ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك 👈

Pathwaystogod

Pathwaystogod

الذهاب إلى القناة على Telegram

اسرار درون ومديتيشن، چاکرا و کالبدها،حقایق روانشناسی ،تعالیم معنوی و عرفانی......

إظهار المزيد
1 488
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
أرشيف المشاركات
قلبی که نمی‌زند قلبت را حس کن. می‌زند. اما تو نمی‌زنی. اگر تو می‌زدی، باید می‌توانستی نگهش داری. اما نمی‌توانی. اگر تو می‌زدی، وقتی خوابی، کی می‌زند؟ تو خوابی. قلبت بیدار. پس کی می‌زند؟ این، یک سؤال ساده است. اما جوابش زندگی‌ات را عوض می‌کند. چون اگر تو قلبت را نمی‌زنی، پس تو قلبت نیستی. تو چیزی هستی که قلب را می‌بیند. و آن، هرگز دیده نمی‌شود. و این، فقط درباره قلب نیست. درباره همه‌چیز است. تو بدنت را نمی‌سازی. تو افکارت را نمی‌سازی. تو احساساتت را نمی‌سازی. همه‌شان خودشان می‌آیند. و تو، فقط تماشا می‌کنی. و بعد یک «من» می‌سازی که بگوید «من هستم». اما آن «من»، بعد از همه‌شان آمده. و به همین دلیل، توهم است. و اگر یک بار این را ببینی، ترس می‌ریزد. چون تمام ترس‌هایت برای «من» است. ترس از مرگ، ترس از دست دادن، ترس از نابودی. اما اگر «من» توهم باشد، چه کسی می‌ترسد؟ چه کسی می‌میرد؟ و در آن دیدن، آرامش. و در آن آرامش، عشق. و در آن عشق، خدا. و در آن خدا، تو. نه آن تویی که فکر می‌کردی. آن تویی که هرگز نبودی. و آن، تنها تویی است که هست. @pathways_to_god @mazeye_malakoot

نفسی که نمی‌کشی یک چیز عجیب هست که هیچ‌کس درباره‌اش حرف نمی‌زند: تو هرگز نفس نمی‌کشی. نفس، خودش می‌آید. تو فقط تماشا می‌کنی. وقتی می‌گویی «من نفس می‌کشم»، داری دروغ می‌گویی. چون اگر نفس کشیدن کار تو بود، باید می‌توانستی آن را متوقف کنی. اما نمی‌توانی. اگر بخواهی، چند ثانیه نگه می‌داری، بعد بدنت خودش نفس را پس می‌گیرد. یعنی چه؟ یعنی نفس، کار تو نیست. نفس، کار بدن است. و تو، فقط شاهدش هستی. و این، فقط درباره نفس نیست. درباره قلب هم هست. قلب می‌زند. تو نمی‌زنی. درباره گوارش هم هست. غذا هضم می‌شود. تو هضم نمی‌کنی. درباره میلیاردها سلول هم هست. آن‌ها کار می‌کنند. تو کار نمی‌کنی. پس آن «من» که می‌گوید «من نفس می‌کشم»، کیست؟ یک توهم است. یک راوی که بعد از هر اتفاق می‌آید و می‌گوید «من کردم». اما هیچ‌وقت قبل از اتفاق نبوده. هیچ‌وقت همراه اتفاق نبوده. همیشه بعدش آمده. و اگر این را یک بار واقعاً ببینی — نه به‌عنوان یک فکر، بلکه به‌عنوان یک دیدن — آن‌وقت یک چیز عجیب اتفاق می‌افتد: نفس، عمیق‌تر می‌شود. نه به این خاطر که تو کاری کردی. به این خاطر که تو دیگر مزاحم نیستی. آن «من» که همیشه می‌خواست کنترل کند، کنار رفت. و بدن، خودش نفس کشید. آزادتر. عمیق‌تر. آرام‌تر. و این، اولین راز بدن است: تو بدن نیستی. تو حتی نفس هم نمی‌کشی. تو فقط آنی هستی که نفس را می‌بیند. و آن، هرگز دیده نمی‌شود. و در آن دیدن، آرامش. و در آن آرامش، عشق. و در آن عشق، خدا. و در آن خدا، تو. نه آن تویی که فکر می‌کردی. آن تویی که هرگز نبودی. و آن، تنها تویی است که هست. @pathways_to_god @mazeye_malakoot

