ar
Feedback
Light Workers🔆

Light Workers🔆

الذهاب إلى القناة على Telegram

چو ذَرِه باش، پویان سویِ خورشید؛ که تا چون خاک، زیرِ پا نمانی چو اِستاره به بالا، شب‌روی کن که تا زآن ماه بی‌همتا نمانی صفحه اینستاگرام https://www.instagram.com/lightworkers.ir @lightworkers

إظهار المزيد
376
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
+330 أيام
أرشيف المشاركات
تصور کنید صندوقی ساخته شده از طلا دارید که رویش با مروارید و الماس مرصع‌کاری شده، یک هنرمند خلاق با مهارت بی‌نقص خود آن را ساخته و پرداخته، و در اوج کمال به اتمام رسانده است. حالا این صندوق را در اختیار شما قرار داده‌اند، آن را از چه چیزی پر می‌کنید؟ بی شک هیچ انسان عاقلی زباله‌های آلوده و کثیفش را در این صندوق نمی‌ریزد. دلی که در سینه ماست، صندوق جواهر‌نشانی است که خداوند قادرِ متعال، در اوج زیبایی ساخته و پرداخته و به ما ارزانی داشته است، این صندوق سزاوار کمتر از عشق نیست، زیرا که ارزشمندترین چیز در جهان عشق است، و‌ خدا عشق است و عشق خداست. پس درون قلبتان زباله نریزید، آن را از نفرت پر نکنید. دل آدمی، تنها جای جهان هستی است که آنقدر بزرگ است که خدای در آن جای می‌گیرد.... @lightworkers

01 - Baran.mp310.54 MB

من متوجه شدم که، در اعماق نفرت درونم،عشفی بی‌پایان وجود دارد.... من متوجه شدم که، در انتهای گریه درونم،لبخندی بی‌مانند وجود دارد... من متوجه شدم که، در پیچیده‌ترین آشوب‌های درونم،آرامشی عمیق وجود دارد.... من متوجه شدم که، در اعماق زمستان درونم،تابستانی دلپذیر وجود دارد.... و اینها به من شادی می‌دهند... و به همین دلیل است که برایم مهم نیست دنیا با بی‌رحمی بر من فشار بیاورد،زیرا که در درونم چیزی قویتر،با آن مقابله می‌کند... #آلبر_کامو @lightworkers

فرافكنىِ نقطه ضعف‌ها چيست؟ فرافكنى نسبت دادنِ غير ارادى رفتار ناآگاهانه خود به ديگران است. ما نقطه ضعف‌های خود را به دیگران نسبت می‌دهیم و مطالبی را به دیگران می‌گوییم که در واقع باید به خود بگوییم. اینکه سایرین و افراد پیرامون ما کمک می کنند احساسات پنهان خودمان را بشناسیم ، فرصت فوق العاده‌ای برای رشد ما است! و اهمیت جمله “راه خدا از میان خلق خدا می گذرد ” را به شکلی دیگر به ما یادآور می شود. با تعامل با دیگران است که می‌توانیم به ویژگیهای شخصیتی درونی و عمیق‌مان پی ببریم ! قدردان دوستان و اطرافیانمان باشیم که در حین تعامل با آنها ، می‌توانیم به ویژگی‌های سرکوب شده و دور از دسترس وجودمان ، دسترسی داشته باشیم . از این به بعد، به جای فرار و انکار سایه‌ها (نا آگاهی‌هایمان) ، آنها را ببینیم و بپذیریم که بخشی از وجود بی‌نهایت و همه جانبه ما هستند، با شناخت آنها ( آگاه شدن به آنها ) ، حوزه امکان و آگاهی‌های خودمان را برای رشد همه جانبه گسترش می‌دهیم. از تاباندن نور به سایه‌ها ، و آگاه شدن به آنچه نمی‌دانیم، لذت ببریم... برای تمرین همین الان لحظه‌ای صبر کنید و ببینید چه چیزی در اطرافیان شما باعث ناراحتی یا خشم شما می‌شود ؟ کدام خصوصیت در دوستان و همکاران شما است که از آن کلافه می‌شوید و فکر می‌کنید خودتان آنرا ندارید؟ @lightworkers

