ar
Feedback
گذری بر اسرار تاریخ

گذری بر اسرار تاریخ

قناة بسيطة

کامل ترین مرجع تاریخ ایران و جهان تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران ...🤝

إظهار المزيد

📈 نظرة تحليلية على قناة تيليجرام گذری بر اسرار تاریخ

تُعد قناة گذری بر اسرار تاریخ في القطاع اللغوي Farsi لاعباً نشطاً. يضم المجتمع حالياً 34 822 مشتركاً، محتلاً المرتبة 481 في فئة حقائق والمرتبة 8 985 في منطقة إيران.

📊 مؤشرات الجمهور والحراك

منذ تأسيسه في невідомо، حقق المشروع نمواً سريعاً وجمع 34 822 مشتركاً.

بحسب آخر البيانات بتاريخ 02 يناير, 2025، تحافظ القناة على نشاط مستقر. خلال آخر 30 يوماً تغيّر عدد الأعضاء بمقدار -374، وفي آخر 24 ساعة بمقدار 0، مع بقاء الوصول العام مرتفعاً.

  • حالة التحقق: غير موثّقة
  • معدل التفاعل (ER): يبلغ متوسط تفاعل الجمهور 0‎%. وخلال أول 24 ساعة من النشر يحصد المحتوى عادةً N/A‎% من ردود الفعل نسبةً إلى إجمالي المشتركين.
  • وصول المنشورات: يحصل كل منشور على متوسط 0 مشاهدة. وخلال اليوم الأول يجمع عادةً 0 مشاهدة.
  • التفاعلات والاستجابة: يتفاعل الجمهور بانتظام؛ متوسط التفاعلات لكل منشور يبلغ 0.

📝 الوصف وسياسة المحتوى

يصف المؤلف القناة بأنها مساحة للتعبير عن الآراء الذاتية:
کامل ترین مرجع تاریخ ایران و جهان تابع قوانین جمهوری اسلامی ایران ...🤝

بفضل وتيرة التحديث المرتفعة (أحدث البيانات بتاريخ 03 يناير, 2025) تحافظ القناة على حداثتها ومستوى وصول مرتفع. وتُظهر التحليلات تفاعلاً نشطاً من الجمهور، ما يجعلها نقطة تأثير مهمة ضمن فئة حقائق.

34 822
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-737 أيام
-37430 أيام
أرشيف المشاركات
خیلیا نمیدونن تو برج آزادی چه چیزایی هست!!؟؟ واقعا جالب بود https://t.me/+PT9PvX-NV551UT1V

فووووری یه خبر اومده که بر طبق شواهد هر ١٠ میلیون همستر ۳۱۵ دلاره نزدیک ۱۹ میلیون تومن 😳 هنوزم دیر نشده و میتونی همین الان شروع کنی 👇 https://t.me/hamster_kombAt_bot/start?startapp=kentId106703744 Play with me, become cryptoexchange CEO and get a token airdrop! 💸  2k Coins as a first-time gift 🔥  25k Coins if you have Telegram Premium

در مراسم تودیع پدر پابلو، کشیشی که ۳۰ سال در کلیسای شهر کوچکی خدمت کرده و بازنشسته شده بود، از یکی‌ از سیاستمداران اهل محل برای سخنرانی دعوت شده بود. در روز موعود، مهمان سیاستمدار تأخیر داشت و بنابراین کشیش تصمیم گرفت کمی‌ برای مستمعین صحبت کند. پشت میکروفن قرار گرفته و گفت: ۳۰ سال قبل وارد این شهر شدم. انگار همین دیروز بود. راستش را بخواهید، اولین کسی‌ که برای اعتراف وارد کلیسا شد، مرا به وحشت انداخت. به دزدی هایش، باج گیری، رشوه خواری، هوس رانی‌ و هر گناه دیگری که تصور کنید اعتراف کرد. آن روز فکر کردم که جناب اسقف اعظم مرا به بدترین نقطه زمین فرستاده است ولی‌ با گذشت زمان و آشنایی با بقیه اهل محل دریافتم که در اشتباه بوده ام و این شهر مردمی نیک دارد. در این لحظه سیاستمدار وارد کلیسا شده و از او خواستند که پشت میکروفن قرار گیرد. در ابتدا از اینکه تاخیر داشت عذر خواهی‌ کرد و سپس گفت: به یاد دارم زمانی که پدر پابلو وارد شهر شد، من اولین کسی‌ بودم که برای اعتراف مراجعه کردم. :/ https://t.me/+PT9PvX-NV551UT1V

