ar
Feedback
Book_tips

Book_tips

الذهاب إلى القناة على Telegram

ارتباط با ادمین: @Zarnegar503 ❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️ 26, March, 2016

إظهار المزيد

📈 نظرة تحليلية على قناة تيليجرام Book_tips

تُعد قناة Book_tips (@book_tips) في القطاع اللغوي Farsi لاعباً نشطاً. يضم المجتمع حالياً 21 688 مشتركاً، محتلاً المرتبة 1 563 في فئة الكتب والمرتبة 15 474 في منطقة إيران.

📊 مؤشرات الجمهور والحراك

منذ تأسيسه في невідомо، حقق المشروع نمواً سريعاً وجمع 21 688 مشتركاً.

بحسب آخر البيانات بتاريخ 12 يوليو, 2026، تحافظ القناة على نشاط مستقر. خلال آخر 30 يوماً تغيّر عدد الأعضاء بمقدار 372، وفي آخر 24 ساعة بمقدار 137، مع بقاء الوصول العام مرتفعاً.

  • حالة التحقق: غير موثّقة
  • معدل التفاعل (ER): يبلغ متوسط تفاعل الجمهور 3.97‎%. وخلال أول 24 ساعة من النشر يحصد المحتوى عادةً 2.20‎% من ردود الفعل نسبةً إلى إجمالي المشتركين.
  • وصول المنشورات: يحصل كل منشور على متوسط 862 مشاهدة. وخلال اليوم الأول يجمع عادةً 478 مشاهدة.
  • التفاعلات والاستجابة: يتفاعل الجمهور بانتظام؛ متوسط التفاعلات لكل منشور يبلغ 15.
  • الاهتمامات الموضوعية: يركز المحتوى على مواضيع رئيسية مثل کتابخانه, کتاب, کانال, روانشناسی, شعر.

📝 الوصف وسياسة المحتوى

يصف المؤلف القناة بأنها مساحة للتعبير عن الآراء الذاتية:
ارتباط با ادمین: @Zarnegar503 ❤️ تاریخ تاسیس کانال❤️ 26, March, 2016

بفضل وتيرة التحديث المرتفعة (أحدث البيانات بتاريخ 13 يوليو, 2026) تحافظ القناة على حداثتها ومستوى وصول مرتفع. وتُظهر التحليلات تفاعلاً نشطاً من الجمهور، ما يجعلها نقطة تأثير مهمة ضمن فئة الكتب.

21 688
المشتركون
+13724 ساعات
+2067 أيام
+37230 أيام
أرشيف المشاركات
Book_tips
21 688
🍃🌺🍃 اگر كار مهمی داری لطفا، به من زنگ بزن ! برای بسیاری از ما پیش آمده که پیامی را بوسیله تلفن همراه برای کسی فرستاده ایم ولی دریافت کننده پیام، با لحنی که مورد نظر ما نبوده پیام را خوانده و برداشت نادرستی از محتوا داشته است. آلبرت محرابیان از اساتید دانشگاههای آمریکا طی پژوهشی به این نتیجه رسید که درک درست حرف های عاطفی شامل سه بخش میشود: واژه ها         %۷ لحن            %۳۸ زبان بدن     %۵۵ پس هنگامی که ما پیامک میفرستیم فقط %۷ کار را انجام داده ایم و احتمال زیادی دارد که دریافت کننده پیام دچار برداشت نادرست شود. نتیجه اینکه اگر پیام مهمی برای کسی داریم بهتر است حضوری یا تلفنی پیام را به وی برسانیم تا از هرگونه برداشت نادرست جلوگیری کنیم. @book_tips 🐞

Book_tips
21 688
هیچ حالی را بقایی نیست، بی‌صبری مکن #کمال_خجندی @book_tips 🐞
هیچ حالی را بقایی نیست، بی‌صبری مکن #کمال_خجندی @book_tips 🐞

Book_tips
21 688
نفس باد صبا صبحدم از راه رسید قاصدک پر زد و گل وا شد و خورشید دمید بلبل از هلهله‌ی باد به رقص آمد و گفت باید از باغ خدا عطر محبت را چید @book_tips 🐞

Book_tips
21 688
🍃🌺🍃 سوره نوح آیه 7 : وَإِنِّي كُلَّمَا دَعَوْتُهُمْ لِتَغْفِرَ لَهُمْ جَعَلُوا أَصَابِعَهُمْ فِي آذَانِهِمْ وَاسْتَغْشَوْا ثِيَابَهُمْ وَأَصَرُّوا وَاسْتَكْبَرُوا اسْتِكْبَارًا ترجمه : و من هر زمان آنها را دعوت کردم که (ایمان بیاورند و) تو آنها را بیامرزی، انگشتان خویش را در گوشهایشان قرار داده و لباسهایشان را بر خود پیچیدند، و در مخالفت اصرار ورزیدند و به شدّت استکبار کردند! #کلام_پروردگار @godqurantips 🤲

