لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك 👈
🍃لاوڪده ســارا🌧
الذهاب إلى القناة على Telegram
8 360
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
لا توجد بيانات
عرض المشاهدات
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات48 ساعات
لا توجد بيانات
معدل المشاركة
لا توجد بيانات
المشاركات في اليوم
أرشيف المشاركات
8 360
_ داری گریه میکنی؟؟؟؟؟
زل زدم تو چشماشو نفسمو پر صدا دادم بیرون و گفتم:
_ نه نه.. یکم شوکه شدم از شنیدن حرفات.
لبخند مهربونی زد و گفت:
_ این همه حرف زدم که بگم دیگه نباید گریه کنی.
بعد تو همین اول شروع کردی به گریه کردن؟؟
دستی به چشمام کشیدم و گفتم:
_ نه گریه نمیکنم. یکم احساساتی شدم فقط.
بی توجه حرفم گفت:
_ میخوام دیگه گریه نکنی
میخوام همیشه بخندی..
میخوام به جبران تمام سختیایی که کشیدی خوشبختیو تجربه کنی...
با صدایی از سر شوق میلرزید گفتم:
_ میدونم... ممنونم...
زیر لب گفت:
_ من دوستت دارم آمین..
هرجور که بودی..
هرجور که باشی
هر چیزی که بوجود بیادکنارتم..
آمین میخوام باور کنی که تنهات نمیزارم...
تا وقتی که هستم
تا وقتی که زندم نمیزارم دیگه اذیت بشی.
به هر قیمتی..
فقط بهم اعتماد کن
بهم تکیه کن..
باورم کن که بد نیستم..
دوستت دارم..
خیلی دوستت دارم..
تپش قلبم غوغا کرده بود..
میترسیدم هر آن صداشو بشنوه و این ته مونده آبرومم بره...
سرشو اورد پایین خیره تو چشام پرسید:
_ فکر میکنی بتونی بهم اعتماد کنی که تکیه گاهت بشم؟؟؟
نگاش کردم. به مردی با تموم ظلمایی که در حقش کرده بودم بازم پام وایساده بود.
میشد به همچین مردی تکیه نکرد؟؟؟
میشد اعتماد نکرد؟؟؟
مگه میتونستم دل ندم به مردی که به وسعت اسمش حامی بود؟؟؟
صداش منو از دنیای افکارم اورد بیرون.
_جوابمو نمیدی؟؟؟
و جوابم لبخند گرمی بود که به صورتش پاشیدم و اونم از این لبخند نگاهش گرم شد..
8 360
آب دهنم قورت دادم و پرسیدم :
_ یعنی چی؟؟؟
سرشو کج کرد و گفت:
_ یعنی مثلا مثل بقیه باید تو این شب از علایقم
بگم و دلیل اینکه چرا ازدواج میکنم و چه انتظاراتی از همسر ایندم دارم؟؟؟
بی هوا و بدون فکر جواب دادم:
_ نه...
کم کم لبخند محوی رو لبش اومد. یکم نزدیک تر شد و گفت:
_ پس میتونم چیزای دیگم بگم؟؟؟
از نگاه خیرش گرمم شده بود.
اروم زیر لب پرسیدم:
_ مثلا چی؟؟
تارموی افتاده رو شونمو برداشت و دور انگشتاش پیچید.
نگاه خیرم به انگشتش ثابت موند.
چشماشو از موهام برداشت و زل زد تو چشمم.
نفسای گرمشو تو صورتم حس میکردم.
اروم زمزمه کرد:
_ مثلا بگم چقدر خوشگل تر شدی...
یا بگم دلم میخواد بخاطرت از جا در بیاد..
حجوم خون و تو صورتم حس میکردم.
انگار زده بود به سیم اخر ..
سرمو انداختم پایین که گفت:
_نگام کن..
تحکم تو صداش مجبورم کرد سرمو بلند کنم..
وقتی دید نگاهم بهشه اروم و شمرده گفت:
_ میدونم روزای خوبی نداشتی..
روزای خوبی نداشتیم.
پر از تلخی.. پر از استرس و اضطراب..
پر از غم و غصه و درد...
روزایی که شاید هیچکس فکر نکنه ممکنه واسش اتفاق بیوفته اما ما گذروندیمش..
نمیخوام بهت وعده های سرخرمن بدم.
نمیخوام چیزی بگم که شدنی نشه و بعدا تو ذهنت یه ادم بدقول بشم.
نفسسو پر صدا داد بیرون بعد اروم ادامه داد:
_ میخوام اروم باشی..
میخوام خوشحال باشی..
میخوام طوری باشم و کاری کنم که بقیه زندگیت تو خوشی و ارامش باشه.
که هر وقت به عقب نگاه میکنی
به جای غصه خوردن و افسوس؛
لبخند بیاد رو لبت و بگی؛
درسته اذیت شدم ولی به خوشبختی الانم می ارزید.
بغض داشتم. اما اینبار از سر شوق بود..
از سر حرفایی که شاید بار اول بود میشنیدم.
صادقانه گفته میشد
به دلم نشسته بود.
اب دهنمو قورت دادم تا از چشام سرازیر نشه.
8 360
جرئت کردم یکم سرمو اوردم بالا که با دیدن نگاه خیره حامی رو خودم بیشتر خجالت کشیدم.
چشمش که بهم افتاد چشاش از شیطنت برق زد طوری که بقیه نفهمن ریز چشمکی زد که تند رومو ازش گرفتم
قلبم محکم میکوبید.
مثل دختر بچه هایی که شیطنتای یواشکی انجام میدن شده بودم.
با صدای مامان فاطمه از اون دنیا اومدم بیرون و لب زدم:
_چی؟؟
_حواست کجاست مادر؟؟میگم با اقا حامی برید حرفاتونو بزنید.
