ar
Feedback
Light Workers🔆

Light Workers🔆

الذهاب إلى القناة على Telegram

چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شب‌روی کن که تا زآن ماه بی‌همتا نمانی صفحه اینستاگرام https://www.instagram.com/lightworkers.ir @lightworkers

إظهار المزيد
379
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+57 أيام
+730 أيام
أرشيف المشاركات
یک لبخند بسیاری از مردم کتاب ”شاهزاده کوچولو” اثر اگزوپری را می‌شناسند. او خلبان هواپیمای جنگی بود و با نازی ها جنگید و درنهایت در یک سانحه هوایی کشته شد. قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیکتاتوری فرانکو می جنگید. او تجربه‌های حیرت آور خود را درمجموعه‌ای به نام "لبخند" گرد آوری کرده است. در یکی از خاطراتش می‌نویسد که: او را اسیر کردند و به زندان انداختند. او که از روی رفتارهای خشونت آمیز نگهبانها حدس زده بود که روز بعد اعدامش خواهند کرد.. می‌نویسد: "مطمئن بودم که مرا اعدام خواهند کرد به همین دلیل به شدت نگران بودم... جیب‌هایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا کنم که از زیر دست آنها که حسابی لباس هایم را گشته بودند در رفته باشد. یکی پیدا کردم و با دستهای لرزان آن را به لبهایم گذاشتم؛ ولی کبریت نداشتم. از میان نرده‌ها به زندانبانم نگاه کردم. او حتی نگاهی هم به من نیانداخت. درست مانند یک مجسمه آنجا ایستاده بود. فریاد زدم ”هی رفیق! کبریت داری؟” به من نگاه کرد شانه‌هایش را بالا انداخت و به طرفم آمد. نزدیک‌تر که آمد و کبریتش را روشن کرد؛ بی‌اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد. لبخند زدم و نمی‌دانم چرا؟ شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر این که خیلی به او نزدیک بودم و نمی‌توانستم لبخند نزنم. در هر حال لبخند زدم و انگار نوری فاصله بین دلهای ما را پر کرد. می‌دانستم که او به هیچ وجه چنین چیزی را نمی‌خواهد... ولی گرمای لبخند من از میله‌ها گذشت و به او رسید و روی لبهای او هم لبخند شکفت. سیگارم را روشن کرد ولی نرفت و همان جا ایستاد. مستقیم در چشمهایم نگاه کرد و لبخند زد. من هم با فکر این که او نه یک نگهبان زندان بلکه یک انسان است به او لبخندی زدم.. نگاه او حال و هوای دیگری پیدا کرده بود پرسید: بچه داری؟ با دستهای لرزان کیف پولم را بیرون آوردم و عکس اعضای خانواده‌ام را به او نشان دادم و گفتم: آره، نگاه کن.. او هم عکس بچه‌هایش را به من نشان داد و در باره نقشه‌ها و آرزوهایی که برای آنها داشت برایم صحبت کرد... اشک به چشمهایم هجوم آورد. گفتم که می‌ترسم دیگر هرگز خانواده‌ام را نبینم... دیگر نبینم که بچه‌هایم چطور بزرگ می شوند. چشمهای او هم پر از اشک شدند. ناگهان بی آن که حرفی بزند، قفل در سلول را باز کرد و مرا بیرون برد. بعد هم به بیرون زندان و جاده پشتی آن که به شهر منتهی می‌شد هدایتم کرد. نزدیک شهر که رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی‌آنکه کلمه ای حرف بزند. یک لبخند زندگی مرا نجات داد. بله، یک لبخند بدون برنامه ریزی، بدون حسابگری، لبخندی طبیعی زیباترین پل ارتباطی آدمهاست. ما لایه‌هایی را برای حفاظت از خود می سازیم. لایه مدارج علمی و مدارک دانشگاهی، لایه موقعیت شغلی و این که دوست داریم ما را آن گونه ببینند که نیستیم. زیر همه این لایه‌ها، "من" حقیقی و ارزشمند نهفته است. ترسی ندارم از این که آن را روح بنامم. من ایمان دارم که روح انسانها است که با یکدیگر ارتباط برقرار می‌کنند و این روح ها با یکدیگر هیچ خصومتی ندارند. متاسفانه روح ما در زیر لایه‌هایی است که ساخته و پرداخته خود ما هستند و در ساختن‌شان دقت زیادی هم به خرج می دهیم. این لایه‌ها ما را از یکدیگر جدا می‌سازند و بین ما فاصله‌هایی را پدید می‌آورند و سبب تنهایی و انزوای ما می‌شوند. «داستان اگزوپری داستان لحظه جادویی پیوند دو روح است » آدمی هنگام عاشق شدن و یا نگاه کردن به یک نوزاد این پیوند روحانی را احساس می‌کند. وقتی کودکی را می‌بینیم چرا لبخند می زنیم؟ چون انسانی را پیش روی خود می‌بینیم که هیچ یک از لایه‌هایی را که نام بردیم روی «من» طبیعی خود نکشیده است و با همه وجود خود و بی هیچ شائبه‌ای به ما لبخند می‌زند و در واقع آن روح کودکانه درون ماست که به لبخند او پاسخ می‌دهد... @lightworkers