چشمت را باز کن. چه می‌بینی؟ دنیا. اما چه کسی می‌بیند؟ می‌گویی: من. اما آن «من» کجاست؟ اگر در چشم است، پس چشم باید خودش را ببیند. اما چشم خودش را نمی‌بیند. پس بیننده، در چشم نیست. پس بیننده، کجاست؟ این، یک معما نیست. یک واقعیت است. بیننده، جایی نیست. چون اگر جایی بود، محدود می‌شد. و اگر محدود می‌شد، نمی‌توانست همه‌جا را ببیند. پس بیننده، بی‌جاست. و به همین دلیل، همه‌جا هست. و تو، آن بیننده‌ای. نه چشم. نه بدن. نه فکر. تو، آنی هستی که از پشت این چشم‌ها نگاه می‌کند. و آن، هرگز دیده نمی‌شود. چون اگر دیده شود، دیگر بیننده نیست. دیده است. و اگر این را ببینی، ترس می‌ریزد. چون تمام ترس‌هایت برای دیده شدن است. ترس از قضاوت، ترس از رد شدن، ترس از تنها ماندن. اما اگر تو هرگز دیده نمی‌شوی، چه کسی می‌ترسد؟ چه کسی قضاوت می‌شود؟ و در آن دیدن، آرامش. و در آن آرامش، عشق. و در آن عشق، خدا. و در آن خدا، تو. نه آن تویی که فکر می‌کردی. آن تویی که هرگز نبودی. و آن، تنها تویی است که هست. @pathways_to_god @mazeye_malakoot

«بنشین و با سلول های بدنت وارد گفتگو شو» متوجه باش و احساس کن که واقعا عاشق قسمت الهی وجودت هستی •چهره خداوند را در ذهنت تجسم
«بنشین و با سلول های بدنت وارد گفتگو شو» متوجه باش و احساس کن که واقعا عاشق قسمت الهی وجودت هستی •چهره خداوند را در ذهنت تجسم کن •این بدن یک ساختار سلولی است که منتظر شنیدن از طرف شماست. با آن تماس بگیر. و هم اکنون لرزش سلولی شروع می شود. بگو: - ما یکدیگر را میشناسیم و من تو را عاشقانه دوست دارم. - متاسفم که اینقدر طول کشید تا این موضوع را بفهمم. - از تو میخواهم، وارد فرآیندی شوی که خودت می دانی و من نمیدانم. از تو میخواهم که از سر خیرخواهی، مرا به انسانی سالم با عمری جاودان بدل کنی - از تو میخواهم که با من سخن بگوی با هر روش که بتوانم تشخیص دهم. - میخواهم دستانمان را تا پایان عمر در دستان یکدیگر بگیریم. اگر عدم تعادل شیمیایی نامناسبی وجود دارد، میخواهم با گذشت زمان و اقدام مناسب از میان برود. - میدانم عادتهایی کشنده دارم، حال میخواهم انها تغییر کنند. - ساختار سلولی عزیز، میخواهم که متابولیسم بدنم شکوه و عظمتم را منعکس کند. @pathwaystogod @mazeye_makakoot

Repost from N/a

Repost from N/a

حضور: اولین وظیفه هر انسان چیست؟  اولین وظیفه هر انسان حضور است. ما همواره باید چک کنیم که حضور داریم یا نه؟  کجا حضور داریم؟ در اینک و اینجا و در این بدن حضور داریم یا نه؟ یا به قولی هستیم یا نیستیم؟ آیا از بودن خود آگاهید؟ اینجا و اکنون و لحظه حال یک کلاس هست. آیا حاضرید در کلاس یا غایبید؟ الان چک کنید ببیند اینجا و اکنون حضور  دارید؟ هوشیارید.  صد در صد با خواندن این جمله حضور خواهید داشت ولی در طول روز غایب می شوید. انسان با فکرش می رود. به آینده خیالی، به گذشته رفته،به مکانهای دور. به نگرانی ها و ...در نتیجه حضور ندارد. فرد بعد از خواندن کتابهایی، تصمیم می گیرد طبق باورهای جدیدش عمل کند. حتی یادداشت می کند.ولی  برای اینکه این کار را کند اول باید حضور داشته باشد، هوشیار باشد سپس متوجه قولهایش به خودش می شود و بعد طبق آن عمل می کند. پس حضور مقدم بر هر عمل جدیدی است.  اعمال قدیمی و عادت شده معمولا اتوماتیک توسط ناخودآگاه انجام می گیرد و نیاز به حضور ندارد.  ولی اعمال و باورهای جدید فرد را مترقی می کند و آن هم نیازمند تلاش برای حضور داشتن است. حضور در حال حاضر به تنهایی یک کار مفید و عالیست و لازم نیست حتی کار دیگری برای ترقی انجام داد. چون حس خوب، آرامش، خدا، عشق، متصل شدن به طبیعت و ... همه با حضور بدست می اید @pathwaystogod @mazeye_malakoot