سرمو انداختم پایین. انقدر تو فکر بودم که نفهمیدم چی گفتن و چیشد.
اروم از جام بلند شدم که پروانه گفت:
_ آمین جان برید تو اتاق من. اونجا راحت ترین.
باشه ای زیر لب گفتم و من جلو افتادم.
و حامی هم پشت سرم اومد.
انقدر متین رفتار میکرد که نمیتونستم اونهمه شیطنتشو پیش خودم هضم کنم.
وقتی وارد اتاق پروانه شدیم دوری تو اتاق زد و بعد خیلی ناگهانی خودشو پرت کرد رو تخت که سه متر پریدم.
با دیدن ترسم یهو زد زیر خنده که اخمام رفت توهم. اخمو پرسیدم:
_ چرا اینجوری میکنی؟؟
همونجوری که میخندید گفت:
_قیافت خیلی خنده دار شده بود.
انگشتمو گذاشتم رو بینیمو گفتم:
_ هیس.. میشنون.
شونه هاشو بیخیال انداخت بالا و گفت:
_ بشنون. مگه چی گفتم.
بی توجه به حرفش پرسیدم:
_ الان ما باید چی بگیم؟؟؟
با شیطنت گفت:
_ نمیدونم. ولی مثل اینکه باید مثل بقیه دختر پسرا یه حرفایی داشته باشیم...
لب ورچیدم و گفتم:
_ خوب مثلا چی؟؟
از جاش بلند شد و اومد سمتم. قدماش اروم بود. بهم نزدیک و نزدیک تر شد.
درست جلوم ایستاد و درحالیکه خیره بهم شده بود پرسید:
_لازمه حتما حرفام مثل بقیه پسرا باشه؟؟
8 360
صدای آیفون که بلند شد قلبم ریخت تو دهنم.
استرس و اضطراب باهم به سراغم اومده بود.
میدونستم قرار نیست اتفاق بدی بیوفته ولی دلیل اینهمه بی قراری و نمیدونستم.
صدای سلام و احوالپرسی از بیرون اومد.
با شنیدن صدای اشنای سحر یکم دلم قرص شد
پس حامی تنها نیومده بود.
حتما تیام هم باهاشون بود.
خیلی نگذشت که پروانه اومد تو اتاق..
با دیدنم لبخندی زدو گفت:
_ نمیخوای بیای بیرون؟؟؟
سرمو تکون دادم و گفتم:
_ الان میام.
بعد از جام بلند شدم و باهاش از در اتاق زدم بیرون.
ناخوداگاه سرمو انداختمپایین. شرم و حیا و خجالت چیزی بود که هر دختری تو شب
خواستگاریش تجربه میکرد. مخصوصا دخترایی با شرایط من... انقدر یهویی و بی مقدمه.
دیگه رسیده بودیم تو هال که پروانه گفت:
_ اینم از عروس خانوم.
و سر من بیشتر تو یقم فرو رفت..
صدای حاجی اومد که با مهربونی گفت:
_بیا کنارم بشین دخترم. بیا عزیزم.
با قدمای لرزون سمتشون رفتمون بین مامان فاطمه و حاجی نشستم.
از استرس زیاد مشغول بازی با انگشتام شدم که سحر شروع کرد به حرف زدن.
حتی سرمو بلند نکردم که ببینم کی با کی اومده.
سحر با لحن محترمانه ای گفت:
_ میدونم تو جمعی که بزرگترا هستن اینکه من بخوام حرف بزنم بی ادبیه.
امیدوارم این بی ادبیه منو ببخشید.
حاجی با مهربونی گفت:
_ این چه حرفیه. شما هم مثل دختر من. به هر حال باید سر حرف از یه جایی گرفته شه.
بگو دخترم....
8 360
مامان با لحن اخطار آمیزی صداش زد:
_ پروااانه..
با حرص تو صداش گفت:
_ باشه اصن به من چه...
مامان فاطمه چشم غره ای بهش رفت و رو بهم گفت:
_ نمیدونی؟؟
شونه هامو انداختم بالا و جواب دادم:
_ نه والا. پری هم که لب باز نمیکنه.
لبخند محوی رو لباش نشست و جواب داد:
_ یعنی اون اقایی که داشت پاشنه در خونه رو از جا میکند تا جاتو پیدا کنه هم بهت چیزی نگفته؟؟
با یاد اوری حامی و طعنه ی کلام مامان فاطمه لپام رنگ گرفت و خجالت زده گفتم:
_ عه مامان... نه والا اونم چیزی نگفته..
ریز خندید و گفت:
_ مثل اینکه خیلی هوله. صبح قبل اینکه بیاد سراغت قول امشبو ازم گرفت.
درحالیکه به تته پته افتاده بودم پرسیدم:
_ قول چیو؟؟؟؟
مامان فاطمه چونمو تو دستاش گرفت و با مهربونی جواب داد:
_قول تورو...
خجالت زده لبامو به دندون گرفتم که گفت:
_ الان وقت خجالت نیست. خداروشکر نمردمو دارم خوشبختیتو میبینم.
برو زودتر اماده شو. چیزی تا شب نمونده. کلی کار دارم.
بعد منو سپرد دست پروانه و سریع از در زد بیرون.
نگاهم به چشمای پلیدش خورد. با شیطنت اشاره ای به صندلی کرد که نفسمو پر صدا دادم بیرون.
میدونستم که ول کن نیست... نشستم رو صندلی و اونم شروع کرد
_ تموم شد..
نگاهی به صورتم تو اینه انداختم و لبخند رو لبم نشست.
ارایش ملیحی رو صورتم کرده بود که عجیب بهم میومد.
هنوز باورم نشده بود که حامی داره امشب بخاطر من میاد.
حس میکردم یه جور بازیه...
یه جور هیجان و استرس و باهم داشتم.
