Light Workers🔆
الذهاب إلى القناة على Telegram
چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شبروی کن که تا زآن ماه بیهمتا نمانی صفحه اینستاگرام https://www.instagram.com/lightworkers.ir @lightworkers
إظهار المزيد380
المشتركون
+124 ساعات
+37 أيام
+830 أيام
أرشيف المشاركات
تو با خود خیالی کردی
و از خیال خود میرنجی
و از خیال،خیالی دیگر زایید
و با آن یار شد
و باز دیگری و دگر....
سه بار بگو ای خیال برو
اگر نرود تو برو.....
#شمس_تبریزی
@lightworkers
هر وقت چیزی از دیگران من را ناراحت میکند،دقت میکنم که چه چیزهایی از خودِ من در رفتار آنها وجود دارد.
کاری که او میکند من را ناراحت میکند که من هم اگر فرصتش را پیدا کنم،
آن را انجام میدهم؛
و همین طور وقتی بتوانم آن کار را انجام بدهم اما به خودم این اجازه را ندهم.
اتفاقا،این یک روش عالی برای جستجوی درونم است تا آن بخشهایی را که هیچ وقت بروز پیدا نمیکنند بشناسم....
چه چیز من این وسط وجود دارد که باعث میشود رفتار فلانی این قدر من را ناراحت کند؟
@lightworkers
الهی!
قبلهی عارفان خورشید روی تو است
و محراب جانها طاق ابروی تو است
و مسجد اقصی دلها حریم کوی تو است...
نظری به سوی ما فرما که نظر ما به سوی تو است....
#خواجه_عبدالله_انصاری
@lightworkers
میلان کوندرا در یکی از کتابهایش به پدیدهای اشاره میکند به عنوان «جذابیت انکارناپذیر ابتذال»
او معتقد است که بسیاری از انسانها، تمایل عجیبی به چیزهای سطحی و دمدستی دارند؛ مضامین کلیشهای، امور سطحی ونخنما، سریالهای اشکآور، حاشیههای زندگی هنرمندان، چیزهایی که با احساسات ما بازی کند و شعورمان را به بازی بگیرد!
«ابتذال» از ریشهٔ بذل کردن است؛ به معنی بذل توجه بر چیزی که در ذات، ارزش آن را ندارد. بطور مثال شما اگر یک آفتابه را طلاکوبی کنید، کار مبتذلی کردهاید. برای اینکه آفتابه، آفتابه است؛ حتی اگر طلا باشد باز هم آفتابه است.
ابتذال در تمام دنیا هواداران فراوانی دارد. موسیقیهای نازل ولی پرطرفدار، فیلمهای کمارزش هنری ولی پرفروش.
در واقع اکثر محصولات پرفروش از یک الگوی ثابت پیروی میکنند و تمایل به ابتذال در مردم را هدف قرار داده و معمولاً به جز مواردی استثنا، از ارزش هنری نیز برخوردار نیستند.
ابتذال همواره دو سر دارد؛ آنها که آن را تولید میکنند و آنها که آن را مصرف میکنند. تا زمانی که تقاضا برای ابتذال وجود دارد، عرضهٔ آن در دنیا ادامه خواهد داشت. شاید برای مقابله با ابتذال تنها راه، پرورده کردن سلیقهٔ جامعه باشد.
در همین راستا نقل حکایتی از مثنوی معنوی چندان خالی از لطف نیست! مولوی داستان مردی را میگوید که هنگام عبور از بازار عطرفروشان، ناگهان بر زمین افتاد و بیهوش شد. مردم دور او جمع شدند و هر کسی چیزی میگفت، همه برای درمان او تلاش میکردند. یکی نبض او را میگرفت، دیگری گلاب بر صورت او میپاشید و یکی دیگر عود و عنبر میسوزاند.اما این درمانها هیچ سودی نداشت. حال مرد بدتر و بدتر میشد و تا ظهر بیهوش افتاده بود و همه درمانده شده بودند.
اما تنها برادرش فهمید که چرا وی در بازار عطاران بیهوش شده است؛ با خود گفت: من درد او را میدانم، برادرم دباغ است و کارش پاک کردن پوست حیوانات از مدفوع و کثافات است! او به بوی بد عادت کرده و مغزش پر از بوی سرگین و مدفوع است و با استشمام بوی خوب عطرها بیهوش شده است. سپس کمی سرگین بدبوی سگ برداشت و به بازار آمد. مردم را کنار زد و کنار برادرش نشست و آن مدفوع بد بوی را جلو بینی برادر گرفت؛ چند لحظه بعد مرد دباغ به هوش آمد!