قدرت حاضربودن صرف و گوش‌دادن به آنچه پدیدار مي‌شود، بسیار شگفت‌انگیز است. کمتر کار کن و بيشتر اعتماد کن. به سایر آدم‌ها اجازه بده که درگير دل مشغولي‌هاي روزمره‌شان باشند، بدون اينکه تلاش کني آن‌ها را اصلاح کني يا نجات دهي. شرايط را براي آن‌ها امن کن تا بتوانند کاملاً خود راستینشان باشند، کاملاً زنده و کاملاً آشفته و به‌هم‌ریخته، آنچه را که می‌باید بگویند، بيان کنند و به همان اندازه که نیاز است احساس خوب يا بد داشته باشند. به آن‌ها کمک کن از خلال نفرت به عشق و از خلال غم به شادي حرکت کنند. اميد کاذب را از آن‌ها دور کن و طلوع اميدی تازه را پیشکش کن. به روند یگانۀ آن‌ها اعتماد کن. به توانايي آن‌ها براي ایستادگی در برابر اندیشه‌ها و احساسات قدرتمند اعتماد کن. به ساحت گستردۀ مراقبه اعتماد کن، ساحتی خيرخواهانه‌ که همواره همه ما را در آغوش مي‌گيرد، حتي زماني که نمي‌توانيم خودمان را در آغوش بگيريم. @pathwaystogod @mazeye_malakoot