نمیدونم چقدر تو آینه خیره بودم که پروانه گفت:
_ پاشو لباستو بپوش. الان میاداااا.
سرمو تکون دادمو از جام بلند شدم. لباسی که پروانه انتخاب کرده بود و پوشیدم.
وقتی خیالش از بابتم راحت شد از اتاقم رفت بیرون تا اماده بشه.
من موندم و یه دنیا فکر و خیال...
خدا میدونست قرار بود چی پیش بیاد
***
8 360
در حموم که بسته شد شونه هامو انداختم بالا و دوش اب و باز کردم. واقعا نیاز به یه دوش اب گرم داشتم
بعد از مدت ها به خونه ای که پر از ارامش بود برگشته بودمو این بهم حس خوبی میداد.
قطره های اب که رو شونه هام سر میخورد ارامش و به اعصاب بهم ریختم برمیگردوند.
سعی کردم به هیچی فکر نکنم و ازین لحظاتی که بدون تشنج بود لذت ببرم.
حدود نیم ساعت تو حموم بودم که با صدای پروانه به خودم اومدم:
_ به زور فرستادمت داخل. به زور هم باید درت بیارم؟؟ جِرم که نداری چیو میسابی دوساعته؟؟
بیا بیرون دیگه دیر شد.
کلافه نفسمو پرصدا دادم بیرون و با حرص گفتم:
_ باز من برگشتم و غر زدنای تو شروع شد. الان میام بیرون بابا.
ضربه ی دیگه ای به در زد و گفت:
_ زودتر...
و بعد از در دور شد. سریع حوله رو تنم کردمو بعد از خشک کردن بدنم لباسامو پوشیدم.
داشتم موهامو خشک میکردم که دوباره سر و کله ی خانوم پیدا شد.
اینبار مامان فاطمه هم باهاش بود. با دیدنش به سمتش پر کشیدم و اونم با آغوش باز پذیرای جسم و روح دلتنگم شد.
بوسه ای رو سرم زد و گفت:
_ دورت بگردم که بازم تو این خونه دیدمت..
لبخند رو لبام پر رنگ تر شد و جواب دادم:
_ خدا نکنه. منم خوشحالم که برگشتم.
مامان فاطمه محکم به خودش فشارم داد و رو به پروانه که اخمو نگامون میکرد گفت:
_ همه چی آمادس؟ مشکلی ندارین؟؟
پروانه اشاره ای بهمون کردو جواب داد:
_ اگه عشقولانه هاتون تموم شه بله. ماهم میتونیم به کارامون برسیم.
رو به مامان فاطمه کردمو پرسیدم:
_ کی میخواد بیاد که این دختره منو کچل کرده؟؟
_ توخودت کچل بودی. بی خود تقصیر من ننداز.
8 360
یه لحظه نمیدونم چیشد که دستی محکم پشت سرم خورد.
اخی گفتم و سرمو بلند کردم. که دیدم این دختره بیشعور باز احمق بازیش گل کرد.
عصبی گفتم:
_ چته بیشعور.
نیششو از هم باز کرد و با پرویی گفت:
_ اینو زدم که یادت باشه دیگه ازین غلطا نکنی.
بعد در حالیکه ادای منو در میاورد گفت:
_باید یاد میگرفتم که رو پای خودم وایسم.
نفسمو پر صدا دادم بیرون و گفتم:
_ ای خدا. منو بکش من از دست این بشر راحت بشم.
بی هوا دستمو کشید و گفت:
_ بیا انقدر غر نزن. کلی کار داریم..
همونجور که پشتش کشیده میشدم گفتم:
_ کجا میری؟
چیکار داری؟؟
صبر کن پروانه مامان فاطمه کجاست؟؟
وای چرا جواب نمیدی؟؟؟
کلافه گفت:
_ چقدر غررررر میزنی؟؟؟؟
بیا تو مامان فاطمه حمومه..
کلی کار داریم.
_ کار برای چی؟؟؟
یهو جوری ایستاد که چون تعادل نداشتم محکم برخورد کردم بهش.
دستمو به سرم گرفتم و خواستم فحش بدم که پرسید:
_ یعنی نمیدونی؟؟؟
عصبی پرسیدم:
_ درد بی درمون نگیری تو. چیو نمیدونم؟ چرا اینجوری حرف میزنی؟؟
یهو نگاهش رنگ شیطنت گرفت و گفت:
_ اهاااان. پس نمیدونی..
بهتر... حرف اضافه نزن و بدو فقط..
بعد بدون اینکه اجازه حرف زدن بهم بده منو کشید تو خونه.
انگار کسی خونه نبود. فقط صدای اب از حموم پایین میومد.
پروانه منو برد سمت اتاقای بالا و هولم داد تو حموم. اومدم لب باز کنم که دستشو رو بینیش گذاشت و گفت:
_ هییییش. بی حرف میری تو کاری که گفتمو میکنی.
میدونی که اعصاب ندارم. تا خودم لختت نکردم بدو عجله کن.
8 360
یه تای ابرومو انداختم بالا و دیگه تا رسیدن به خونه مامان فاطمه حرفی بینمون رد و بدل نشد.
جلوی در زد رو ترمز و گفت:
_ خوب بفرمایید بانو.
لبخندی زدمو زیر لب تشکر کردم.
کیفمو از عقب ماشین برداشتمو پیاده شدم.
اونم پشت من از ماشین پیاده شد و گفت:
_ کاری با من نداری؟؟؟
بند ساکمو تو دستام فشار دادم و زیر لب گفتم:
_ نه مواظب خودت باش.
_ توام همین طور
سمت در رفتم و دستمو رو زنگ فشار دادم.
همون لحظه در با صدای تیکی باز شد.
قدم داخل گذاشتم. لحظه اخر نگاهم به لبخند رو لباش گره خورد.
