ar
Feedback
فریزی بهشت پنهان خراسان

فریزی بهشت پنهان خراسان

الذهاب إلى القناة على Telegram

کانال رسمی بهشت پنهان خراسان-فریزی پل ارتباطی بین نسل قدیم و جدید فریزی و همچنین خانواده های عزیز است. با پیوستن به ما وتبادل افکار، فریزی بهتری بسازیم. لطفا آدرس کانال تلگرام فریزی را در اختیار همشهریان قرار دهید. @Ferizi ارتباط با ادمین @ms7431

إظهار المزيد
560
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-17 أيام
-130 أيام
أرشيف المشاركات
🌷به نام خدا🌷 من فریزینی ام... 🌹 گرامی باد یاد غنچه های شکفته و نشکفته مان، به یاد شهدای والامقام دهستانمان، « فریزی » من فریزینی ام... من در ارتفاعات حاج عمران، در ارتفاعات ۲۵۱۹، درکنار سردار بزرگ خراسان، شهید محمودکاوه جنگیدم و خونم را برای سربلندی سرزمینم هدیه دادم. من فریزینی ام... من در مشهد، درکنار شهیدان امیر و مهدی محمدزاده خونم را برای به ثمر رسیدن انقلابم نثار کردم؛ و نیز شهید سیداحمد محدث .. من در ارتفاعات حاج عمران در عملیات کربلای ۲ درکنار شهیدان، سیدعلی سیدمقدم_ حبیب ‌الله دوست- غلامحسین حیدری، برای بیرون راندن دشمن متجاوز جنگیدم.. من در قصرشیرین، همراه شهیدان، محمدکشوری و عباسعلی شکاری با ارتش بعثی عراق نبرد کردم... من در جزیره مجنون، من در عملیات خیبر دوشادوش شهید سیدمحمد موسوی، بسیجی کهنسال برای دفاع از خاک میهنم خون داده ام... من با شهید سیدمحمد کریمی، در منطقه شلمچه خونم را نثار سرزمینم نموده ام... من درکنار شهیدان: سبحانی، احمری، علی اکبرحیدری و سردار حسین جوان نامی، به استقبال شهادت شتافتم. آری من فریزینی ام... من شانه به شانه ارتشی غیور، استوار شهید علی اصغر باقری با دشمن بعثی، این یاغی غارتگر، پنجه در پنجه افکندم... من دست در دست شهیدان؛ سیدرضا رضایی و محمدباقر کریمی، برای امنیت زمین و آسمان کشورم، برای اقتدار سرزمینم؛ ایران متمدن، کهن و اسلامی ام جانم را فدا کردم... من همراه با ده ها جانباز و آزاده، و دهها از خودگذشته و ایثارگر، تکه ای از جسم و جانم را تقدیم؛ انقلاب، آرمان و سرزمینم کرده ام.. آری من فریزینی ام... 💐 سربلند و سرافراز و سرسبز باد، و پرافتخار، دهستان من « فریزی» 🖊 ساج @ferizi📚🌷🌷☘

🌻 سخن-روز مستحقِ شرح را، سنگ و کلوخ ناطقی گردد، مُشَرِّح، با رسوخ 📜 مثنوی_ مولانای-جان دفترسوم جناب مولانا عنوان میکند چنان
🌻 سخن-روز مستحقِ شرح را،  سنگ و کلوخ ناطقی گردد،  مُشَرِّح،  با رسوخ 📜 مثنوی_ مولانای-جان دفترسوم جناب مولانا عنوان میکند چنانچه کسی شایستگی درک حقیقت را داشته باشد،  حتی سنگ و کلوخ نیز مانند یک سخنور و شارح،  همه چیز را برای او در کمال یقین و وضوح شرح میدهند. " فارسی را پاس بداريم- درست بنويسيم " 💐 صبح بخیر @ferizi📚🌷🌷🌱🍀