در حقیقت این تمثیل مردمی است که به فرهنگ نازل خو گرفته و از آثار اصیل، هنر والا و فرهنگ فاخر روی برگرداناند؛ تا جایی که آنها را خستهکننده، سختفهم و یا غیرسرگرمکننده میدانند و از خواندن یک کتاب عالی، تماشای یک فیلم هنری و یا گوشدادن به یک موسیقی اصیل، نه تنها هشیار نمیشوند بلکه به بیهوشی عمیق رضایت میدهند...
@lightworkers
من نمی دانم و همین درد مرا سخت می آزارد
که چرا انسان ، این دانا ، این پیغمبر
در تکاپوهایش چیزی از معجزه آن سوتر
ره نبرده ست به اعجاز محبت ، چه دلیلی دارد ؟
چه دلیلی دارد که هنوز
مهربانی را نشناخته است ؟
و نمی داند در یک لبخند
چه شگفتی هایی پنهان است
من برآنم که درین دنیا
خوب بودن به خدا سهل ترین کارست
و نمی دانم که چرا انسان تا این حد با خوبی بیگانه است
و همین درد مرا سخت می آزارد
#فریدون_مشیری
@lightworkers
تو خودت را جدی میگیری، تو در خیال خودت وحشتناک مهمی،
تو آن قدر مهمی که به خودت اجازه میدهی وقتی اوضاع خلاف میل توست بگذاری و بروی.
شاید گمان میکنی این نشانه یک شخصیت قوی است!
نه، این مسخره است،
تو ضعیفی....
تو خود پرستی....
خود بزرگ بینی بزرگترین دشمن ماست.
فكرش را بكن، چیزی كه ما را ضعیف می كند، احساس رنجش نسبت به كردار و سوء كردار همنوعان ماست.
خود بزرگ بینی ما سبب میشود كه بیشتر ایام زندگیمان از كسی رنجیده باشیم.
جهان چنین و چنان نیست...
هرگاه از به خود گفتن این نکته که "جهان چنین و چنان است" باز ایستیم، جهان نیز از "چنین و چنان بودن" باز خواهد ایستاد....
@lightworkers
امید پرندهای است
که بر شاخهٔ درخت روح فرود میآید
و نغمههای بیکلام میخواند
و هیچگاه از خواندن باز نمیایستد.
آوایش،در بادهای سخت،
خوش به گوش میرسد
و چه طوفان سهمگینی است
آن که بتواند این پرندهٔ کوچک را رمیدہ کند
پرندهای که چه بسیار دلها را گرم کرده است....
من در سردترین سرزمینها آواز او را شنیدهام
و در غریبترین دریاها
اما هیچگاه حتی در منتهای گرسنگی
از من درخواستِ خرده نانی نکرده است...
#امیلی_دیکنسون
@lightworkers
آگوستین قدیس در " اعترافات "، در سه موضع، بحث مفصلی میکند که بزرگ ترین مانعی که ما در راه استکمال معنوی خودمان داریم این است که عادت زده میشویم....
عادت بزرگترین مانع استکمال معنوی است...
عادت یعنی به وضعی که در آن هستیم خو بگیریم و دیگر در این اندیشه نباشیم که این وضع ممکن است همین الان عوض بشود، هر که در این وضعی که الان هست خو بگیرد، چه این وضع، وضع نعمت آمیز باشد و چه نقمت آلود باشد، همین که عادت کرد و فکر کرد که این وضع دیگر ادامه خواهد یافت، همین مانع استکمال معنوی او خواهد شد.
عادت یعنی خو گرفتن، یعنی اعتیاد، خو گرفتن به معنای خوش آمدن نیست.
من ممکن است به چیز ناخوشایندي خو بگیرم، خوگرفتن یعنی تلقیام این است که وضع همینگونه خواهد ماند و بنابراین با آن کنار میآیم، چه خوب و چه بد.
به تعبیر آگوستین قدیس استکمال ما همین است که به این وضع نرسیم، یعنی همیشه باید به این توجه کنیم که همه چیز در حال گذر است.....
#مصطفی_ملکیان
@lightworkers
الهی!
اگر تن مجرم است، دل مطیع است و اگر بنده بدکار است، کرم تو شفیع است.
بادا کرم تو بر همه پاینده
احسان تو سوی بندگان آینده
بر بندهی خود گناه را سخت مگیر
ای داور بخشندهی بخشاینده....
