ar
Feedback
کانال استودیو شاهد سهرابی

کانال استودیو شاهد سهرابی

الذهاب إلى القناة على Telegram
274
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-37 أيام
-1830 أيام
أرشيف المشاركات
من در فروپاشیده ترین وضعیت روحی بودم که استودیو هم با مصیبت فاضلاب روبرو شد. تو روزهایی بودم که دلم میخواست دنیا متوقف بشه و من پیاده شم، با اینحال هر روز بیدار میشدم و وانمود میکردم به زندگی و به اجبار تکه‌هامو با خاک انداز جمع میکردم و تا شب ادامه میدادم. بجز اندکی، هیچکس نمیدانست و شاید هرگز نداند از طوفانی که درون من بود. #استودیو_همیشه_سبز چهارده ساله بود که این اتفاقا افتاد. قبلا هم گفتم. شاید وقایع و اتفاقاتی که از سال نود و چهار به بعد و به دنبالش مرگ پدر مادر و بعد کار کردن در بیمارستان برای کم افتاد، لازم و ضروری بود تا ریشه به جان شاهدی بزند که نمیخواستمش اما اجتناب ناپذیر بود. گرفتنهای دنیا از سال نود و پنج شروع شد. میگرفت. میداد و با سودش میگرفت. دوباره چیز دیگری میداد و تلختر میگرفت و انگشتای بینوای من بود که بیشتر چنگ میزد و انگار کن که به آب چنگ بزنی. چیزی دستت رو نمیگره و فقط خیس میشه. اینکه چقدر کمک خواستم بماند. اینکه به نقطه‌ای رسیدم که رفتم سر کوه و به خدا گفتم یا بمیران یا کمک کن آدم دیگری از کوه برگردد و اینکه کمک خواستم. فریاد زدم. گریه کردم. خندیدم. سکوت کردم و بخشیدم. و بخشیدنی سخت و گذشتنی سخت و رها کردنی سخت تر. از جاهایی و آدمهایی و اتفاقاتی و چیزهایی گذشتم که انگار رنگ و پی من بودند. و در همین رها کردنها، در همین در آغوش کشیدن‌های ضعف‌هام تازه نور دمید. از موهام گذشتم. به تلخی هم گذشتم. اما در چشم‌ها زیباتر دیده شدم. از آدمهایی که فکر میکردم جان و دلم هستند گذشتم. نه به اختیار که به طرد شدن. اما دیگرانی آمدند که بی چشمداشت بدون التماس کنارم بودند. بدون منت دستم رو گرفتند. از اسم استودیو گذشتم و انگار اسم جدید برازنده تر شد. انگار تمام نامه‌های “من عزیز” که هر روز مینوشتم واقعا به دست کودک زخمی درونم میرسید. تا اینکه تصمیم گرفتم براش کادو بخرم. و درست اینجا بود که تمام مهره‌های شطرنج به صف شدن و هرکسی درست در زمان و مکان خودش سر جای درست خودش قرار گرفت که عکسهایی که این سالها گرفتم رو مقابل چشمم به بهترین حالت ممکنش به نمایش بذارم. و الانی که روبروی این دیوار نشستم کودک درونم ذوق مرگه و از سر و کولم بالا میره و میدوه و جیغ میزنه و میرقصه و دوباره میاد میبوستم و میره. از خدا ممنونم که آقای غریب پور رو مسوول طراحی لی اوت و ایده چیدمان و نصب تابلو این دیوار کرد. بازم ممنونم که به واسطه ایشون نمایشگاه دوسالانه سرامیک رو عکاسی کردم و از اونحا با آقای سیاوش ممتحنی و همسر هنرمندشون، دیبای عزیز آشنا شدم برای این پرینت دیواری. این اثر هنری حاصل چندین روز/ساعت زحمت و دلسوزی و حوصله چندین نفر بود و قطعا در این فیلم نمیگنجه اما میدونم وقتی عکس کار رو فرستادم برای آقای غریب پور و گفتم ذوق مرگ چیست؟ یک عدد شاهد با دیوار هنریش… قشنگ حس من رو دربافت کرد و شاید خستگی وقت گذاشتن و چیدمان از تنش در اومده باشه. خلاصه که من یک عدد شاهد سهرابی خوشحالم که برای سهیم شدن در این خوشحالی بهتون پیشنهاد میکنم یک کادوی غیر لازم و‌ غیر حیاتی به خودتون بدین و ببینین کودک درونتون چطوری لپهاش اکلیلی میشه. اگه با این دو بزرگوار هم کاری و‌مشورتی داشتین همین متن رو بفرستین بگین فلانی گفته اگه یکی بتونه مشاوره خوب بده شمایین. مطمین باشین دوبرابر سود میکنین

