فلسفه اخلاق | مصطفی سلیمانی
الذهاب إلى القناة على Telegram
🌱روانکاوی/فلسفه/ادبیات/ادیان/سینما 📍مصطفی سلیمانی (دکتری فلسفه کارشناسی ارشد فلسفه اخلاق کارشناسی ارشد روانشناسی شخصیت) 📱ارتباط با من: @mostafa_soleymani63 . 🔖اینستاگرام: https://instagram.com/_u/mostafa_soleymani63
إظهار المزيد7 468
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+337 أيام
+4030 أيام
أرشيف المشاركات
📍در ستایش خداحافظی
(آیا میشود کسی را دوست داشت و باز هم از زندگیمان خداحافظی کرد؟)
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻 بعضی آدمها در دورهای از زندگی وارد دنیای ما میشوند که حضورشان با نیازها و آرزوهایمان جور است. با آنها حرف میزنیم، خاطره میسازیم و آیندهای را تصور میکنیم که در آن کنار هم هستیم. بعد، زندگی جلو میرود. آدمها تغییر میکنند، خواستهها عوض میشوند و گاهی دو نفری که روزی مسیر مشترکی داشتند، آرامآرام راههای متفاوتی پیدا میکنند.
■ اروین یالوم در رواندرمانی اگزیستانسیال، روی آزادی و مسئولیت انسان تأکید زیادی دارد. از نگاه او، ما در برابر انتخابهای خودمان مسئولیم. انتخاب فقط تصمیمی در ذهن ما نیست؛ هر انتخاب، شکلی از زندگی را برایمان میسازد. در یک رابطه هم هر روز انتخاب میکنیم که بمانیم، حرف بزنیم، تلاش کنیم، فاصله بگیریم یا خداحافظی کنیم. هرکدام از این انتخابها هزینه و پیامد خودش را دارد.
■ گاهی سالها منتظر تغییر یک نفر میمانیم. منتظر روزی که بیشتر دوستم داشته باشد، مسئولیتپذیرتر شود، حرفهایش را بزند یا بالاخره بفهمد چه چیزی برای ما مهم است. در همین انتظار، ماهها و سالها از زندگی خودمان میگذرد. سؤال مهم یالومی اینجا به کمکمان میآید: «من با انتخاب امروز خودم، چه زندگیای برای خودم میسازم؟»
■ این سؤال، نگاه ما را از تغییر دادن دیگری به انتخاب کردن خودمان برمیگرداند. ممکن است کسی را خیلی دوست داشته باشیم و ادامه این رابطه را انتخاب نکنیم. ممکن است خاطرات خوبی از یک نفر داشته باشیم و باز هم مسیرمان را جدا کنیم. دوست داشتن یک احساس است؛ ماندن یک انتخاب. این دو همیشه در یک جهت حرکت نمیکنند.
■ یالوم از «تنهایی اگزیستانسیال» هم صحبت میکند؛ تنهایی عمیقی که بخشی از تجربه انسان بودن است. ما میتوانیم عاشق باشیم، دوست داشته شویم و سالها همراه کسی زندگی کنیم، اما در نهایت هرکدام مسئول انتخاب مسیر زندگی خودمان هستیم. هیچ انسانی نمیتواند تمام خلأهای ما را پر کند و هیچ رابطهای نمیتواند همه ترسهای ما را برای همیشه از میان ببرد. پذیرفتن این واقعیت، ما را به رابطهای سالمتر و آزادتر نزدیک میکند.
■ بعضی وقتها برای رفتن، دنبال یک آدم مقصر میگردیم. شروع میکنیم به شمردن اشتباهها، بیتوجهیها و حرفهایی که ما را رنجاندهاند. پروندهای از گذشته میسازیم تا تصمیم امروزمان برای خودمان قابل قبول شود. رابطهها گاهی با یک خطای بزرگ تمام میشوند و گاهی مجموعهای از تفاوتها، خستگیها و ناهماهنگیها مسیر را به پایان میرساند. شناخت همین تفاوتها میتواند تصمیم را روشنتر کند.
■ یک سؤال ساده در چنین موقعیتی کمک زیادی میکند: «اگر این آدم همینطور که امروز هست، سال آینده هم همین باشد، باز هم این رابطه را انتخاب میکنم؟» این سؤال ما را از خیال آینده به زندگی امروز برمیگرداند. پاسخ آن میتواند چیزهای زیادی را درباره نیازها، مرزها و انتخابهایمان روشن کند.
■ خداحافظی، سوگ خودش را دارد. وقتی رابطهای تمام میشود، فقط یک نفر از کنارمان نمیرود. برنامههای مشترک، پیامهای روزانه، عادتها و حتی آیندهای که در ذهن ساخته بودیم هم تغییر میکنند. برای همین ممکن است بعد از یک خداحافظی، دلتنگ شویم، گریه کنیم یا حتی برای برگشتن وسوسه شویم. این احساسها بخشی از سوگ رابطهاند و باید فرصت تجربه شدن داشته باشند.
■ شاید بلوغ عاطفی جایی خودش را نشان میدهد که بتوانیم ارزش یک آدم را از جایگاه او در زندگی امروزمان جدا کنیم. بعضی آدمها برای همیشه بخشی از داستان ما میمانند و مسیرشان از مسیر ما جدا میشود. خاطرهشان میتواند عزیز باشد، تجربهشان میتواند مهم باشد و زندگیمان هم میتواند راه خودش را برود.
■ خداحافظی گاهی همین است: پذیرفتن واقعیت، دیدن سهم خودمان، احترام گذاشتن به انتخاب دیگری و گرفتن مسئولیت زندگی خودمان. گاهی باید بمانیم و تلاش کنیم؛ گاهی باید گفتوگو کنیم؛ گاهی هم باید آخرین قدم را برداریم، در را ببندیم و مدتی با سکوت پشت آن در زندگی کنیم.
#در_ستایش ۱۳
❤️☘ https://t.me/filsofak
Repost from آن؛
کارگاه آنلاینی نو در آن:
«نوشتندرمانی» با دکتر مصطفی سلیمانی.
گاهی چیزهایی درون ما میمانند که هیچوقت فرصت نکردهایم دربارهشان حرف بزنیم؛ خاطرههایی که هنوز با ما هستند، احساساتی که نامی برایشان پیدا نکردهایم و تجربههایی که شاید فقط منتظر یک راه برای دیدهشدناند.
در این کارگاه، نوشتن را بهانهای میکنیم برای نزدیکتر شدن به خود؛ برای اینکه یاد بگیریم چگونه آنچه درونمان میگذرد را به کلمه تبدیل کنیم، خودمان را بهتر بشناسیم و با خودمان مهربانتر باشیم.
برای مشاوره، راهنمایی و اطلاع از جزئیات با پشتیبان کارگاههای آن در ارتباط باشید.
| آن؛ نشسته در بهمن.
🔻حتی چیزهایی که جرئت ندارم برای خودم تعریفشان کنم، به تو میگویم؛
چون کنار تو، حتی تاریکترین گوشههای من هم میتوانند دوستداشتنی باشند.
✍️ #مصطفی_سلیمانی
ادبیات و اسطوره
تشریف بیارید الان.
🔸لینک ورود به انجمن ادبی موژ:
https://meet.google.com/fhn-ducy-roq
⏰ یکشنبهها ساعت: ۲۰
🆔 @anjoman_moozh
■ خطر اصلی زمانی شروع میشود که حرف دیگران از بیرون وارد ذهن تو شود و تبدیل شود به صدایی که هر روز خودت را با آن قضاوت میکنی. آنجا دیگر مسئله فقط حرف یک نفر نیست؛ رابطهی تو با خودت هم تحت تأثیر قرار گرفته است.
■ شاید سؤال مهم این باشد: برای حفظ تصویری که دیگران از تو دارند، چقدر از آرامش خودت را خرج میکنی؟
❤️☘ https://t.me/filsofak
📍وقتی زورش به تو نمیرسد، سراغ آبرویت میرود
(چرا بعضیها وقتی از تو فاصله میگیرند، سراغ ذهن دیگران میروند؟)
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻 گاهی یک رابطه به جایی میرسد که یکی از دو نفر احساس میکند نفوذ سابقش را روی دیگری از دست داده. دیگر نمیتواند تصمیم او را تغییر دهد، او را برگرداند یا وادارش کند همان کاری را انجام دهد که خودش میخواهد. از همینجا ممکن است مسیر دیگری شکل بگیرد: حرف زدن با دیگران و ساختن روایتی تازه دربارهی طرف مقابل.