تو نقشی نقش بندان را چه دانی؟ تو شکلی پیکری جان را چه دانی؟ تو خود می‌نشنوی بانگ دهل را رموز سّر پنهان را چه دانی؟ سلیمانی نک
تو نقشی نقش بندان را چه دانی؟ تو شکلی پیکری جان را چه دانی؟ تو خود می‌نشنوی بانگ دهل را رموز سّر پنهان را چه دانی؟ سلیمانی نکردی در ره عشق زبان جمله مرغان را چه دانی؟ #حضرت_مولانا @lightworkers

‌ یک قانونی وجود دارد که ما از آن غافل شده ایم و آن قانون معکوس است. آلن واتس، یک فیلسوف معروف که در مورد این قانون می‌گوید: « هرچی بیشتر دنبال داشتن حس خوب همیشگی باشید، رضایت کمتری به دست خواهید آورد». یعنی تعقیب هر چیزی، تنها این واقعیت را روشن می‌کند که شما آن را ندارید. همچنین آلبر کامو گفته است: « اگر دنبال این باشید که بدانید شادی چیست، هرگز شاد نخواهید بود و اگر به دنبال معنای زندگی باشید، شما هرگز نمی توانید زندگی کنید.» منظور این مطالب را به زبان ساده می گویم: تلاش نکنید! شاید شما رویاهای بزرگی در ذهن خود دارید و حتی برای آن در حال تلاش کردن و پرداخت هزینه هستید و با خود می گویید پس از این همه تلاش و خرج کردن چه می شود؟ پاسخ این است که هرچه کمتر به چیزی اهمیت بدهید، نتیجه بهتری به دست خواهید آورد. قانون معکوس، برعکس آن هم جواب می دهد، یعنی به عنوان مثال، رنجی که در باشگاه به دنبال می کنید، به سلامتی شما منظور خواهد شد و تحمل ترس ها و نگرانی ها، شهامت و بردباری شما را افزایش می دهد. مطلب کاملا روشن است، هر چیز ارزشمندی در زندگی، از طریق غلبه بر تجربه های منفی مرتبط با آن به دست می آید. لحظه های بی خیالی، دقیقاً زمانی است که بیشترین تاثیر را در زندگی دارد. هنر ظریف، در بیخیال بودن ما است، یعنی بیاموزیم که چگونه افکار خود را به شکل و شیوه ای تاثیر گذار و متمرکز اولویت بندی کنیم و چیزهایی که برایمان اهمیت ندارند و اهمیت دارند را بر اساس ارزشهای شخصی خود انتخاب کنیم.... #مارک_منسن @lightworkers