photo content

YAZDAN - AZME SAFAR MAKON(2).mp3.mp39.38 MB

ای همسفرِ ذهنی که طاقتش طاق شد. درست میبینی. حقیقت تلخ و شیرین این است: ذهن تو برای این همه سال جنگیدن ساخته نشده بود. ذهن انسان، آن شاهکارِ تکامل، برای دویدن در دشتها ساخته شده بود، نه ایستادن در صف نان. برای دیدنِ خطرِ لحظهای (شیر پشت بوته)، نه خطری که سالها در افق بماند و هیچوقت حمله نکند. ذهن، برای دویدن و پایانِ خطر در چند دقیقه طراحی شده، نه برای ماندن در انتظاری که پایانش در هالهای از دود گم شده. اما تو چه کردهای ای انسانِ جنگزده؟ تو از ذهن خود خواستهای کاری کند که هیچ مخلوقی روی زمین قادر به انجامش نیست: زندگی در حالت اضطرارِ دائمی. نگاه کن. ذهن تو سه بخش اصلی دارد (بگذر از اصطلاحات علمِ اعصاب، به جانشان بنگر): ۱. بخشی که نجاتت میدهد (آمیگدال): این بخش مانند سگی وفادار اما بیشعور است. در جنگل، وقتی صدای خشخش میشنید، تو را وا میداشت فرار کنی. عالی. اما در زندگی امروز تو، این سگ همیشه پارس میکند. شب و روز. حتی زمانی که آرامشی نیست. حتی زمانی که در پناهگاهی. چون دیگر فراموش کرده سکوت یعنی چه. ۲. بخشی که برنامهریزی میکند (قشر پیشانی): این استادِ خرد توست. اما وقتی آمیگدال همیشه در حال فریاد است، این استاد هم عقلش را از دست میدهد. دیگر نمیتواند تصمیم بگیرد. دیگر نمیداند راست برود یا چپ. همین میشود آن بلاتکلیفیِ جانکاهی که هر روز با آن دست و پنجه نرم میکنی. ۳. بخشی که خاطرات را ذخیره میکند (هیپوکامپ): این قسمت، حافظهات را میسازد. اما استرسِ مزمن، سمی است برای این بخش. کمکم فراموش میکنی روزهای خوبِ قبل از جنگ را. فقط خاطرات بد میماند. دود. آوار. جیغ. بعد ذهنت میماند با یک کتابخانه که همه کتابهایش فاجعه است. ذهن برای لحظه ساخته شده، نه برای ماهها و سالها. تو از ماشینِ مسابقهای خواستهای در ترافیکِ ده ساله بایستد و خاموش نشود. موتور ذهنت دارد داغ میکند. روغنش ته کشیده. چراغهای خطرش همیشه روشن است. و عجیب آنکه خودت را مقصر میدانی که چرا طاقت نمیآوری. اما مگر ماهی را سرزنش میکنی که از آب بیرون بمیرد؟ مگر درخت را که در کویر خشک شود؟ اینجا هیچ تقصیری از تو نیست. ذهن تو در محدودهای ساخته شده: چند هفته استرس شدید، نه چندین سال. ذهن تو میتواند یک ضربه را تحمل کند، اما نه هزاران ضربه پیاپی بدون وقفه. ذهن تو میداند چطور از یک حادثه جان سالم به در ببرد، اما نمیداند چطور در حالی که هنوز حادثه تمام نشده، زندگی کند. پس بیا یک قرارداد تازه ببندیم با این ذهن خسته: قرارداد این است: ذهن من بیمار نیست. فقط وظیفهای فراتر از توانش به او دادهاند. مثل کسی که از یک بچهٔ پنج ساله خواسته باشند بار یک مرد را بکشد. کودک نیست. ضعیف نیست. فقط این بار برایش سنگین است. از امروز، دیگر از ذهنت انتظار معجزه نداشته باش. از او نخواه همه چیز را حل کند. از او نخواه منطقی بماند در جنونی که دورت را گرفته. به او اجازه بده گاهی قفل کند. به او اجازه بله گاهی فرار کند. به او اجازه بده ناامید شود، اما فقط برای چند دقیقه. به او اجازه بده بگوید "نمیتوانم دیگر". و وقتی گفت "نمیتوانم"، تو بگو: "میدانم. تو برای این ساخته نشدی. با هم میمانیم تا شاید روزی این بار برداشته شود." درمانِ ذهنِ نساخته برای رنجِ طولانی، تجربه نکردنِ رنجِ طولانی نیست، بلکه تقسیم کردن آن رنج با دیگریست. با خدا. با یک دوست. با یک غریبه همدل. با دفترچه خاطراتت. با یک درخت که زیر باران میایستد. ذهن تو شکسته نشده. فقط بیش از حد انعطاف خواستهاند. الآن وقتِ آن است که یکی بیاید، دستی به سر و گوشش بکشد و بگوید: «حق با توست. این همه سال جنگ، غیرممکن بود. اما تو ماندی. حالا بیا کمی استراحت کنیم، هر چند در میان آتش.» تو قهرمانی، اما حتی قهرمانها هم برای رنجِ بیپایان ساخته نشدهاند. »یزدان« @pathwaystogod @mazeye_malakoot

ای همدرد جانسوخته، دستت را گذاشتهای روی سردترین نقطهی زندگی و فکر میکنی تمام راهها بسته شده. اما بگذار از جایی حرف بزنم که شاید کمتر کسی جرأت میکند: حق با توست که از زندگی سیر شدهای. حق با توست که دیگر طاقت نداری. حق با توست که فکر میکنی تاریکی پایانی ندارد. اما تو یک چیز را اشتباه فهمیدهای. این خودِ زندگی نیست که از آن سیر شدهای. این شکلِ خاصِ زیستن در این سالهای جنگ و رنج است که کاسه صبرت را لبریز کرده. سه حقیقت که باید بدانی پیش از هر تصمیمی: ۱. ذهنت به تو دروغ میگوید. در افسردگیِ عمیق و پس از ضربههای مکرر روانی، ذهن مانند تلویزیونی میشود که فقط یک شبکه را نشان میدهد: شبکهی تاریکی. آن شبکه مدام میگوید "هیچ راهی نیست"، "همیشه همینطور خواهد ماند"، "تو سرباری". اما همهی اینها علائم بیماریاند، نه واقعیت. همانطور که به کسی که پایش شکسته نمیگویی "چرا نمیتوانی بدوی"، به خودت هم بگو: ذهنم بیمار شده، دارد به من چیزهای نادرست نشان میدهد. ۲. نقطهی پایان احساسات، پایان زندگی نیست. فکر میکنی این همه تاریکی برای همیشه میماند؟ نورونهای مغز تو، حتی در سختترین شرایط، قابلیت تغییر دارند. علمی به نام "نوروپلاستیسیته" میگوید: مغز میتواند بازسازی شود. ممکن است امروز هیچ نوری نبینی، اما ماه دیگر، شاید یک سال دیگر، یک شکاف کوچک پیدا شود. خودت را محروم نکن از آن لحظهای که هنوز ندیدهایش. ۳. درد تو، تو را از دیگران جدا نکرده، به آنها پیوند زده. هرکسی که در این سالهای جنگ نفس کشیده، زخمی درون دارد که تو از آن خبر نداری. درد تو، تو را به کاروان بزرگی از انسانهای زخمی پیوند میزند. شاید کار تو تمام شده باشد، اما داستان تو تمام نشده. داستان تو تمام میشود وقتی دستت را به سوی دیگری دراز کنی و بگویی "من هم مثل تو بودم، اما ماندم". @pathwaystogod @mazeye_malakoot