Book_tips
21 688
sticker.webp0.84 KB

Book_tips
21 688
Repost from N/a
📚 برترین کانال‌ها برای خواندنی عمیق و شنیدنی لذت‌بخش 📕دانلود کتابهای نایاب ممنوعه و تاریخی @yortci_bosjin_pdf 📒آموزش انگلیسی۲ ساله مبتدی تا آیلتس @teacheruniversity 📓انگلیسی حرفه ای با فیلم و کارتون @RealEnConversations 📔کانال کتاب های تاریخی @ketabtarikhim 📗بزرگترین کتابخانه تلگرام (𝐏 𝐃 𝐅 ܝ‌ߊ‌‌ࡅ࡙ࡏަߊ‌‌‌ن) @LIBRARYMANAWI 📘••• انگلیسی رو قورت بده ••• @ArazEnglishAcademy 📙کانالی پر از مطالب مفید قرآنی و اخلاقی @Pious114 📒یک میلیون کتاب 𝗕𝗢𝗢𝗞 - PDF @jadidtarinha3 📓کافه کتاب صوتی @CafeBookAudio 📔مرجع تخصصی زبان با friends @learningEnglishwithbestseries 📕حقوق برای همه @jenab_vakill 📗آموزش روانشناسی با فیلم و سریال @Filmravankavi 📘{متن های طلایی و ناب انگلیسی} @overbio 📙کتب و دروس نجوم و اوفاق @yortchi_bosjin 📒خودشناسی @haghightx 📓رمانسـرای مجازی @Salam_Roman 📔جامعه شناسی زن روز @Zane_Ruz_Channel 📕کتب طب سنتی، اسلامی @danyalshafa 📗در حقوق بشر حرفه ای شوید @ngoodvv 📘متن ممنوعه و بدون سانسور @OnlySookoot 📙درمان با گیاهان دارویی سنتی @teb_sinawi 📒"موسسه وکالت و مشاوره حقوقی" @mehdihemmati59 📓کانال" تب تفکر" @Tabetafakor 📔سیر تا پیاز ••روش تحقیق•• @RAWESH_T 📕آموزش NLP و هیپنوتیزم @behtarinammann 📗ژانوس سیاست @mousavi2025 📘فراگیری ماندگار زبان انگلیسی @learn_for_keeps 📙رازی نهفته [فلسفی] @razhoft 📒پایش سیاسی ایران @ir_REVIEW 📓شبکه جامعه مدنی( فلسفه، تاریخ، سیاست) @civilizers 📔ﺩاﻧﺳﺗﻧﯽ ﻫاﯽ ﭘﺯﺷﻛﯽ (ﺣڪﻳـﻢ ﺑاﺷــــﻳ) @hakiimbashi 📕شاهنامه و خوانش @shahname_iranvich 📗آفرینش؛ خبرهای ادبیات، فلسفه و هنر @afarineshdastan 📘خانواده و مسائل اجتماعی @iranian_familyy 📙فرهنگ و ادبیات فرانسه 🇫🇷 @maison_francaise 📒داستان،شعر،موسیقی،عرفان @kateb_bashi 📓جملاتی که افکار شما را «تغییر» می‌دهد @Andishe_parvaz 📔آرشیوی از کارتونها و سریالهای نوستالژی @kartoonNostalghy 📕مطالب ناب هاوار @matalbjalebhavar 📗شعر و متن معاصر @sheradabemoaser 📘عجیب ولی واقعی @Ajayibat_j @Ajayibat_j 📙پند نامه سخن بزرگان @Pandnama 📒ایران باستان @conference_iranvich 📓هنر تذهیب و طراحی سنتی @vida_dabir 📔آرامش با مدیتیشن @aramesh_ba_meditation 📕اشـعـار ناب و کمیـاب @seda_tanha 📗یونـگ ، روانکـاوی ، خودشــناسی @hamsafarbamah 📘اصول داستان‌نویسی @icosala 📙نگارگری؛ هنر و ادبیات @tabrizschoolofpersianpainting 📒مهارتهای زندگی @maharathayezendegimahmudi 📓کتاب‌های ممنوعه ادیان جهان @BOOK_DEN 📔دل واژه های تنهایی @gandomzaran 📕کانالِ فلسفیِ « تکانه» @khosrowchannel 📗آهنگهای کوردی قدیمی @Baytohayran 📘دین و علم @din_va_elm 📙ا𝗣𝗗𝗙ا کُتب اقتصادی ✚ مدیریتی @BOOK_E_M 📒ڪـٺـابـهـاے حـقـوقـے و سـیـاسـے @BOOK_L_P 📓ڪـٺابـهـاے فلـسفه و منطق 𝐏 𝐃 𝐅 @BOOK_PHI 📔کتابخانه کودک و نوجوان @childrenbook 📕زیباترین متن های جهان @Beautytext1 📗کتابخوانی و ا𝐏𝐃𝐅ا @aramesh13577 📘پارسی سخن بگوییم و زیبا بنویسیم @FARZANDAN_PARSI 📙آموزش ترفندهای جذابیت(زبان بدن) @Ravanshenasiomomi 📒خاطرات ماندگار و نوستالژی @khatherehbazi 📓پاتوق نویسندگان برتر دنیا @nevisandbdonya 📔برترین اجراهای (( پیانوی کلاسیک )) و ... @pianoland123 📕مطالب تاریخی @matalebtarikhim 📗عربی رو قورت بده @ArabicWithVideoes 📘کانال تخصصی روش پژوهش در علوم سیاسی @Policy_researcher 📙تدریس مکاتب فلسفی و روانی @anbar100 📒زبان تخصصی رشته ی علوم سیاسی @language_political 📓روانشناسی و روانکاوی به زبان ساده @Neoravankavi 📔کتابخانه صوتی من @ketabegooya_man 📕آموزش سواد مالی و اقتصادی به زبان ساده @ECONVIEWS 📗شبی ده دقیقه کتاب بخوانیم @book_tips 📘کانال تخصصی کنکور علوم سیاسی @politicsman 📙نکات کاربردی TOEFL, IELTS, Duolingo @WritingandGrammar 📔فایل های تخصصی سابلیمینال ،خود هیپنوتیزم ،مدیتیشن و مراقبه @subliminal_biokinesis_mehregan 📕یه مرد امیدوار @Happy_Private_Life 🍁🍁هماهنگی برای تبادل @mrgp_1