وقتی درو بستم صدای لاستیکای ماشینش اومد.
نفسمو پر صدا دادم بیرون که همون لحظه تو یه حجم آغوش فرو رفتم..
برگشتم عقب که با دیدن چشمای خیس پروانه لبخند رو لبم نشست.
چند وقت بود که ندیده بودمش؟؟
دقیق نمیدونم اما این دختر عجیب بی وفایی کرده بود.
هرچند که از مامان شنیده بودم که ازم دلخوره.
صورتش و تو قاب دستام گرفتم و اروم گفتم:
_ گریه چرا؟؟
زل زد تو چشام و زمزمه کرد:
_ خیلی بی معرفتی..
ریز خندیدم و جواب دادم:
_ نه به بی معرفتی تو..نامرد نباید یه خبر میگرفتی؟؟
اخماشو کشید تو همو عصبانی گفت:
_ دست پیش میگیری پس نیوفتی؟؟؟
از وقتی برگشتی نکردی یه زنگی، پیامی، نامه ای، پیامرسانی با دودی، چیزی بفرستی برام.
بعد من بی معرفتم؟؟؟
دستشو فشار دادم و با مهربونی گفتم:
_ خودت که میدونی چقدر درگیر بودم.
_ چرا بهم نگفتی آمین؟ چرا ریختی تو خودت؟ یعنی من انقدر برات غریبه بودم؟؟؟
خواهر نبودم؟؟؟ یا شایدم منو در حد این نمیدونستی که بگی...
_ اینجوری نگو.. تو از هر خواهری برام خواهرتری. میدونی که جز شما کسی و ندارم.
اگه نگفتم فقط واسه این بود که به اندازه کافی بخاطرم ناراحت بودید.
نمیخواستم بیشتر از این بخاطرم غصه بخورید.
باید یاد میگرفتم که پای مشکلاتم وایسم..
8 360
لبخند محوی رو لبم نشست.
با دیدن لبخندم گفت:
_ همیشه بخندی خانومی.
خیره شدم تو چشمای مهربونش.
دیگه مثل قبل بداخلاق و ترسناک نبود
سوار ماشین که شدیم زیر لب پرسیدم:
_ حامی میخوای چیکار کنی؟
_ چیو میخوام چیکار کنم؟؟
سرمو انداختم پایین و گفتم:
_ میخوای منو ببری خونه مامان فاطمه؟؟
سرشو چرخوند سمتمو گفت:
_ دوست نداری بری؟؟؟
سرمو انداختم پایین و مشغول بازی کردن با انگشتام شدم
زیر لب گفتم:
_ نمیدونم
_ هرجور که تو دوست داری.
ولی اگه نری اونجا پس کجا بری؟
یهو به صورت غیر ارادی جواب دادم:
_ خونه خودمو پروانه.
لبخند محوی رو لبش نشست و گفت:
_ چرا اونجا؟
لب برچیدم و جواب دادم:
_ اخه از حاج اقا و مامان فاطمه خجالت میکشم.
یه تای ابروشو انداخت بالا و گفت:
_ خجالت برای چی؟
_ خوب پاشم با تو برم اونجا اگه حاجی ببینه نمیگه تو کی هستی و من با تو چیکار میکنم؟
وجه خوبی نداره دیگه.
_ خوب اونا که خبر دارن..
سرمو تکون دادم و گفتم:
_ نه من سختمه.
_ خوب چیکار کنم عزیزم. تو بگو همون کارو میکنم.
سکوت کردم که ادامه داد:
_ میخوای زنگ بزنم پروانه بیاد دنبالت؟؟؟
نفسمو پر صدا دادم بیرون و گفتم:
_ نه ولش کن.
پروانه اگه بیاد انقدر سوال میپرسه کلافه میشم.
همون ترجیح میدم خودمون بریم.
کم کم خیابونا برام اشنا اومد
پیچید تو یه کوچه و گفت:
_دیگه داریم میرسیم.
_ مامانم در جریانه؟؟
سرشو تکون داد و گفت:
_ اره میدونه.
بعد یهو با شیطنت گفت:
_ شبم که مهمون دارین
با تعجب پرسیدم:
_ مهمون؟ کی میخواد بیاد؟
خندید و جواب داد:
_ دیگه دیگه. حالا خودت میفهمی...
8 360
برخلاف انتظارم لبخند مهربونی زد و جواب داد:
_ خوب اینکه خیلی خوبه.
کار سختی هم نیست.
با ذوق گفتم:
_ راست میگی؟؟؟
دنده رو جابه جا کرد و جواب داد:
_ چرا باید دروغ بگم؟؟؟
چشمات چرا قرمزه؟؟؟
دستی به چشام کشیدمو گفتم:
_ دیشب نتونستم بخوابم
با تعجب پرسید:
_ چرا ؟؟؟
بیخیال شونه هامو انداختم بالا و گفتم:
_ نمیدونم. بی خوابیه دیگه.
گاهی پیش میاد.
صدای ضبط ماشین و کم کرد و گفت:
_ یکم بخواب. راه طولانیه خسته میشی
اوهومی زیر لب گفتم و چشامو رو هم گذاشتم.
با صدای خسته ای زیر لب گفتم:
_ اگه میشه قبل از اینکه برسیم بیدارم کن.
_ بخواب نگران نباش.
کم کم چشام گرم شد و نفهمیدم کی خوابم برد
*
صدای بوق ماشین که اومد یهو از خواب پریدم.
نگاهم به اخمای درهم حامی گره خورد
دستی به چشمام کشیدم و خوابالو گفتم:
_ چیشده؟؟
نگاهی بهم کرد و جواب داد:
_ چیزی نیست. یه نفر رد شد از کنارمون بوق زد.