ای طایران قدس را عشقت فزوده بال‌ها در حلقه سودای تو روحانیان را حال‌ها توقیع شمس آمد شفق طغرای دولت عشق حق فال وصال آرد سبق ک
ای طایران قدس را عشقت فزوده بال‌ها در حلقه سودای تو روحانیان را حال‌ها توقیع شمس آمد شفق طغرای دولت عشق حق فال وصال آرد سبق کان عشق زد این فال‌ها از رحمة للعالمین اقبال درویشان ببین چون مه منور خرقه‌ها چون گل معطر شال‌ها #حضرت_مولانا @lightworkers

پنج مرتبۀ مقدماتی سلوک دائویی تزکیه و تخلیۀ عقل مرتبۀ یکم: ناآرامیِ عقل بسیار است و سکون آن کم است.تفکر به ده هزار جا وابسته است. در پذیرفتن و رد کردن هیچ ثباتی ندارد. بیمناکی و تشویش، از حدّ خارج است، مانند اسبی وحشی است. این عقل عموم مردم را است.... مرتبۀ دوم: سکونِ عقل کم است و ناآرامی آن بسیار است.ناآرامی‌ها را می‌خواهد مهار کند تا آدمی سکون یابد، اما عقل هنوز آشفته است.مهار آن را سخت بتوان به دست آورد و مطیع‌اش ساخت. روی آوردن به مهار کردنِ ناآرامی‌ها، خود آغاز پی گرفتنِ دائو است.... مرتبۀ سوم: ناآرامی و سکونِ عقل با هم برابر است. سکون عقل در ظاهر به دست آمده است، جمع و تفرقۀ عقل به‌یکسان برابر است. عقل نگرانِ ناآرامی‌هایش است. اندک اندک به پختگی روی می‌کند... مرتبۀ چهارم: سکون عقل بسیار است و ناآرامی آن کم است.فرد در مهار کردن عقل، اندک اندک پخته می‌شود.بر نقطۀ وحدت تمرکز می‌کند،این تمرکز از دست که رود هم زود به دست می‌آید... مرتبۀ پنجم: عقل یکسره پاک و ساکن می‌گردد.چه با مسائل برونی برخورد کند،چه فارغ باشد، ناآرام نیست.مهار کردن عقل به کمال می‌رسد.خواطر آشفته همه جمعیت می‌یابد... @lightworkers

‍ یاد دوست هر زمان که از جور زمان و رسوایی میان مردمان در گوشه تنهایی بر بینوایی خود اشک می‌ریزم و گوش ناشنوای آسمان را با فریادهای بی حاصل خویش می‌آزارم و بر خود می‌نگرم و بر بخت بد خویش نفرین می‌فرستم و آرزو می‌کنم که ای کاش چون آن دیگری بودم که دلش از من امیدوارتر و قامتش موزون‌تر و دوستانش بیشتر است و ای کاش هنر این یک و شکوه و شوکت آن دیگری از آن من بود و در این اوصاف چنان خود را محروم می‌بینم که حتی از آنچه بیشترین نصیب را برده ام کمترین خرسندی احساس نمی‌کنم اما در همین حال که خود را چنین خوار و حقیر می‌بینم از بخت نیک، حالی به یاد تو می‌افتم، و آنگاه روح من همچون چکاوک سحرخیز بامدادان از خاک تیره اوج گرفته و بر دروازه بهشت سرود می‌خواند و با یاد عشق تو چنان دولتی به من دست می‌دهد که شان سلطانی به چشمم خوار می‌آید و از سودای مقام خود با پادشاهان عار دارم... #شکسپیر @lightworkers