Book_tips
21 688
#سعید_سجادی #با_هم_بشنویم @book_tips 🐞🎶

Book_tips
21 688
🍃🌺🍃 #داستان_کوتاه #گیله_مرد 6 در همین لحظه کبریت آتش گرفت و نور زردرنگ آن قیافهٔا: دهاتی را روشن کرد. از تمام صورت او پیشانی بلند و کلاه قیفی بلندش دیده می‌شد، با همان کبریت سیگاری آتش زد: «مثل این‌که سفر قندهار می‌خواد بره. پتو هم هم‌راه خودش آورده. کته‌ات را هم که خوردی؟ ای برار کله ماهی‌خور. حالا باید چند وقتی تهران بری تا آش گل گیوه خوب حالت بیاره. چرا خوابت نمی‌بره.» محمدولی تریاکش را کشیده، شنگول بود. «چطوری؟ احوال لاور چطوره؟ تو هم لاور بودی یا نبودی؟ حتما تو لاور دهقانان تولم بودی؟ ها؟ جواب نمیدی؟ ها–ها–ها–ها.» گیله مرد دلش می‌خواست این قهقهه کمی‌بلندتر می‌شد تا به او فرصت می‌داد که گلنگدن را بکشد و همان آتش سیگار را هدف قرار دهد و تیراندازی کند. «بگو ببینم، آن روزی که با سرگرد آمدیم تولم که پاسگاه درست کنیم، همین تو نبودی که علمدار هم شده بودی و گفتی: ما اینجا خودمان داروغه داریم و کسی را نمی‌خواهیم؟ بی شرف‌ها، ما چند نفر را کردند توی خانه و داشتند خانه را آتش می‌زدند. حیف که سرگرد آن‌جا بود و نگذاشت، والا با همان مسلسل همتون را درو می‌کردم. آن لاور کلفتتون را خودم به درک فرستادم، بگو ببینم، تو هم آن‌جا بودی؟ راستی آن لاورها که یک زبون داشتند به اندازهٔ کف دست، حالا کجاند؟ چرا به دادت نمی‌رسند؟ بعد چندین فحش آبدار داد. «تهرون نسلشونو برداشتند. دیگه کسی جرات نداره جیک بزنه، بلشویک می‌خواستید بکنید؟ آنوقت زناشون! چه زنهای سلیطه‌ای؟ واه، واه، محض خاطر همون‌ها بود که سرگرد نمی‌ذاشت تیراندازی کنیم. چطور شد که حالا موش شدند و تو سوراخ رفته‌اند. آخ، اگر دست من بود. نمی‌دونم چکارت می‌کردم؟ چرا گفتند که تو را صحیح و سالم تحویل بدم؟ حتما تو یکی از آن کلفتاشون هستی. والا همین امروز صبح وقتی دیدمت، کلکت را می‌کندم. جلو چشمت زنتو … اوهوه، چیکار داری می‌کنی؟ تکون بخوری می‌زنمت.» صدای گلنگدن تفنگ، گیله مرد را که داشت بی‌احتیاطی می‌کرد، سرجای خود نشاند. گیله مرد بی اختیار دستش به دسته هفت تیر رفت. همان زنی که چند ماه پیش در واقعه تولم تیر خورد و بعد مرد، زن او بود، صغرا بود، بچهٔ شش ماهه داشت و حالا این بچه هم در کومهٔ او بود و معلوم نیست که چه بر سرش خواهد آمد. مارجان، آدمی نیست که بچه نگهدارد. اصلا از مارجان این کار ساخته نیست. دیگر کی به فکر بچهٔ اوست. گیله مرد گاهی به حرفهای وکیل باشی گوش نمی‌داد. او در فکر دیگری بود. نکند که تپانچه اصلا خالی باشد. نکند که بلوچ و وکیل باشی با او شوخی کرده و هفت تیر خالی به او داده باشند. اما فایدهٔ این شوخی چیست؟ چنین چیزی غیرممکن است. محض خاطر این بچه اش مجبور است گاهی به تولم برگردد. هفت تیر را وزن کرد. دستش را در جیبش نگاهداشت، مثل این‌که از وزن آن می‌توانست تشخیص بدهد که شانه با فشنگ در مخزن هست یا نه. همین حرکت بود که محمدولی را متوجه کرد و لوله تفنگ را به‌طرف او آورد. نوک سرنیزه بیش از یک ذرع از او فاصله داشت، والا با یک فشار لوله را به زمین می‌کوفت و تفنگ را از دستش در می‌آورد: «آهای، برار، خوابی یا بیدار؟ بگو ببینم. شاید ترا به فومن می‌برند که با آگل لولمانی رابطه داری؟» چند فحش نثارش کرد. «یک هفته خواب ما را گرفت. روز روشن وسط جاده یک اتومبیل را لخت کرد. سبیل اونو هم دود می‌دند. نوبت اون هم می‌رسه. بگو بینم، درسته اون زنی که آن روز در تولم تیر خورد، دختر اونه؟…» گاهی طوفان به اندازه‌ای شدید می‌شد که شنیدن صدای برنده و با طنین و بی‌گره محمدولی نیز برای گیله‌مرد با تمام توجهی که به او معطوف می‌کرد غیر ممکن بود، در صورتی که درست همین مطالب بود که او می‌خواست بداند و از گفته‌های وکیل‌باشی می‌شد حدس زد که چرا او را به فومن می‌برند. مامورین (و یا اقلا کسی که دستور توقیف او را داده بود) می‌دانستند که او داماد آگل بوده و هنوز هم مابین آن‌ها رابطه‌ای هست. گیله مرد این را می‌دانست که داروغه او را لو داده است. اغلب به پدرزنش گفته بود که نباید به این ویشکاسوقه‌ای اعتماد کرد و شاید اگر محض خاطر این ویشکاسوقه‌ای نبود، امروز آن حادثهٔا: تولم که محمدولی خوب از آن باخبر است، اتفاق نمی‌افتاد و شاید صغرا زنده بود و دیگر آگل هم نمی‌زد به جنگل و تمام این حوادث بعدی اتفاق نمی‌افتاد و امروز جان او در خطر نبود. یک تکان شدید باد، کومه را لرزاند. شاید هم درخت کهنی به زمین افتاد و از نهیب آن کومه تکان خورد. اما محمدولی یکریز حرف می‌زد، هاهاها می‌خندید و تهدید می‌کرد و از زخم زبان لذت می‌برد. #بزرگ_علوی @book_tips 🐞

Book_tips
21 688
🍃🌺🍃 وقتی مهمترین نیاز شما نیاز به قدرت باشد و آن را در رابطه با دیگری به کار بگیرید مهمترین چیزی که از دست می‌دهید ارتباط با اوست. شاید بتوانید کسی را به زور مجبور به کاری کنید که خودتان می‌خواهید،  شاید با اجبار بتوانید بر رفتار او، البته وقتی جلوی چشم شماست تاثیر بگذارید ، تا آن‌گونه باشد که شما می‌خواهید، اما نمی‌توانید او را مجبور کنید که در نهان هم رفتار مورد نظر شما را داشته باشد. در واقع اگر هم زورتان زیاد باشد به محض این‌که روی برگردانید، کاری را می‌کند که خودش می‌خواهد و اعمال زور باعث مخالفت‌ورزی و مقابله او حتی به‌گونه‌ای غیرمنطقی می‌شود. شما قدرت کنترل بر افکار را ندارید، نمی‌توانید کسی را مجبور کنید آن گونه بیندیشد که شما می‌خواهید. حتی اگر زورتان هم زیاد باشد قدرت کنترل بر فکرها را ندارید و با اعمال زور او را به سمت نقطه مقابل دیدگاه خودتان می‌برید. شما قدرت کنترل بر احساس دیگری را ندارید، نمی‌توانید او را مجبور کنید دوستتان داشته باشد. اعمال زور برای ایجاد مهر، فقط به خشم و نفرت می‌انجامد نه چیز دیگر. هر چه بیشتر در موقعیت‌های مختلف از جمله روابط خانوادگی، کار و حکمرانی، قدرت طلبی را به کار گیرید و بخواهید دیگری طوری زندگی کند که شما می‌پسندید، او را از خود دور و دورتر کرده‌اید.‌ این روند شاید شما را در کوتاه مدت به خواسته‌های خود برساند و احساس کنید بر عالم و آدم غالب شده‌اید اما در دراز مدت با دور شدن دیگران از شما و ایجاد خشم و نفرت در آنها، خواه ناخواه مجبور به عقب نشینی می‌شوید و در غیر این صورت در دل دیگران حذف خواهید شد و زنده بودن چیزی نیست به جز حضور در دل دیگران! #دکتر_رباب_حامدی @book_tips 🐞

Book_tips
21 688
🍃🌺🍃 سوره البقرة آیه 186 : وَإِذَا سَأَلَكَ عِبَادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ ۖ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ ۖ فَلْيَسْتَجِيبُوا لِي وَلْيُؤْمِنُوا بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ ترجمه : و هنگامی که بندگان من، از تو در باره من سؤال کنند، (بگو:) من نزدیکم! دعای دعا کننده را، به هنگامی که مرا می‌خواند، پاسخ می‌گویم! پس باید دعوت مرا بپذیرند، و به من ایمان بیاورند، تا راه یابند (و به مقصد برسند)! #کلام_پروردگار @godqurantips 🤲

