PENELOPA
الذهاب إلى القناة على Telegram
سرشت حقیقی روح، شکوفایی مستمر است تا حرکت خود را به سوی نواحی عظیم تری از آگاهی شخصی ادامه دهد. .
إظهار المزيد452
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
-530 أيام
أرشيف المشاركات
452
من آدم نرفتنم ، آدم دوست موندن.
یا اصلا آدم دیر رفتن ، خیلی دیر!!
اما وقتی رفتم ، آدم برگشتن نیستم
آدم مثل قبل شدن نیستم..
باور کن.
452
امید پرندهای است که روشنایی را از قبل حس میکند و وقتی هنوز تاریکی جای خود را به سپیدی نداده است آواز میخواند.
#لئو_بورمنز
@MENMETHOD
452
«رجب میرزن» پیرمرد ۶۳ ساله ی ترکیهای و پستچی بازنشسته وقتی ۳۷ سال پیش با دوستانش رفته بود به استان «ادرنه» یه قوی فریاد کش زخمی پیدا میکنه.
اون میدونست که اون ناحیه شکارچی داره، قبل از اینکه گیر شکارچیا بیفته قو رو برمیداره و میره تو ماشینش.
اون بعد از رسیدن به خونه مداوای قو رو شروع میکنه.
یواش یواش قو حالش خوب میشه ولی با بررسی متوجه شدن دیگه توانایی برگشت به طبیعت رو نداره.
از همون موقع به بعد قو هم سرنوشت خودشو قبول کرد...
اون بدون اینکه اجباری در کار باشه تمام وقتش رو با رجب میگذرونه، همراهش به مزرعه میره، همراهش میره پیاده روی و هر کجا که رجب میره اونم همراهش میره.
رجب که فرزندی نداره و همسرش هم فوت کرده اسم قو رو «گاریپ» (غریب) گذاشت، اون رو به همه بعنوان فرزندش معرفی میکنه.
غریب بر عکس طبیعت قوهای فریادکش کاملا صلحجو و سازگاره. اون با سگها و گربههای روستا زبان مشترک پیدا کرده ،هرگز اونا رو اذیت نکرده و از طرف اونا هم مورد حمله قرار نگرفته.
جالب اینجاست که عمر این قو از میانگین سنی قوها خیلی بیشتره.
اون ۳۷ ساله که پیش رجب زندگی میکنه و معلوم نیست چند سال پیش از این زندگی کرده بود.
این در حالیه که میانگین عمر قوها در طبیعت ۱۲ ساله و اونا در مناطق تحت حفاظت تا ۳۰ سال زندگی میکنن و این نشون دهنده تغذیهی سالم و نگهداری در شرایط ایدهآل از این پرنده ست.
#عشق
@MENMETHOD
منبع :
https://t.co/DzhxP3DMZW
452
شب همیشه به تمامی شب نیست
چرا که من میگویم
چرا که من می دانم
که همیشه
در اوج غم یک پنجره باز است
پنجره ای روشن
و همیشه هست،
رویاهایی که پاسبانی می دهند
آرزویی که جان می گیرد
گرسنگی که از یاد می رود
و قلبی سخاوتمند
و دستی بخشنده
دستی گشوده
و چشم هایی که می پایند
و زندگی
یک زندگی برای با هم بودن
همیشه هست
#پل_الوار
@MENMETHOD
452
آتش عشق تو در جان خوشتر است
جان ز عشقت آتشافشان خوشتر است
هر که خورد از جام عشقت قطرهای
تا قیامت مست و حیران خوشتر است
تا تو پیدا آمدی پنهان شدم
زانکه با معشوق پنهان خوشتر است
درد عشق تو که جان میسوزدم
گر همه زهر است از جان خوشتر است
درد بر من ریز و درمانم مکن
زانکه درد تو ز درمان خوشتر است
مینسازی تا نمیسوزی مرا
سوختن در عشق تو زان خوشتر است
چون وصالت هیچکس را روی نیست
روی در دیوار هجران خوشتر است
خشک سال وصل تو بینم مدام
لاجرم در دیده طوفان خوشتر است
همچو شمعی در فراقت هر شبی
تا سحر عطار گریان خوشتر است
452
دیده از خلق ببستم چو جمالش دیدم
مست بخشایش او گشتم و جان بخشیدم
جهت مهر سلیمان همه تن موم شدم
وز پی نور شدن موم مرا مالیدم
رای او دیدم و رای کژ خود افکندم
نای او گشتم و هم بر لب او نالیدم
او به دست من و کورانه به دستش جستم
من به دست وی و از بیخبران پرسیدم
ساده دل بودم و یا مست و یا دیوانه
ترس ترسان ز زر خویش همیدزدیدم
از ره رخنه چو دزدان به رز خود رفتم
همچو دزدان سمن از گلشن خود می چیدم
بس کن و راز مرا بر سر انگشت مپیچ
که من از پنجه پیچ تو بسی پیچیدم
شمس تبریز که نور مه و اختر هم از اوست
گر چه زارم ز غمش همچو هلال عیدم
#مولانا
452
پردهٔ دوم _
سال 1845، یک صبح زمستانی ساعت چهار صبح
بی خوابی رهایم نمی کند.
چند هفته پیش بیست و چهار ساله شدم.
نه سال از رفتنت گذشته
به تصویری از تو در لاکت گردنبندم نگاه می کنم.
صدای دلنشینت هنوز در گوشم است
وقتی در پاسخ سوال کودکانه ام که پرسیده بودم چگونه اینهمه داستان بلدی گفتی:
چگونه ممکن است زنده باشیم و داستانی برای تعریف کردن نداشته باشیم؟
و من این روزها شروع کرده ام به داستان نوشتن .... کتابی به نام مردمان فقیر
دیمیتری هم اتاقیم چند روز پیش به اصرار یک نسخه از آن را از من گرفت و برای یک منتقد ادبی برد این روزها خیلی از ارزش آموزش رسمی می گویند
ولی من می دانم که حقیقت ما گاهی در خاطره ای کوچک و یا در یک جمله که از کودکیمان به یاد می آوریم شکل می گیرد
و من تو را به یاد می آورم که فاوست گوته را به کناری گذاشتی و سخت در آغوشم کشیدی و در گوشم خواندی بزرگترین دارایی من قلبی پر از عشق است برای تو.
شاید که تو روزی این عشق را به جهان بازگردانی
کسی سخت بر در می کوبد. چه کسی این ساعت از صبح به دیدن من آمده؟
در را باز می کنم. مردی با کتی خیس و موها و ریشی پر از ذرات برف در آغوشم می گیرد و سه بار گونه هایم را می بوسد و فریاد می زند
فئودور جوان تو یک نابغه ای!
چیزی را که می بینم باور نمی کنم.
چه چیزی بلینسکی بزرگترین و مورد احترام ترین منتقد ادبی تمام روسیه را
این ساعت صبح در زمستان سرد سنت پترزبورگ به در خانه مهندس جوان گمنام بیست و چهار ساله ای کشانده است.
شانه ام را تکان می دهد و می گوید:
من نتوانستم حتی لحظه ای کتاب تو را از شروع تا پایان بر زمین بگذارم و همین نیم ساعت پیش تمامش کردم مردمان فقیر تو نخستین رمان اجتماعی ماست
اندیشه تو مرد جوان ، اگر که پاسداریش کنی
حقایق بسیاری را به روسیه و جهان خواهد بخشید ....................................................
شش پرده از زندگی فئودور #داستایوفسکی از بنیان گذاران جنبش اگزیستنسیالیسم در ادبیات فلسفی
آیدین آرتا 2018