سکوت عارفانه بخش سوم (۳) اما عالیترین مرتبه سکوت عارفانه را مولانا در اواخر عمر خود آزمود: سکوت مقام فنا. مولانا در حدود دو ماه آخر عمر خود یکباره سرایش مثنوی شریف را ناتمام رها کرد. این سکوت ناگهانی برای بسیاری از نزدیکان مولانا شگفت انگیز می نمود. فرزند او سلطان ولد پدر را به اتمام داستان شهزادگان و قلعه ذات الصوّر ترغیب می کرد، اما مولانا در پاسخ به این اشاره بسنده کرد که "قوّه نطق من از این پس به گفتار نمی آید و باقی آن داستان هم بی واسطه لفظ و زبان، در گوش دل آن کس که نور جان دارد گفته می آید و حاجت به نظم و بیانش نیست." ظاهراً در میان نزدیکان مولانا تنها حسام الدّین بود که به فراست دریافت این سکوت ناگهانی نشانه تحوّلی ژرف در وجود مولاناست، و این سلطان شگرف سخن اکنون به وادی ماورای سخن گام نهاده است. احیاناً نزدیکی گامهای مرگ در تجربه سکوت فنا آمیز بی تأثیر نبوده باشد. مرگ از منظر مولانا نقطه عطف است، آغاز تجربه ای بکلّی دیگر. او خود پیشتر در بیان تجربه عارف از مرگ پرنده ای را مثال می زند که در قفسی در میانه باغ گرفتار است. پرنده از ورای میله های قفس باغ دل انگیز و بهاری و جمع مرغان هم جنس و هم نفس را می بیند، و بی تابانه خود را به هر سو می کوبد تا گریزگاهی بیابد. این شوق رفتن وقتی بیشتر زبانه می کشد که مرغ گشوده شدن در قفس و پیوستن به معشوق را بسی نزدیک ببیند: مرگ شیرین گشت و نقلم زین سرا چون قفس هشتن پریدن مرغ را آن قفس که هست عین باغ در مرغ می بیند گلستان و شجر جوق مرغان از برون گرد قفص خوش همی خوانند ز آزادی قصص مرغ را اندر قفص زان سبزه زار نه خورش ماندست و نه صبر و قرار سر ز هر سوراخ بیرون می کند تا بود کین بند از پا برکند چون دل و جانش چنین بیرون بود آن قفص را در گشایی چون بود؟ برای عارف مرگ سرآغاز استحاله ای وجودی در صمیم هستی اوست و پیوندی عمیق با وصال محبوب دارد. و همین است که این تجربه را برای او بسی شوق انگیز و خواستنی می کند: چون جان تو می ستانی چون شکرست مردن با تو زجان شیرین شیرین ترست مردن بگذار جسم و جان شو، رقصان بدان جهان شو مگریز اگرچه حالی شور و شرست مردن از جان چرا گریزم، جانست جان سپردن وزکان چرا گریزم کان زرست مردن چون زین قفص برستی در گلشن است مسکن چون این صدف شکستی چون گوهرست مردن چون حق تو را بخواند، سوی خودش کشاند چون جنّت است رفتن، چون کوثر است مردن. سکوت فناآمیز حال عارف است وقتی که از هر حالی می رهد، منطق گفت و گو با معشوق است وقتی که دوگانگی ها از میانه برمی خیزد و آنچه می ماند جز نفس حضور نیست. مولانا تجربه نوعی فنا را در افق هستی خود نزدیک دید، و تازیانه همین شهود بود که اسب روح او را به گنبدی کردن واداشت تا از گردون خودی یکسره درگذرد. در اواخر دفتر ششم اندکی پیش از پایان بی پایان مثنوی شریف، مولانا از طلیعه آن تحوّل وجودی در قالب تمثیلی جذاب و روشنگر خبر می دهد. او در این ابیات که احیاناً فقط چند ماهی پیش از مرگ خود سروده است بصیرت مندانه می گوید که ما اسب سخن را تا بدینجا راندیم، و آنچه را که گفتنی بود گفتیم، اما اکنون به لب دریای جان رسیده ایم، و در این دریا دیگر نمی توان با مرکب سخن راند. برای پیمودن بحر باید از اسب فرود آمد و بر قایق سکوت نشست. اما بالاتر از آن، وقتی که با قایق سکوت به میانه دریا می رسیم باید آن قایق را نیز در هم بشکنیم که سکوت هم خود از جنس حجاب است. سکوت و سخن فقط در سیاق نشانه های زبانی معنا دارد. اگر زبانی درکار نباشد خاموشی "سکوت" نیست، "گنگی" است. اما حضور نشانه از جدایی دالّ و مدلول حکایت می کند. بنابراین، سکوت هم همچون سخن به مقام فراق متعلق است. اما در مقام فنا، وقتی که عاشق فاصله میان خود و معشوق را درمی نوردد و فراق از میانه برمی خیزد، نشانه ها بی کار می شود، و به دنبال آن، "سکوت" هم همچون "سخن" محو می گردد. مقام فنا و وصال ورای سکوت و سخن است، هرچند که در دل "سکوت مافوق زبان" هزار و یک سخن میان "من" عارف و "من من تر" او ردّ و بدل می شود: این مباحث تا بدینجا گفتنی ست هرچه آید زین سپس بنهفتنی ست ور بگویی ور بکوشی صد هزار هست بیگار و نگردد آشکار تا به دریا سیر اسپ و زین بود بعد ازینت مرکب چوبین بود مرکب چوبین به خشکی ابترست خاص آن دریاییان را رهبرست این خموشی مرکب چوبین بود بحریان را خامشی تلقین بود ... وآن کسی کش مرکب چوبین شکست غرقه شد در آب او خود ماهیست نه خموشست و نه گویا نادریست حال او را در عبارت نام نیست نیست زین دو هر دو هست آن بوالعجب شرح این گفتن برونست از ادب سکوت مقام فنا نفس ماهی شدن است در ژرفای دریای جان. بخش سوم #حضرت_مولانا @lightworkers