■ پشت سرت حرف میزند، ماجرا را برای دیگران تعریف میکند، بعضی قسمتها را پررنگ میکند و بعضی قسمتها را کنار میگذارد. بعد سراغ آدمهایی میرود که برایش مهماند و تلاش میکند آنها را با روایت خودش همراه کند. کمکم یک اختلاف شخصی وارد رابطههای بیشتری میشود.■ روانشناس آمریکایی نیکی کریک سالها دربارهی پدیدهای به نام «پرخاشگری رابطهای» پژوهش کرد. این اصطلاح خیلی ساده یعنی فرد برای آسیب زدن به دیگری، از رابطهها و آدمهای اطراف او استفاده کند؛ مثلاً با بدگویی، شایعه، ایجاد فاصله میان آدمها یا پایین آوردن جایگاه اجتماعی یک نفر. ■ پشت این رفتار میتواند احساس شکست، خشم، حسادت، ترس از طرد شدن یا نیاز شدید به کنترل وجود داشته باشد. بعضی آدمها وقتی در رابطه احساس قدرت کمتری میکنند، تلاش میکنند قدرت خودشان را در روایت ماجرا حفظ کنند. روایت کردن تبدیل میشود به راهی برای اینکه همچنان روی نگاه دیگران اثر بگذارند. ■ اعتبار اجتماعی برای انسان اهمیت زیادی دارد. ما خودمان را تا حدی از نگاه آدمهای مهم زندگیمان میشناسیم. خانواده، دوستان، همکاران و آدمهایی که برایمان ارزشمندند، در شکلگیری تصویر ما از خودمان نقش دارند. برای همین، وقتی کسی به اعتبارمان حمله میکند، ممکن است خشم، اضطراب، شرم یا احساس بیعدالتی سراغمان بیاید. ■ بعد ذهن شروع میکند به سؤال ساختن: «چه کسی شنیده؟»، «چی گفته؟»، «کی باور کرده؟»، «الان دربارهی من چه فکری میکنند؟» آدم ممکن است ساعتها یک گفتوگو را مرور کند، حرفهای گذشته را دوباره بررسی کند و دنبال نشانه بگردد. ذهن در این وضعیت دنبال راهی برای پس گرفتن کنترل است. ■ روانشناسی به تکرار مداوم یک فکر یا اتفاق، بدون رسیدن به نتیجهی تازه، «نشخوار فکری» میگوید. نشخوار فکری انرژی زیادی میگیرد، تمرکز را پایین میآورد و باعث میشود اتفاقی که شاید چند ساعت طول کشیده، روزها و هفتهها در ذهن ادامه پیدا کند. ■ یک سؤال ساده میتواند کمککننده باشد: «این حرف دقیقاً روی کدام رابطه یا موقعیت اثر گذاشته؟» اگر دوست نزدیکت چیزی شنیده، با همان دوست صحبت کن. اگر همکارت دربارهات برداشت نادرستی پیدا کرده، با خودش حرف بزن. اگر موضوع به کار و اعتبار حرفهای مربوط شده، اطلاعات و مدارک را نگه دار و از مسیر مناسب پیگیری کن. ■ توضیح دادن به همه، معمولاً ذهن را وارد یک مسیر بیپایان میکند. هر بار یک نفر تازه پیدا میشود که چیزی شنیده و حالا باید برای او هم توضیح بدهی. پاسخ وقتی مؤثرتر است که مخاطب مشخص، موضوع مشخص و دلیل مشخصی داشته باشد. ■ مفهوم دیگری که اینجا به کار میآید «سوگیری تأییدی» است. یعنی ذهن آدمها اطلاعات تازه را با باورهای قبلیشان میسنجد. کسی که از قبل تو را قابل اعتماد میداند، یک حرف منفی را با تجربههای خودش مقایسه میکند. کسی که ذهنیت منفی دارد، ممکن است همان حرف را راحتتر بپذیرد. ■ بنابراین، یک روایت واحد میتواند در ذهن آدمهای مختلف معناهای متفاوتی پیدا کند. بعضیها باور میکنند، بعضیها تردید میکنند و بعضیها اصلاً جدی نمیگیرند. شناخت این موضوع کمک میکند انرژی روانیات را صرف کنترل ذهن آدمهایی نکنی که اختیارشان دست تو نیست. ■ گاهی هم «مثلثسازی» اتفاق میافتد؛ یعنی مسئلهای بین دو نفر، از طریق نفر سوم ادامه پیدا میکند. به جای گفتوگوی مستقیم، دربارهی تو با دوستت صحبت میشود، دوستت وارد ماجرا میشود و بعد افراد بیشتری درگیر میشوند. یک اختلاف شخصی، تبدیل به مسئلهای جمعی میشود. ■ در چنین شرایطی، قبل از هر واکنشی سه چیز را روشن کن: چه اتفاقی افتاده؟ چه آسیبی ایجاد شده؟ چه کاری از دست من برمیآید؟ همین سه سؤال میتواند ذهن را از حدس و گمان به سمت واقعیت برگرداند. ■ اعتبار آدمها در طول زمان ساخته میشود؛ در رفتارهای روزمره، در مسئولیتپذیری، در نحوهی برخورد با دیگران، در رفتار هنگام عصبانیت و در شیوهی مواجهه با اشتباهات. آدمها با گذشت زمان، تصویر دقیقتری از یکدیگر پیدا میکنند. ■ مراقبت از آبرو یعنی وقتی لازم است توضیح بدهی، توضیح بدهی؛ وقتی لازم است مرز بگذاری، مرز بگذاری؛ و وقتی لازم است موضوعی را پیگیری کنی، پیگیری کنی. بعد اجازه بده زندگیات دوباره به مسیر خودش برگردد.
🌸دوستان عزیز به کانال لیست برگزیدگان خوشآمدید🌸
کانال لیست برگزیدگان، متشکل از معتبرترین کانالهای علمی و آکادمیک تلگرامی ایران در حوزههای فلسفه و منطق، علومشناختی، روانشناسی، علوم اعصاب، هوش مصنوعی و … است. این کانال به شما این امکان را میدهد تا بتوانید از مطالب معتبر در حوزههای مختلف علمی بهره ببرید و بنابر علاقه خود در رویدادهای علمی مرتبط شرکت نمایید. لطفا برای پیدا کردن کانال معتبر مورد علاقه خود، روی لینک دعوتنامه کلیک کنید.
⭐️پ.ن: محتمل است کانال شما نیز برگزیده باشد اما تاکنون افتخار ارتباط حاصل نشده باشد. بدین منظور به آیدی مدیر تبلیغات پیام دهید تا عضو برگزیدگان شوید:
👨🏻💼@advertis_manager
📌 لینک دعوتنامه تقدیمتان ⬇️:
💌 https://t.me/addlist/pbOe5fcXvHg4ZmY0
#موسیقی #عاشقانه
🔻به خودم اجازه میدهم از صمیم قلب از تو بدم بیاید؛ از صدایت، از خاطرهی دستهایت، از آن «مواظب خودت باش» گفتنت که هنوز بعد از اینهمه وقت، دلم را نرم میکند. دلم میخواهد یک روز بیدار شوم و هیچچیز از تو در من نمانده باشد؛ نه ردّ عطرت روی پیراهنم، نه جای خالیات کنار پنجره، نه آن قسمت از قلبم که هنوز بیاجازه برایت جا نگه داشته است.
اما راستش را بخواهی، من حتی در نفرت هم از تو شکست میخورم. همین که میخواهم فراموشت کنم، یک خاطرهی کوچک از تو سر میرسد و تمام نقشههایم را بههم میریزد. شاید بدترین اتفاق این باشد که آدم از کسی دل بکند، اما دلش هنوز بلد باشد دوستش داشته باشد.