آنچه به طور متداول عشق نامیده می‌شود، یک ترفند نفس است برای اجتناب از تسلیم. شما دارید به دنبال کسی می‌گردید که به شما چیزی را بدهد که فقط می‌تواند در حالت تسلیم به شما برسد. نفس از آن شخص استفاده می‌کند تا از تسلیم شدن اجتناب کند. زبان اسپانیایی در این باره، صادق‌ترین زبان است. در این زبان، «من به تو عشق می‌ورزم» و «من تو را می‌خواهم» هر دو با یک اصطلاح ـ تِ کویرو ـ بیان می‌شود. برای نفس، عشق ورزیدن و خواستن، یکسان است. در حالی‌که در عشق راستین هیچ خواستنی وجود ندارد، هیچ آرزویی برای تصاحب یا تغییر شریک خود ندارید. نفس، یکی را جدا می‌کند و او را ویژه می‌سازد و از آن شخص استفاده می‌کند تا احساس زیرینِ پیوستۀ نارضایتی، احساس ناکافی بودن، احساس خشم و نفرت را که خیلی به هم مرتبطند، سرپوش نهد. این‌ها صورت‌های احساس عمیق و زیرین موجودات انسانی است که از حالت نفسانی جدا‌ نشدنی است. هنگامی که نفس چیزی را جدا می‌کند و می‌گوید که «من عاشق این یا آن هستم»، این یک تلاش ناآگاهانه است برای سرپوش نهادن یا حذف کردن احساسات عمیقی که همواره نفس را همراهی می‌کنند: نارضایتی، ناشادمانی، حس ناکافی بودن که بسیار آشناست. برای مدت کوتاهی، این توهم عملاً جواب می‌دهد. @pathwaystogod @mazeye_malakoot

  ‏اگر روزی دنیا را دوست نداشتی، جایت را عوض کن تا از زاویه‌ای دیگر به آن بنگری. دنیا از بعضی زوایا دوست‌ داشتنی‌ست و در بعضی زوایا نه. در بعضی از زوایا بهتر و زیباست، در بعضی زوایا تاریک و خسته‌ کننده. یادت باشد تو باید جایت را عوض کنی، چرا که دنیا هرگز از جایش تکان نخواهد خورد. @pathwaystogod @mazeye_malakoot

ما فقط در تنهایی و رهایی کامل، نیروهای موثر طبیعت خویش را تجربه میکنیم. @pathwaystogod @mazeye_malakoot
ما فقط در تنهایی و رهایی کامل، نیروهای موثر طبیعت خویش را تجربه میکنیم. @pathwaystogod @mazeye_malakoot

احساس می‌کنی نیرویی درونت هست که هنوز بیدار نشده؟ شاید وقتشه صدای درونت رو بشنوی… 💫 🌿 در دوره‌ی آموزش انرژی‌درمانی، یاد می‌
احساس می‌کنی نیرویی درونت هست که هنوز بیدار نشده؟ شاید وقتشه صدای درونت رو بشنوی… 💫 🌿 در دوره‌ی آموزش انرژی‌درمانی، یاد می‌گیری چطور: 🔹 چاکراهات رو بیدار و متعادل کنی 🔹 میدان انرژی خودت و دیگران رو پاکسازی و تقویت کنی 🔹 با ارتعاش عشق و آرامش یکی بشی 🌸 این فقط یه دوره نیست — یه سفره، به سمت آگاهی، شفا و روشنایی درون 🌞 ✨ آماده‌ای نیروی شفاگر وجودت رو فعال کنی؟ 📿 ظرفیت محدود | شروع مسیر از همین امروز.. شامل دوره های شفای پرانیک، ریکی ، سوزن درمانی، هاله درمانی، چاکرا درمانی ، رنگ درمانی، صوت درمانی ، کریستال درمانی آروماتراپی و.... برای دریافت اطلاعات کامل از دوره ها به دایرکت اینستاگرام پیام بدید . یزدان #انرژی_درمانی #چاکرا #آگاهی #شفا #درمان_درونی #روحانیت #مدیتیشن #بیداری_درون Instagram/pathways _to_god