مستر جیکاک، خفن ترین و مرموزترین جاسوس تاریخ بشریت انگلستان در ایران که خود را سید معرفی کرده بود و بلایی سر مردم جنوب آورد که فقط باید بشنوید!

#تقاص داستانی واقعی و عبرت انگیز از یک قاضی مصری یک قاضی با ایمان مصری به نام محمد عریف در کتابی که خودش نوشته بود یک رویداد واقعی از خودش را تعریف میکند: 15 سال پیش وقتی وکیل دادگستری بودم یک روز صبح میرفتم سر کار و تا شب به خانه برنمی گشتم. جلو درب محل کارم یادم افتاد که چند برگه مهم را خانه جا گذاشتم و فورا سوار ماشینم شدم و به خانه برگشتم تا برگه ها را بردارم. وقتی وارد خانه شدم دیدم یک مرد غریبه با زنم ....... و نمیدانستم چکار کنم. خودم وکیل بودم و قوانین را خوب میدانستم و اگر آن مرد را میکشتم هیچ شاهدی نداشتم. تصمیم گرفتم با مرد هیچ کاری نکنم و به او گفتم: از خانه من برو بیرون و من این کار را به خدا می سپارم. آن مرد هم رفت بیرون و کمی به من خندید. یعنی به عقل من میخندید که باهاش هیچ کاری نکردم. او رفت و به زنم گفتم: وسایلت را جمع کن تا تو را به خانه ی پدرت ببرم و از هم جدا می شویم. سوار ماشین شدیم و به راه افتادیم. خانه پدر زنم تو یک شهر دیگر بود و تو راه فقط به آن موضوع فکر می کردم و بغض گلویم را گرفته بود تا به آنجا رسیدیم. من کار خودم را به خدا سپرده بودم و نخواستم آبروی زنم را ببرم و به خانواده ی زنم گفتم: ما دیگر به درد هم نمیخوریم و میخواهیم از هم جدا شویم. خانواده ی زنم میگفتن: شما تا حالا با هم مشکل نداشتید و از این حرفها. و من هم تاکید میکردم که به درد هم نمیخوریم و باید از هم جدا بشویم. وقتی از خانه می آمدم بیرون زنم به من گفت: واقعا درود بر شرفت تو خیلی بزرگی که آبرویم را نبردی. من هم بهش گفتم: برو و توبه کن از کاری که کردی. خلاصه از هم جدا شدیم و مدتها فکرم درگیر آن قضیه بود و همیشه وقتی توی تلویزیون یا خیابان یا محل کارم کسی را می دیدم که میخندید یاد آن مرد می افتادم که موقع رفتن به من میخندید. بعد از مدتی دوباره ازدواج کردم و یک زن با تقوا، با ایمان نصیبم شد. سالها گذشت و بعد از 15 سال من قاضی دادگستری شدم. یک روز یک پرونده ی قتل آمد جلو دستم و مرد قاتل را داخل آوردند. به نظرم میرسید که آن مرد را جایی دیده ام و بعد از کلی فکر کردن یادم افتاد که همان مرد است که با زن قبلیم.......... ولی او مرا نشناخت. بهش گفتم: ماجرا را برایم تعریف کن که چرا مرتکب قتل شدی. گفت: جناب قاضی رفتم خانه دیدم یک مرد غریبه با همسرم........ و نتوانستم جلو خودم را بگیرم و با چاقو کشتمش. گفتم: شاهد داری؟ گفت: نه گفتم: اگر راست میگویی پس چرا زنت را هم نکشتی؟ گفت: زنم زود از خانه فرار کرد. گفتم: نباید می کشتیش چون قانون میگوید که باید ۴ شاهد ماجرا را می دیدند. گفت: جناب قاضی اگر این اتفاق برای شما می افتاد آن مرد را نمی کشتی؟ گفتم: نه، در زمان خودش قاضی هم بوده که این اتفاق برایش افتاده و با مرد هیچ کاری نداشته. آن موقع بود که یادش افتاد من آن وکیل 15 سال پیش هستم که با زنم......... .. و باهاش کاری نکردم. گفتم: من آن روز کار خودم را به خدا سپردم و من الان با نوک خودکارم حکم اعدامت را صادر میکنم. و طبق قانون باید آن مرد اعدام میشد و من حکم اعدامش را صادر کردم. "به در هر خانه ای بزنی فردا در خانه ات را میزنند"

