3 307
المشتركون
-224 ساعات
-137 أيام
-5130 أيام
أرشيف المشاركات
3 306
من میگم “مهم نیست”
ولی شب ها نمیتونم بخوابم،
سر درد میگیرم، بی اشتها میشم،
معده درد میگیرم، عصبی و غمگین میشم،
تو مغزم هی مرورش میکنم، کم حرف میشم، زودرنج میشم، و حوصلهی هیچی رو ندارم.
@gitmit
3 306
قبول دارین شناخته شدن بالاترین نوع دوست داشته شدنه؟
میدونم چه پیتزایی دوست داری
پشت گوش سمت راستت یه خال کوچک داری
هر وقت خستهای صورتت اینجوریه
وقتی استرس داری قهوه زیاد میخوری
میدونم از حرف فلانی دلخور شدی و چیزی نگفتی
میخوای یه چیزی بگی و نمیگی، از حالت چشمات معلومه
کیک مورد علاقهت رو سفارش دادم…
شناخته شدن دوست داشته شدنه
@gitmit
3 306
آدم باید یکیو داشته باشه که بهش بگه :
وقتی پیش منی نقابتو بردار،
اونقدر میشناسمت که فرق خنده های الکیتو بفهمم،
اگه میخوای گریه کنی بغلم برات بازه،
اگه میخوای بخندی بیا باهم بخندیم؛ اونقدر بلند که همه نگامون کنن.
اگه از آدما خسته شدی بیا بهشون فحش بدیم
اصلا به زمین و زمان فش بدیم اگه تو دلت خنک میشه.
اگه دلت نمیخواد حرف بزنی باهم سکوت میکنیم،
فقط یه چیزی میخوام بهت بگم کنار من خودت باش، همین ((:
@gitmit
3 306
یکی از حسرتام تو زندگی اینه که
چرا بلد نبودم مثل بعضیا پفیوز کاربلدی باشم.
همهی عمرم حتی یهبار با نقشهی قبلی نرفتم طرف کسی.
به این فکر نکردم که بهش چی بگم، یا چجوری بگم که کارم راه بیافته.
دلم راستش از باختایی که سر این موضوع دادم خیلی میسوزه...
@gitmit
3 306
بزرگترین اشتباه من تو زندگیم اونجایی بود
که به جای اینکه به خودم اهمیت بدم
و خودمو دوست داشته باشم
بقیه رو دوستداشتم و اولویت اولم بودن،
تو همه شرایط به فکر بقیه بودم،
همیشه سعی کردم اول به دیگران کمک کنم،
خودمو نمیدیدم و بیشتر موقع ها
فقط الکی وقتمو برای اونا هدر میدادم تا مشکلشون حل شه
و زمانی که خرشون از پل میگذشت دیگه باهام کاری نداشتن،
انقدر این اتفاقا ادامه داشت که حس کردم
محبت کردن، کمک کردن به بقیه وظیفم شده
اونجا بود که حس حماقت و پشیمونی کل وجودمو پر کرد،
اونجا بود که فهمیدم باید
به خودم اهمیت میدادم، محبت میکردم نه به بقیه.
@gitmit
3 306
گاهی وقتا خستگی فقط مال بدنت نیست.
یه وقتهایی هست که روحت هم
از بس که روزها سنگین شده، دیگه چیزی نمیخواد.
وقتی به آخر یه روز طولانی میرسی، دیگه هیچ چیزی
جز سکوت و یه احساس سنگین توی دل نمیمونه.
انگار هیچ چیزی نمیتونی بگی، ولی همه چیز رو حس میکنی؛
اینکه حتی خستهترین لحظهها هم تموم نمیشن..
@gitmit
3 306
اگر جایی دیدی حرف مارو میزنن؛
ندید و نشناخت نسبت به مارفتارت عوض شد؛
خودتم مثل اونا بی ذاتی :)
@gitmit
3 306
اگر کمی میان زخمهایت جستجو کنی،
آنان که گمان میکردی
مرهم زخمهایت خواهند بود را هم میبینی✋
@gitmit
3 306
من میگم “مهم نیست”
ولی شب ها نمیتونم بخوابم،
سر درد میگیرم، بی اشتها میشم،
معده درد میگیرم، عصبی و غمگین میشم،
تو مغزم هی مرورش میکنم، کم حرف میشم، زودرنج میشم، و حوصلهی هیچی رو ندارم.
@gitmit
3 306
رشد درد داره. ولی میارزه.
خوش رنگ و لعابت میکنه،
تراشت میده، جلات میده،
برق میافته به ریخت و قیافت.
درد دارهها، تا دلت بخواد،
صدای شکستن استخوناتو میشنوی،
ولی می ارزه.
@gitmit
3 306
مامانبزرگم میگفت مرگ به سن نیست مادر به جونه.
جون آدما بند بنده.
هر مشکل و ناراحتی یه بندش رو پاره میکنه.
روزی که آخری پاره بشه آدم میمیره!
میگفت وقتی بقیه رو میبینی
نمیدونی الان چندتا بند از جونشون مونده.
حواست رو جمع کن یه وقت بیقصد آخری رو پاره نکنی.
حواستون به بندای جون آدما باشه مبادا قاتل شید.
به حق هم کسی رو ناراحت نکنید چه برسه ناحق.
خدا از دل آدماش نمیگذره....
@gitmit