✍️ #مصطفی_سلیمانی
❤️☘ https://t.me/filsofak
Repost from N/a
📍کودکِ پنهان
(چرا بعضی زخمهای قدیمی، بعد از پدر و مادر شدن دوباره بیدار میشوند؟)
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻 خیلی از آدمها قبل از بچهدار شدن یک تصویر زیبا از خودشان دارند؛ تصویری از پدر یا مادری که قرار است همه چیز را درست انجام دهد. با خودشان میگویند: «من مثل پدر و مادرم رفتار نمیکنم. من بیشتر گوش میدهم، بیشتر محبت میکنم، بیشتر حضور دارم.» این تصمیم ارزشمند است، اما گاهی زندگی بعد از آمدن کودک، بخشهایی از ما را نشان میدهد که تا قبل از آن کمتر دیده بودیم. کودک فقط یک عضو تازه به خانواده اضافه نمیکند؛ او گاهی چراغی روی قسمتهای تاریک شخصیت ما میاندازد.
▪️ بچهها با نیازهای طبیعی خودشان وارد زندگی ما میشوند؛ نیاز به توجه، امنیت، صبر، آغوش و همراهی. اما همین نیازهای ساده گاهی میتوانند در والد، احساسات پیچیدهای را فعال کنند. مادری که خودش در کودکی مجبور بوده همیشه ساکت باشد، ممکن است با گریههای مداوم کودک احساس درماندگی کند. پدری که هیچوقت اجازه نداشته احساساتش را نشان دهد، شاید با ترس یا ناراحتی فرزندش راحت نباشد. مسئله این نیست که او فرزندش را دوست ندارد؛ مسئله این است که یک بخش قدیمی از وجودش هنوز با همان تجربههای گذشته زندگی میکند.
▪️ بسیاری از واکنشهای ما در برابر فرزندمان فقط مربوط به لحظه اکنون نیستند. گاهی صدایی از گذشته درون ما فعال میشود. همان صدایی که زمانی از والدین، معلمها یا اطرافیان شنیدهایم. کودکی که بارها شنیده «چرا اینقدر اشتباه میکنی؟» ممکن است سالها بعد، وقتی فرزندش اشتباهی میکند، ناخواسته همان لحن را تکرار کند. نه به این دلیل که قصد آسیب زدن دارد، بلکه چون ذهن انسان گاهی الگوهای آشنای قدیمی را دوباره اجرا میکند.
▪️ یکی از سختترین بخشهای والد شدن این است که کودک ما گاهی چیزی را از ما میخواهد که خودمان در گذشته دریافت نکردهایم. کودکی که نیاز به توجه دارد، ممکن است برای کسی که همیشه نادیده گرفته شده، بسیار سنگین باشد. کودکی که وابسته است و مدام دنبال حمایت میگردد، ممکن است برای کسی که خیلی زود مجبور شده مستقل شود، احساس خستگی ایجاد کند. گاهی فرزند ما به نقطهای دست میزند که سالها پیش در خودمان پنهان کردهایم.
▪️ اما شناختن این موضوع نباید باعث شود والدین خودشان را سرزنش کنند. هیچ انسانی با گذشتهای کاملاً بیزخم وارد نقش پدر یا مادر نمیشود. همه ما تجربههایی داشتهایم که روی نگاه ما به عشق، توجه، اشتباه کردن و رابطه اثر گذاشتهاند. مهم این است که وقتی متوجه میشویم واکنش ما فقط مربوط به رفتار کودک نیست، فرصت پیدا میکنیم انتخاب دیگری داشته باشیم.
▪️ آگاهی، اولین قدم ترمیم است. وقتی پدر یا مادری بتواند لحظهای مکث کند و از خودش بپرسد: «الان واقعاً از رفتار فرزندم ناراحت هستم یا چیزی در گذشته من فعال شده؟» یک فاصله ارزشمند ایجاد میشود؛ فاصلهای میان احساس و واکنش. همین فاصله میتواند جلوی انتقال بسیاری از زخمها را به نسل بعد بگیرد.
▪️ بچهدار شدن فقط تجربه بزرگ کردن یک انسان کوچک نیست؛ تجربه شناختن بخشهای ناشناخته خودمان هم هست. فرزند ما گاهی ما را با کودک درونمان روبهرو میکند؛ با آن قسمتهایی که زمانی نیاز به دیده شدن، شنیده شدن و دوست داشته شدن داشتند. شاید یکی از زیباترین بخشهای والد بودن این باشد که در کنار رشد دادن یک کودک، فرصتی برای رشد دادن خودمان هم پیدا میکنیم.
▪️ والد خوب کسی نیست که هیچ زخمی ندارد، هیچوقت خسته نمیشود و همیشه درست رفتار میکند. والد آگاه کسی است که زخمهای خودش را میشناسد، مسئولیت آنها را میپذیرد و تلاش میکند دردهای حلنشده را به جای منتقل کردن، درمان کند. گاهی فرزند ما فقط کودکی نیست که به مراقبت ما نیاز دارد؛ او آینهای است که به ما نشان میدهد کدام قسمت از وجودمان هنوز منتظر توجه و مهربانی است.
#تربیت_فرزند ۴
❤️☘ https://t.me/tarbiat_mind
Repost from اتاق درمان
📍اهلیِ خودت باش
(چرا بعضی آدمها با وجود همه کمکها هنوز با خودشان در صلح نیستند؟)
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻 در اتاق درمان، آدمهایی را دیدهام که تمام مسیرهای بیرونی را امتحان کردهاند. کتاب خواندهاند، دوره دیدهاند، دارو مصرف کردهاند، ساعتهای زیادی حرف زدهاند و حتی شجاعانه به زخمهای قدیمیشان نگاه کردهاند. اما گاهی در عمق وجودشان کسی هنوز نشسته که با خودشان مهربان نیست. کسی که هر صبح با صدای آرامی میگوید: «هنوز کافی نیستی.» و عجیب اینجاست که بسیاری از دردهای انسان از اتفاقاتی که برایش افتاده نمیآید؛ از شیوهای میآید که سالها بعد با خودش رفتار کرده است.
■ من در سالهای کار درمانی به این نتیجه رسیدهام که یکی از مهمترین رابطههای زندگی هر انسان، رابطهای است که با خودش دارد. ما برای همه آدمهای مهم زندگیمان وقت میگذاریم، حرفهایشان را میشنویم، حالشان را میپرسیم و اشتباهاتشان را میبخشیم؛ اما وقتی نوبت به خودمان میرسد، تبدیل به سختگیرترین قاضی میشویم. گاهی انسانی را میبینم که با دیگران با نهایت شفقت رفتار میکند، اما کوچکترین لغزش خودش را با سالها سرزنش پاسخ میدهد.■ «اهلیِ خودت باش» یک مسیر درمانی است. اهلی شدن یعنی با خودت آنقدر آشنا شوی که از دیدن بخشهای آسیبپذیرت فرار نکنی. یعنی وقتی ترسیدی، خودت را تحقیر نکنی. وقتی شکست خوردی، خودت را رها نکنی. یعنی بتوانی کنار خودت بمانی؛ همانطور که کنار یک دوست خسته مینشینی و فقط حضور داری. ■ بسیاری از افراد تصور میکنند درمان یعنی پیدا کردن یک راه برای حذف درد. اما انسان موجودی نیست که با پاک کردن همه رنجها به آرامش برسد. بخش مهمی از بهبود، یاد گرفتن شیوه تازهای برای همراهی با خود است. کارل راجرز، روانشناس بزرگ انسانگرا، سالها پیش بر اهمیت پذیرش بیقیدوشرط تأکید کرد؛ اینکه انسان در فضایی از پذیرش میتواند رشد کند. شاید یکی از مهمترین جاهایی که این پذیرش باید اتفاق بیفتد، درون خود ماست. ■ دارو، رواندرمانی، آموزش و حمایت اجتماعی، همه میتوانند چراغهایی باشند که مسیر را روشن میکنند. اما کسی که قرار است این مسیر را طی کند، خود ما هستیم. اگر در تمام مسیر، خودمان را با تحقیر، انکار و دشمنی همراهی کنیم، حتی بهترین کمکها هم با مانعی درونی روبهرو میشوند. گاهی مسئله این نیست که چراغ کافی نداریم؛ مسئله این است که هنوز حاضر نیستیم با خودمان در این مسیر قدم بزنیم. ■ در جلسات درمان، گاهی از مراجع میپرسم: «اگر کسی که دوستش دارید دقیقاً همین تجربه شما را داشت، با او چگونه حرف میزدید؟» بیشتر افراد پاسخهایی میدهند که نشان میدهد مهربانی را بلدند؛ فقط آن را برای خودشان ذخیره نکردهاند. انگار بخشی از وجودشان سالها پشت یک در بسته منتظر مانده تا کسی بالاخره او را هم ببیند. ■ شاید بهزیستی از جایی شروع میشود که انسان دیگر برای فرار از خودش زندگی نمیکند. جایی که بتواند کنار خودش بنشیند، گذشتهاش را بفهمد، زخمهایش را بشناسد و به جای جنگیدن دائمی با خویشتن، رابطهای تازه بسازد. درمان واقعی شاید فقط تغییر افکار و رفتار نباشد؛ شاید بازگشت به خانهای باشد که سالها از آن دور بودهایم: خودمان. #اتاق_درمان ۲۱ ❤️☘ https://t.me/DarmanRoom
به یاد صمد بهرنگی بشنوید:
این یک ترانهی فولکور ترکی است که بهمن زمانی -معلّم و شاعر سیاسی- برای صمد بهرنگی سروده است.