#سپر_حفاظتی_و_نامرئی_در_مقابل_امواج_منفی؛ ما می توانیم  با استفاده از روشهايی قدرت دفاعی و ايمنی بدنمان را تا حدی بالا ببريم كه ما را در مقابل خطرات امواج منفی محافظت نمايد.روشهای گوناگونی برای ايجاد حصار یا سپر حفاظتی و دفاعی برای انسان وجود دارد . #تکنیک_ایجاد_حصار_حفاظتی؛ برای ايجاد يا تقويت سپر دفاعی نامرئی بدنمان . در يك اتاق نيمه روشن خلوت بدون هر گونه سر و صدا حتی صدای تيك تاك ساعت و چكه كردن آب .با لباس راحت روی زمين يا روی صندلی بنشنيد و باچشمان بسته و چند نفس عميق شروع كنيد. تمام عضلات بدن را از پا تا سر يكی پس از ديگری آزاد و رها كنيد و به آنها استراحت و آرامش كامل بدهيد و تمام وجودتان را از نظر جسمی و روحی رها كنيد. البته مواظب باشيد پس از ايجاد اين آرامش و استراحت مطلق به خواب نرويد اگر بخواب رفتيد پس از بيدار شدن مجدداً از ابتدا شروع كنيد. پس چشمها را باز كنيد و در حالت نيمه بسته با نفس عميقی هاله بيضوی شكل را به رنگ آبی روشن همراه با رنگ سفيد در اطرافتان ببينيد كه از اطراف آن آئينه نور شفاف آبی رنگ و سفيدی ساطع می شود.اگر احساس كرديد در بخشی از اين هاله بيضوی سوراخ يا منفذی ايجاد شده است با همان حالت چشمان نيمه باز دور تا دور آن هاله بيضوی را سه مرتبه از بالا به پائين با هر دو دست بدون انقطاع بچرخانيد، درست مثل وقتی كه بخواهيد با دو دست در اطراف جسمی ابری يا اتريك آنرا صاف و مرتب كنيد .دو دست را بطرف بالای سرتان برده كاملا عمود بر بدن كشيده روی هم قرار دهيد و چنان دستها را عمود بر بدن قرار دهيد كه پشت دست چپ در كف دست راست قرار گيرد و از دو طرف دستها را به شكل رسم كردن يك بيضی به طرف پائين چرخانده بدون انقطاع سه بار اين حركت را پشت سر هم انجام دهيد. اگر با تمرين و مداومت اين حركت را انجام دهيد هاله های رنگی دور دستانتان را با رنگ آبی متمايل به سفيدی را كه از كف دست هايتان برای ترميم سپر دفاعی بدن ساطع می شود را می توانيد بخوبی مشاهده كنيد. اين رنگ و هاله همان سپر نامرئي و طبيعی دفاعی بدن شماست كه با اين عمل پس از چند بار تمرين شما بخوبی آن را مقاوم سازی و آماده محافظت كامل از بدنتان مینمائيد. @pathwaystogod @mazeye_malakoot

عزیزان عمراه؛ تمامی پادکست های من در یوتیوب را میتوانید در کانال تلگرامی که لینک آن در پایین ذکر شده، میتوانید بشنوید . لطفاً
عزیزان عمراه؛ تمامی پادکست های من در یوتیوب را میتوانید در کانال تلگرامی که لینک آن در پایین ذکر شده، میتوانید بشنوید . لطفاً سابسکرایب و لایک و کامنت یادتون نره تا با اشتیاق بیشتری ادامه بدم .❤️🙏❤️ https://t.me/podcast_yazdan

‏فیلم از طرف Yazdan