آدمی را از این خوشی‌ها و لطف‌ها که پرتو و عکس حق است ببایدش گذشتن و برین قدر نباید قانع گشتن. هر چند که این قدر از لطف حق است و پرتو جمال اوست امّا باقی نیست به نسبت به حق باقیست، به نسبت به خلق باقی نیست، چون شعاع آفتاب که در خانه‌ها می‌تابد هر چند که شعاع آفتاب است و نور است اما ملازم آفتاب است. چون آفتاب غروب کند روشنایی نماند. پس آفتاب باید شدن تا خوف جدایی نماند... #فیه_ما_فیه @lightworkers

4_5843977127094915033.mp34.95 MB

آموزش مدیت جلوگیری از پرخاشگری هنگام خشم شما به نفس بیشتری نیاز دارید. تنها از این وضع آگاه باشید و بدانید که هنگام عصبانیت ش
آموزش مدیت جلوگیری از پرخاشگری هنگام خشم شما به نفس بیشتری نیاز دارید. تنها از این وضع آگاه باشید و بدانید که هنگام عصبانیت شکل تنفس شما تند می‌شود. اگر در همان لحظه شما شروع کنید به آهسته نفس کشیدن بلافاصله اندیشه شما نیز تغییر خواهد کرد. چون ارتباط مستقیمی بین نفس و اندیشه وجود دارد. با تغییر شکل نفس کشیدن از فکری که باعث خشمگینی شما شده دور می شوید. پذیرفتن خشم و نگاه کردن به آن و حالتهای فیزیکی بدن به هنگام خشم باعث می‌شود که آگاهانه با پدیده خشم روبرو شده و آن را تحت کنترل خود در آورید.... @lightworkers

خَمش کن همچو عالم باش خموش و مست و سرگردان وگر او نیست مست مست چرا افتان و خیزانست ؟ #حضرت_مولانا @lightworkers
خَمش کن همچو عالم باش خموش و مست و سرگردان وگر او نیست مست مست چرا افتان و خیزانست ؟ #حضرت_مولانا @lightworkers

سکوت عارفه بخش دوم (۲) مرتبه دیگر سکوت عارفانه را می توان سکوت عشق آمیز دانست. تجربه عشق شمس مولانا را به درک این نوع از سکوت پیشگی نزدیک کرد. از منظر مولانا، وقتی که عارف به مقام معرفت می رسد کم نمانده که به وادی عشق گام نهد. محبت ثمره دانش است: این محبت هم نتیجه دانش است کی گزافه بر چنان تختی نشست (مثنوی، ۲ /۱۵۳۳) زیبایی معشوق سرچشمه عشق عاشق است. حیرانی در برابر حسن محبوب شیفتگی و شیدایی را در روح عاشق برمی انگیزد و این عشق یا انجذاب زمینه ساز نزدیکی و محرمیت میان عاشق و معشوق می شود. مقام عاشقی مقام محرمی است، و در روابط محرمیت آمیز هزار و یک راه جز زبان برای مفاهمه گشوده می شود، و بلکه عمیقترین و لطیفترین معانی ماورای زبان و"از ره پنهان" مبادله می گردد. مقام عشق یا محرمیت مقام همدلی است، و از منظر مولانا همدلی بسی گویاتر از همزبانی است: همزبانی خویشی و پیوندی است مرد با نامحرمان چون بندی است ای بسا هندو و ترک همزبان ای بسا دو ترک چون بیگانگان پس زبان محرمی خود دیگرست همدلی از همزبانی بهتر است غیرنطق و غیر ایما و سجل صد هزاران ترجمان خیزد زدل (مثنوی،۱ /۱۲۰۸~) مولانا وضعیت وجودی خود را در دوران جوشش معنوی و آفرینش هنریش در یک واژه بیان می کند: "خاموش". او خود را در مقام آفرینش هنری و خلق معانی همچون یک نی می بیند که بر لبان مرد نایی نهاده شده است: آنچه از او می تراود از او نیست، از آن سوست. از منظر او عارف همچون نی به خودی خود بی نواست، اما وقتی که گره های وجودش را می گشاید و از خودی تهی می شود همچون واسطه ای امین نوای مرد نایی را به گوش جان ما می رساند: دو دهان داریم گویا همچو نی یک دهان پنهان است در لبهای وی یک دهان نالان شده سوی شما های هویی درفکنده در هوا لیک داند هر که او را منظر است که فغان این سری هم زآن سر است دمدمه این نای از دم های اوست های هوی روح از هیهای اوست گر نبودی با لبش نی را سمر نی جهان را پر نکردی از شکر (مثنوی، ۶/ ۲۰۰۳~) مولانا خود را در مقام سرایش غزلیات و نیز مثنوی شریف مانند آن نی می دید- گویا و خموش: این سخن را بعد ازین مدفون کنم آن کشنده می کشد من چون کنم بحق آن لب شیرین که می دمد در من که اختیار ندارد به ناله این سرنا کشاکشهاست در جانم کشنده کیست؟ می دانم دمی خواهم بیاسایم ولیکن نیستم امکان به هر روزم جنون آرد، دگر بازی برون آرد که من بازیچه اویم ز بازیهای او حیران چو جامم گه بگرداند، چو ساغر گه بریزد خون چو خمرم گه بجوشاند، چو مستم گه کند ویران ای که میان جان من تلقین شعرم می کنی گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم. از منظر مولانا آن کس که از خود خالی می شود و به مقام خاموشی می رسد خالی نمی ماند، از خداوند پر می شود. او آشکارا خلاء و خاموشی وجود خود را از این دست می دانست. آورده اند که وقتی خادم خود را کاری می فرمود، و چون او در ضمن اظهار سمع و قبول خویش "ان شاء الله" بر زبان می راند، مولانا بر وی بانگ زد: "ای ابله! پس گوینده کیست؟". بخش دوم #حضرت_مولانا @lightworkers