🌻 سخن-قلم هیچ دوستی به اندازه یک کتاب وفادار نیست. 🖊 ارنست‌-همینگوی " کتاب بخوانیم- کتاب خوب " 📚🌷🌷🌱🍀
🌻 سخن-قلم هیچ دوستی به اندازه یک کتاب وفادار نیست. 🖊 ارنست‌-همینگوی " کتاب بخوانیم- کتاب خوب " 📚🌷🌷🌱🍀

🌻 سخن-خداوند 📚🌷🌷🌱🍀
🌻 سخن-خداوند 📚🌷🌷🌱🍀

sticker.webp0.50 KB

بی دلیل کشور نوبل نشده بی جهت کشور عمل و صنعت نشده بی خودی کشور زیبا و تمیز نشده بی اساس مردمشون در رفاه و آسایش نیستد. و،.. همه این‌ها برمی‌گردد به مدیریت درست و حساب شده و البته بنیادی، پایه‌ای و اساسی

💢 سوئد با کنار گذاشتن تبلت و نمایشگر، دوباره به کتاب‌های چاپی و نوشتن با دست بازگشت سوئد که زمانی از پیشگامان آموزش کاملاً دیجیتالی بود، به‌دلیل نگرانی از کاهش درک مطلب و تضعیف مهارت‌های نوشتن، سرمایه‌گذاری گسترده‌ای روی کتاب‌های درسی چاپی انجام داده و استفاده از ابزارهای دیجیتال را برای کودکان زیر ۶ سال به‌طور کامل حذف کرده است. این تصمیم پس از افت عملکرد دانش‌آموزان سوئدی در ارزیابی‌های بین‌المللی مهارت خواندن اتخاذ شد. کارشناسان معتقدند استفاده بی‌رویه از فناوری، با کاهش تمرکز، کوتاه‌تر شدن دامنه توجه و افت یادگیری، ماندگاری مطالب در ذهن کودکان را کاهش داده است. ‌‌ @ferizi📚🌷🌷🌱☘

درود،فرجامتان نیک 💚💚❤️💚💚 آن آرزویتان را که تنها خدا می داند امروز در آسمان زندگی روشن گردد ❣❣🙏❣❣

sticker.webp0.49 KB

همیشه سکوت نشانه‌ی تایید حرف طرف مقابل نیست، گاهی نشانه‌ی قطع امید از سطح شعور اوست! 🌹🙏🌹 @ferizi ❤️

🔴 سپاه: همین امروز حمله شدیدی به مواضع آمریکا خواهیم کرد. @ferizi ❤️

سرباز شهید سید محسن احمری فرزند حاج سید علی تولد ۱۳۵۵ شهادت اسفند ۱۳۵۵ منطقه دشت عباس روح شاد و یادش ماندگار ❤️🌹
سرباز شهید سید محسن احمری فرزند حاج سید علی تولد ۱۳۵۵ شهادت اسفند ۱۳۵۵ منطقه دشت عباس روح شاد و یادش ماندگار ❤️🌹

