس چرا دارین میفروشین؟" که زبانم را گاز میگیرم. اگر منصرف میشد خودم را نمیبخشیدم. ظرف نقلیِ پولکی را میگیرد جلویمان که... ناگهان برق میرود.
توی نورِ گوشیِ دوستم، میرود سراغ گنجهی چوبیِ کنار سالن و یک جفت شمعدان بیرون میآورد. برقی که از دیدن شمعدانها از چشمهای من بیرون میزند برای شبهای بیبرقی یک محله بس است!
میپرسم: "شمعدونها رو هم میفروشین؟"
همینطور که با کبریت شمعها را روشن میکند، محکم میگوید: "بههیچوجه، یادگار شوهرمه."
متوجه نگاه من و دوستم به هم میشود. نگاهی که میپرسد آینه هم مگر یادگار شوهرش نبود؟
شمعدان را میگذارد کنار سینیِ چای، مینشیند و تعریف میکند که روزی که آینه را خریدهاند دلِ خوشی نداشته و وقتی برای اولین بار خودش را توی این آینه دیده بغضش ترکیده. تعریف میکند که آینه برایش یادآورِ روزهای تلخ و ناکامیست، روزهایی که دلش لگدمال شده بوده و همان روزها آینه که تنها آینهی خانه بوده، هربار سرخیِ چشمهایش را نشان میداده و لبهایی که از زور غم باریک و بیرنگ شده بودند.
میگوید بعدها دوباره ورق برگشته، روزگار بهتر شده و شمعدان یادگار روزهای خوش است و شامهای دلخوشی زیر نور شمعهای آن.
میگوید حالا سالها گذشته، اما او نتوانسته با آینه آشتی کند. میپرسد "شده توی یه چیزی، یه چیز دیگه ببینین؟"
آینه را خوب میپیچیم و میگذاریم روی صندلی عقب ماشین. و من تمام راه به حافظهی اشیاء فکر میکنم، به چیزهایی که از ما در خودشان نگه داشتهاند و به این فکر میکنم که چقدر در تاریخچهی اشیاء رسوا، بیآبرو یا سربلندیم؟
من یکی از خانههای زندگیام را دوست ندارم، در حافظهی خشتوگلِ آن خانه، روزهای تلخی هست که هربار از جلوی درِ بزرگ کرِمرنگش رد میشوم انگار کسی قاشق برمیدارد و قلبم را میتراشد.
و من، صابونی را که روزی مادرم داد تا بگذارم بین لباسهایم، دوست دارم. حس میکنم حالا که بعد از سالها عطر سابق به آن نمانده، بوی دستهای مادرم را میدهد.
ما در تقویم تاریخ اشیاء ماندگاریم.
حواسمان باشد چه از خودمان به یادگار میگذاریم.
@simar50
547
...
در رمان «قربانی» که شرح حضور «کورتزیو مالاپارته» خبرنگار ایتالیایی در جبهههای جنگ شوروی است، نویسنده شرح میدهد که چگونه یک گروهان ارتش آلمان، مردم یک دهکدهی شوروی را قتل عام میکنند. اما به محض خروج از دهکده، از پشت سر گلولهای به سویشان شلیک میشود. آلمانیها برمیگردند و پس از کمی جستجو، پسرک ده سالهی تفنگ به دستی را مییابند که تنها گلولهی باقیماندهاش را به سوی آنها شلیک کردهاست. پسرک را نزد فرماندهی فاشیست آلمانی میبرند. فرمانده که شوخطبع هم تشریف دارد، به پسرک میگوید: «چون یک کودکی، شانسی بهت میدهم تا از مرگ نجات پیدا کنی.» و پس از نشنیدن جوابی از پسرک، میگوید: «فقط یک چشم من سالم است، چشم دیگرم مصنوعی است، اما با چشم سالمم مو نمیزند. اگر تو بگویی کدام چشمم مصنوعی است، میگذارم بروی!» پسرک فوراً میگوید: «چشم راستت مصنوعی است». افسر فاشیست که سخت تعجب کرده میگوید: «درست است. اما بگو از کجا فهمیدی؟» پسرک جواب میدهد: «فقط در چشم راستت کمی انسانیّت دیدهمیشود. فهمیدم که چشم خودت نیست»!
و البته پسرک را همانجا تیرباران میکنند.
نزدیک به چهار دهه است که برای استخدام و گزینش کارمندان دولتی و ارتقای اداری، علاوه بر مسایل عقیدتی و شرعی و اطلاعاتی، «ظاهر» آدمها هم به شدت مورد تحقیق و بررسی قرار میگیرد. سیستم موجود گزینشی، معتقد است که آدم سالم و معتقد حتماً ظاهر ویژهای هم باید داشتهباشد. در این سالها میلیونها جوان و نوجوان به خاطر بلندبودن موی سر یا کوتاهبودن آستین پیراهن یا پوشیدن شلوار لی یا ناکاملبودن روسری و چادر، تنبیه و توبیخ یا از استخدام محروم شدهاند. در هر اداره لیست بلندبالایی از ممنوعیتهای پوششی به در و دیوار نصب کردهاند. و همهی اینها برای جلوگیری از ورود افراد ناباب و نامسئول به نظام مدیریتی و اجرایی ِ کشور است.
اما این سالها که چپ و راست، اخبار دزدیها و اختلاسهای کلان موسسات و شرکتها و بانکهای «ارزشی» با نامهای مقدس مذهبی در رسانهها پیچیده، کمی دقت به قیافهها و تیپهای دزدان و اختلاسگران خالی از خنده و عبرت نخواهدبود. تقریباً همهی این بزرگان، قیافههایی بهشدت مورد تایید نظام دارند؛ ریشهایشان، پیشانیهای مهرخوردهشان، تواضع و لبخند شیرین اسلامیشان، پیراهنهای سادهشان، یقههای جمع و جورشان، انگشتریهایشان و... همه حکایت از اعتقادات عمیق مذهبی و تعهدات شرعیشان دارد.
این روزها در صورتهای مسخشدهی دزدان و اختلاسگران، دنبال یک چشم مصنوعی میگردم. اما انگار دیگر خیلی دیر شده و دیگر نشانی از انسانیّت در حدقههای وقیح ِ چشمانشان نمانده است.
#خالد_رسولپور
547
...
ملتی را اسیر کرده اند به تمنای رهایی بخشیدن به ملتی دیگر
#شهابالدین_حائری_شیرازی
مگر همهمه ی چاکران مُخَنَّث می گذارد عرض حال این ملت ستمدیده به بالادستها برسد؟!
مگر هیاهوی افکار پوچ و بی معنا و نامعقول ایدئولوژیک می گذارد صدا به صدا برسد؟!
اصلا مگر کسی آماده شنیدن است؟ تا فریاد تظلم خواهی ملت شنیده شود؟!
حاکمانی که فریاد مظلومیت را دشنام می شنوند و تظلم خواهی را با زندان جزا می دهند، چه به شنیدن ندای مظلوم!
نه جان خلق و نه مام میهن برایشان مهم نیست که تنها ایده های فانتزی انقلابیشان و حرفهای باطلی که نباید دوتا شود برایشان اهمیت دارد.
حکامی که از ظلم و جور به ملت خویش ابایی ندارند چگونه هدف خود را رهاندن ملتی دیگر از ظلم قرار داده اند؟!
عجبا ملت خود را اسیر کرده اید اما به دنبال رهایی ملتی دیگرید؟!
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