ای خالق همه چیز ، هدایتم کن ، زیرا امروز تنها و بی‌حفاظ میان مردم دنیا می‌روم و بدون دست رهنمای تو از شاهراه موفقیت و سعادت دور خواهم افتاد . من از تو طلا و البسه فاخر نمی‌خواهم و نه حتی امکاناتی برابر با تواناییم . به جای آن ، هدایتم کن چنان که شاید توانی برابر امکاناتم به دست آورم . تو به شیر و عقاب آموخته‌ای چگونه با چنگ و دندان شکار کنند و کامیاب شوند. مرا نیز راهنمایی کن چگونه با کلمات شکار کنم و با عشق تکامل و سعادت یابم چنان که شیری میان مردان و عقابی در بازار شوم . هدایتم فرما تا در رویارویی با موانع و شکستها فروتن بمانم ولی از چشمانم پنهان نکن پاداشی را که با پیروزی و موفقیت خواهد آمد. وظایفی به من بسپار که دیگران در آن شکست خورده‌اند ولی هدایتم کن که هسته‌های موفقیت را از درون شکستهای آنان بیرون کشم.با ترسهایی که روحم را تعدیل و نرم کنند رویارویم گردان ، ولی شجاعتی به من هدیه کن که به اشتباهاتم بخندم . روزهای کافی به من مرحمت فرما تا به اهدافم رسم، ولی هدایتم کن که امروز را چون آخرین روز زندگیم سپری نمایم . در سخنگویی راهنمایی‌ام کن تا کلماتم میوه ای بار بیاورند،ولی از بدگویی خاموشم کن تا کسی بدنام نشود . عادت کوشیدن و باز کوشیدن را در من نظام بده و در همان حال در استفاده از تعادل راهناییم کن . هوشیارم کن تا امکانات را بشناسم و در کنار آن صبری عطا فرما که نیرویم را تمرکز دهد . در عادات پسندیده شناورم کن تا عادات بد غرق شوند و در کنار آن برای رعایت ضعف های دیگران مهربانی و همدردی عطا فرما.با این آگاهی رنجم ده که همه چیزها خواهند گذشت ولی هدایت کن تا خوشبختی‌های امروز را به شمار آورم . با نفرت آشنایم کن چنان که بیگانه نباشد و در کنار آن پیمانه‌ام را لبریز کن از عشق تا بیگانگان را به دوستانم تبدیل کنم . اما همه اینها ممکن است تنها اگر تو بخواهی . من دانه‌ای انگور تنها و کوچک هستم که به خوشه‌ای درخت مو چسبیده‌ام و با این حال تو مرا متفاوت از همه دیگر موجودات ساخته ای. به راستی، جایی خاص باید برای من وجود داشته باشد . هدایتم کن ، یاریم کن ، راه را نشانم بده . اجازه بده همه آن چیزی شوم که وقتی هسته وجود مرا در تاکستان کاشتی و اجازه دادی شکوفا شوم برایم در نظر داشتی . به این بنده فروتن عطا فرما... هدایتم کن خدایا... @lightworkers