Book_tips
21 688
sticker.webp0.84 KB

Book_tips
21 688
[🟪] ‌‏≣ مهم ترین عامل خستگی روح چیست؟❂ اگر نیاز به پاڪسازے درون دارید👇👇👇👇 🟣  https://t.me/gognus_kimiagar  ⩥⩥ مدیتیشن؛ چشم سوّم؛ تله پاتی ‏❒@Cheshm3kaenat مولانا، حضرت عشق ♡ ‏❒@shere_molavi جادوے فڪر + °مثبت °+ ‏❒@JadouyeFekrM کتاب و معنا ‏❒@motaeeal طرزِ + فڪرتو + عوض ڪن! ‏❒@MossbatAndishann آیا "روح" پس از مرگ * از بین میرود؟ ‏❒@PasAz_Marg خاطرات ماندگار و نوستالژی ‏❒@khatherehbazi من یک زنم 《درڪم ڪن》! ‏❒@zanan_khoshbakhti آشنایی با مکان‌های زیبای جهان ‏❒@gashtogozardarjahan شبی ده دقیقه کتاب بخوانیم ‏❒@book_tips گلچین موزیکای روز و ریمیکس پادکست ‏❒@yousimusic حقوق برای همه ‏❒@jenab_vakill شعر و •  شراب و • اندیشه ‏❒@shabhaye_niloofari متن هایی که  بشدّت آرومت میکنه ! ‏❒@zendegi_ziibaaaast بیداری معنوی ♡ فرکانس درمانی♡ ‏❒@payamibarayesolh غزل" غزل " غزل " غزل "غزل" ‏❒@ghaz2020 قدرت درون توست ☆لوییز هی☆ ‏❒@Louise_Haychanel انرژی درمانی ( ریکی ) ‏❒@enerjhidarmani خدا با 《من》است!! ‏❒@kh0daShEnaSi مهر آریایی ‏❒@royayemehr معجزه شکرگزاری و پاکسازی ‏❒@RohShokrgozari جملاتی که افکار شما را《تغییر می‌دهد》 ‏❒@ghalbeziba اناالحق ‏❒@Analhaghhoo گلچین اشعار 《سعدی》 ‏❒@Sadii_jaan حضرت مولانا و عاشقانه های شمس ‏❒@baghesabzeshgh حکایت ؛ اشعار کمیاب و زیبا ‏❒@kafeh_sher دنیای درون / شناخت روح برتر ‏❒@dunyaye_daroon کنترل ذهن و ضمیرناخودآگاه ‏❒@asrarkontoroLzehn تمرکز روی خودم!!! ‏❒@shine41 پاتوق نویسندگان برتر دنیا ‏❒@nevisandbdonya کلبه ی •°• دوبیتی •°• ‏❒@D2beytichanel سلسله ی موی دوست ‏❒@selmooyedoost کافه " تنهایی" ‏❒@Tannhaaiii عشق و خودشناسي با رويكرد عرفاني ‏❒@vasledoost هزار قانون کائنات ‏❒@hezarghanoon زبان ترکی رو قورت بده ‏❒@ArazTurkishAcademy شعرمتن دکلمه بیکلام ‏❒@fazelenazari ••• انگلیسی دوسوته فول شو ••• ‏❒@Araz_English مات و حیرانم کن از دیدارِ خود ‏❒@vasLe7 انگلیسی با تصاویر یاد بگیر ‏❒@EnglishPictorial حضرتِ شعر...! ‏❒@SHaBaNeHaYe_Bi_To انگلیسی با ویدیو TED .BBC ‏❒@EnglishFilesVideos چله جذب عشق ‏❒@chgonjazabbashem آرامش با مدیتیشن ‏❒@aramesh_ba_meditation ••• آیلتس رو فول شو ••• ‏❒@ArazIELTS گلچینی از بهترینها ‏❒@karhicx تحلیلهای به روز اقتصادی بورس،مسکن.. ‏❒@agheliahmad زن، زندگے، آزادے ‏❒@banoyeariaye1 کلام صوفی ، کلام انسان کامل ‏❒@eshghnirooyebidariii چرا کودکم با لجبازی مرا خسته کرده؟ ‏❒@ghasemi8484 خودشناسی خداشناسی باافکارعرفانی ‏❒@pluosafkar پیام مهربانی،نشاط و خنده درمانی ‏❒@funyoga سرزمین •• موسیقی •• ‏❒@musiicLand_ir کافه روانشناسی حالِ خوب ‏❒@zehnearam رمز عزت نفس ‏❒@ramzkodbavre سفرنامه طبیعت ‏❒@JournalTourism ریپروگرام ذهن با موسیقی ‏❒@SUB_JADOEI •°• سلــطانِ انگـــیزه •°• ‏❒@soltane_angize حالتو خوووب کن ! ‏❒@Zenndegiiii مولانای جااان * مولانای جان ‏❒@MouLanayjan اسرار متافیزیک/چاکراها و درمان ‏❒@meta_ajna "موسسه وکالت و مشاوره حقوقی" ‏❒@mehdihemmati59 سواد رابطه / ازدواج موفق ‏❒@ghasemi8483 عجیب ؛ جالب اما شگفت انگیز ‏❒@shogo_jaleb دنیای کتاب صوتی وpdf ‏❒@Doneaekatad2 اهنگ شاد عاشقانه ‏❒@ahangeeshghh عاشقان ِ《کتاب》 ‏❒@B00kLifeMe ترکی آسان ، تدریس رایگان ‏❒@turkce_ogretmenimiz مردان جذب این زنان می شوند(مشاور ازدواج) ‏❒@moshavereh_shoma نا امیدی 《ممنوع》 ! ‏❒@OMidBeZendgiii سخنان زیبا و ماندگار ‏❒@goftarniek هزار پند مولانا با معانی اشعار ‏❒@Ashaarkotaa خودشناسی《عرفانی انگیزشی》 ‏❒@Roohe_bartar شکرگزار خدا باش ♡ ‏❒@khodaya_asheghtam آموزش سواد مالی و اقتصادی به زبان ساده ‏❒@ECONVIEWS جارى شو در موسيقى، رقص، انديشه ‏❒@flowwithmusic ا𝗣𝗗𝗙ا 500000 هزار جلد کتاب‌ کمیاب ‏❒@book_noor •• راههای اتّصال به کائنات •• ‏❒@movafaghiat_jahanii ‎‌‌‌‌‌‎─═༅  ‎‌‌‌‌‌‎═༅   🌱   ༅═  ༅═─ @tab_golbarg

