542
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+17 أيام
+130 أيام
أرشيف المشاركات
+1
چه بهاری پژمرد!
چه دلی رفت به باد!
چه چراغی افسرد!
- هوشنگ ابتهاج؛ تاسیان-
@Cafeparagraph_mag
سلاح داران گلهای باغچه را لگدکوب کردهاند، اما تبار گل هرگز نخواهد مرد ..
-احمدرضا احمدی-
@Cafeparagraph_mag
شهرناز: تو چشمهها شوریدی و شکستی و خون کردی و آشفتی و خشکاندی. تو درخت بریدی ضحاک!
درختی که هر برگ آن جداگانه جانی داشت. و هر شاخه میوه جداگانه داد.
-بهرام بیضایی-
@Cafeparagraph_mag
بشنو اکنون که زیرِ زخمِ تبر
این درختِ جوان، چه میگوید:
هر نهالی که برکَنند، بهجاش
جنگلی سرکشیده میروید
های جلادِ سروهای جوان!
ای رفیقِ همیشهی تیشه!
باش تا برکَنیمات از ریشه!
#حسین_منزوی
بگو بر قلمرو کدام خاکستر
سیمرغ شویم!
تا تخم حادثه
از این سرزمین رخت بر بندد
و از کدام ساحل
بندری سوخته را
به دوش بکشیم
تا مسافران نیامده
به اسکلهی شکستهی آغوش
ایمان بیاورند
آه بهار!
کشتی عطر تو
به گِل نشسته است!
وقتی ساحل
در پیراهنی از آتش
به پیشواز خورشید میرود
به معبری
که آخرین نهنگ
خود را به خلیج میکوبد
تا عنبر آزادی
هوای شهری سوگوار را
پر کند
برای مردمانی دلیر
که از تنگستان میآیند...
"مهتاب میرقاسمی"
@Cafeparagraph_mag
کاش آدم بداند گلوله لحظهای که حرکتش را آغاز میکند چه شکل و شمایلی دارد... کاش آدم بداند جعبه محتوی گلوله چطور دست به دست میشود. هر لحظه در کجا و چه مسیری را طی میکند. سربازی که از انبار مهمات بیرونش میکشد چه ریختی دارد. چه فکر میکند؟... آیا فکر میکند لحظهای که یکی از گلولههای داخل جعبه پروازکنان جلو میرود چه فاجعهای به بار میآورد؟... چه کسی را میکشد؟... دل کدام مادر را میلرزاند!... خنده کدام طفل را تا آخرین لحظهی میرای زندگی بر لبانش میخشکاند؟... یا نه لبخند به لب، جعبه را تحویل میدهد و دستهایش را میتکاند...
احمد محمود
@fenjansher2
زیستن به شادی و آزادی...
و رسالت آدمی مگر جز این بود.
#پریسا_زابلی_پور
@parinevesht_channel
أخبرني أين يُباع النسيان
و أين أجد ملامحي السابقة
وكيف لي أن أعود لنفسي...؟!
به من بگو کجا فراموشی میفروشند
کجا رخ سابقم را پیدا کنم
و چگونه به خودم بازگردم...؟!
#محمود_درویش
@fenjansher2
نیلوفر نمیدانست سهمش از دنیا مرداب است، اما بازهم گُل شد، امید داشتن بخشی از زندگیست.👌
اگر کتابهای فروید را سرسری نمیخواندی میدیدی که فحش یکی از اصول تعادل آدمیزاد است. اگر فحش نباشد، بله، آدم دق میکند. هر زبانی که فحشمند است، دق دل مردمش بیشتر است. از تعداد فحش و نوع فحش هر زبانی میشود از اوضاع مردمی که تو یک ناحیه هستند سردرآورد. رابطه بینشان را کشف کرد.
زبان فارسی اگر هیچ چیز نداشته باشد، فحش آبدار زیاد دارد. ما که سر این ثروت عظیم نشستهایم چرا ولخرجی نکنیم؟ هان دوست عزیزم؟ شما را چه میشود؟ دیگر چسفحش را هم به ما نمیتوانی ببینی؟... موجودی هستیم فحشمند و تا دلمان میخواهد فحش ریختوپاش میکنيم تا همه عبرت بگیرند.
"صادق هدایت"
@fenjansher2
یه آسیبی که بحرانهای اجتماعی به آدمها وارد میکنه و ازش زیاد حرف زده نمیشه، به حاشیه رفتن غمهای شخصیه.