همــــسفـر باخاطرات،، پدری وقتی همسرش از دنیارفت،اوتنها چهل‌وپنج سال داشت. هر کسی که برای تسلیت می‌آمد، یک پیشنهاد می‌داد: میگفت! هنوز سنت زیاد نیست، دوباره ازدواج کن. او هر بار فقط لبخند می‌زد، دست بر سر پسر دوازده‌ساله‌اش می‌کشید و می‌گفت: خداوند این پسر را به‌عنوان آخرین امانت همسرم به من سپرده است. باقی عمرم را صرف نگهداری از این امانت خواهم کرد. و واقعاً نیز چنین کرد. تمام زندگی‌اش را وقف پسرش نمود. کاروبارش رونق گرفت، و دنیایش تنها به لبخند همان یک پسر خلاصه شد. آرزوهایش، تنهایی‌هایش و شب‌هایش را بی‌صدا در دل خاک کرد. سال‌ها گذشت. پسرک جوان شد، تحصیلات  را به پایان رساند و روزی پدر تمام کاروبار را به او سپرد. گفت: از امروز تو اداره کن، من خسته شده‌ام. پسر ازدواج کرد. با آمدن عروس، خانه رنگ تازه‌ای گرفت؛ پرده‌ها عوض شدند، فرنیچر نو شد، ظروف تغییر کردند و حتی چیدمان آشپزخانه نیز دگرگون شد. و پدر؟ او هم تغییر کرد. گاهی در دفتر می‌نشست، گاهی در دکان یکی از دوستان قدیمی چای می‌نوشید و هنگام غروب فقط برای خوابیدن به خانه بازمی‌گشت. در خانهٔ خودش چنان رفت‌وآمد می‌کرد که گویی مهمان خانهٔ دیگری است. روزی همه دور یک سفره نشسته بودند. پدرهنگام خوردن آخرین لقمه با مهربانی گفت: پسرم... اگر کمی ماست باشد، لطفاً برایم بیاور. از آشپزخانه صدای عروس آمد: امروز در خانه ماست نیست، پدرجان. او فقط گفت: باشد... جرعه‌ای آب نوشید و بی‌صدا از سر سفره برخاست. هیچ‌کس به چهره‌اش نگاه نکرد. طبق معمول برای پیاده‌روی از خانه بیرون رفت. هنوز از در بیرون نرفته بود که عروس درِ یخچال را باز کرد، کاسه‌ای ماست سرد بیرون آورد و جلوی شوهرش گذاشت. گفت: هوا خیلی گرم است، غذای تو بدون ماست کامل نمی‌شود. پسر به کاسهٔ ماست نگاه کرد و سپس به در خانه، جایی که صدای قدم‌های آرام پدرش کم‌کم دور می‌شد. لحظه‌ای به چشمان همسرش نگریست. بعد، بی‌هیچ حرفی، ماست را خورد. نه دعوایی کرد، نه نصیحتی. اما از همان روز، چیزی در درونش برای همیشه خاموش شد. چند روز بعد، به پدرش گفت: پدر، امروز ساعت ده آماده باشید. باید به دفترخانه برویم.» پدر پرسید: برای چه ...؟ پسر پاسخ داد: برای ازدواج شما. روزنامه از دست پدر افتاد. گفت: «دیوانه شده‌ای؟ در این سن؟ من دیگر نیازی به ازدواج ندارم. تمام عمرم را برای تو گذرانده‌ام.» پسر برای نخستین بار چنان به چشمان پدرش نگاه کرد که مردی ، فداکاری مرد دیگری را درک می‌کند. آهسته گفت: «پدر... من برای خودم مادر نمی‌آورم و برای همسرم هم مادرشوهر. من فقط می‌خواهم کسی باشد که برای شما یک کاسه ماست آماده کند. سکوتی سنگین اتاق را فرا گرفت؛ چنان که حتی صدای تیک‌تاک ساعت نیز شرمنده به نظر می‌رسید. پسر کلید خانه را از جیبش بیرون آورد و روی میز گذاشت. گفت: امشب من و همسرم به یک آپارتمان کرایه‌ای کوچک نقل مکان می‌کنیم. از فردا هم در شرکت شما فقط به‌عنوان یک کارمند کار خواهم کرد و معاش خواهم گرفت؛ تا کسانی که همه‌چیز این خانه را از شما گرفته‌اند، ارزش یک کاسه ماست را نیز بفهمند. در آشپزخانه، لیوان شیشه‌ای از دست عروس افتاد و روی زمین شکست. صدای شکستن لیوان آرام بود، اما در دل او شکافی عمیق ایجاد کرد. با قدم‌هایی لرزان بیرون آمد، همان کاسهٔ ماست را از یخچال برداشت، مقابل آقای حامد گذاشت و در حالی که اشک می‌ریخت، کنار پای او نشست. گفت: «پدرجان... مرا ببخشید. امروز فهمیدم که من فقط ماست را از شما دریغ نکردم، بلکه حق شما را پایمال کردم.» آقای حامد با دست‌های لرزان، دست بر سر او کشید. چشمانش پر از اشکی بود که تنها تنهاییِ دوران پیری آن را می‌شناسد. آهسته گفت: «دخترم... گرسنگی فقط از نداشتن نان نیست؛ گرسنگی واقعی آن روز است که انسان در خانهٔ خودش احساس کند اضافه و سربار است.» عمار جلو آمد و دستان پدرش را گرفت. آن روز نه کسی به محکمه رفت، نه نکاحی انجام شد و نه خانواده‌ای از هم پاشید. فقط سه نفری که دور یک سفره نشسته بودند، برای نخستین بار یاد گرفتند یکدیگر را با دل ببینند. و از آن روز به بعد، در آن خانه هیچ‌گاه ماست تمام نشد... زیرا عروس، پیش از آنکه ماست را در یخچال بگذارد، احترام را در دل خود جای داده بود. رابطه‌ها با نان و غذا دوام نمی‌آورند؛ با احترام پایدار می‌مانند. و خانه‌ای که احترام به بزرگ‌ترها در آن کم‌رنگ شود، هرچند نعمت فراوان داشته باشد، برکتش آرام‌آرام آن خانه را ترک می‌کند. #سخن_ناب «تاریخ فرهنگی» 🟪🟨🟩🟦🎆⬜🟫🟥