#خواجه_عبدالله_انصاری
@lightworkers
آنگاه مرد توانگری گفت با ما از دَهش سخن بگو.
و او پاسخ داد:
هنگامی كه از مال خود چيزی میدهيد، چندان چيزی نمیدهيد.
اگر از جان خود چيزی بدهيد، آنگاه به راستی میدهيد.
زيرا كه مال مگر چيست، به جز آنچه از برای فردای مبادا نگاه میداريد؟
و مگر فردا را چه ارمغانی است از برای سگ دورانديشی كه استخوان را در زير ريگ بینشان بيابان دفن میكند و خود به دنبال قافلهی زائران شهر مقدس میرود؟...
و مگر ترس از نياز همان نياز نيست؟
آيا ترس از تشنگی هنگامی كه چاه پر از آب است، چيزی جز تشنگی سيراب ناشدنی است؟
هستند كسانی كه از بسياری كه دارند اندكی ميدهند ـ آن هم برای نام، و اين خواهش پنهان بخشش آنها را آلوده ميیكند.
و هستند كسانی كه اندكی دارند و همه را ميیدهند.
اين كسان به زندگی و بركت زندگی باور دارند، و دستشان هرگز تهی نمیشود.
هستند كسانی كه با شادی میدهند، و پاداش آنها همان شادی است.
و هستند كسانی كه با درد میدهند، و آن درد تعميد آنهاست.
و هستند كسانی كه میدهند و از دهش دردی نمیكشند، حتی شادي هم نمیخواهند و نظری به ثواب هم ندارند؛
اينها چنان میدهند كه در آن درهی دوردست بتهی موردْ عطر خود را در فضا میپراكند.
با دست اين كسان است كه خداوند سخن میگويد، و از پس چشم اين كسان است كه او به زمين لبخند میزند.
دهش در برابر خواهش نيكوست، اما دهش بیخواهش و از روی دانش نيكوتر است؛
و برای گشادهدستان شادی جست و جوی كسي كه بستاند از شادی دهش بيشتر است.
و آيا چيزي هست كه بتوانی دادنش را دريغ كنی؟
هر آنچه داری روزی داده خواهد شد؛
پس هم امروز بده، تا فصل دهش از آن تو باشد، نه از آن ميراث خوارانت.
تو بارها میگويي «خواهم داد، اما به آن كه سزاوار باشد.»
درختان باغ تو چنين نمیگويند، و گلههای چراگاه تو نيز هم.
اينها میدهند تا زندگی كنند، زيرا ندادن همان است و مردن همان.
بیگمان آن كسی كه سزاوار دريافت روزها و شبهای خود باشد، سزاوار دريافت دهش تو نيز هست.
و آن كسی كه سزاوار نوشيدن از دريای زندگی بوده باشد، سزاوار است كه خود را از جوی باريك تو پُر كند.
و كدام سزايي است بزرگتر از آن سزايی كه در شهامت و اطمينان گرفتن ـ يا نه، در بخشش گرفتن ـ هست؟
مگر تو كيستی كه مردمان بايد گريبان خود را باز و غرور خود را بیپرده كنند تا تو ارزش آنها را برهنه و غرورشان را بیشرم ببينی؟
نخست كاری كن كه خود سزاوار دادن و دارای دست دهش باشی.
زيرا كه به راستی زندگیست كه به زندگی میدهد، و تو كه خود را دهنده میپنداري شاهدی بيش نيستی.
و شما ای گيرندگان ـ و ای شما كه همه گيرندهايد ـ منت مكشيد، مبادا باری بر گردن خود و بر گردن دهنده بگذاريد.
همراه دهنده بر بال دهش او پرواز كنيد؛ زيرا كه نگران ديْن خود شدن نيست مگر شك كردن در گشادهدستی دهنده، كه او را زمينِ دريا دل مادر است و خدای بزرگ پدر....
#جبران_خلیل_جبران
@lightworkers
جنگجویی به نام نوبوشیگه، نزد هاکویین (استادی که در قرن هشتم میلادی میزیست) رفت و پرسید:
آیا واقعا بهشت و جهنمی وجود دارد؟
هاکویین گفت: تو که هستی؟
جنگجو پاسخ داد: یک سامورایی.
هاکویین با تعجب گفت: تو، یک سربازی؟ کدام فرمانروا تو را محافظ خویش قرار داده؟
بیشتر شبیه گدایان هستی.