گاهی دلت میخواد به خاطر یک شکست کاری، سنگین بودن امتحانها، ناراحتی از دست دوستت یا حتی بدمزه شدن غذات گله و گریه کنی، بعد یادت میافته هزاران نفر عزادار عزیزترین کسانشون هستن؛ بعد غم کوچک شخصیت رو فرو میخوری و بهمنِ اندوه توی دلت یه لایه گندهتر میشه.
ما حق داشتیم توی جهانی زندگی کنیم که غمهای کوچک و حتی مسخره شخصیمون فرصت بروز داشته باشند.
"سپیده بیگدلی"
@fenjansher2
واقعا
برام سئوال بود
چرا مادران داعدار
پدران داغدار و خانواده های داغدار
در مراسم عزای عزیزان رفته شان
میرقصند
اولش فکر میکردم بدلیل موج اندوه و گرانی غم
خدای ناکرده رد دادند
تا اینکه به این مطلب علمی برخوردم
👇👇👇👇👇
میگویند رقص، آخرین زبانی است که غم با آن سخن میگوید؛
زبانی که نه از حنجره میگذرد و نه از منطق،
بلکه از جایی عمیقتر میآید؛از شکستِ روح،
از جایی که معنا فرو میریزد و عقل، دیگر توانِ داوری ندارد.
غم، تا وقتی قابلِ فهم است،گریه میکند؛
تا وقتی امیدی هرچند واهی باقیست،فریاد میزند؛اما آنگاه که جهان، ضربهای میزند
که هیچ «چرا»یی تابِ حملش را ندارد،
غم، زبانِ بدن را به عاریت میگیرد.
و بدن،بیآنکه بداند چرا،به حرکت درمیآید.
نام این حرکت را رقص گذاشتهاند؛
اما این رقص، نه جشن است، نه شادمانی؛ تشنجِ روحیست در برابر حقیقتی که بیش از اندازه سنگین است.
«و وای و هزار وای از آنگاه که مادر بر جسدِ فرزندش برقصد.»
اینجا، مرگ فقط جان نگرفته است؛نظمِ هستی را به سخره گرفته.
اینجا، زمان خطا کرده،تقدیر از مسیرش لغزیده
و جهان، کاری را کرده که حتی خدا نیز در برابرش سکوت میکند.
مادر، محورِ آفرینش است؛
او آغاز است،نه پایان.
او باید بدرقهکننده باشد،نه سوگوارِ مقصد.
و وقتی این نسبت واژگون میشود،وقتی آغاز
پایان را در آغوش میگیرد،هستی دچار لکنت میشود.
مادر میرقصد…
نه چون اندوهش سبک است،بلکه چون سنگینتر از آن است که بتواند بر زمین بایستد.
او میچرخد چون اگر ثابت بماند؛حقیقت، استخوانهایش را خرد خواهد کرد.
او میرقصد تا مرز میان عقل و جنون، اندکی عقب بنشیند.
این رقص،ذکرِ ناگفتهایست در برابر خدایی که پاسخی ندارد.
نه اعتراض است، نه تسلیم؛حالتی میان این دو،
حالتی که عرفا آن را«حیرت» نامیدهاند.
حیرتی که نه ایمان را انکار میکند و نه رنج را توجیه.
حیرتی که فقط میگوید:
«من نمیفهمم…اما هنوز زندهام.»
در این رقص، مادر نه با مرگ میجنگد و نه با خدا؛او فقط میکوشد،فرونپاشد.
رقص او ، آخرین تلاشِ روح است برای آنکه
کاملاً متلاشی نشود.
و شایددر ژرفترین لایهٔ این فاجعه، حقیقتی تلخ نهفته باشد:
انسان،وقتی به نهایتِ درد میرسد،دیگر سخن نمیگوید؛بلکه به نماد بدل میشود.
و مادری که بر جسدِ فرزندش میرقصد،تلخترین نمادِ تاریخِ بشر است؛
نمادِ ناتوانی عقل در برابر تقدیر،
و ناتوانی زبان در برابر اندوه.
اینجا؛ غم، دیگر نمیگرید؛
میچرخد و جهان،تماشا میکند و چیزی برای گفتن ندارد.
@fenjansher2
کجایی
که مادر واسه اون نگاهت بمیره
کجایی
آخه آه مادر محاله نگیره
کجایی
لالایی
لالایی همه آرزوهای بابا
لالایی
میپرسم ازت تا بمیرم کجایی
کجایی
@Cafeparagraph_mag