فکر کنم مریض بود. ترسیدی؟؟
نفسمو پرصدا دادم بیرون و گفتم:
_نه. خوبم. کجاییم؟
دنده رو جا به جا کرد و گفت:
_ نزدیکیم.
_ میشه یه جا نگه داری یه اب به دست و صورتم بزنم؟؟؟
سرشو تکون داد و گفت:
_ اره بزار جا پیدا کنم میزنم کنار.
خیلی نگذشت که یه جا کنار جاده نگهداشت و گفت:
_ وایسا از صندوق ماشین اب و بیارم.
باشه ای گفتم که پیاده شدو بطری و از عقب ماشین اورد بیرون.
دستامو جلو اوردم که ابو تو دستم ریخت و منم پاشیدم تو صورتم.
احساس خنکی خوبی بهم دست داد
8 360
ضبط ماشین و روشن کرد که آهنگ ارومی شروع به پخش شد.
نگاهی بهش کردم که جوابمو با لبخند داد. زیر لب گفت:
_ که به مامانت گفتی که یه مدت بگذره فکرت از سرم میپره؟؟؟؟
خیره نگاش کردم. فکر میکردم اینجوری بشه اما نشد. یعنی باورش سخت بود که اینجوری نشه.
اروم زمزمه کردم:
_ فکر میکردم یه مدت بگذره فراموشم میکنی.
حرفاتو گذاشتم پای احساساتت..
نمیدونستم که....
نزاشت حرفمو ادامه بدم. سریع گفت:
_ ازین به بعد یادت باشه که من یه حرفو از رو هوا نمیزنم
وقتیم که تو بیمارستان اون حرفو زدم کاملا جدی بودم.
اگه فرار نمیکردی الان تو خونه خودمون بودیم بانو..
سکوت کردم. دروغ بود اگه میگفتم که تو دلم کارخونه قند ونبات اب نشد.
فکر کردن به خونه ای که مال من باشه و کسی مرد اون خونه باشه که میدونم همیشه حواسش بهم هست..
باور اینکه بلاخره تموم شد.
عذاب چندین ساله..
غم و غصه...
از همه مهم تر یه سر نخ از پدر و مادرم..
پدری که هرچند ظلم کرده بود در حق رفیقش اما به هر حال پدرم بود..
شاید واقعا تو اون لحظه چاره ی دیگه ای نداشت.
شاید مجبور شد....
نمیدونم.. فقط اینو میدونستم که دلم میخواد برم دنبالشون...
با صدای حامی به خودم اومدم:
_ به چی فکر میکنی؟؟؟؟
صداش زدم:
_ حامی؟؟
_ جانم؟؟؟
تردید داشتم. نمیدونستم چه عکس العملی نشون میده اما میخواستم حتما بگم..
_ میشه یه چیزی بگم؟؟
لبخند مهربونی زد و گفت:
_ معلومه که میشه...
سرمو انداختم پایین و در حالیکه با انگشتای دستم بازی میکردم گفتم:
_ میخوام بگردم دنبال جایی که پدر و مادر واقعیم اونجان
8 360
اروم از جام بلند شدم که همراهم بلند شد. پرسید:
_ کجا؟؟
اشاره ای به اتاقم کردم و جواب دادم:
_ میرم وسایلمو جمع کنم. مگه همینو نمیخواستی؟؟
چشمکی زد و شیطون گفت:
_ بله بله شما فقط عجله کن.
اولش تحویل مامانت بدم بعدش میام ازش تحویلت بگیرم.
گونه هام از خجالت رنگ گرفت..
حامی و اینهمه شیطنت؟؟؟
مگه اون همون پسر سرسخت چند ماه پیش نبود؟؟
همون که با اخمش میترسیدم.
پس الان چیشده که اینجوری شیطون شده؟؟؟
واقعا معجزه عشق همین بود؟؟؟
_ حواست کجاست آمین؟؟؟
از دنیای فکر و خیال بیرون اومدم و هول جواب دادم:
_ هیچی هیچی...
من برم سر وسایلام
اشاره ای به در کرد و گفت:
_ بیرون منتظرتم.
سرمو تکون دادم و سمت اتاقم رفتم.
وسایل زیادی نداشتم
یه مشت لباس که همشون تو یه ساک کوچیک جا میشد.
سریع جمع و جورشون کردمو زیپ ساک و بستم.
قطعا الان مامان فاطمه و پروانه منتظرم بودن
هرچند که این مدت اصلا حواسشون بهم نبود.
اما میدونستم که الان منتظرم هستن
وقتی کارم تموم شد از در زدم بیرون.
نگاهم به حامی خورد که به ماشین تکیه داده بود و با گوشیش ور میرفت
با شنیدن صدای در ویلا ؛ سرشو بالا اورد و نگام کرد.
کم کم رد لبخند رو لباش پیدا شد.
در ویلا رو بستم و رفتم سمتش..
ساک کوچیکمو از دستم گرفت گذاشت تو ماشین و بعد درشو باز کرد که من بشینم.
خیلی نگذشت که خودشم سوار شد و استارت زد...
8 360
حجوم خون و زیر پوستم حس میکردم.
میدونستم صورتم به قرمزی لبو شده؛
سرمو انداختم پایین که صدای خنده هاش بلند شد. با خنده گفت:
_ عزیزم پاشو دیگه. مامانت مث اسپند رو آتیشه..
از صبح ک راه افتادم هزار بار زنگ زده.
با تعجب سرمو بلند کردم و گفتم:
_ مامانم؟؟؟
سرشو تکون داد و گفت:
_ پس فکر کردی چجوری پیدات کردم؟؟
به مامانت گفتم اگه ادرستو بهمنده انقدر دم در وایمیسم که زیر پام علف سبز شه.
یه هفته پشت در خونتون موندم.