هر چه که لحظه‌ی حال در خود دارد، چنان آسان بپذیر که انگار خودت آن را انتخاب کرده‌ای... همیشه با لحظهٔ حال کار کن، نه بر ضد آن.... لحظهٔ حال را نه دشمن، بلکه دوست و متحد خود کن.... این کار به گونه‌ای معجزه‌آسا همهٔ زندگی تو را دگرگون خواهد ساخت.... #اکهارت_تله @lightworkers

به خدا عشق‌ورزیدن آسان است، این دوست‌داشتن آدم‌هاست که دشوار است. به‌وقت گرفتاری آرزوی مرگ کردن آسان است، همواره بر آتشِ زندگ
به خدا عشق‌ورزیدن آسان است، این دوست‌داشتن آدم‌هاست که دشوار است. به‌وقت گرفتاری آرزوی مرگ کردن آسان است، همواره بر آتشِ زندگی‌ دمیدن دشوار است. سوار بر نسیمِ خیالْ سفری تا انتهایِ دورِ یک رویا چه آسان است، قدمی با پایِ کوچکِ حس روی زمینِ سُلب برداشتن چه دشوار. از عشق گفتن و شبی را با یاد آن مست‌شدن چه آسان، و اما صبحِ عشق‌شدن و خودْ عشق‌بودن چه دشوار است.... #وحید_شاه‌رضا @lightworkers

آن‌که با مردن بمیرد هرگز نبوده است..... @lightworkers

عیشم مدام است از لعل دلخواه کارم به کام است الحمدلله ای بخت سرکش تنگش به بر کش گه جام زر کش گه لعل دلخواه ما را به رندی افسانه کردند پیران جاهل شیخان گمراه #حافظ #مهسا_وحدت @lightworkers

ای خواجه خوش دامن، دیوانه تویی یا من ؟ درکش قدحی با من، بگذار ملامت را پیش از تو بسی شیدا، می‌جست کرامت‌ها چون دید رخ ساقی، ب
ای خواجه خوش دامن، دیوانه تویی یا من ؟ درکش قدحی با من، بگذار ملامت را پیش از تو بسی شیدا، می‌جست کرامت‌ها چون دید رخ ساقی، بفروخت کرامت را #حضرت_مولانا @lightworkers

تقلید کورکورانه و صورتِ فاقد معنا و قالب بدون قلب همواره مورد نقد واقع شده است. بسیارند کسانی که دعوی بینش و بصیرت دارند امّا ذره ای از شمس معرفت بر قلب تیره و منکدرشان نتابیده است . مولانا این موضوع را در قالب تمثیلی کوتاه بیان داشته است و می گوید: آن یکی می دید خواب اندر چِله در رهی ماده سگی بُد حامله ناگهان آواز سگ‌بچگان شنید سگ‌بچه اندر شکم بُد ناپدید بس عجب آمد ورا آن بانگها سگ‌بچه اندر شکم چون زد ندا ؟ سگ‌بچه اندر شکم ناله کنان هیچ‌کس دیدست این اندر جهان !؟ چون بجست از واقعه آمد به خویش حیرت او دم به دم می‌گشت بیش در چله کس نی که گردد عقده حل جز که درگاه خدا عز و جل... صاحبدلی در دورۀ چلّه نشینی در عالم رویا سگی آبستن را بر سر راهی می بیند که بچه هایش داخل شکم او بانگ برآورده بودند . صاحبدل از این واقعه متعجّب می شود و چون بیدار می شود هر چه دربارۀ دلالت و تأویل رویایش می اندیشد به جوابی نمی رسد. گفت یا رب زین شکال و گفت و گو در چله وا مانده‌ام از ذکر تو پر من بگشای تا پران شوم در حدیقهٔ ذکر و سیبستان شوم پس به درگاه احدیّت التجا می جوید: آمدش آواز هاتف در زمان که آن مثالی دان ز لاف جاهلان کز حجاب و پرده بیرون نامده چشم بسته بیهده گویان شده بانگ سگ اندر شکم باشد زیان نه شکارانگیز و نه شب پاسبان گرگ نادیده که منع او بود دزد نادیده که دفع او شود از حریصی وز هوای سروری در نظر کند و بلافیدن جری از هوای مشتری و گرم‌دار بی بصیرت پا نهاده در فشار ماه نادیده نشانها می‌دهد روستایی را بدان کژ می‌نهد از برای مشتری در وصف ماه صد نشان نادیده گوید بهر جاه مشتری کو سود دارد خود یکیست لیک ایشان را درو ریب و شکیست از هوای مشتری بی‌شکوه مشتری را باد دادند این گروه مشتری ماست الله اشتری از غم هر مشتری هین برتر آ مشتریی جو که جویان توست عالم آغاز و پایان توست هین مکش هر مشتری را تو به دست عشق‌بازی با دو معشوقه بدست زو نیابی سود و مایه گر خرد نبودش خود قیمت عقل و خرد نیست او را خود بهای نیم نعل تو برو عرضه کنی یاقوت و لعل حرص کورت کرد و محرومت کند دیو هم‌چون خویش مرجومت کند هم‌چنانک اصحاب فیل و قوم لوط کردشان مرجوم چون خود آن سخوط مشتری را صابران در یافتند چون سوی هر مشتری نشتافتند آنک گردانید رو زان مشتری بخت و اقبال و بقا شد زو بری ماند حسرت بر حریصان تا ابد هم‌چو حال اهل ضروان در حسد و جواب می رسد که : منظره ای که در رویا دیدی نمونه ای است از دعاویِ پوچ نابخردان که هنوز از حجاب طبیعت خارج نشده اند و با چشم بسته یاوه سرایی می کنند و کلماتِ قاهرۀ الهی را لقلقۀ لسانِ خود می سازند. #مثنوی_معنوی #حضرت_مولانا @lightworkers