Book_tips
21 688
🍃🌺🍃 #داستان_کوتاه #گیله_مرد 5 گیله‌مرد آرام شده بود و دیگر نمی‌لرزید، دست کرد از زیر پتو دستمال بسته‌ای که همراه داشت باز کرد و پنجاه اسکناس یک تومانی را که خیس و نیمه خمیر شده بود حاضر در دست نگه داشت. «بیا بگیر!» حالا نوبت بلوچ بود که بترسد. «نه، اینطور نمی‌شه، بلند می‌شی وامیسی، پشتت را می‌کنی به من. پول را می‌ندازی توی جیبت، من پول را از جیبت در می‌آورم، اونوقت هفت تیر را می‌ندازم توی جیبت، دستت را باید بالا نگهداری. تکون بخوری با قنداق تفنگ می‌زنم تو سرت. ببین من همهٔ حقه‌هایی را که تو بخواهی بزنی، بلدم. تمام مدتی که من کشیک میدم باید رو به دیوار پشت به من وایسی، تکان بخوری گلوله توی کمرت است. وقتی من رفتم، خودت می‌دونی با وکیل‌باشی.» ❋ ❋ ❋ شرشر آب یکنواخت تکرار می‌شد. این آهنگ کشنده، جان گیله‌مرد را به لب آورده بود. آب از ناودان سرازیر بود. این زمزمه نغمهٔ کوچکی در میان این غلیان و خروش بود. ولی بیش از هر چیز دل و جگر گیله‌مرد را می‌خورد. دستهایش را به دیوار تکیه داده بود. گاه باد یکی از بسته‌های سیر را به حرکت درمی‌آورد و سر انگشتان او را قلقلک می‌داد. پیراهن کرباس تر، به پشت او می‌چسبید. تپانچه در جیبش سنگینی می‌کرد. گاهی تا یک دقیقه نفسش را نگاه می‌داشت تا بهتر بتواند صدایی را که می‌خواهد بشنود. او منتظر صدای پای محمد ولی بود که به پله‌های چوبی بخورد. گاهی زوزهٔ باد خفیف‌تر می‌شد، زمانی در ریزش یک نواخت باران وقفه‌ای حاصل می‌گردید و بالنتیجه در آهنگ شرشر ناودان نیز تاثیر داشت، ولی صدای پا نمی‌آمد. وقتی امنیه بلوچ داد زد: «آهای محمد ولی؟ آهای محمدولی!» نفس راحتی کشید. این یک تغییری بود. «آهای محمدولی…» گیله‌مردگوشش را تیز کرده بود. به محض این‌که صدای پا روی پله‌های چوبی به گوش برسد، باید خوب مراقب باشد و در آن لحظه‌ای که امنیهٔا: بلوچ جای خود را به محمدولی می‌دهد، برگردد و از چند ثانیه‌ای که آن‌ها با هم حرف می‌زنند و خش خش حرکات او را نمی‌شنوند، استفاده کند، هفت تیر را از جیبش در آورد و آماده باشد. مثل این‌که از پایین صدایی به آواز بلوچ جواب گفت. ای‌کاش باران برای چند دقیقه هم شده، بند می‌آمد، کاش نفیر باد خاموش می‌شد. کاش غرش سیل آسا برای یک دقیقه هم شده است، قطع می‌شد. زندگی او، همه چیز او بسته به این چند ثانیه است، چند ثانیه یا کمتر. اگر در این چند ثانیه شرشر یک نواخت آب ناودان بند می‌آمد، با گوش تیزی که دارد، خواهد توانست کوچکترین حرکت را درک کند. آنوقت به تمام این زجرها خاتمه داده می‌شد. می‌رود پیش بچه‌اش، بچه را از مارجان می‌گیرد، با همین تفنگ وکیل باشی میزند به جنگل و آنجا می‌داند چه کند. از پایین صدایی جز هوهوی باد و شرشر آب و خشاخش شاخه‌های درختان نمی‌شنید. گویی زنی در جنگل جیغ می‌کشید، ولی بلوچ داشت صحبت می‌کرد. تمام اعصاب و عضلات، تمام حواس، تمام قوای بدنی او متوجه صدایی بود که از پایین می‌رسید، ولی نفیر باد و ریزش باران از نفوذ صدای دیگری جلوگیری می‌کرد. «تکون نخور، دستت را بذار به دیوار!» گیله مرد تکان خورده بود، بی اختیار حرکت کرده بود که بهتر بشنود. گیله مرد آهسته گفت: «گوش بدن بیدین چی گم.» بلوچ نشنید. خیال می‌کرد، اگر به زبان گیلک بگوید، محرمانه‌تر خواهد بود. «آهای برار، من ته را کی کار نارم. وهل و گردم کی وقتی آیه اونا بیدینم.» باز هم بلوچ نشنید. صدای پوتین‌هایی که روی پله‌های چوبی می‌خورد، او را ترسانده و در عین حال به او امید داد. «عجب بارونی، دست بردار نیست!» این صدای محمدولی بود، این صدا را می‌شناخت. در یک چشم بهم زدن، گیله مرد تصمیم گرفت. برگشت. دست در جیبش برد. دستهٔ هفت تیر را در دست گرفت. فقط لازم بود که گلنگدن کشیده شود و تپانچه آماده برای تیراندازی شود، اما حالا موقع تیراندازی نبود، برای آنکه در این صورت مامور بلوچ برای حفظ جان خودش هم شده، مجبور بود تیراندازی کند و از عهدهٔ هر دو آنها نمی‌توانست برآید. ای کاش می‌توانست گلنگدن را بکشد تا دیگر در هر زمانی که بخواهد آماده برای حمله باشد. هفت تیر را که خوب می‌شناخت از جیب درآورد. آن را وزن کرد، مثل اینکه بدین وسیله اطمینان بیشتری پیدا می‌کرد. در همین لحظه صدای کبریت نقشهٔ او را برهم زد. خوشبختانه کبریت اول نگرفت. «مگر باران می‌ذاره؟ کبریت ته جیب آدم هم خیس شده.» کبریت دوم هم نگرفت، ولی در همین چند ثانیه گیله مرد راه دفاع را پیدا کرده بود، فت تیر را به جیب گذاشت. پتو را مثل شنلش روی دوشش انداخت و در گوشهٔ اتاق کز کرد. «آهای، چراغو بیار ببینم، کبریت خیس شده.» بلوچ پرسید: «چراغ می‌خواهی چیکار کنی؟» – هست؟ نرفته باشد؟ – کجا می‌تونه بره؟ بیداره، صداش بکن، جواب می‌ده. حمدولی پرسید: «ای گیله مرد؟… خوابی یا بیدار…» ادامه دارد.. #بزرگ_علوی @book_tips 🐞