#حکایت_بز_و_روباه روباهی از بخت بدش به درون چاهی افتاد. او هرچه تلاش کرد نتوانست از آن بیرون آید. کمی بعد، بزی از آنجا می گذشت و چون روباه را در چاه دید، پرسید که چه می کند؟ روباه گفت: مگر نشنیده ای که خشکسالی بزرگی در راه است؟ از این رو به این چاه آمده ام تا آب کافی در دسترسم باشد. تو چرا به من ملحق نمی شوی!؟ بز اندرز روباه را پذیرفت و به درون چاه رفت. اما روباه به آنی بر پشت بز پرید و پای بر شاخ های طویلش نهاد و از چاه بیرون جست. آنگاه روباه رو به بز کرد و گفت: خداحافظ دوست من. اما دیگر به خاطر بسپار: هیچگاه اندرز کسی که به گرفتاری و مصیبت دچار است را نپذیر....

چون یک دستش را با شمشیر زدند، با خونی که از بازویش فوران میکرد صورتش را سرخ کرد. خلیفه از او پرسید: چرا چنین کردی؟ او گفت: وقتی دست‌هایم را قطع کنند خون‌های بدنم بیرون ریخته و چهره‌ام زرد میشود. و تو خواهی پنداشت که رنگ رویم از ترس زرد شده است! چهره‌ام را خونین کردم تا زردی‌اش دیده نشود... نام این دلیر مرد بابک بود، بابک خرمدین... https://t.me/+PT9PvX-NV551UT1V

"داستان افسانه ای قلعه ی زنان وفادار" در شهر وينسبرگ آلمان قلعه ای وجود دارد به نام زنان وفادار که داستان جالبی دارد و مردم آنجا با افتخار آنرا تعريف ميکنند. در سال 1140 میلادی شاه کنراد سوم شهر را تسخير ميکند و مردم به اين قلعه پناه می برند و فرمانده دشمن پيام ميدهد که حاضر است اجازه بدهد فقط زنان وبچه ها ازقلعه خارج شوند و به رسم جوانمردی با ارزش ترين دارایی خودشان را هم بردارند و بروند به شرطی که به تنهایی قادر به حمل آن باشند قيافه فرمانده ديدنی بود وقتی ديد هر زنی شوهر خودش را کول کرده و دارد از قلعه خارج ميشود ...! زنان مجرد هم پدر يا برادرشان را حمل ميکردند شاه خنده اش ميگيرد، اما خلف وعده نمی کند و اجازه ميدهد بروند و اين قلعه از آنزمان تا به امروز به نام "قلعه زنان وفادار" شناخته ميشود اينکه با ارزش ترين چيز زندگی مردم آنجا پول و چیزهای مادی نبود و اينکه اينقدر باهوش بودند که زندگی عزيزان خود را نجات دادند تحسين برانگيز است! https://t.me/+PT9PvX-NV551UT1V

اگر از طریق آزادی و دموکراسی نتوانیم کاری بکنیم؛ از طریق اختناق و زور و قلدری نيز برای مردم ناراضی نمی­توانیم کاری انجام دهیم
اگر از طریق آزادی و دموکراسی نتوانیم کاری بکنیم؛ از طریق اختناق و زور و قلدری نيز برای مردم ناراضی نمی­توانیم کاری انجام دهیم... دكتر مصدق https://t.me/+PT9PvX-NV551UT1V