آدمی گاهی به نقطه‌ای می‌رسد که دیگر درد ندارد، اندوه ندارد هول ندارد، هراس ندارد... نمی‌دانم تجربه کرده‌اید یا نه... وقتی آدم
آدمی گاهی به نقطه‌ای می‌رسد که دیگر درد ندارد، اندوه ندارد هول ندارد، هراس ندارد... نمی‌دانم تجربه کرده‌اید یا نه... وقتی آدمی به این نقطه می‌رسد دست از دار و ندارِ دنیا می‌شوید رُخ به رُخ دوزخِ بی‌دلیل می‌ایستد، می‌گوید: از این همه سایهْ سارِ خُنَک من هم سهمی دارم، من هم انسانم مرا نه از خاک و نه از آتش مرا نه از درد و نه از دروغ مرا نه از ناروا و نه از نومیدی... مرا از پیروزیِ بی‌امانِ زندگی آفریده‌اند... و این نقطه همان نقطۀ موعود است نقطه‌ای که سرآغازِ هزاران خطِ روشن است.... @lightworkers

ساز عشقش نوای دل سازد دُرد دردش دوای دل سازد لطف سازنده بین که بر سازش هر چه سازد برای دل سازد به خدا کار دل رها کردیم کار دل
ساز عشقش نوای دل سازد دُرد دردش دوای دل سازد لطف سازنده بین که بر سازش هر چه سازد برای دل سازد به خدا کار دل رها کردیم کار دل هم خدای دل سازد آتش عشق جان ما را سوخت سوختگان را هوای دل سازد دل مقامی خوشست، از آن دلدار جای خود در سرای دل سازد دل صاحبدلی به دست آور تا تو را آشنای دل سازد نعمت الله می نوازد ساز بشنو کز نوای دل سازد! #شاه_نعمت_الله_ولی @lightworkers

مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد نقش هر نغمه که زد راه به جایی دارد عالم از ناله عشاق مبادا خالی که خوش آهنگ و فرح بخش هوایی دارد #حافظ #یلدا_عباسی #گروه_شیلر @lightworkers

به مدت یک هفته تمام سخن چینی‌ها و فضولی‌های خود را یادداشت کنید.... ذهنی یا عملی بودن آنها هیچ تفاوتی ندارد.... سپس ایگوی خشم خود را در پس این رفتار بجویید و یادداشت کنید.... #تمرین @lightworkers

ای روی تو آفتاب عالم انگشت نمای آل آدم احیای روان مردگان را بویت نفس مسیح مریم بر جان عزیزت آفرین باد بر جسم شریفت اسم اعظم م
ای روی تو آفتاب عالم انگشت نمای آل آدم احیای روان مردگان را بویت نفس مسیح مریم بر جان عزیزت آفرین باد بر جسم شریفت اسم اعظم محبوب منی چو دیدهٔ راست ای سرو روان به ابروی خم #سعدی @lightworkers

دیگر دوستش نداشت. اما دیگر رنج نمی‌برد... برعکس، بی‌هیچ مقدمه احساس رضایت و آرامش سراپاش را فراگرفته بود. هیچ چیز و هیچ کس، دیگر نمی‌توانست آزرده‌اش کند. شاید خوشبختی واقعی در این است که باور کنیم، خوشبختی را برای همیشه از دست داده‌ایم، فقط آن وقت می‌توانیم بی‌امید و هراس زندگی کنیم، فقط در آن زمان می‌توانیم از شادیهای ناچیز که بیش از هر چیز دیگر دوام می‌آورند، لذت ببریم... #ماریا_لوییزا_بومبال @lightworkers