Book_tips
21 688
🍃🌺🍃 #داستان_کوتاه #گیله_مرد 5 گیله‌مرد آرام شده بود و دیگر نمی‌لرزید، دست کرد از زیر پتو دستمال بسته‌ای که همراه داشت باز کرد و پنجاه اسکناس یک تومانی را که خیس و نیمه خمیر شده بود حاضر در دست نگه داشت. «بیا بگیر!» حالا نوبت بلوچ بود که بترسد. «نه، اینطور نمی‌شه، بلند می‌شی وامیسی، پشتت را می‌کنی به من. پول را می‌ندازی توی جیبت، من پول را از جیبت در می‌آورم، اونوقت هفت تیر را می‌ندازم توی جیبت، دستت را باید بالا نگهداری. تکون بخوری با قنداق تفنگ می‌زنم تو سرت. ببین من همهٔ حقه‌هایی را که تو بخواهی بزنی، بلدم. تمام مدتی که من کشیک میدم باید رو به دیوار پشت به من وایسی، تکان بخوری گلوله توی کمرت است. وقتی من رفتم، خودت می‌دونی با وکیل‌باشی.» ❋ ❋ ❋ شرشر آب یکنواخت تکرار می‌شد. این آهنگ کشنده، جان گیله‌مرد را به لب آورده بود. آب از ناودان سرازیر بود. این زمزمه نغمهٔ کوچکی در میان این غلیان و خروش بود. ولی بیش از هر چیز دل و جگر گیله‌مرد را می‌خورد. دستهایش را به دیوار تکیه داده بود. گاه باد یکی از بسته‌های سیر را به حرکت درمی‌آورد و سر انگشتان او را قلقلک می‌داد. پیراهن کرباس تر، به پشت او می‌چسبید. تپانچه در جیبش سنگینی می‌کرد. گاهی تا یک دقیقه نفسش را نگاه می‌داشت تا بهتر بتواند صدایی را که می‌خواهد بشنود. او منتظر صدای پای محمد ولی بود که به پله‌های چوبی بخورد. گاهی زوزهٔ باد خفیف‌تر می‌شد، زمانی در ریزش یک نواخت باران وقفه‌ای حاصل می‌گردید و بالنتیجه در آهنگ شرشر ناودان نیز تاثیر داشت، ولی صدای پا نمی‌آمد. وقتی امنیه بلوچ داد زد: «آهای محمد ولی؟ آهای محمدولی!» نفس راحتی کشید. این یک تغییری بود. «آهای محمدولی…» گیله‌مردگوشش را تیز کرده بود. به محض این‌که صدای پا روی پله‌های چوبی به گوش برسد، باید خوب مراقب باشد و در آن لحظه‌ای که امنیهٔا: بلوچ جای خود را به محمدولی می‌دهد، برگردد و از چند ثانیه‌ای که آن‌ها با هم حرف می‌زنند و خش خش حرکات او را نمی‌شنوند، استفاده کند، هفت تیر را از جیبش در آورد و آماده باشد. مثل این‌که از پایین صدایی به آواز بلوچ جواب گفت. ای‌کاش باران برای چند دقیقه هم شده، بند می‌آمد، کاش نفیر باد خاموش می‌شد. کاش غرش سیل آسا برای یک دقیقه هم شده است، قطع می‌شد. زندگی او، همه چیز او بسته به این چند ثانیه است، چند ثانیه یا کمتر. اگر در این چند ثانیه شرشر یک نواخت آب ناودان بند می‌آمد، با گوش تیزی که دارد، خواهد توانست کوچکترین حرکت را درک کند. آنوقت به تمام این زجرها خاتمه داده می‌شد. می‌رود پیش بچه‌اش، بچه را از مارجان می‌گیرد، با همین تفنگ وکیل باشی میزند به جنگل و آنجا می‌داند چه کند. از پایین صدایی جز هوهوی باد و شرشر آب و خشاخش شاخه‌های درختان نمی‌شنید. گویی زنی در جنگل جیغ می‌کشید، ولی بلوچ داشت صحبت می‌کرد. تمام اعصاب و عضلات، تمام حواس، تمام قوای بدنی او متوجه صدایی بود که از پایین می‌رسید، ولی نفیر باد و ریزش باران از نفوذ صدای دیگری جلوگیری می‌کرد. «تکون نخور، دستت را بذار به دیوار!» گیله مرد تکان خورده بود، بی اختیار حرکت کرده بود که بهتر بشنود. گیله مرد آهسته گفت: «گوش بدن بیدین چی گم.» بلوچ نشنید. خیال می‌کرد، اگر به زبان گیلک بگوید، محرمانه‌تر خواهد بود. «آهای برار، من ته را کی کار نارم. وهل و گردم کی وقتی آیه اونا بیدینم.» باز هم بلوچ نشنید. صدای پوتین‌هایی که روی پله‌های چوبی می‌خورد، او را ترسانده و در عین حال به او امید داد. «عجب بارونی، دست بردار نیست!» این صدای محمدولی بود، این صدا را می‌شناخت. در یک چشم بهم زدن، گیله مرد تصمیم گرفت. برگشت. دست در جیبش برد. دستهٔ هفت تیر را در دست گرفت. فقط لازم بود که گلنگدن کشیده شود و تپانچه آماده برای تیراندازی شود، اما حالا موقع تیراندازی نبود، برای آنکه در این صورت مامور بلوچ برای حفظ جان خودش هم شده، مجبور بود تیراندازی کند و از عهدهٔ هر دو آنها نمی‌توانست برآید. ای کاش می‌توانست گلنگدن را بکشد تا دیگر در هر زمانی که بخواهد آماده برای حمله باشد. هفت تیر را که خوب می‌شناخت از جیب درآورد. آن را وزن کرد، مثل اینکه بدین وسیله اطمینان بیشتری پیدا می‌کرد. در همین لحظه صدای کبریت نقشهٔ او را برهم زد. خوشبختانه کبریت اول نگرفت. «مگر باران می‌ذاره؟ کبریت ته جیب آدم هم خیس شده.» کبریت دوم هم نگرفت، ولی در همین چند ثانیه گیله مرد راه دفاع را پیدا کرده بود، فت تیر را به جیب گذاشت. پتو را مثل شنلش روی دوشش انداخت و در گوشهٔ اتاق کز کرد. «آهای، چراغو بیار ببینم، کبریت خیس شده.» بلوچ پرسید: «چراغ می‌خواهی چیکار کنی؟» – هست؟ نرفته باشد؟ – کجا می‌تونه بره؟ بیداره، صداش بکن، جواب می‌ده. حمدولی پرسید: «ای گیله مرد؟… خوابی یا بیدار…» #بزرگ_علوی @book_tips 🐞

Book_tips
21 688
🌿چگونه خاطرات شکل می گیرند و از بین می روند؟ 🍃🌺🍃 📌همراهان عزیز ✅منتظر پیشنهاد و انتقادات شما برای داشتن کانالی بهتر هستیم . #جمعه ۱۴۰۱/۱۰/۲ با سپاس @book_tips 🐞

Book_tips
21 688
🍃🌺🍃 سوره يوسف آیه 49 : ثُمَّ يَأْتِي مِنْ بَعْدِ ذَٰلِكَ عَامٌ فِيهِ يُغَاثُ النَّاسُ وَفِيهِ يَعْصِرُونَ ترجمه : سپس سالی فرامی‌رسد که باران فراوان نصیب مردم می‌شود؛ و در آن سال، مردم عصاره (میوه‌ها و دانه‌های روغنی را) می‌گیرند (و سال پر برکتی است.)» #کلام_پروردگار @godqurantips 🤲