آراز آراز، خان آراز
ای ارس، ای ارس خان!
سلطان آراز، خان آراز
ای ارس پادشاه! ای ارس خان!
سنی گوروم یاناسان
تو را بینم که میسوزی
بیر دردیمی قان آراز
ای ارس، درد من را بدان!
(یا: ای ارس، درد خلق من را بدان! که نسخه سیاسی آن است)
آراز، سندن کیم کئچدی؟
ای ارس، چه کسی از تو گذشت؟
کیم غرق اولدو کیم کئچدی؟
کی در تو غرق شد؟ کی ازت گذشت؟
فلک، گل ثابت ائیله
ای فلک، بیا و نشانم ده
هانسی گونوم خوش گئچدی
کدام روزم به خوشی گذشت؟
صمـد گلیــر گولــه گولــه
صمد میآید با خنده در لبهایش،
دؤشونده بـاخ قیــزل گــولــه
با گل سرخ در سینه اش،
هــر الینــده دورد کیتــاب
با چندین کتاب در دستهایش،
دؤنــدری بیـزیـــم دیلـــه
ترجمه کرده به زبان خودش (ترکی)
📍در ستایش دشمن
(دشمن از نگاه کارل گوستاو یونگ؛ آیا کسی که روبهروی ما ایستاده، میتواند بخشی از مسیر شناخت ما باشد؟)
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻 «انسان زمانی به شناخت خود نزدیک میشود که جرئت کند با بخشهایی از وجودش روبهرو شود که همیشه از آنها دوری کرده است.»
دشمن شاید یکی از همین بخشهای پنهان را به ما نشان دهد. ما معمولاً دوست را انتخاب میکنیم چون آرامش ما را تأیید میکند؛ اما دشمن وارد منطقهای میشود که در آن، تصویر آشنای ما از خودمان دچار پرسش میشود. او چیزی را در ما تکان میدهد که سالها بیحرکت مانده است. شاید به همین دلیل است که دشمن، با وجود تمام فاصلهای که میان ما ایجاد میکند، گاهی شناختی عمیقتر از خودمان به ما میدهد.
■ «آنچه ما در دیگری نمیتوانیم تحمل کنیم، گاهی نشانهای از چیزی است که درون خودمان هنوز نشناختهایم.»
دشمن فقط یک فرد بیرونی نیست؛ او میتواند نشانهای باشد از قسمتهایی از شخصیت ما که دوست نداریم ببینیم. خشم ما نسبت به او، گاهی داستانی دربارهی خود ما تعریف میکند. چرا حضور او ما را آشفته میکند؟ چرا یک جملهی او بیشتر از صد جملهی دیگران ما را ناراحت میکند؟ پاسخ این پرسشها ممکن است بیشتر از آنکه دربارهی دشمن باشد، دربارهی خود ما باشد.
■ «سایهی انسان زمانی شناخته میشود که از پنهان شدن پشت تصویر ایدهآل خود دست بردارد.»
ما دوست داریم خودمان را انسانی منطقی، آرام و درستکار ببینیم. اما دشمن گاهی لحظهای را رقم میزند که این تصویر کامل ترک برمیدارد. او صبر ما را آزمایش میکند، غرور ما را آشکار میکند و نشان میدهد هنوز چه بخشهایی از وجودمان نیاز به فهمیدن دارند. دشمن مانند چراغی است که قصد روشن کردن اتاق را ندارد، اما نورش به گوشههای تاریک میرسد.
■ «رشد انسان از جایی آغاز میشود که با آنچه متفاوت است، گفتوگو کند.»
دشمن، برخلاف دوست، جهان دیگری را مقابل ما قرار میدهد. او مجبورمان میکند از خودمان بپرسیم چرا فکر میکنیم، چرا باور داریم و چرا بعضی چیزها برایمان غیرقابلقبولاند. مخالفت همیشه دیوار نیست؛ گاهی پنجرهای است که از آن میتوان منظرهای تازه دید. انسانی که فقط صدای موافقان را میشنود، ممکن است آرام بماند، اما همیشه رشد نمیکند.
■ «هیچ انسانی فقط آن چیزی نیست که ما دربارهاش قضاوت میکنیم؛ هر انسان داستانی پنهان در پشت چهرهی آشکار خود دارد.»
وقتی کسی را دشمن مینامیم، او را در یک کلمه خلاصه میکنیم. دیگر او را با ترسها، تجربهها، شکستها و امیدهایش نمیبینیم. اما دیدن انسان در چهرهی مخالف، یکی از دشوارترین شکلهای بلوغ است. فهمیدن دشمن به معنای تأیید او نیست؛ به معنای دیدن کاملتر جهان انسانهاست.
■ «روبهرو شدن با تاریکی، برای نابودی آن نیست؛ برای شناختن آن است.»
شاید دشمن یکی از تاریکترین چهرههای زندگی ما باشد، اما تاریکی همیشه به معنای بیارزشی نیست. گاهی چیزی که ما را ناراحت میکند، همان چیزی است که بیشترین امکان تغییر را در ما ایجاد میکند. دشمن میتواند مرزهای ما را مشخص کند، فکر ما را عمیقتر کند و ما را به سوی نسخهای آگاهتر از خودمان ببرد.
ستایش دشمن، ستایش رنج یا دشمنی نیست؛ ستایش لحظهای است که انسان در برخورد با دیگری، فرصتی برای دیدن خودش پیدا میکند. شاید دوست به ما احساس امنیت بدهد، اما دشمن گاهی همان کسی است که ما را از خواب عادت بیدار میکند.
#در_ستایش ۱۲
❤️☘ https://t.me/filsofak
Repost from اتاق درمان
📍هنرِ فقدان
(چگونه عزیزانمان را در دل نگه داریم و همزمان به زندگی ادامه دهیم؟)
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻 عشق همیشه با امکانِ فقدان همراه است. هر کسی که به زندگی ما نزدیک میشود، روزی ممکن است از ما دور شود؛ گاهی با یک جدایی، گاهی با تغییر مسیر زندگی و گاهی با مرگ. همین واقعیت است که رابطهها را تا این اندازه ارزشمند میکند. ما از حضور کسی لذت میبریم چون حضورش دائمی و تضمینشده نیست. بخش مهمی از بلوغ عاطفی، یاد گرفتنِ همین حقیقت است: آدمها وارد زندگی ما میشوند، اثری به جا میگذارند و رابطه با آنها در طول زمان شکل دیگری پیدا میکند.
■ نخستین تجربههای جدایی خیلی زودتر از چیزی آغاز میشوند که به خاطر میآوریم. کودک از بدن مادر جدا میشود، کمی بعد باید فاصلههای کوتاه را تحمل کند، به مدرسه برود، دوستان تازه پیدا کند و سرانجام خانهای را که در آن بزرگ شده ترک کند. بزرگسالی هم مجموعهای از همین عبورهاست؛ پایان یک دوستی، شکست عشقی، مهاجرت، از دست دادن شغل، دور شدن فرزندان و مرگ کسانی که دوستشان داریم. هر کدام از این اتفاقها تصویری را که از زندگی خود ساختهایم تغییر میدهد.