وقتی شمس ناپدید میشه مولانا از هرکسی دنبال نشونه میگرده ببینه شمس کجاست یه روز یکی میاد بهش میگه من شمس رو تو دمشق دیدم، مولانا پول همراهش نبوده و عبا و دستار و کفش و هرآنچه که همراهش بوده رو میده به طرف طرف میره، یکی میگه این بهت دروغ گفت اصلا دمشق نرفته بوده مولانا بهش میگه من برای خبر دروغش دستار و کفشمو دادم اگه خبرش واقعیت داشت که جونمو فدا میکردم… عشق همچین چیزیه فقط میخوای یه خبری از معشوقت برسه حتی به غلط حتی به دروغ https://t.me/+PT9PvX-NV551UT1V

یک فیلم کوتاه از تنیدن تار توسط عنکبوت که بسیار دیدنی و قابل تأمل و سکوت‌ برانگیز است رو دیدم که بسیار شگفت زده‌ام کرد. حتی اگر چیزی تارش را نابودکند بازهم به همین ظرافت تار می تند و تلاش میکند عزیزان اگر تار زندگیتان نابود شد بازهم با ظرافت ، تلاش کنید و زندگیتان را بسازید و هیچ گاه نا امید نشوید نا امید نشدن یکی از اصول واقعی موفقیت است https://t.me/+PT9PvX-NV551UT1V

#اندکی_تأمل #درخت_یا_خیابان خاطره ای از عباس کیارستمی با عنوان "درخت یا خیابان" اواخر دهه شصت، دانشجویان هنر را دعوت کرده بودند به دانشکده سینما، پایین شیرودی که "مشق شب" را ببینند و با کارگردانش صحبت کنند. در اون روزگار، فیلم "تنهایی و کلوخ" رو ساخته بودم که پس از کسب پروانه زرین بهترین فیلم کودک، به همراه "مشق شب" در جشنواره فیپا_کن پذیرفته شده بودند. غیر از دانشجویان هنر، هر کسی که خبر شده بود، آمده بود و سالن جای سوزن انداختن نبود. کیارستمی به خاطر "خانه دوست کجاست" از پیش اعتباری پیدا کرده بود. فیلم" مشق شب" فیلم تلخی بود...خیلی ها خوششان آمده بود خیلی ها هم به دلیل خاطرات تلخی را که زنده می کرد یا چیزهای دیگر خوششان نیامده بود یا نقدی به آن داشتن و سیستم غلط آموزشی... اما چیزي که آن جلسه را ماندگار کرد یك سوال و جواب بود... حدودا ده سالی از انقلاب می گذشت و جنگ تازه تموم شده بود...اکثر جوونای انقلابی از هنرمندان توقع داشتن به موضوعات جنگ و انقلاب و تقابل فقر و غنا بپردازند... مشهورترین کارگردان آن دوره مخملباف بود. سلیقه ادبی "باغ بلور " و سلیقه سینمایی" دو چشم بی سو" و بعد "عروسی خوبان"... سوال یکی از حضار از کیارستمی این بود که چرا شما به موضوعات جدی تر توجه ندارید؟ جامعه عوض شده روزگار عوض شده آرمان ها و خواست ملت عوض شده شما هیچ عنایتی به این چیزها ندارید؟ جواب کیارستمی جواب مهم قابل تامل و تاثیرگذاری بود ... من میدان نیستم که قبل از انقلاب شهیاد باشم و بعد از انقلاب آزادی... من خیابان نیستم که انقلاب، از پهلوی به مصدق یا ولیعصر تغییرم دهد. این میدان ها و خیابان ها و ساختمان ها هستند که حوادث اجتماعی دگرگونشان می کند. من از جنس درختم! پاییز برگهایم می ریزد... زمستان خشک می شوم... بهار شکوفه می دهم و تابستان پرمیوه می شوم. درخت های خیابان چون ریشه در خاک دارند، قبل و بعد از انقلاب فرقی نمی کنند. تغییرات آنها وابسته تغییرات طبیعی است نه اجتماعی. این سخن بوی حکمت می دهد... تو خیابانی یا درخت؟