نوبوشیگه خشمگین شده و خواست شمشیر خود را از غلاف خارج سازد،
اما هاکویین ادامه داد:
خوب پس شمشیر هم داری! سلاح تو کندتر از آن است که بتواند سر مرا از بدن جدا کند.
هنگامی که نوبوشیگه شمشیر خود را کشید،
هاکویین متذکر شد:
اینجا دروازههای جهنم باز میشود!
نوبوشیگه که آرامش و تسط استاد بر خویشتن را مشاهده کرد، شمشیر خویش را در غلاف گذاشته و تعظیم نمود.
هاکویین گفت:
«اینجا دروازههای بهشت باز میشود!
@lightworkers
الهی
کوچ خواهم کرد
از "خودم"
از "منم"
از آنچه مرا دور میکند
از تو
ساز و برگهایم را درون
"بودنم"
پنهان میکنم
تا گرمی دستهایت را
که مرا در گوشه کنار
کوچههای تنگ و تاریک
ذهنم اسیر کرده
احساس کنم...
آنگاه اوج میگیرم
در خودم
تا به قله ی "روحم"
دست یابم
و " تو " را آنجا ملاقات کنم
مهربان خدایم ،
ای همه هستیام.....
@lightworkers
ملاقات حقیقی دو شخص همانند تماسیست که میان دو مادهی شیمیایی به وقوع میپیوندد. هر تعاملی که صورت بگیرد هر دو را متحول میسازد.
کارل گوستاو یونگ
ملاقات حقیقی زمانی صورت میپذیرد که بیهیچ نقابی در مقابل یکدیگر حاضر گردیم؛ اصیل، بیپرده و کاملا گشوده نسبت به همهی تاثیر و تاثراتی که در دل آن ارتباط شکل میگیرد. از این منظر جای تعجب ندارد که چرا تمایلاتِ جنسی، ذهن بشر را تا این حد به خود مشغول کرده. زیرا در عمل جنسی -لااقل در ظاهر امر- صمیمیترین دیدار میان دو کس شکل میگیرد. بشر به دنبال این ملاقات اصیل است و آن را با لذت و شور جنسی اشتباه میگیرد و باز هم جای تعجب ندارد که چرا واقعا از آن کسب رضایت نمیکند!
زمانی که دو کس بیهیچ داوری و هیچ تمایلی برای کسب تفوق و برتری در تجربهی لحظهی اکنون حس تمایز خویش را وا مینهند، آن فرایند شیمیایی یا بهتر است بگوییم کیمیاییِ تغییر و تبدل آغاز میشود.آنجا که خیام، استاد به نظم آوردن لحظهی «اکنون» میگوید: «چون پرده بیافتد، نه تو مانی و نه من».
ماحصل یک رابطهی اصیل همیشه چیزی نوست؛ پیوند جنسی فرزندی جسمانی به دنیا میآورد و پیوند روحانی فرزندی روحانی. در یک ملاقات صمیمی، هر دو سوی رابطه دوباره خود را تجربه میکنند، از نو میشناسند و از نو میآفرینند. شاید از همین روست که شمس تبریزی مقصود از وجود عالم را ملاقات دو دوست میدانست؛ زیرا ملاقاتی اینچنین آفرینشگر است....
#وحید_شاهرضا
@lightworkers
به خود پناهم ده
که در پناه تو آواز رازها جاریست
و در کنار تو بوی بهار میآید...
@lightworkers
مکث کن!
فیلم سینمایی Mine داستان سربازی است که حین بازگشت از مأموریت در بیابانی برهوت، یکی از پاهایش روی مین میرود اما او بلافاصله متوجه میشود و پای خود را از روی مین برنمیدارد، به همین دلیل مین عمل نمیکند. بنا به دلایلی خودش نمیتواند مین را خنثی کند پس مجبور میشود چندین روز در انتظار نیروی کمکی باقی بماند. اگر پا را بلند کند بلافاصله مین منفجر میشود و مرگ او حتمی خواهد بود. در عین حال خستگی بیش از حد، گرمای روز، سرمای شب، بی خوابی و ایستادنِ مدام، تشنگی و گرسنگی او را از پا درآورده است.
در این حال و روز؛ او به حالتی نیمه هوشیار فرو میرود و مدام خاطرات گذشته اش را مرور میکند.