■ روانپزشک بریتانیایی جان بُولبی، بنیانگذار نظریهٔ دلبستگی، معتقد بود رابطههای عاطفی عمیق بخشی اساسی از ساختار روان انساناند. از نگاه او، وقتی به کسی دلبسته میشویم، حضور آن فرد تبدیل به بخشی از احساس امنیت ما میشود. فقدان چنین رابطهای فقط غیبت یک آدم نیست؛ بخشی از نظم آشنای جهان ما را نیز به هم میزند. به همین دلیل سوگواری میتواند با اضطراب، خشم، بیقراری، جستوجوی ذهنی برای فرد ازدسترفته و دورههایی از اندوه شدید همراه باشد. شناخت این فرایند کمک میکند واکنشهای خودمان را بهتر بفهمیم.
■ یکی از کارهای کاربردی هنگام سوگ این است که برای احساساتمان نام پیدا کنیم. «دلم برایش تنگ شده»، «از رفتنش عصبانیام»، «هنوز باورم نمیشود»، «از آینده میترسم» یا «احساس تنهایی میکنم» جملههای سادهای هستند که تجربهای مبهم را قابل فهم میکنند. نوشتن روزانه، صحبت با یک دوست قابل اعتماد و مرور خاطرهها میتواند همین کار را انجام دهد. ذهن در جریان سوگ به فرصت نیاز دارد تا زندگیِ پیش از فقدان و زندگیِ پس از آن را به یک روایت پیوسته تبدیل کند.
■ روانشناس آمریکایی ویلیام وُردِن سوگواری را فرایندی فعال میداند و از «تکالیف سوگ» سخن میگوید. مبنای دیدگاه او این است که فرد سوگوار بهتدریج واقعیت فقدان را میپذیرد، درد ناشی از آن را تجربه و پردازش میکند، خود را با جهانی که فرد ازدسترفته دیگر در آن حضور فیزیکی ندارد سازگار میکند و برای ادامهٔ زندگی، رابطهای تازه و درونی با یاد او میسازد. این نگاه، سوگ را سفری شخصی میبیند که ریتم آن برای هر انسان متفاوت است.
■ رابطه با کسی که از دست دادهایم میتواند بعد از فقدان نیز شکل تازهای پیدا کند. عکس او، جملهای که همیشه میگفت، غذایی که دوست داشت، مهارتی که به ما آموخت یا ارزشی که از او به ارث بردهایم، راههای ادامه یافتن این پیوند هستند. گاهی پرسیدن یک سؤال ساده کمککننده است: «از این آدم چه چیزی در من باقی مانده است؟» پاسخ ممکن است صبوری، جسارت، شوخطبعی، مهربانی یا حتی عادتی کوچک باشد. خاطره در این حالت از یک تصویر ثابت به بخشی زنده از شخصیت ما تبدیل میشود.
■ سوگواری همچنین به مراقبت از بدن احتیاج دارد. خواب منظم، غذا خوردن، پیادهروی، انجام کارهای روزمره و حفظ ارتباط با چند آدم امن، پایههایی ساده و مهماند. اندوه شدید انرژی روانی زیادی مصرف میکند و حتی کارهای عادی ممکن است دشوار شوند. در چنین دورهای میتوان زندگی را به واحدهای کوچکتر تقسیم کرد: امروز یک وعدهٔ درست بخورم، ده دقیقه بیرون بروم، با یک نفر صحبت کنم یا یکی از کارهای عقبافتاده را انجام دهم. همین قدمهای کوچک به زندگی ریتم میدهند.
■ شاید دشوارترین بخش سوگ، پذیرفتن این باشد که ادامه دادن زندگی خیانت به کسی که رفته محسوب نمیشود. میتوان دوباره خندید، سفر کرد، عاشق شد، برنامه ساخت و در همان حال جای کسی را در قلب خود محفوظ نگه داشت. بلوغ در مواجهه با فقدان همین ظرفیت دوگانه است: توانایی حمل کردن خاطره و توانایی حرکت کردن. عشق در این شکل به چیزی فراتر از حضور فیزیکی تبدیل میشود؛ بخشی از ما میشود و همراه ما، در ادامهٔ مسیر زندگی، شکل تازهای پیدا میکند.
#اتاق_درمان ۲۰
❤️☘ https://t.me/DarmanRoom
Repost from زیر پوست داستان
📍راز کثیف ۱: دروغِ شخصیت
(شخصیتت برای دوام آوردن، چه دروغی را باور کرده؟)
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻 یک شخصیت جذاب معمولاً چیزی را درباره خودش یا دنیا اشتباه فهمیده و همان اشتباه را سالها مثل حقیقت با خودش حمل کرده است:
«اگر اعتماد کنم، ضربه میخورم.»
«فقط وقتی موفقم، ارزش دارم.»
«اگر کنترل از دستم برود، همهچیز خراب میشود.»
به این میگویند «باور غلط» یا Misbelief.
اما باور غلط وقتی کار میکند که احمقانه نباشد؛ باید بفهمیم چرا شخصیت به آن رسیده. شاید یکبار اعتماد کرده و تاوان داده، شاید فقط وقت موفقیت تحسین شده، شاید بینظمی در گذشته برایش هزینه داشته. این باور زمانی از او محافظت کرده، اما حالا دیگر اندازهی زندگی امروز او نیست.
■ در «مسخ» کافکا، گِرِگور زامزا پیش از دگرگونی خرج خانواده را میدهد و شغلی را که دوست ندارد تحمل میکند. وقتی دیگر قادر به کار کردن نیست، فقط درآمدش را از دست نمیدهد؛ نقشی را از دست میدهد که سالها با آن خودش را تعریف کرده بود. اتفاق عجیب داستان دقیقاً روی همین نقطه دست میگذارد:
اگر دیگر نتوانی برای دیگران «مفید» باشی، خودت را چه میبینی؟ این سؤال است که دگردیسی گِرِگور را از یک ایدهی عجیب به داستانی ماندگار تبدیل میکند.
■ در «مرگ ایوان ایلیچ» تولستوی، ایوان سالها خیال میکند زندگی درست همان زندگیای است که از بیرون درست به نظر میرسد:
شغل آبرومند، موقعیت اجتماعی، خانهی مرتب و رفتار مطابق انتظار دیگران. بیماری ناگهان معیاری را که با آن زندگیاش را سنجیده بیفایده میکند. حالا باید به چیزی نگاه کند که همیشه از آن گذشته: آیا زندگیای که «درست به نظر میرسید»، واقعاً درست بود؟
■ در «گردنبند» موپاسان، ماتیلد خوشبختی را با تجمل و تحسین دیگران یکی گرفته است. برای یک شب درخشیدن، گردنبندی قرض میگیرد، آن را گم میکند و همراه شوهرش ده سال برای پرداخت بهای گردنبند جایگزین کار میکند. بعد میفهمد گردنبند اصلی بدل بوده. پایان فقط غافلگیرمان نمیکند؛ همان معیاری را که ماتیلد با آن ارزش زندگی را میسنجید وارونه میکند.
■ برای ساخت داستان کوتاه خودت، از حادثه شروع نکن. اول این جمله را کامل کن:
«شخصیت من باور دارد که...»
نه «آدم بدبینی است» یا «اعتمادبهنفس ندارد».
اینها صفتاند و صفت بهتنهایی داستان نمیسازد. باور را به شکل یک جمله بنویس:
«اگر کمک بخواهم، ضعیفم.»
«هیچکس ماندنی نیست.»
«اگر بهترین نباشم، هیچم.»
«آدم خوب هیچوقت نه نمیگوید.»
حالا میدانی شخصیت هنگام انتخاب کردن از چه قانونی پیروی میکند.
■ قدم بعدی مهمتر است: حادثهای نساز که فقط حرف شخصیت را ثابت کند. اگر باور دارد هیچکس قابل اعتماد نیست و همه هم به او خیانت کنند، چیزی به داستان اضافه نشده؛ جهان فقط با او موافقت کرده است. او را جایی بگذار که برای رسیدن به چیزی مهم ناچار شود اعتماد کند. اگر کمک خواستن را نشانهی ضعف میداند، کاری کن این بار تنهایی از پس مسئله برنیاید. اگر ارزش خودش را فقط در موفقیت میبیند، مجبورش کن میان موفقیت و چیزی که واقعاً دوستش دارد یکی را انتخاب کند. آنجا شخصیت مجبور میشود تصمیم بگیرد، و تصمیم از هر توضیحی بیشتر او را به خواننده نشان میدهد.