سال ۱۳۵۱ در خیابان مولوی جلوی در خانه ای رها شده بود، یه معلمی پیداش کرد و چند روز بعد به پرورشگاه نارمک تحویلش داد. چون خیلی گریه میکرد اسمشو اشک گذاشتن. ‌مدتی بعد یه زوج سوئدی، او را به فرزندی پذیرفتند.... +تاثیر فرهنگ جوامع مختلف در نوع تربیت رو میشه تو این پست به وضوح درک کرد.

چنگیزخان نتوانست بخارا  را تسخیر کند نامه ای نوشت که هرکس با ما باشد ، در امان است ! اهل بخارا دو گروه شدند ، یک گروه مقاومت کردند و گروه دیگر با او همراه شدند. چنگیزخان به آن ها نوشت: باهمشهریان مخالف بجنگید ،  و هر چه غنیمت به‌دست آوردید، از آن شما باشد و حاکمیت شهر را نیز  به شما می‌دهیم ! ایشان پذیرفتند و آتش جنگ بین این دو گروه مسلمان شعله‌ور شد... و در نهایت، گروه مزدوران چنگیز خان پیروز شدند اما شکست بزرگ آن بود که او دستور داد گروه پیروز خلع سلاح و سربریده شوند! چنگیز گفته‌ی مشهورش را گفت: اگر اینان وفا می‌داشتند، به خاطر ما بیگانگان، به برادرانشان خیانت نمی‌کردند! *این عاقبت خود فروشان است*. ✳️الكامل في التاريخ_ عزالدین بن اثیر

⚠️ اخطار این کلیپ وجدانهای بیدار را عمیقا دچار فکر و آه میکند. جادارد دهها که نه صدها بار این صحبت‌های قابل تامل و  تکان‌دهنده پروفسور #حسین_صادقی را شنید. ایشان مبدع روش‌های نوین جراحی قلب در دنیاست. دولتها ازمردم برمی خیزند📚📚📚 https://t.me/+sZX6gzB4GeozYjQ8

بایزید را هفت بار از شهر بسطام بیرون کرده اند با سر و رویی خونین یکی از آنها این گونه اتفاق افتاده است که در روزی از روزهای ماه رمضان به هنگام ظهر، کسبه بازار شهر بسطام ، بایزید را دیدند که مشغول خوردن نانی ست که در دست دارد. مردم غضبناک و خشمگین بر سر و صورت او زدند و او را خونین به درگاه حاکم شرع بردند. قاضی پس از استماع حرف حاضرین از بایزید می پرسد که چرا در ملا عام روزه خواری می کنی؟ بایزید می گوید: مردمان نان نمی خورند و هر کاری که می خواهند می کنند من نان می خورم و هیچ کار دیگری نمی کنم. #تذكرة_الاولياء_عطار_نیشابوری https://t.me/+PT9PvX-NV551UT1V

