3 384
المشتركون
+124 ساعات
+27 أيام
-2730 أيام
أرشيف المشاركات
3 384
دیر میفهمیم چند خواهر و برادر کنار هم چقدر قدرتمندترند،
خانواده چه دلگرمی و امنیت خوبیست،
کنار هم بودن، هوای هم را داشتن، با هم حرف زدن،
از هم مراقبت کردن و دور هم جمع شدن...
دیر میفهمیم هیچکس به اندازهی خانواده ما را عمیقاً و بیچشمداشت
دوست نخواهد داشت و حالمان را خوب نخواهد کرد.
به آدمها و آدمها و آدمها پناه برده بودیم
و خسته و زخمی و اندوهگین،
به سنگر امن و کوچک خانواده باز میگردیم؛
در حالی که اندک جانی برای زیستن و نگریستن
و لذت بردن در ما باقی مانده است
@gitmit
3 384
یادآوری:
ما بین افرادِ حسود باچهره های صمیمی زندگی میکنیم،
هرکسی دوست شما نیست!
به هر کسی هر حرفی رو نزنید،
هر چیزیو تعریف نکنید،
همه جزئیات زندگیتون رو به اشتراک نزارید،
شما نمیدونید اما بعضی ها
از شکست های شما خوشحال میشن!
@gitmit
3 384
.
بوی یلدا را میشنوی؟
انتهای خیابان آذر،
باز هم قرار عاشقانه پاییز و زمستان،
قراری طولانی به بلندای یک شب،
شب عشقْ بازیِ برگ و برف...
پاییز چمدان به دست ایستاده عزم رفتن دارد،
آسمان بغض میکند، میبارد...
خدا هم میداند که عروس فصلها،
چقدر دوست داشتنیست...
دقیقه ای بیشتر مهلت ماندن میدهد،
آخرین نگاه بارانیاش را،
به درختان عریان میدوزد...
دستی تکان میدهد،
قدمی برمیدارد سنگین و سرد،
کاسه ای آب میریزم پشت پای پاییز،
و تمام میشود پاییز...
ای زيباترين روزهای عاشقی،
رفتنت به خیر...
سفرت بی خطر...
#یلدا_مبارک❤️🦋❄️
@gitmit
3 384
من همونیم که از کل وجودش خستگی میباره
ولی وقتی تو میای سمتش و میخوای باهاش حرف بزنی
از ذوق و شوق همکلام شدن باهات
خستگی و دلیل خستگیشو فراموش میکنه
و با دل و جون به حرفهات گوش میده...
@gitmit
3 384
تو وقتایی که حالت بده درد و دل میکنی
دردت و همه جا جار میزنی به بدترین شکل ممکن میفهمونی چته ،
حتا اگه شده زمین و زمان و به فوش میکشی تا خودت و خالیکنی
اما ، من فقط تو خودم میریزم انقدر چرت و نامفهوم میش
که همتون دور میشین ازم...
جا اینکه بیاین و بفهمین چه مرگه!
@gitmit
3 384
بنظرم یکی از بهترین دیالوگایی که شنیدیم
اینجا بود که شهاب حسینی گفت :
بعضی اتفاقا ، بعضی چیزارو واقعا نمیشه بخشید!
روزایی که گذشته معادل عمر آدم بوده
مگه میشه اون کسی که روزا رو از آدم گرفته
بهمون برگردونه، که ما ببخشیمش؟!
و چقدر درسته!
همه ی ما تیکه های از وجودمون رو پیش یه سریا جا گذاشتیم
و بعد از اون یه شبای به اندازه صد سال طول کشیدن
تا خودمونو پیدا کردیم،
حالا چجوری میشه انتظار ببخشش داشت؟!
@gitmit
3 384
گاهی پیش میآید که ناگهان به خودت میآیی
و خودت را میان مردابی در حال غرق شدن میبینی
و میدانی که باید برای خودت کاری کنی،
به چیزی چنگ بزنی، دست و پایی بزنی
یا ساحل امنی پیدا کنی...
گاهی پس از مسیری سخت و طولانی در نهایت خستگی
به خودت میآیی و میبینی که تمام مسیر را اشتباه آمدهای
و دیر یا زود باید با خودت کنار بیایی و برگردی...
باید خودم را جمع و جور میکردم.
باید مقصدها و دلبستگیهای امنتر و عزیزتری مییافتم.
باید اراده میکردم و در کمال آگاهی و شعور،
رو بر میگرداندم از ادامه و تمام مسیرهای اشتباه را بر میگشتم...
@gitmit