Book_tips
21 688
sticker.webp0.84 KB

Book_tips
21 688
Repost from N/a
🌿رادیو ادبیات ‌‏@Pt135 🌿ماوراءالطبیعه، ترسناک! شوکه کننده! ‌‏@LOSTWORLDSS 🌿کتاب های ا𝐏𝐃𝐅ا رایگان دانلود کن ‌‏@ASLEOMID 🌿آموزش نویسندگی خلاق! ‌‏@benevis_s 🌿رسانه فرازمینی ها ‌‏@FARZAMINIHA 🌿"مکانیک"  «خودتان» باشید !!! ‌‏@RANANDEGIQ 🌿《خودشناسی عرفانی انگیزشی 》 ‌‏@Roohe_bartar 🌿آموزش انگلیسی۲ساله مبتدی تا آیلتس ‌‏@teacheruniversity 🌿تنها کتابها درک میکنند ‌‏@LibraryInternational 🌿برترین کتابها ‌‏@bartarinbookk 🌿شبی ده دقیقه کتاب بخوانیم ‌‏@book_tips 🌿آیلتس 7 +آیلتس 7 +آیلتس 7 +آیلتس 7 ‌‏@grobP1 🌿جــملات نااااب "انگلیــسی" ‌‏@jomalatnab_ENGLISH 🌿نقشه های تاریخی و سیاسی ‌‏@jaynegareh 🌿کیهان شناسی و نجوم ‌‏@keyhan_n1 🌿استغفارهای هفتادبندی مولا علی علیه السلام ‌‏@Pious114 🌿تشخیص انواع شخصیت با روانکاوی ‌‏@Neoravankavi 🌿یک میلیـون کـتاب "PDF و صـوتی" ‌‏@pdf_and_audio_library 🌿مدیریت ودیجیتال مارکتینگ ‌‏@economic786 🌿آموزش رایگان پایان نامه و پروپوزال ‌‏@TaahsilatTakmili 🌿با تست زدن انگلیسی بیاموز- کوئیز ‌‏@QuizWorld310 🌿معلوماتی که با سواد ها نیاز دارند ‏‌‏@atelaateomom 🌿زیباترین متن های جهان ‌‏@Beautytext1 🌿گنجــینۀ کــتاب‌های مــمــنـوعـه ‌‏@kayhanlibrary999 🌿اشعار ناب و ڪمیاب ‌‏@moshere 🌿* جاهای دیدنی جهان * ‌‏@IRANGARDIN 🌿دانستنی های جالب وشگفت انگیز ‌‏@shogo_jaleb 🌿اندکی شعر ‌‏@Andakei_sheer 🌿ترکی فول صحبت کن ‌‏@TurkishDilli 🌿عجیب ولی واقعی ‌‏@Ajayibat_j 🌿دین و علم ‌‏@din_va_elm 🌿مهندسی عمران ومحاسبات ‌‏@civil101 🌿کهکشان  (علمی،ادبی و هنری) ‌‏@kah1331 🌿کتابخانه جامـع (PDF) ‌‏@Khurasan_library 🌿آموزش صفر تا صد زبان انگلیسی ‌‏@English_foreveryone12 🌿ڪٺابهاے فلـسفه و منطق 𝐏 𝐃 𝐅 ‌‏@BOOK_PHI 🌿حکایت‌های جذاب و خواندنی ‌‏@kafeh_sher 🌿نگارگری؛ هنر و ادبیات ‌‏@tabrizschoolofpersianpainting 🌿حڪومت هاے اساطـیـرے ایران ‌‏@iran_sarzamin_tamadon 🌿آرامش با مدیتیشن ‌‏@aramesh_ba_meditation 🌿کانالِ فلسفیِ « تکانه » ‌‏@khosrowchannel 🌿از حقوق خود "بیشتر"بدانید ‌‏@edalatsazanfarda 🌿کتابخانه انجمن نویسندگان ایران! ‌‏@anjomanenevisandegan_ir 🌿کتابخانه صوتی رایگان !!! ‌‏@tidaa 🌿تمرکز روی خودم !!! ‌‏@shine41 🌿کتابخانه نایاب باستان شناسی و تاریخ ‌‏@bastans 🌿بهترین کتاب صوتی 𝗕𝗢𝗢𝗞 ‌‏@SBOOKSS 🌿اشعار زیبا ‌‏@sherkadeymanoto1 🌿برترین اجراهای (( پیانوی کلاسیک )) و ... ‌‏@pianoland123 🌿دریافت پی دی اف رایگان روانشناسی ‌‏@kabuluniversitybooks 🌿"موسسه وکالت و مشاوره حقوقی" ‌‏@mehdihemmati59 🌿منبـع جـملات جـادویـی و پروفـایلِ فـانتـزی ‌‏@zavi_cartoon 🌿خودسازی ‌‏@AFKARIISM 🌿کانال" تب تفکر " ‌‏@Tabetafakor 🌿صدای درون ‌‏@sedaye_daron 🌿دانستنی ها و شگفتی ها ‌‏@donyatanawo 🌿جملاتے ڪه دل ڪوه را می‌لرزاند ‌‏@BIG_THINKr 🌿رازها و نمادها و آموزه‌های شاهنامه ‌‏@ShahnamehToosi 🌿حقایق پرونده های قضایی ‌‏@ADLIEH_TEAM 🌿جملاتی که افکار شما را《 تغییر می‌دهد》 ‌‏@ghalbeziba 🌿زیباترین شعر و متن ڪوتاه ‌‏@kahkeshan_eshge 🌿بزرگترین کتابخانه تلگرام (𝐏 𝐃 𝐅 رایگان) ‌‏@LIBRARYMANAWI 🌿متن ممنوعه و بدون سانسور ‌‏@OnlySookoot 🌿روانشناسی با فیلم و سریال ‌‏@Filmravankavi 🌿فراسوی عشق ‏@Lahzelove 🌿مکان‌های ناشناخته‌ی ایران  !!! ‏@IRANDIDANIHA 🌿بيشتر بدانيم بهتر زندگى كنيم ‏@matlabravanshenasi 🌿انگلیسی بی نظیر مخصوص کودکان ‏@easyfunnyEnglishforkids 🌿مطالب تاریخی ‏@matalebtarikhim 🌿زبان انگلیــسے از صـــفرِ تا صد ‏@english_w_rahimi 🌿حقوق برای همه ‌‏@jenab_vakill 🌿مجله فرازمینی ها ‌‏@arzamin 🌿تدریس مکاتب فلسفی و روانی ‌‏@anbar100 🌿عجایب جهان ‌‏@Land_Of_Wonders 🌿کتابخانه صوتی و pdf ‌‏@Top_books7 🌿جذاب ترین کتاب های صوتی ‌‏@sound_lib 🌿نکات ویرایشی در زبان پارسی !!! ‌‏@PARSIDO 🌿درخواستpdfرایگان ‌‏@YR_liB 🌿کتاب های ممنوعه که چاپ مجدد نشدند!!! ‌‏@jadidtarinha3 🌿کانال کتاب های تاریخی ‌‏@ketabtarikhim 🌿آموزش مدیریت واردات و صادرات ‌‏@modirtamin 🌿رماان•رماان•رماان•𝗥𝙊𝙈𝗔𝗡𝙘𝙝𝙞𝙞 ‌‏@ROMANchii 🌿ا𝗣𝗗𝗙ا 500000 هزار جلد کتاب‌ کمیاب ‌‏@book_noor 🌿45000هزار کتاب pdf ‌‏@ketabZahra1369 🌿کتاب دلخواه تو رایگان دانلود کن!!! ‌‏@StudentLibrary 🌿علوم غریبه و اسرار ماوراء الطبیعه ‌‏‌‏@WonderfuLlLlLl 🌿ارسطو،فرگشت،بیگ‌بنگ،علمی،فلسفه ‌‏‌‏@PARALLEL_WORLDS 🌿کانال آگاهی و بیداری ‌‏@royal_silencemind ‌🔹هماهنگی جهت تبادل: ‌‏@Mdefy

