عطیه احمدی
الذهاب إلى القناة على Telegram
• روزی نویسندهی کتاب مورد علاقهات میشوم :) • نوشتهها رو با هشتگِ #عطیه_احمدی دنبال کنید اینستاگرام: instagram.com/_atiyehahmadi
إظهار المزيد781
المشتركون
-124 ساعات
-27 أيام
-1830 أيام
أرشيف المشاركات
781
سه سالمه. یه عروسک دارم اسمش مریمه. خیلی دوسش دارم. همیشهی خدا زیر بغلمه. اومدیم شمال. بابا برام پشمک خریده. با یه دستم مریمو گرفتم، با یه دست دیگهمم چوب پشمکو. بدو بدو میرم سمت دریا که با عروسکم آب بازی کنم. یه موج بزرگ میاد. میخورم زمین. مریمو آب میبره. از غمش سه شبانه روز تب میکنم.
یازده سالمه. معلم موردعلاقهم رفته مشهد. واسه من و دو سه تا دیگه از بچهها یه دستبند سوغاتی آورده و یواشکی بهمون داده. قفل مال من خرابه ولی هر روز دستم میکنم میرم مدرسه. واقعا به زور جلوی خودمو میگیرم که به بچهها پُز ندم کی اینو برام خریده. یه روز از مدرسه میام خونه میبینم دستبند از دستم افتاده و نفهمیدم. از غمش تب میکنم.
پونزده سالمه. یه دوست صمیمی دارم که خیلی باهم جوریم. معلما بهمون میگن دوقلوهای افسانهای. هر روز یا من میرم خونه اونا یا اون میاد خونه ما و مشقامونو باهم مینویسم. یه روز نمیاد مدرسه. ظهر که تعطیل میشیم میرم دم خونهشون. هرچی زنگ میزنم کسی درو باز نمیکنه. همسایه بغلی سرشو از پنجره میاره بیرون داد میزنه میگه در نزن. صاحب خونه اثاثشونو ریخت بیرون. برگشتن کاشان. دوستت دیگه نمیاد مدرسه. همون موقع گوشام داغ میشن. کولهمو میکشم رو زمین و میرم خونه. به شب نکشیده تب میکنم.
نوزده سالمه. عاشق یه پسری شدم که پنج سال ازم بزرگتره. اسمش رضاست. براش میمیرم. از صبح تا شب یا دارم باهاش حرف میزنم یا براش نامه مینویسم. خیلی بهم میایم. گفته کار و کاسبیش که بگیره میاد خواستگاریم. یه روز هرچی بهش زنگ میزنم جواب نمیده. میگم حتما دستش بنده. خودش بعدا زنگ میزنه. تا شب منتظرش میمونم. خبری نمیشه. دو روز بعد بهم زنگ میزنه. تا صداشو میشنوم میزنم زیر گریه. میگم معلومه کجایی؟ من که مردم از نگرانی. بدون مقدمه میگه من فکرامو کردم. ما به درد هم نمیخوریم. برو دنبال زندگیت. سرم گیج میره. تا به خودم بیام گوشیو قطع میکنه. به دیوار تکیه میدم که نیفتم زمین. فکر کنم دارم تب میکنم.
نمیدونم چند سالمه. همهی جونم داره آتیش میگیره. یه خانم قد بلند میاد هشت تا قرص رنگ و وارنگ میریزه کف دستم. میگه اینارو بخور نوهت گفته آخر هفته میاد ملاقاتت. دیروز بهش زنگ زدم پیغامتو بهش رسوندم. قرار شد برات از اون آلو ترشها که دوست داری بیاره. نمیفهمم چی میگه. انگار منو با یکی دیگه اشتباه گرفته. سرمو به نشونهی باشه تکون میدم که ولم کنه بره بیرون. پاشو که از اتاق میذاره بیرون قرصارو میریزم رو میز استیل بغل تخت. باید یه تلفن پیدا کنم به رضا زنگ بزنم. از تخت میام پایین. دمپاییهای پایین تختو میپوشم. دور و برمو نگاه میکنم یه وقت خانمه نیاد سوال پیچم کنه. پامو که از اتاق میذارم بیرون یه تابلوی سفید بزرگ با قاب طلایی جلومه: «بخش بیماران آلزایمری»
#عطیه_احمدی
781
بعضی وقتا به خانوادهت که نگاه میکنی میبینی با کسایی داری زندگی میکنی که در واقع هیچی از تو نمیدونن.
#توئیت | Vasatgara
781
تا حالا کسی رو ترک کردی درحالیکه هنوز دوستش داشتی؟
میدونی چی میخوام بگم؟
میخوام بگم گاهی اوقات رها میکنی و میری، نه اینکه دیگه دوستش نداری بلکه نمیخوای بیشتر از چشمت بیفته.
#توئیت | Hamid
781
ای تویِ نامُقدر که نبودنت جهنم طولانی من شد، آیا کسی که تو را مینوشد از حجم خوشبختی خود خبر دارد؟
#حمیدسلیمی
781
ای تویِ نامُقدر که نبودنت جهنم طولانی من شد، آیا کسی که تو را مینوشد از حجم خوشبختی خود خبر دارد؟
#حمیدسلیمی
781
من اینجوریام که به یه نخ فکر میکنم،
تبدیلش میکنم به طناب کلفت،
وصلش میکنم به یه لنگر،
پرتش میکنم داخل اقیانوس،
و بله! غرق میشم.
#توئیت | سپی
781
سختترین چیزایی که تو زندگیت تجربه کردی یا قراره تجربه کنی،
مربوط به چیزای عاطفی و احساسیان، نه فیزیکی.
پس بهجای اینکه به هم بگین "مراقب خودت باش" بگین "اگه نیاز داری حرف بزنی من اینجام و میشنوم"
آدم از حرف نزدنه که آسیب میبینه.
#توئیت | ClovE
781
حال این روزامو کافکا خیلی دقیق توصیف کرده:
خوب نیستم…
با تلاشی که الان میکنم که به زندگی بچسبم، میتونستم اهرام مصر رو بسازم.
#توئیت | Mademoiselle
781
من میبخشمت واسه کاری که باهام کردی، ولی هیچوقت نمیذارم یادت بره که بخشیدمت.
#توئیت | کنجد
781
ولی اینو یادتون بمونه که
آدمها هیچوقت از بین نمیرن؛
اونا تبدیل میشن به یهسری حس؛
مثل خشم، تنفر، دلزدگی، دلمردگی،
حسرت یا شایدم بغض...
#توئیت | Arezoo
781
ولی اینو یادتون بمونه که آدمها هیچوقت از بین نمیرن؛
اونا تبدیل میشن به یهسری حس؛ مثل خشم، تنفر، دلزدگی، دلمردگی، حسرت یا شایدم بغض...
#توئیت | Arezoo