در سینه‌ات نهنگی می‌تپد... اینکه مدام به سینه‌ات می‌کوبد، قلب نیست؛ ماهی کوچکی است که دارد نهنگ می‌شود. ماهی کوچکی که طعم تنگ بلورین، آزارش می‌دهد و بوی دریا هوایی‌اش کرده است. قلبها همه نهنگانند در اشتیاق اقیانوس. اما کیست که باور کند در سینه‌اش نهنگی می تپد! ... آدمها،ماهی را در تنگ دوست دارند و قلبها را در سینه... ماهی اما وقتی در دریا شناور شد، ماهی‌ست و قلب وقتی در خدا غوطه خورد، قلب است. هیچ کس نمی‌تواند نهنگی را در تنگی نگه دارد؛ تو چطور می‌خواهی قلبت را در سینه نگه داری؟ و چه دردناک است وقتی نهنگی مچاله می شود و وقتی دریا مختصر می‌شود و وقتی قلب خلاصه می‌شود و آدم، قانع. این ماهی کوچک اما بزرگ خواهد شد و این تنگ بلورین، تنگ و سخت خواهد شد و این آب ته خواهد کشید. تو اما کاش قدری دریا می‌نوشیدی و کاش نقبی می‌زدی از تنگ سینه به اقیانوس. کاش راه آبی به نامنتها می‌کشیدی و کاش این قطره را به بی‌نهایت گره می‌زدی. کاش... بگذریم ... دریا و اقیانوس به کنار. نامنتها و بی‌نهایت پیشکش. کاش لااقل آب این تنگ را گاهی عوض می کردی.این آب مانده است و بو گرفته است. و تو می‌دانی آب هم که بماند می‌گندد، آب هم که بماند لجن می‌بندد. و حیف از این ماهی که در گل و لای، بلولد و حیف از این قلب که در غلط بغلتد! #عرفان_نظرآهاری @lightworkers

سکوت عارفانه بخش اول (۱) نخستین مرتبه سکوت عارفانه را باید سکوت معرفت آمیز دانست. این سکوت ناشی از معرفت بی واسطه ای است که عارف از جان جهان می یابد. عارف در تجربه دیدار خداوند و شناخت ناشی از آن دیدار زبان درمی بازد. از منظر مولانا این عبارت پیامبر بزرگوار اسلام که "من عرف الله کلّ لسانه" ناظر به همین مقام است. اما چرا معرفت به خداوند زبان را می دوزد، و عارف را به خاموشی وامی دارد؟ از منظر مولانا درباختگی زبان در این مقام دست کم به دو علّت است: عامل نخست، شهود جلال و عظمت امر مقدس است. تجربه امر مقدس هیبت افکن و خشیت آور است. امر عظیم از حدود فاهمه عارف درمی گذرد و از تور زبان بشری که برای شکار پدیده های متناهی تنیده شده است، می گریزد: لفظ در معنی همیشه نارسان زآن پیمبر گفت قد کلّ لسان نطق اصطرلاب باشد در حساب چه قدر داند ز چرخ و آفتاب خاصه چرخی کاین فلک زو پرّه ای است آفتاب از آفتابش ذرّه ای است این سکوت را که واکنش روح عارف در برابر عظمت امر مقدس است می توان "سکوت جلالی" نامید. اما مطابق تلقی عارفان، امر مقدّس نه فقط جلیل و دل شکن که جمیل و دلربا نیز هست. عارف در کنار جلال باری جمال او را نیز شهود می کند و در این دیدار چنان دل از کف می دهد که از سر حیرانی همچون زنان مصری در دیدار یوسف دست می خلد و زبان درمی بازد: بوی آن دلبر چو پرّان می شود آن زبانها جمله حیران می شود عاشقان را شد مدرّس حسن دوست دفتر و درس و سبقشان روی اوست خامشند و نعره تکرارشان می رود تا عرش و تخت یارشان این سکوت را که ناشی از حیرانی روح عارف در برابر زیبایی امر مقدس است می توان "سکوت جمالی" نامید. بخش اول #حضرت_مولانا @lightworkers