■ در داستان کوتاه لازم نیست در پایان یک آدم کاملاً تازه تحویل بگیریم. تغییر میتواند به اندازهی یک رفتار کوچک باشد: برای اولین بار کمک بخواهد، عذرخواهی کند، «نه» بگوید، حرفی را که همیشه پنهان کرده به زبان بیاورد یا فقط برای چند ثانیه احتمال بدهد که قانون قدیمیاش اشتباه بوده. حتی ممکن است نتواند تغییر کند؛ اما خواننده باید لحظهای را ببیند که امکان دیگری جلوی او باز شده است.
■ وقتی وسط نوشتن گیر کردی، بهجای «حالا چه اتفاق هیجانانگیزی بیفتد؟» این را بنویس:
«چه اتفاقی شخصیت من را مجبور میکند باورش را امتحان کند؟»
بعد سختترین انتخاب ممکن را جلویش بگذار؛ انتخابی که هر طرفش چیزی برای از دست دادن داشته باشد. از همانجا معمولاً حادثه، کشمکش و پایان به هم وصل میشوند. شخصیت دیگر فقط کسی نیست که اتفاقی برایش افتاده؛ کسی است که باید تصمیم بگیرد هنوز میخواهد با همان دروغ قدیمی زندگی کند یا راه دیگری را امتحان کند.
https://t.me/DirtyWritingSecrets
کاش محکم بغلم میکردی و آنقدر در تو حل میشدم که با گوشهایت بشنوم، با چشمهایت ببینم و با خونی که توی رگهایت میدود، زنده بمانم. دلم میخواست برای چند دقیقه مرز میان «من» و «تو» محو شود؛ طوری که غمهایت از شانههای من پایین بریزند و شادیهایم جایی پشت لبخند تو خانه کنند. شاید عشق برای من همین است؛ یک جور جابهجایی آرامِ روح، یک جور مهاجرت بیپاسپورت از تنِ خودم به جهانِ تو.
.
دلم میخواست وقتی خستهای، من همان نقطهای باشم که دنیا در آن صدایش را کم میکند. وقتی میترسی، قلب من چند ضربان اضافه برایت بزند. وقتی خوشحالی، خندهات از گلوی من هم بیرون بیاید. حتی دلم میخواست خاطرههایت را لمس کنم؛ از کوچههایی که کودکیات در آنها دویده رد شوم، آدمهایی را که دوست داشتهای ببینم و بفهمم چه چیزهایی تو را ساختهاند. شاید زیادی باشد، شاید کمی دیوانهوار، اما بعضی دوستداشتنها اندازهی یک آغوش جا نمیشوند. آدم دلش میخواهد وارد مدارِ دیگری شود و آنقدر نزدیک بماند که فاصله، معنای خودش را از دست بدهد.
✍️ #مصطفی_سلیمانی
☘❤️ @filsofak
📍در ستایش حسادت
(آیا حسادت فقط یک ضعف است، یا راهی برای شناخت خواستههای پنهان ما؟)
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻حسادت یکی از صادقترین احساسات انسان است؛ نه به این دلیل که احساس خوبی است، بلکه چون معمولاً چیزی را آشکار میکند که ما دوست داریم پنهان نگه داریم. انسانها درباره بسیاری از ضعفهای خود حرف میزنند، اما حسادت را اغلب انکار میکنند. کمتر کسی با آرامش میگوید از موفقیت دیگری ناراحت شده است. ما ترجیح میدهیم خودمان را آدمهایی بیتفاوت و بینیاز نشان دهیم؛ اما در درون، گاهی موفقیت دیگری پرسشی را بیدار میکند که نمیتوانیم از آن فرار کنیم: چرا او دارد و من ندارم؟
■ حسادت همیشه درباره دیگری نیست؛ بیشتر درباره تصویری است که ما از خودمان ساختهایم. ما به هر کسی حسادت نمیکنیم. معمولاً حسادت زمانی شکل میگیرد که فرد مقابل برای ما شبیه خودمان باشد؛ کسی که احساس کنیم میتوانستیم جای او باشیم. موفقیت یک انسان بسیار دور شاید فقط تحسین ما را برانگیزد، اما موفقیت یک دوست قدیمی، همکار یا همنسل میتواند دردی عمیق ایجاد کند. چون آن فرد فقط موفق نشده است؛ او به ما نشان داده است که یک امکان وجود داشته که شاید ما از آن استفاده نکردهایم.
■ روانشناس آمریکایی، لئون فستینگر، در نظریه «مقایسه اجتماعی» توضیح داد که انسانها برای شناخت تواناییها و جایگاه خود، ناگزیر خود را با دیگران مقایسه میکنند. ما همیشه معیار کاملاً مستقلی برای ارزیابی خود نداریم؛ گاهی دیگری تبدیل به معیاری میشود که با آن خودمان را میسنجیم. از این زاویه، حسادت محصول یک نیاز انسانی برای فهمیدن جایگاه خویش است، نه فقط نشانه بدخواهی.
■ حسادت اگرچه دردناک است، اما میتواند اطلاعات ارزشمندی درباره ما بدهد. کسی که به موفقیت نویسندهای حسادت میکند، شاید فقط به شهرت او حسادت نمیکند؛ شاید خودش سالهاست آرزوی نوشتن را کنار گذاشته است. کسی که به آزادی دیگری حسادت میکند، شاید بیشتر از خودِ آن فرد، از محدودیتهای زندگی خودش رنج میبرد. حسادت گاهی به ما میگوید چه چیزی برایمان مهم است؛ چیزهایی که شاید در زندگی روزمره آنها را فراموش کردهایم.
■ البته هر حسادتی سازنده نیست. گاهی حسادت به میل نابودی دیگری تبدیل میشود؛ اینکه دیگری شکست بخورد تا ما احساس بهتری پیدا کنیم. این شکل از حسادت انسان را کوچک میکند، زیرا ارزش خود را وابسته به سقوط دیگران میبیند. اما شکل دیگری از حسادت وجود دارد که میتواند انسان را حرکت دهد؛ وقتی به جای آرزوی شکست دیگری، از خود میپرسیم: چه چیزی در او وجود دارد که من میتوانم در خودم بسازم؟ پژوهشهای جدید نیز میان حسادت مخرب و حسادتی که به تلاش و پیشرفت منجر میشود تفاوت قائل شدهاند.
■ شاید مشکل اصلی ما با حسادت این است که این احساس، تصویری که از خودمان ساختهایم را به چالش میکشد. دوست داریم خود را موجوداتی منطقی، عادل و بزرگوار ببینیم، اما حسادت یادآوری میکند که درون هر انسانی بخشهایی وجود دارد که چندان زیبا نیستند. بلوغ انسان از جایی آغاز میشود که بتواند این بخشها را ببیند، نه اینکه آنها را انکار کند.
■ حسادت را نباید ستایش کرد چون احساس خوشایندی است؛ باید آن را جدی گرفت چون پیامی در خود دارد. حسادت میتواند تبدیل به کینه شود، اما میتواند تبدیل به شناخت هم بشود. تفاوت این دو، در نوع نگاه ماست. انسان نابالغ از کسی که بیشتر دارد متنفر میشود؛ انسان آگاه از خودش میپرسد چرا داشتنِ دیگری چنین اثری بر من گذاشته است.
■ شاید حسادت، برخلاف تصور ما، دشمن رشد نیست؛ گاهی اولین نشانه آن است که بخشی از وجود ما هنوز آرزویی دارد. اگر جرئت کنیم آن را بفهمیم، حسادت از یک احساس شرمآور به یک پرسش مهم تبدیل میشود: چه چیزی را در دیگری دیدم که در خودم فراموش کرده بودم؟ و شاید همین پرسش، آغاز تغییر باشد.