درحالیکه حسابی تعجب کرده بودم بی توجه به حالم خندید و گفت:
_ راس راسکی زیر پام علف سبز شد.
شرمنده از بی فکریم سرمو انداختمپایین.
اروم زمزمه کرد:
_ نگامکن...
خجالت زده سرمو اوردم بالا و نگاش کردم:
_ اگه میخوای از خجالتم در بیای زودتر جمع کن بریم.
باور کن سه سال انتظار واقعا کشنده بود.
اروم زمزمه کردم:
_ چجوری انقدر دوسم داری؟؟؟ از کِی؟؟؟
لبخند مهربونی زد و گفت:
_ خودمم نمیدونم چیشد ولی از وقتی که مواظبت بودم
فهمیدم که بهت علاقه پیدا کردم
اولش فکر میکردم اشتباه میکنم.
اما وقتی یه مدت مریض بودم و بعدش اون اتفاق لعنتی افتاد فهمیدم اشتباه نیس
شونه هاشو با خنده انداخت بالا و اشاره ای بهم کرد و گفت:
_ ضرر هم نکردم.
سرمو انداختم پایین و خجالت زده پرسیدم:
_مطمئنی؟؟؟
چونمو تو دستاش گرفت و مجبورم کرد نگاش کنم.
لبخند مهربونی زد و گفت:
_ هیچوقت تو زندگیم انقدر مطمئن نبودم.
8 360
وقتی یه قطره اشکاز گوشه ی چشماش چکید و تمام تلاشش برای نشکستن غرور مردونش نتیجه نداد دلم لرزید..
چکار کرده بودم با مردی که اینجور عاشقانه برام زندگی کرده بود؟؟؟
زانوهام خم شد و کنارش نشستم... دستای لرزونمو بردم جلو و چونشو تو دستام گرفتم.
سرشو اورد بالا و خیره شد تو چشمای خیسم...
لبامو از هم باز کردم و گفتم:
_ بخاطر منه بی لیاقت اینجوری نشکن حامی... نشکن...
قطره اشکم رو لبام سر خورد.دستاشو دور صورتم حلقه کرد و خیره به اون اشکی که رو لبام بود زمزمه کرد:
_ دوستت دارم..
و بعد انگار ته دلم خالی شد. تمام وجودم از بوسه ی پر از عشقش گرم شد.
مگه میشد اینجور عاشقی کرد؟؟
مگه میشد اینجور عاشق بود؟؟
قلب بیچارم خودشو به در و دیوار میکوبید و من از تپش بی حد و اندازش به جنون رسیده بودم.
چند لحظه بیشتر طول نکشید که ازم فاصله گرفت و خیره تو چشام گفت:
_ زندگیم میشی؟؟؟؟
خجالت زده سرمو انداختم پایین. تمام وجودم اونو طلب میکرد اما شرم و حیایی که با اون
بوسه به قلبم سرازیر شده بود مانع از این میشد کهجوابشو بدم... با ارامش خاصی که به وجودش برگشته بود گفت:
_ سکوتتو پای جواب مثبتت بزارم؟؟؟
لبخند شرمگینی رو لبام نشست که حامی نفسشو پر صدا داد بیرون...
سرمو بلند کردم که چشمم به صورت شاد و شیطونش خورد..
بی توجه به حال زارم زیر گوشم زمزمه کرد:
_ پاشو وسایلتو جمع کن... دلم دیگه طاقت نداره... میخوام خانوممو زودتر ببرم.
8 360
یهو تن صداشو اورد پایین و نالید:
_ دِ لامذهب مگه نگفتی سحر و تیام همه چیو برات گفتن..
مگه نگفتی همه چیو میدونی؟
تیام از حال زارم نگفت برات؟؟؟
نگفت چی کشیدم بخاطرت؟؟؟؟
با قدمای لرزون بهم نزدیک شد و خیره شد تو چشمام.. تو چشماش پر از درد بود.
با حالت زاری زمزمه کرد:
_نگفت تو اون مدتی مراقبت بودم این دل لامذهب رفت واسه اون چشمای قشنگت؟؟؟
با ناباوری نگاش میکردم که بی توجه به بهت و شگفتی من ادامه داد:
_ نگفت دل و دینمو شرم نگاهت برده بود؟؟؟
نگفت بعد دیدنت حامی دیگه اون حامی سابق نشده بود؟؟؟
یهو دستشو محکم کوبید به قفسه سینشو داد زد:
_ نگفت این دل از سه سال پیش اسیر یه جفت چشم شده بود و نمیتونست ازش دل بکنه؟؟؟
دِ لب باز کن آمین..
بگو که نگفت..
بگو نمیدونستی...
تیام و سحر نگفتن که وقتی فهمیدم چه بلایی سرت اومده باهات مُردم؟؟
اخ آمین میدونی چی کشیدم؟؟
میدونی از دور مواظب تمام زندگیت باشی و نتونی بهش نزدیک بشی یعنی چی؟؟؟
دستاشو باز کرد و سرتاپاشو نشونم داد:
_ نگاه کن... منو ببین.. چرا نمیبینی دل دل زدنامو؟؟؟ چرا عشق تو چشامو نمیخونی؟؟؟
صداشو بالا برد با تن بلندی که بی صدا به فریاد نبود نالید:
_ چرا نمیفهمی که سه ساله دوستت دارم...
چرا نمیفهمی که زندگیمی...چراااا...
زانو زد... جلوی پام زانو زد. انگار دیگه مردانگی هاش تحمل نگهداشتن وزنشو نداشتن..
باورم نمیشد کسی که اینجوری جلوم شکسته حامی باشه...
8 360
لبای خشک شدشو از هم باز کرد و شوکه لب زد:
_ ترحم؟؟؟
قطره بعدی اشک از چشمم سر خورد و با حالت زاری زمزمه کردم:
_ از یه جایی به بعد دل و باور من شکست...