در طی مرور این خاطرات؛ بیننده متوجه میشود که قبل از این اتفاق، این سرباز بارها و بارها بر روی مین های دیگری رفته و آنها را منهدم کرده است. مینِ رابطه عاطفی با همسرش، مینِ دعوا و نزاع با دوستان و همکارانش، مینِ درگیری در کافه با غریبه ها و ... تا میرسد به اولین مین.
او بخاطر میاورد که چه کسی اولین مین را برای او کاشته است و او پایش را روی آن گذاشته و همه چیز نابود شده است. مینی که پدرش برای او کاشته است. پدری خشن، مست و بی مسئولیت که او و مادرش را دلیل بدبختی زندگی میدانسته و همیشه با رفتاری پرخاشگرانه آنها را آزار میداده است.
در طول همه اتفاقات و حوادث گذشته، زمانی که پایش روی مین میرفته بلافاصله انفجار رخ میداده و همه چیز نابود میشده است.
اما این مین در این بیابان او را وادار میکند تا کاری را انجام دهد که قبل از این انجام نمیداده است، مکث کردن.
او چندین روز مکث میکند تا نیروهای کمکی برسند و مین را خنثی کنند. مکثی طاقت فرسا و بسیار دشوار.
مین در بیابان؛ استعاره ای است از مین هایی که او در روابط عاطفی، خانوادگی، اجتماعی و شغلی خودش منهدم کرده است. این مکثِ چندین روزه در آن بیابان به او می آموزد که اگر فوراً و با عجله به آن حوادث و اتفاقات؛ واکنشی که پدرش به او آموخته است را نشان نمیداد، زندگی بهتری را تجربه میکرد.
فیلم به ما می آموزد که این مکث آگاهانه، چیزی است که ما در این زیستن شتابزده، به شدت به آن نیاز داریم.
واکنش های تند و سریع و اتوماتیک به شرایط و اتفاقات؛ واکنشی ناآگاهانه از سوی فعالیت تله ها، عقده ها و سایه های شخصیتی است.
ما به رویدادهای امروزِ زندگیمان همان واکنشی را نشان میدهیم که در گذشته داشته ایم.
ما به ناشناخته های امروز بر اساس شناخته های دیروز عکس العمل نشان میدهیم.
مکث کردن در هنگام کنش ها و واکنش ها میتواند افقی از انتخاب های جدید را به روی ما بگشاید.
امتحان کنیم و در هنگامه یکی از رفتارها یا واکنش هایمان، اندکی مکث کنیم و از خودمان بپرسیم:
آیا این یک مین است؟
آیا این مینی از گذشته است؟
آیا این من هستم که واکنش نشان میدهم یا گذشته من است که دارد فرمان میدهد؟
آیا انتخاب دیگری دارم یا این تنها انتخاب است؟
#دکتر_منوچهر_خادمی
@lightworkers
دلا چه دیده فروبستهای؟
سپیده دمید...
سری برآر که
خوش عالمیست عالمِ صبح
#طالب_آملی
@lightworkers
حافظ اندر درد او می سوز و
بی درمان بساز
زآنکه درمانی ندارد
درد بی آرام دوست
#حافظ
@lightworkers
رمزی غریب است و اشارتی عجیب، دل راه است و دوست وطن، چون بوطن رسید او را چه باید راه رفتن، در بدایت از دل ناچار است و در نهایت دل حجاب است،تا با دل است مرید است و بی دل مراد است.
از اول دل باید که بی دل راه شریعت بریدن نتوان، اینجا گفت : « لذکری لمن کان له قلب »* و در نهایت با دل بماندن دوگانگی است و دوگانگی از حق دوری است. ازینجا گفت : « یحول بین المرء و قلبه »*.
*آیه های سوره مبارکه #الانفال
#رشیدالدین_المیبدی
@lightworkers
بسم الله الرحمن رحیم
« وما رمیت اذرمیت ولکن الله رمی »
طریق اتحاد یگانگی است، و با خود بیگانگی است، از من و ما نشان دادن دوگانگی است، و دوگانگی دلیل بیگانگی است، دوگانگی آنجاست که امروز و فرداست.
موحد از امروز و فردا جداست.
تا موحد سایهٴ خورشید وجود نیافت از خود وا نرست، و تا از خود وا نرست حق را نیافت.
« اذرمیت » صفت مرید است بر راه تلوین نشسته و از حق با خود می نگرد. « ولکن الله رمی » نعت مرادست از خویشتن برخاسته تمکین یافته و از حق بحق می نگرد.
#رشیدالدین_المیبدی
@lightworkers
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