#در_ستایش ۱۱
❤️☘ https://t.me/filsofak
+2
شصتویکمین دورهمی انجمن ادبی موژ
ادبیات و جهان اندیشه
نشست دوم: ادبیات و اسطوره ۲
سخنران: دکتر مصطفی سلیمانی
یکشنبه ۱ شهریور، ساعت ۲۰.
میهمان: مریم مظلومی با روایت «سدهای شکسته»
🔴 برای دریافت لینک جلسه و اطلاعات بیشتر:
در بله و تلگرام به آیدی زیر پیام بدهید.
🆔 @atefedelkhosh
آدرس کانال موژ در تلگرام:
@anjoman_moozh
آدرس کانال موژ در بله:
@anjoman_mooozh
Repost from اتاق درمان
📍 اوبونتو؛ وقتی درمان از شرم شروع نمیشود
(چطور میتوانیم آدمی را با خطایش روبهرو کنیم، بدون اینکه او را به خطایش تقلیل بدهیم؟)
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻 روایتی دربارهی برخی جوامع آفریقایی نقل شده که وقتی فردی مرتکب رفتاری نادرست میشود، به جای طرد و تحقیر، اعضای جامعه دور او جمع میشوند و از ویژگیهای خوب و ارزشهای انسانیاش یاد میکنند؛ با این هدف که فرد به یاد بیاورد یک خطا، تمام هویت او نیست. دربارهی جزئیات تاریخی این روایت بحثهایی وجود دارد، اما مفهوم «اوبونتو» در سنتهای فکری جنوب آفریقا مفهومی ریشهدار است که بر این ایده تأکید میکند: «انسان، از خلال انسانهای دیگر، انسان میشود.» این نگاه بر پیوند، همدلی، کرامت و مسئولیت متقابل تأکید دارد.▪️ چیزی که این مفهوم را برای اتاق درمان مهم میکند، یک پرسش اساسی است: وقتی کسی خطایی کرده، ما با «رفتار» او روبهرو میشویم یا با «هویت» او؟ این دو یکی نیستند. وقتی میگوییم «کاری که کردی به من آسیب زد»، هنوز راه گفتوگو، مسئولیتپذیری و جبران باز است؛ اما وقتی میگوییم «تو آدم بدی هستی»، مسیر از رفتار به هویت تغییر میکند و فرد ممکن است به جای اصلاح، وارد دفاع، انکار یا خودتخریبی شود. ▪️ بِرِنه براون میان «احساس گناه» و «شرم» تفاوت مهمی قائل میشود. احساس گناه یعنی: «کار اشتباهی انجام دادهام» و میتواند فرد را به سمت اصلاح هدایت کند؛ اما شرم یعنی: «من آدم بدی هستم» و معمولاً توان تغییر را کاهش میدهد. ▪️ در درمان، هدف این نیست که رفتار اشتباه را توجیه کنیم یا مسئولیت را از فرد بگیریم. رفتار باید دیده شود، پیامدها پذیرفته شود و جبران اتفاق بیفتد. اما همزمان باید فاصلهای میان این دو جمله ایجاد شود: «من کاری آسیبزا انجام دادهام.» و «من ذاتاً آدم آسیبزایی هستم.» ▪️ همین فاصله، جایی است که امکان تغییر متولد میشود. اگر انسان خودش را مساوی خطایش بداند، تغییر کردن ممکن است برایش شبیه نابود کردن خودش باشد؛ اما اگر بتواند بگوید «این بخش از رفتار من نیاز به اصلاح دارد»، میتواند مسئولیت را بپذیرد، بدون اینکه زیر بار شرم له شود. ▪️ «تو خطایت نیستی» به معنای بیاهمیت بودن خطا نیست. معنایش این است که هنوز چیزی فراتر از خطا در تو وجود دارد؛ چیزی که میتواند ببیند، بفهمد، عذرخواهی کند، جبران کند و تغییر کند. ▪️ البته این نگاه نباید به نادیده گرفتن قربانی یا بخشش بیقیدوشرط تبدیل شود. در آسیب، مرز لازم است؛ در خشونت، پیامد لازم است؛ و در خیانت، پاسخگویی لازم است. کرامت فرد خطاکار نباید به قیمت نادیده گرفتن رنج فرد آسیبدیده تمام شود. ▪️ شاید یکی از مهمترین کارهایی که میتوانیم برای یک انسان انجام دهیم این باشد که کمک کنیم خطایش را ببیند، اما همچنان خودش را انسان بداند. تغییر از جایی شروع میشود که آدم بتواند بگوید: «من مسئول این رفتارم؛ اما من فقط این رفتار نیستم.» اوبونتو یادآوری میکند که میتوان انسان را به مسئولیت دعوت کرد، بدون اینکه او را به شرم محکوم کرد؛ میتوان مرز گذاشت، بدون تحقیر؛ و میتوان خطا را جدی گرفت، بدون اینکه امکان بازگشت را از بین برد. ▪️منابع: ۱. پژوهشهای معاصر دربارهی اوبونتو و ریشههای آن در سنتهای فکری و اخلاقی جنوب آفریقا. ۲. بِرِنه براون، پژوهشهای مربوط به شرم، آسیبپذیری، احساس گناه و تعلق. #اتاق_درمان ۱۹ ❤️☘ https://t.me/DarmanRoom
Repost from ✔ عشق
📍 گناه سالم
(چطور عذاب وجدان میتواند ما را به مسئولیت و جبران برساند، نه به شرم و خودآزاری؟)
✍️ #مصطفی_سلیمانی
🔻 احساس گناه، اگر سر جای خودش بماند، میتواند یکی از تنظیمکنندههای زندگی اخلاقی ما باشد. آدمی که بعد از آسیبزدن به دیگری هیچ ناراحتیای احساس نمیکند، احتمالاً انگیزه چندانی هم برای جبران ندارد. مسئله از جایی شروع میشود که احساس گناه از یک رفتار مشخص عبور میکند و به کل شخصیت آدم میرسد.
■ در روانشناسی برای این تفاوت از دو مفهوم گِیلْت (Guilt) و شِیم (Shame) استفاده میشود. گِیلْت بیشتر متوجه رفتار است: «کاری کردم که اشتباه بود.» اما شِیم متوجه خود آدم است: «من آدم بدی هستم.» پژوهشهای جون تنگنی و مارکوس لوکوود نشان دادهاند که گِیلْت میتواند با همدلی، پذیرش مسئولیت و رفتارهای جبرانی همراه باشد؛ در حالی که شِیم بیشتر به پنهانشدن، کنارهگیری و واکنشهای دفاعی منجر میشود.
■ فرض کنید کسی وسط دعوا به همسرش میگوید: «تو اصلاً انتخاب اول من نبودی.» بعد از فروکشکردن خشم، میفهمد که حرفش تحقیرکننده بوده. اگر بگوید «این حرفم غلط بود»، هنوز درباره یک رفتار مشخص حرف میزند. میتواند عذرخواهی کند، اثر حرفش را ببیند و برای تکرارنشدنش کاری کند.
اما اگر بگوید: «من آدم مزخرفیام»، اتفاق دیگری افتاده. خطا دیگر فقط یک رفتار نیست؛ تبدیل شده به تعریفی درباره کل شخصیت او. اینجاست که شرم میتواند آدم را از جبران دور کند.
■ این تفاوت در زندگی دینی هم مهم است. قرآن بعد از بیان خطا و گناه، بارها راه بازگشت را باز میگذارد. در سوره زمر، آیه ۵۳، به کسانی که «بر خودشان اسراف کردهاند» گفته میشود از رحمت خدا ناامید نشوند. در سوره فرقان نیز پس از ذکر گناهان، از توبه، ایمان و عمل صالح سخن گفته میشود و حتی از تبدیل بدیها به نیکیها.
■ در نگاه اخلاقی اسلام، توبه فقط یک احساس درونی یا یک جمله زبانی نیست؛ پشیمانی، ترک خطا، تصمیم به تکرارنکردن و در جایی که حق دیگری ضایع شده، جبران و طلب رضایت، بخشی از معنای آن است.
پس پشیمانی قرار است آدم را به سمت اصلاح ببرد. اگر فقط به سرزنش مداوم خودمان ختم شود، از هدف اصلیاش فاصله گرفتهایم.