ز ابلیسی خود گر خاک گردی چو آدم از گناهان پاک گردی... #عطار_نیشابوری @lightworkers
ز ابلیسی خود گر خاک گردی چو آدم از گناهان پاک گردی... #عطار_نیشابوری @lightworkers

مفتونِ اندوه و افسوس شدن هنر نیست. بی‌تفاوت از کنار دیگران گذشتن، نه، این هم هنر نیست. شنیدن، درک‌کردن و عملی مقتضی به‌نسبت‌ِ شرایطِ موجود نشان‌دادن، هنر است. واقعیت را انکار کردن هنر نیست، با آن هلاک‌شدن هم هنر نیست. آن‌را به فرصتی برای رشد بدل‌کردن اما، هنری‌ست که همه‌ی هنرها آن‌را می‌جویند. من این حقیقت را در اتاقِ‌درمان دریافتم که اگر همراه درمان‌جویم گریستن آغاز کنم درمانِ او نخواهم گشت. آدم‌ها کسی که با او می‌گرید را همدرد خود می‌دانند اما او که هم‌درد است لزوما همدرس نیست. من از هرمس آموخته‌ام که پایین بروم، به سرزمین مردگان، بی‌آنکه زندگی مرا ترک کند. دیارِ تاریکِ رفته‌ها سرد است و در طلبِ تابش و جوش. و من اگر نور خود بپوشم و به مغاکِ افسوس‌گری درافتم تنها کُشته‌ای خواهم بود بر پشته‌ی تنهای بی‌جان آن دیار. خبرها بد نیستند، مواجهه‌ها موثر یا ناموثرند. و مواجهه‌ای موثر است که آتش زندگی را افزون کند. من از دیونیسوس آموختم که می‌توان به‌هنگام مُردن هم رقصید. ای وای که اگر زندگی چیزی کمتر از آن باشد. مُردگان دو گونه‌اند: آن‌ها که می‌توانند به دیار زندگان بازگردند و آنان که نمی‌توانند. دسته‌ی نخست را سوگواری اثر نمی‌کند، آن‌ها هرمسی تیزپا می‌خواهند که جَستی زند و باز به بازی برشان گرداند. اما دسته‌ی اخیر نیز با به سوگ نشستن خرسند نمی‌شوند، معنا می‌طلبند، دیونیز را فرامی‌خوانند تا شعرِ مرگ را بسراید، بخواند برای زندگی. اگر تصور می‌کنید هربار که دیونیز می‌میرد به تاریکی درمی‌غلطد تنها به این معناست که هرگز در هادس نبوده‌اید. مردگان همه در آرزویند تا دگربار وی را اوج گرفته بر صلیب بینند که باز هم پای‌کوبان به درون آید و یکایک‌شان را تازه شرابِ معرفت نوشد. نه مگر وقتِ از دست‌‌رفتن به‌دست می‌آید ارزش هر چیز؟ آن‌ها که حس‌کردن احساسات‌شان را با غرق‌شدن در هیجانات اشتباه می‌گیرند همان‌قدر در اشتباه‌اند که آن‌هایی که احساسات‌شان را سرکوب می‌کنند. شادی حقیقی حسِ عمیقی از قدردانی‌ نسبت به نفسِ رازآلود زندگی‌ست. شادی حقیقی نقطه‌ی مقابل غم نیست، دربرگیرنده‌ی آن است. #وحید_شاه‌رضا @lightworkers

بی‌صبری... بی‌حوصلگی... رنجش... از نفسانیاتی که خالی از عشقند و سرشار از خشم پنهان مراقبه کن بر خشمت صادق باش در درونت نثار کن عشق و صبر را در بی‌صبریهایت تهی باش از توقع در رنجشهایت در هر لحظه در افکار تو بارها و بارها این سه می‌رویند.... با چشمانی باز و قلبی گشاده و بی قضاوت خود را واکاوی کن... اگر که در پس آنها خشمت را ندیدی ، تو نابینایی..... #تمرین @lightworkers

دیگرانت عشق می‌خوانند ومن سلطان عشق ای تو بالاتر ز وَهم این و آن بی‌من مرو ... #حضرت_مولانا @lightworkers
دیگرانت عشق می‌خوانند ومن سلطان عشق ای تو بالاتر ز وَهم این و آن بی‌من مرو ... #حضرت_مولانا @lightworkers