بدم شکست...
انقدر بد که دیگه نتونستم سرپا بشم..
فقط نشون دادم که همهچی خوبه ولی نبود.
من نیاز به باور دارم..
اعتمادم نابود شده...
نیاز به سرپا شدن دارم...
هیچکس ندونه تو میدونی که گناه من تو این ماجرا بی گناهیم بود
کل زندگی من پای بی فکری هیراد رفت اما این دلیل نمیشه که تو تاوانشو پس بدی..
تو میتونی ازدواج کنی..
با کسی که سالم باشه...
کنارت باشه...
کسی که بتونه خوشب...
یهو با فریادی که زد چهارستون بدنم لرزید و حرفمو قورت دادم:
_ چی داری میگی واسه خودت؟
قصه سر هم میکنی؟
ترحم؟
کی حرف ترحم و زد؟
کی تو گوشت این مزخرفاتو خوند؟؟
اب دهنمو قورت دادم و با ترس خیره شدم به مردی که صورتش از عصبانیت قرمز شده بود.
با حرص فریاد زد:
_ کل اینمدتو فقط برای اینکه فکر میکردی من بهت حس ترحم دارم عذابم دادی؟؟؟
میتونستی سوال کنی نمیشد؟؟؟
نمیتونستی یه بار لب باز کنی بفهمم دردت چیه؟؟
سرخود عمل کردی و منو به جنون کشیدی..
میدونی چند شبه نخوابیدم؟؟؟
میدونی باهام چیکار کردی؟؟؟؟
8 360
جوری میون دستاش فشارم میداد که صدای استخون هام در اومده بود
انگار میخواست ازین طریق از حجم دلتنگی هاش کم کنه.
نفس های عمیقش کنار گوشم دلمو به تپش مینداخت..
با صدای خش دارش زیر گوشم زمزمه کرد:
_ جان حامی..
داری با حامی چیکار میکنی؟؟؟؟
بغض تو گلوم قطره ی اشکی شد که رو گونم چکید...
دلتنگ عطر تنش بودم اما این رابطه درست نبود.
درحالیکه سعی داشتم ازش فاصله بگیرم زیر لب زمزمه کردم:
_ دور شدم...
اره ازت دور شدم..
ولی چی دیدی که دور شدنمو پای خسته شدنم گذاشتی؟؟
سرشو بلند کرد و زل زد تو چشام. انگار ازینکه بلاخره لب باز کرده بودم راضی بود.
بی توجه به بغضی که میخواست راه گلومو سد کنه ادامه دادم:
_ کم سختی کشیدم حامی؟؟
تحقیر و توهینایی که شنیدم کم بود؟؟
ننگ هرزه بودن خورد رو پیشونیم.
قضاوت شدم بدون اینکه سوالی ازمپرسیده بشه..
مقصر همه ی اینا کی بود؟؟؟؟
کی بود حامی؟؟؟
تو سکوت داشت نگام میکرد. قطره های اشک پشت سر هم رو گونم سر میخورد.
دستمو محکم به چشمای خیسم کشیدم و ادامه دادم:
_ هیراد. مسبب تمام بدبختیایی بود که کشیدم.
حالا بعد این همه مصیبت تو میگی دوسم داری...
میگی میخوای کنارت باشم.
میخوای همراهت باشم..
درحالیکه میدونی من چیزی برای عرضه کردن بهت ندارمو همه چیمو هیراد ازم گرفت..
تو اگه جای من بودی چه فکری میکردی؟؟؟
حامی مگه من نگفتم که از هیراد گذشتم؟؟
پس چرا دنبالمی؟؟
چرا این عذاب لعنتی و از خودت دور نمیکنی؟؟؟؟
بخداااا لازم نیست برای اینکه خوشبختیو بهم برگردونی زندگی خودتو نابود کنی...
من ترحم نمیخوام حامی..
نمیخوام..
8 360
از شدت بغض گلوم درد میکرد. صدام خش دار شده بود و به زور از تو گلوم بلند میشد. اروم گفتم:
_ حامی....
زل زد تو چشام. سفیدی چشماش به قرمزی میزد. باورم نمیشد که این بلاهارو من سرش اورده باشم.
سرشو نزدیک تر اورد و زیر گوشم زمزمه کرد:
_ جان حامی....
پلکامو رو هم بستم و نفسم حبس شد. این پسر قصد دیوونه کردنمنو داشت.. نمیدونستم چجوری بهش بفهمونم دردمو...
سکوت کرده بودم اون انگار ازین سکوت راضی نبود...
یه قدم ازم فاصله گرفت و درحالیکه صدای مردونش میلرزید گفت:
_ حرفی برای گفتن نداری نه؟؟؟؟
غمگین زل زدم تو چشماش.. چرا نمیفهمید بعضی وقتا حرف انقدر زیاد میشه که ترجیح میدی سکوت کنی...
چرا نمیفهمید من حالم بده؟؟؟
لبام باز میشد اما دریغ از یک کلمه.. و حامی اینو پای نخواستنم گذاشته بود.
دوباره زمزمه کرد:
_ نمیخوای بمونم درسته؟؟
میخوای دور شم.. واسه همین خودت فاصله گرفتی..
قدم بعدی و به عقب برداشت.. دلم ریخت.. از رفتنش ترسیدم.. از دوباره نبودنش..
خوب میدونستم که این منه زخم خورده بدون حامی روزهای سخت زندگیم نمیتونستم زندگی کنم..
پلکاشو بست و نفسای غمگینشو داد بیرون. با صدایی که از زور بغض میلرزید زمزمه کرد:
_ تو نمیخوای...پس... پس منم مجبورت نمیکنم... زمین و زمان و دوختم که بفهمم سالمی...
حالا که خوبی، حالا که دیگه بودنمو نمیخوای.. پس.....