✅اشتباه پشت سر اشتباه 🔹سران آلمان چند ماه بعد از اینکه به روسیه حمله کردند و صد هزار نفر از سربازانشان در برف مردند، می‌دانستند شکست می‌خورند ولی چطور می‌توانستند حتی به خودشان بگویند این صدهزار کشته بی‌فایده و نتیجه اشتباه محاسباتی آنها بوده است، پس جنگ در روسیه را ادامه دادند و با یک میلیون کشته همگی خودکشی کردند. 🔹زنانی هستند که با شوهر معتادی که دستِ بزن دارد و هیچ امیدی به اصلاحش نیست زندگی می‌کنند، ولی زن بعد از چهل سال باز هم حاضر نیست از او جدا شود، چون اگر طلاق بگیرد با خودش خواهد گفت چرا چهل سال پیش طلاق نگرفتم و تحمل این پشیمانی سخت‌تر از تحمل ادامه زندگی با شوهرش خواهد بود. وقتی هزار صفحه از یک رمان چرند را خواندید بعید است پانصد صفحه آخرش را نخوانده رها کنید. 🔹*اگر وقتی ارزش سهامتان نصف شد آن را نفروختید بعید است که بعد از یک چهارم شدنش آن را بفروشید چون بعد از تحمل اینهمه ضرر، خیلی دردآور است قبول کنید این سهام هیچ سودی برایتان نخواهد داشت. 🔹کسی که سالهای زیادی از عمر خود را بر اساس باورها و اعتقادات غلط سپری نموده و در این راه متحمل هزینه و مشقت فراوان شده، حتی اگر صدها دلیل روشن مبنی بر نادرست بودن اعتقادش برای او بیان کنید، به سختی قادر است از اعتقاد خود دست بکشد و قبول کند که تمام رنجها و زحماتی که در سالهای طلایی عمرش متحمل شده بی‌دلیل بوده. هرچه در کاری بیشتر هزینه دهید در ادامه آن کار راسخ‌تر می‌شوید و ایمانتان به آن کار محکم‌تر میشود. کاهنان از همان قدیم می‌دانستند که اگرمردم را راضی کنند یکی ازگاوهای عزیزشان رابرای معبد قربانی کنند آنهاسال بعد هم گاودیگری را قربانی خواهندکرد حتی اگر دعایشان مستجاب نشود چون پشیمان‌شدن از قربانی کردن یعنی قبول این که گاوعزیزشان را بخاطر هیچ و پوچ به فنا داده‌اند. وقتی بخاطر کاری هزینه می‌دهیم حتی اگر آن کار احمقانه‌ترین کار هم باشد به سختی می‌توانیم قبول کنیم آن کار اشتباه بوده برای مادری که فرزندش را در جنگ از دست داده خیلی سخت است که باور کند هدف آن جنگ فقط فروش اسلحه بوده. بخاطر همین است که هرچه اوضاع افتضاح‌تر میشود اصرار بر ادامه‌دادن همان راهِ افتضاح، بیشتر می‌شود. پس شاید حالا، بتوان آنهایی که سالها بر سیاستهای شکست خورده و اعتقادات دروغین خود اصرار می‌کنند را بهتر درک کرد. برتراند راسل: چگونه به تاول‌های پاهایم بگویم تمام مسیری که آمده‌ام اشتباه بوده است!! https://t.me/+PT9PvX-NV551UT1V

یکی از جالبترین نامه هایی که خوندم نامه دکتر علی شریعتی به همسرش، موقعی که دعوا کرده بودن بود: "عزیز مهربان بداخلاق صبور تندج
یکی از جالبترین نامه هایی که خوندم نامه دکتر علی شریعتی به همسرش، موقعی که دعوا کرده بودن بود: "عزیز مهربان بداخلاق صبور تندجوش، پرحرف حرف نشنو، بدترین بد و خوب‌ترین خوب، با وی نتوان زیستن، بی وی نتوان بودن؛ یک جور درهم برهم شلوغ پلوغ قروقاطی عزیزی که تورا نمی‌توانم تحمل کنم و بی تو نمیتوانم زندگی کنم....!"

🚀⭕️ کامبوی امروز، 27 خرداد ۱۴۰۳ ✔️ این سه کارت رو پیدا کنید و یک لول ارتقا بدید. تبریک؛ شما ۵،۰۰۰،۰۰۰ سکه جایزه گرفتید! 👍 د
🚀⭕️ کامبوی امروز، 27 خرداد ۱۴۰۳ ✔️ این سه کارت رو پیدا کنید و یک لول ارتقا بدید. تبریک؛ شما ۵،۰۰۰،۰۰۰ سکه جایزه گرفتید! 👍 در کامبوی روزانه، همیشه نسبت هزینه به درآمد رو در نظر بگیرید. https://t.me/hamster_kOmbat_bot/start?startapp=kentId7162534942

https://t.me/hamster_kOmbat_bot/start?startapp=kentId7162534942 Play with me, become cryptoexchange CEO and get a token airdrop! 💸 2k Coins as a first-time gift 🔥 25k Coins if you have Telegram Premium