■ شرم میتواند همین اتفاق را رقم بزند. آدم بهجای اینکه به کسی که از او آسیب دیده فکر کند، مدام درگیر خودش میشود: «من چه آدمی هستم؟ چرا این کار را کردم؟ من واقعاً آدم بدم.» ممکن است ساعتها خودش را سرزنش کند و حتی از خدا و دیگران فاصله بگیرد؛ اما هنوز عذرخواهی نکرده، چیزی را جبران نکرده و تغییری در رفتارش ایجاد نکرده باشد.
اینجا عذاب وجدان ممکن است به نوعی خودآزاری اخلاقی تبدیل شود؛ انگار فرد باید خودش را تنبیه کند تا ثابت کند پشیمان است. در حالی که تنبیه خود، جای جبران را نمیگیرد.
■ اگر به همسرمان آسیب زدهایم، مسئولیت ما این است که آسیب را ببینیم، عذرخواهی کنیم، فرصت ترمیم بدهیم و رفتارمان را تغییر دهیم. اگر دروغ گفتهایم، با پیامدش روبهرو شویم. اگر حقی را ضایع کردهایم، تا جایی که میتوانیم جبران کنیم. و اگر در رابطه با خدا خطایی کردهایم، راه بازگشت را پیدا کنیم.
دردِ پشیمانی میتواند سخت باشد، اما وقتی در مسیر اصلاح قرار بگیرد، معنای دیگری پیدا میکند.
■ شاید تفاوت گناه سالم و شرم را بتوان خیلی ساده اینطور دید: گناه سالم میگوید: «من کار بدی کردم.» شرم میگوید: «من آدم بدم.» اولی هنوز راهی برای جبران باقی میگذارد؛ دومی همهچیز را به شخصیت آدم گره میزند.■ بلوغ اخلاقی شاید همین باشد: بتوانیم همزمان دو چیز را نگه داریم؛ «کاری که کردم واقعاً غلط بود» و «من هنوز میتوانم مسئولیتش را بپذیرم و برای جبرانش کاری بکنم.» پشیمانی وقتی زنده است که به مسئولیت برسد؛ و مسئولیت وقتی کاملتر میشود که راهی به جبران باز کند. #الهیات_روان ۳ ☘❤️ https://t.me/elahiyateravan
📍در ستایش بیسوادی(آیا ممکن است سواد، گاهی ما را از فهمیدن دورتر کند؟) ✍️ #مصطفی_سلیمانی 🔻 مردی را میشناختم که تحصیلات دانشگاهی نداشت، اما وقتی کسی روبهرویش مینشست، پیش از آنکه حرفش تمام شود میفهمید کجای زندگیاش درد میکند. نه از «زبان بدن» چیزی خوانده بود، نه از «هوش هیجانی» چیزی میدانست. فقط نگاه میکرد. گوش میداد. عجلهای هم برای پاسخدادن نداشت. سالها بعد، من دهها واژه برای همان توانایی یاد گرفتم؛ همدلی، دریافت عاطفی، گوشدادن فعال، تنظیم هیجان. عجیب این بود که هرچه واژهها بیشتر شدند، خودِ آن کیفیت لزوماً بیشتر نشد. آنجا بود که برای نخستین بار به فضیلتی فکر کردم که اسم خوبی ندارد: بیسوادی. ■ منظورم البته محرومیت از خواندن و نوشتن نیست. بیسوادی واقعی میتواند زندگی آدم را کوچک کند، حق انتخابش را بگیرد و او را وابسته نگه دارد. آنچه من ستایش میکنم چیز دیگری است: لحظهای که آدم حاضر میشود دانستههایش را کمی عقب بکشد. آن چند ثانیهی کوتاه پیش از اینکه برای هر چیز نامی پیدا کنیم. پیش از اینکه آدمی را «خودشیفته» بنامیم، کودکی را «بیشفعال»، رابطهای را «سمّی» و اندوهی را «اختلال». نامگذاری مفید است؛ اما گاهی اسم، جای دیدن را میگیرد. ■ افلاطون در «فایدروس» گفتوگویی را روایت میکند که در آن سقراط افسانهی تئوث و تاموس را بازمیگوید. تئوث، نوشتن را اختراعی برای افزایش حافظه و خرد معرفی میکند؛ تاموس پاسخ میدهد که این اختراع ممکن است برعکس، مردم را به یادآوریِ بیرونی وابسته کند و به آنان «ظاهرِ حکمت» بدهد، نه خودِ حکمت. این حرف، حمله به نوشتن نیست؛ هشداری است دربارهی فاصلهای که میتواند میان داشتنِ کلمات و داشتنِ فهم ایجاد شود. امروز این فاصله را بهتر میشود دید. کافی است موضوعی را پنج دقیقه جستوجو کنیم تا زبانش را یاد بگیریم. بعد، خیلی زود، احساس میکنیم خودِ موضوع را هم فهمیدهایم. ■ سواد نوعی اعتمادبهنفس تولید میکند؛ و همینجا خطر آغاز میشود. آدم کماطلاع ممکن است بگوید «نمیدانم». آدم نیمهمطلع اغلب توضیح میدهد. اصطلاح دارد، شاهد دارد، چند نام هم برای استناد آماده کرده است. نادانی وقتی کتوشلوار میپوشد، تشخیصش دشوارتر میشود. تاریخ اندیشه پر از آدمهای باسواد است؛ تاریخ خشونت هم همینطور. خواندن، بهتنهایی، کسی را از حماقت یا بیرحمی مصون نمیکند. حتی گاهی فقط به تعصب، واژگان دقیقتری میدهد. ■ پائولو فریره، آموزگار و متفکر برزیلی، تعبیر روشنی داشت: «خواندن جهان» پیش از «خواندن کلمه» میآید. جملهاش برای من از بسیاری تعریفهای رسمی سواد جدیتر است. کسی ممکن است کتاب دشواری بخواند و نتواند سکوت زنی را که کنارش زندگی میکند بخواند. ممکن است دربارهی عدالت رساله بنویسد و با پیشخدمت رستوران تحقیرآمیز حرف بزند. ممکن است روانشناسی بداند و هیچوقت متوجه نشود فرزندش از او میترسد. اگر اینها را نمیخوانیم، دقیقاً باسوادِ چه چیزی هستیم؟ ■ دردسر از جایی بیشتر شد که دیگر فقط نمیخواستیم بدانیم؛ خواستیم نشان بدهیم که میدانیم. کتاب روی میز، جملهای از فیلسوف در کپشن، نام یک نظریه میان گفتوگویی معمولی. حتی غروب را هم به حال خودش نمیگذاریم. هنوز آفتاب پایین نرفته که گوشی را بالا میآوریم؛ قاب، فیلتر، جمله. تجربه باید فوراً به چیزی قابلعرضه تبدیل شود. انگار اگر لحظهای را ثبت و تفسیر نکنیم، واقعاً اتفاق نیفتاده است. شاید بیسوادیِ مورد علاقهی من همینجا آغاز شود: تواناییِ دیدن چیزی، پیش از آنکه برایش توضیحی آماده کنیم. ■ من به کتاب بدگمان نیستم. به آن لحظه بدگمانم که کتاب، مدرک برتری آدم میشود. کتاب خوب معمولاً آدم را کمی خراب میکند؛ یعنی نظم قبلی ذهنش را به هم میزند. اگر بعد از صد کتاب هنوز همان آدم سابق باشیم، با همان یقینها و همان دشمنها، احتمال دارد فقط برای افکار قدیمیمان منابع تازه جمع کرده باشیم. بعضی کتابخانهها محل کشفاند؛ بعضی دیگر انبار مهمات. ■ برای همین، گاهی دوست دارم آدم در برابر بعضی چیزها ادعای دانستن را کنار بگذارد؛ در برابر عشق، مرگ، رنج، دیگری. نزدیک شود و اجازه بدهد تجربه، پیش از تفسیر خودش را نشان دهد. اگر چیزی را نفهمید، فوراً جای خالی را با واژه و نظریه پُر نکند. «نمیدانم» جملهی کوچکی است، اما ذهن برای گفتنش باید جای زیادی باز کرده باشد. شاید آخرین مرحلهی سواد همین باشد: آنقدر خوانده باشی که دوباره بتوانی ندانستن را تحمل کنی. #در_ستایش ۱۰ ❤️☘ https://t.me/filsofak