ترافیک خیابون اگه برای من عذاب الهی باشه، برای اون بچه‌ای که گل می‌فروشه نعمته... خدا برای همه خداست... @ferizi ❤️

🌻 سخن-روز نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر دارند جوانان سعادتمند پند پیر دانا را حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو ک
🌻 سخن-روز نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر دارند جوانان سعادتمند پند پیر دانا را حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را 📜 حضرت- حافظ « فارسی را پاس بداریم - درست بنویسیم » 💐 صبح بخیر @ferizi📚🌷🌷🌱☘

گذری بر کوی فرشتگان پایان هفته است و شب و روزهای پراندوه. سلامی کنیم به شهدا، و نیز یادی از درگذشتگان ولایتمان " فریزی" عشق ب
گذری بر کوی فرشتگان پایان هفته است و شب و روزهای پراندوه. سلامی کنیم به شهدا، و نیز یادی از درگذشتگان ولایتمان " فریزی" عشق به شهادت و رسیدن به معشوق، بردگی بی چون وچرای عاشقانه و بندگی‌های یک عاشق است. عشقی که بسیاری از ما آدم‌ها ازآن کم بهره‌ایم. هستی و جانِ خودرا فدای معشوق کردن، یک فرایند شیرین است، و رسیدن به معشوق فرایند شیرین تر و دلچسب. در مزار شهدای فریزی مردانی آرمیده‌اند که با اهدای خون خود، درختِ آزادگی، مردانگی، ایثار و شجاعت را آبیاری کردند... ۱۰ - سیدمحسن - احمری🌹 سرباز شهیدی که، تازه از آب و گل درآمده و جوانیِ پرشور و نشاط و امید را آغاز کرده بود. در چشمان زیبا و نافذ شهید؛ عشق، فداکاری و علاقه به میهن موج می‌زند. چیزی در چهره‌ی غرق در شباب و جوان شهید، و نیز لبخند نمادين که روی لبهایش نشسته، آدم را به اندیشیدن، تحسین و احترام، در برابرش وا می‌دارد. " سیدمحسن" محجوب بود و مهربان. و، دلبسته به زادگاهش " فریزی" شهدای غرورآفرین فریزی، درود خداوند و درود مردم آبادی، برشما باد ». 🖊 ساج @ferizi📚🌷🇮🇷🌱☘

🌻 سخن-خداوند 📚🌷🌷🌱🍀
🌻 سخن-خداوند 📚🌷🌷🌱🍀

sticker.webp0.52 KB

‌ ما پیر نشدیم، روزگار عجله داشت..!😔😔😔 @ferizi ❤️ ‌‌

افرادی که تا دیروز نمی تونستند خر کرایه کنند، چون آخرالزمون شده، حالا به قیمت صلوات اسب می خرند! چرند پرند؛ علی اکبر دهخدا ‌‌
 افرادی که تا دیروز نمی تونستند خر کرایه کنند، چون آخرالزمون شده، حالا به قیمت صلوات اسب می خرند! چرند پرند؛ علی اکبر دهخدا ‌‌‌‌🆔 @ferizi ❤️