این نفس مطمئنه خموشی غذای اوست وین نفس ناطقه سوی گفتار می‌رود #حضرت_مولانا @lightworkers
این نفس مطمئنه خموشی غذای اوست وین نفس ناطقه سوی گفتار می‌رود #حضرت_مولانا @lightworkers

سکوت عارفانه مقدمه سالکی که از مرتبه سکوت سالکانه درمی گذرد به مقام سکوت عارفانه برمی آید. سکوت سالکانه مرکبی است که سالک بر آن می نشیند تا به مقصدی برسد، سکوت عارفانه اما حال آن سوار است وقتی که به مقصد می رسد. می توان گمان زد که تجربه سکوت عارفانه در زندگی مولانا تقریباً مدّتی پس از دیدار دوباره سیّد برهان در قونیه آغاز شد و با دیدار شمس تبریزی به اوج رسید. سیدّ برهان پس از آنکه مولانای جوان را به سه بار چلّه نشینی الزام کرد، او را در علم ظاهر و باطن کامل خواند. این کمال را بیشتر باید از جنس کمال معرفتی دانست. دیدار عشق آمیز و شورانگیز شمس تبریز بود که این ملای جوان را به کمال وجودی رسانید. پس از دیدار استحاله بخش شمس بود که خمر وجود مولانا خل شد، و در خروش خیزابهای غزلیات شورانگیزش "خاموشی" گزید. در واقع غزلیات شورانگیز شمس و نیز مثنوی شریف را باید ثمره خاموشی مولانا و تجربه سکوت عارفانه وی دانست. سکوت عارفانه یا سکوت مقام حقیقت وضعیت وجودی عارف است در تجربه دیدار. عارفی که به مقام مشاهده برمی آید و به دیدار محبوب می رسد زبان در می بازد. اما این زبان درباختگی هم از یک نوع نیست. مولانا به ما می آموزد که سکوت عارفانه نیز مراتبی دارد: مقدمه #سکوت #حضرت_مولانا @lightworkers

چیزی که تو را خسته و درمانده میکند بلندی کوههای روبروی تو نیست بلکه ریگهای درون کفشت می‌باشد... @lightworkers
چیزی که تو را خسته و درمانده میکند بلندی کوههای روبروی تو نیست بلکه ریگهای درون کفشت می‌باشد... @lightworkers

مدت‌هاست که در سنگینی دنیا گم شده‌ام. کسانی که دوستم داشته ‌ند مرا سبک و نامرئی کرده‌اند،خیلی سبک‌تر از آن که بتوان خوشبخت بو
مدت‌هاست که در سنگینی دنیا گم شده‌ام. کسانی که دوستم داشته ‌ند مرا سبک و نامرئی کرده‌اند،خیلی سبک‌تر از آن که بتوان خوشبخت بود! قلبم از تمام چیزهایی که خورده‌ام کثیف شده است. هیچ‌وقت به من یاد ندادند که شور و شیرین، گوشت و روح، زندگی و رویا را از هم جدا کنم.... حالا حالم بهتر است. استراحت میکنم و باری دیگر دنیا را آرام آرام کشف می کنم حالا من... خودم... به تنهایی... از عهده خودم بر می‌آیم ... #غير_منتظره #کریستین_بوبن @lightworkers

‍ یک چیز را از آب بیاموز : آب با دیواره‌های سنگی بزرگی برخورد می کند ، اما با آنها مبارزه نمی‌کند . در سکوت جریان می‌یابد و به آرامی به راهش ادامه می‌دهد ، اگر سنگ خیلی بزرگ باشد از کنارش رد می شود، اما کم کم... گرانیت در آب حل می‌شود سنگهای بزرگ به سنگ‌ریزه تبدیل می‌شوند. در نهایت آب برنده می‌شود . و این زیبایی انرژی زنانه است. مانند صخره نباش ! مانند آب باش ! " نرم و زنانه باش " و پیروزی از آن توست . وقتی می‌گویم آب شو منظورم همین است: حل شو. آب تهاجمی نیست ، مبارزه نمی‌کند ، راهش را بدون مبارزه پیدا می‌کند ، پیروزی بدون تسلط یافتن.... @lightworkers