قدماشو سمت در برداشت و من تمام وجودم لرزید.
همه التماسمو، همه ی درد و خواهشمو ریختم تو صدام و با درد نالیدم:
_ حااااااامی.....
دستش به دستگیره نرسیده بود که یهو انگار برق گرفته باشدش، به سمتم دوید و به ثانیه نکشید که تو حجم اغوشش گم شدم...
8 360
انگشتشو به قفسه سینش کوبید و فریاد زد:
_ منه بی غیرت کل شهرو زیرو رو کردم ..
منه بی غیرت تا مرگ رفتم چون فکر میکردم حتما دوباره دست اون شاهرخ لعنتی بهت رسیده..
چی با خودت فکر کردی که انقدر خودخواه عمل کردی؟؟؟
چی آمین؟؟؟؟
قطره های اشکم راه خودشو رو گونه های تب دارم پیدا کردن..
نگاهم به سرو وضع پریشونش افتاد و انگار تازه میتونستم بفهمم چی میگه..
موهای نا مرتب و صورتی که معلوم بود خیلی وقته رنگه اصلاحو ندیده.
چشامو از صورتش برداشته شد و رو بدنش به حرکت در اومد..
چقدر لاغر شده بود..
یعنی این بلاها رو من سرش اورده بودم؟؟
اما من که همچین قصدی نداشتم..
آب دهنمو قورت دادم تا به واسطش بتونم اون بغض لعنتی و فرو بدم.
با صدای خش داری که از زور بغض اونجوری شده بود به زور زمزمه کردم:
_ ح..امی .. من... من...
نزاشت ادامه بدم.. دادی زد که چهار ستون بدنم لرزید:
_ تو چی آمین؟ تو چی؟؟
وقتی بیخبر گذاشتی رفتی فکر منم بودی؟؟
فکر کردی که به جنون میرسم؟؟؟
فکر کردی از زور فکر و خیال چه بلایی سر من میاد؟؟
یهو تُن صداش اومد پایین و با لحنی که خستگی توش موج میزد گفت:
_ یعنی انقدر ازم بدت میاد؟؟؟
انگار یه سطل آب یخ روم ریختن... حس و حال ادمی و داشتم که داشت جون میکند. بهمنزدیک
شد و در حالیکه تو چشام خیره شده بود تارموی افتاده تو صورتمو کنار زد و خسته نالید:
_ انقدر خسته شدی ازم؟؟
میخوای ازت دور شم؟؟؟
قطره بعدی اشک رو گونم لیز خورد. چشماش به قطره اشک خورد و زمزمه کرد:
_ نریز اینارو.. بخاطر من اینارو هدر نده..
میخوای نباشم؟؟
هر چی تو بخوای فقط دلمو آتیش نزن با اشکات.
تار موی افتاده رو صورتمو پشت گوشم زد و زمزمه کرد:
_ نبودنت نابودم کرد..
کمرم خم شد. شکستم آمین.. شکستم...
8 360
و بعد سرشو انداخت پایین و جلوی چشای گشاد شده من راهشو گرفت و رفت.
این چی داشت میگفت واسه خودش؟؟
شوهر کیلو چند بود؟؟؟
نگاه پر تعجبمو از مسیری که اون مرد داشت میرفت گرفتمو به حامی خیره شدم.
نگاهم که به رگه های قرمز چشاش افتاد قلبم پرید تو دهنم..
به حدی عصبی بود که حس میکردم اگه میتونست اینجارو رو سرم خراب میکرد.
از پشت دندونای کلید شدش پر از حرص زمزمه کرد:
_ چه حرفایی پشت سرت بوده؟؟؟
سکوت کردم. حرفی نداشتم که بزنم.. اصلا چی میتونستم بگم؟؟
میگفتم مثل همیشه همون داستان کلیشه ای که مردم وقتی یه دختر تنها رو میبینن و براش در میارن برای منم در اومده؟؟؟
یعنی براش عادی نشده بود؟؟؟
این مردم ما بودن که خودشون پشت ناموس خودشون حرف میزدن.
بدون اینکه بفهمن دردش چیه؟
بدون اینکه ذره ای از عقلشون کمک بگیرن.
و خیلی نمیگذشت که همین اتفاق سر دخترهای خودشون میومد.
نمیدونم چقدر تو حال خودم بودم که با پشت پاش در ویلارو باز کرد و هولم داد داخل.
با ترس و تعجب به رفتاراش نگاه میکردم.
بی قراری تو حرکاتش موج میزد.
مدام پنجه های قوی مردونشو لا به لای موهای پر پشتش میکشید و نفسای پر حرصشو میداد بیرون.
انگار داشت تمرین میکرد که بتونه خودشو کنترل کنه.
که جوری رفتار نکنه تا منه وحشت زده بیشتر ازین درگیر حسی به نام ترس بشم.
درحالیکه سعی میکرد صداش شبیه داد نباشه اما انگار فایده ای نداشت رو بهم گفت:
_ فقط بهم بگو چرا؟؟؟
چراااااا آمین چرااااا؟؟؟
چیکارت کرده بودم؟؟
اصلا چیکار کرده بودم؟؟؟
گناهم چی بود که منو این همه مدت مستحق در به دری و اواره بودن تو کوچه خیابونا کردی؟؟؟
نگام کن آمین..
خوب نگام کن... چی ازم مونده؟
چی از منی مونده که همه تلاشم فقط بابت این بود که دختر غمگین روزای زندگیم بیشتر از این
آسیب نبینه ولی اون منو لایق این دونست که اینهمه مدت ازش بی خبر باشم
المحتوى متاح للمستخدمين بعمر 18 عامًا فأكثر
بتسجيل الدخول إلى الخدمة، فإنك تؤكد أن عمرك 18 عامًا أو أكثر.