Book_tips
21 688
#مسئله_اسپینوزا #اروین_د_یالوم #زهرا_حسینیان

Book_tips
21 688
🍃🌺🍃 #داستان_کوتاه #گیله_مرد 4 برعکس محمدولی، مامور بلوچ هیچ حرف نمیزد. فقط سایهٔ او در زمینهٔ ابرهای خاکستری که در افق دایما در حرکت بود، علامت و نشان این بود که راه آزادی و زندگی به روی گیله‌مرد بسته است. باد کومه را تکان می‌داد و فغانی که شبیه به شیون زن دردکش بود، خواب را از چشم گیله‌مرد می‌ربود، بخصوص که گاه‌گاه، باد ابرهای حایل قرص ماه را پراکنده می‌کرد و برق سرنیزه و فلز تفنگ چشم او را خسته می‌ساخت. ادامه دارد صدایی که از جنگل می‌آمد، شبیه نالهٔ صغرا بود، درست همان موقعی که گلوله‌ای از بالا خانهٔ کومهٔ کدخدا، در تولم به پهلویش خورد. صغرا بچه را گذاشت زمین و شیون کشید… «نمی‌خواهی فرار کنی؟» «نه!» بی اختیار جواب داد: «نه»، ولی دست و پای خود را جمع کرد. او تصمیم داشت با این‌ها حرف نزند. چون این را شنیده بود که با مامور نباید زیاد حرف زد. اینها از هر کلمه ای که از دهان آدم خارج شود، به نفع خودشان نتیجه می‌گیرند. در استنطاق باید ساکت بود. چرا بی‌خودی جواب بدهد. امنیه می‌خواست بفهمد که او خواب است یا بیدار و از جواب او فهمید، دیگر جواب نمی‌دهد. «ببین چه می‌گم!» صدای گرفته و سرماخوردهٔ بلوچ در نفیر باد گم شد. طوفان غوغا می‌کرد، ولی در اتاق سکوت وحشتزایی حکمفرما بود. گیله‌مرد نفسش را گرفته بود. «نترس!» گیله مرد می‌ترسید. برای اینکه صدای زیر بلوچ که از لای لب و ریش بیرون می‌آمد، او را به وحشت می‌افکند. «من خودم مثل تو راهزن بودم.» بلوچ خاموش شد. دل گیله‌مرد هری ریخت پائین، مثل اینکه اینها بویی برده‌اند. مثل تو راهزن بودم» نامسلمان دروغ می‌گوید، میخواهد از او حرف دربیاورد. هیبت خاموشی امنیه بلوچ را متوحش کرد. آهسته‌تر سخن گفت: «امروز صبح که تو کروج تفتیش می‌کردم…» در تاریکی صدای خش و خش آمد، مثل اینکه دستی به دسته‌های برگ توتون که از سقف آویزان بود، خورد. «تکان نخور می‌زنم!» صدای بلوچ قاطع و تهدید کننده بود. گیله‌مرد در تاریکی دید که امنیه بطرف او قراول رفته است. «بنشین!» دهاتی نشست و گوشش را تیز کرد که با وجود هیاهوی سیل و باران و باد، دقیقا کلماتی را که از دهان امنیه خارج می‌شود، بشنود. بلوچ پچ‌پچ می‌کرد. «تو کروج  –می‌شنوی؟ – وسط یک‌دسته برنج یه تپونچه پیدا کردم. تپونچه رو که می‌دونی مال کیه. گزارش ندادم. برای آن‌که ممکن بود که حیف و میل بشه. همراهم آورده‌ام که خودم به فرمانده تحویل بدم، می‌دونی که اعدام روی شاخته.» سکوت. مثل اینکه دیگر طوفان نیست و درختان کهن نعره نمی‌کشند و صدای زیر بلوچ، تمام این نعره‌ها و هیاهو و غرش و ریزش‌ها را می‌شکافت. «گوش میدی؟ نترس، من خودم رعیت بودم، می‌دونم تو چه می‌کشی، ما از دست خان‌های خودمان خیلی صدمه دیده‌ایم، اما باز رحمت به خان‌ها، از آن‌ها بدتر امنیه‌ها هستند. من خودم یاغی بودم، به اندازهٔا: موهای سرت آدم کشته‌ام، برای این است که امنیه شدم، تا از شر امنیه راحت باشم، از من نترس! خدا را خوش نمی‌آد که جوونی مثل تو فدا بشه، فدای هیچ و پوچ بشه، یک ماهه که از زن و بچه‌ام خبری ندارم، برایشان خرجی نفرستادم. اگر محض خاطر آن‌ها نبود، حالا این‌جا نبودم. می‌خواهی این تپونچه را بهت پس بدهم؟» گیله‌مرد خرخر نفس می‌کشید، چیزی گلویش را گرفته بود، دلش می‌تپید، عرق روی پیشانیش نشسته بود. صورت مخوفی از امنیهٔا: بلوچ در ذهن خود تصویر کرده و از آن در هراس بود، نمی‌دانست چکار کند. دلش می‌خواست بلند شود و آرامتر نفس بکشد. «تکون نخور! تپونچه دست منه. هفت تیره، هر هفت فشنگ در شونه است، برای تیراندازی حاضر نیست، بخواهی تیراندازی کنی، باید گلنگدن را بکشی، من این تپونچه را بهت میدم.»   دیگر گیله‌مرد طاقت نیاورد. «نمی‌دی، دروغ میگی! چرا نمی‌ذاری بخوابم؟ زجرم می‌دی! مسلمانان به دادم برسید! چی می‌خواهی از جونم؟» اما فریادهای او نمی‌توانست بجایی برسد، برای اینکه طوفان هرگونه صدای ضعیفی را در امواج باد و باران خفه می‌کرد. «داد نزن! نترس! بهت میدم، بهت بگم، اگر پات به اداره امنیهٔ فومن برسه، کارت ساخته است. مگه نشنیدی که چند روز پیش یک اتوبوسو توی جاده لخت کردند؟ از آن روز تا حالا هرچی آدم بوده، گرفته‌اند. من مسلمون هستم. به خدا و پیغمبر عقیده دارم، خدا را خوش نمی‌آد که …» گیله‌مرد آرام شد. راحت شد، خیلی از آنها را گرفته‌اند. از او می‌خواهند تحقیق کنند. «چرا داد می‌زنی؟ بهت میدم! اصلا بهت می‌فروشم. هفت تیر مال توست. اگر من گزارش بدم که تو خونهٔا: تو پیدا کردم، خودت می‌دونی که اعدام رو شاخته، به خودت می‌فروشم، پنجاه تومن که می‌ارزه، تو، تو خودت می‌دونی با محمدولی، هان؟ نمی‌ارزه؟ پولت پیش خودته. یا دادی به کسی؟» ادامه دارد... #بزرگ_علوی @book_tips 🐞