Repost from N/a
اسفند عینِ پنجشنبه هاست . که همیشه صدبار قشنگ تر از جمعه هاست اصلا از همون شروعش قشنگه حس بوی بهار از پشت پنجره و آفتاب گرم و
+1
اسفند عینِ پنجشنبه هاست . که همیشه صدبار قشنگ تر از جمعه هاست اصلا از همون شروعش قشنگه حس بوی بهار از پشت پنجره و آفتاب گرم و بی جون از لای پرده ها روی پوست سرد خونه شور قشنگ چهارشنبه سوری اسفند یعني یک سال دیگه یعنی یه شانس دیگه پ.ن: متن بالا از من نیست اما این حسِ یک شانس دیگه رو خیلی دوست داشتم. پارسال این موقع رسیدم به یه نقطه که باید یاد میگرفتم ازش به عنوان شروع دوباره استفاده کنم اما دو سه ماه بعدش دوباره نتونستم. و این نتونستن، رنجمو بیشتر کرد. امسال خکون درس پارسال تکرار شد ولی بسیار سخت تر و تلختر. امید که بتونم به خودم افتخار کنم و بگم انجامش دادم. گذروندم. تمامش کردم. 💪🏻💪🏻

Repost from N/a
+1
من عزیزم این نامه را برای تو مینویسم. برای تویی که شبهای طوفانی بسیاری گذراندی و ما بلد نبودیم چگونه عشق ورزیدن به همدیگر را. شبهایی که از سر استیصال و ناچاری از دستهای سرد و یخزده‌ای کمک میخواستی که خود محتاج کمک بودند. شاید بهترین اتفاق در پس این طوفانها، پیدا کردن ما توسط ما بود. شاید بهترین اتفاق، در آغوش کشیدن بکدیگر بود. اینکه در پس اتصال ما به همدیگر دیگر فراقی نیست حتی به مرگ که در آن لحظه هم اگر در نقطه‌ای از کره خاکی باشیم که کسی نباشد باز باهمیم و نیک میدانم چقدر این باهم بودن تو را خوشحال میکند. غصه‌اش را نخور. میلیونها نفر قبل از تو همه این ناراحتیهایی که تجربه کردی یا در حال تجربه‌اش هستی را تحمل کرده اند. نتیجه اش فکر میکنی چه شد؟ گذراندند. عبور کردند. میلیونها نفر شکست خوردند. ورشکست شدند، از رابطه عاطفی بیرون آمدند. طرد شدند، تهمت خوردند، سوگوار شدند، قرض کردند، بدهی داشتند، فروختند خریدند اما گذشت. همین که بلند میشویم، جلو میرویم، توکل میکنیم سهممان را رفته‌ایم. باقی بماند برای او، که به همه چیز آگاه است.

Repost from N/a
فقط اطرافيان و خدای من ميدونه چند ساله كه دلم ميخواست بتونم در استوديو تاب يا همچين چيزی نصب كنم ولي امنيت برام خط قرمزه. اين
فقط اطرافيان و خدای من ميدونه چند ساله كه دلم ميخواست بتونم در استوديو تاب يا همچين چيزی نصب كنم ولي امنيت برام خط قرمزه. اين تاب نميشد فقط با كمك حتي رول پلاك صنعتي نصب بشه. بايد آهن جوش ميخورد به تيرآهن. از صدقه سری بنایی اخير يكی ديگه از روياهام تيك خورد. با رونمايی از اكسسوری جديد استوديو ديگه وقتشه لباسهای جديد رو نشون بدم.

⭐️اختتامیه نمایشگاه رخداد و اهدای تندیس نفرات برگزیده به رسم یادبود از طرف موسسه هنری چمروش 🔶خانم شاهد سهرابی در رشته عکاسی
⭐️اختتامیه نمایشگاه رخداد و اهدای تندیس نفرات برگزیده به رسم یادبود از طرف موسسه هنری چمروش 🔶خانم شاهد سهرابی در رشته عکاسی 🔶خانم زهرا مخیری در رشته نقاشی 🔶خانم گلناز محمد پور در رشته نقاشی 🔶🔶🔶🔶 ❌قابل ذکر است هنرمندان نمایشگاه رخداد در نمایشگاه بعدی از امکانات ویژه بهره میبرند🙏🏻

استودیو جدید اسم جدید جای جدید

خستگی: فرسودگی‌ای که در روح نفوذ می‌کند خستگی فقط سنگینی پلک‌هایت نیست، فقط درد عضلاتت پس از یک روز طولانی کار نیست. خستگی با
+2
خستگی: فرسودگی‌ای که در روح نفوذ می‌کند خستگی فقط سنگینی پلک‌هایت نیست، فقط درد عضلاتت پس از یک روز طولانی کار نیست. خستگی باری است که بر روح تو می‌نشیند، نادیدنی اما انکارناپذیر. خستگی آن است که صبح از خواب برخیزی، در حالی که شب هنوز در استخوان‌هایت مانده است. آن لحظه‌ای که حتی یک فنجان چای داغ هم نمی‌تواند سرمای درونت را آب کند. آن حس که می‌خواهی راه بروی، اما زمین انگار پاهایت را در زنجیر کرده است. خستگی آن است که کتابی را باز کنی، اما کلمات تنها بر صفحه می‌رقصند بی‌آنکه خود را آشکار کنند. آن است که کسی نامت را صدا بزند، اما صدایش دور به نظر برسد، در پس دیواری که دیگر توانی برای فرو ریختنش نداری. خستگی یعنی لبخند بزنی تا کسی نپرسد: «حالت خوب است؟»—چون توضیح دادنش خسته‌کننده‌تر از تحمل آن است، چون گاهی حتی خودت هم نمی‌دانی این همه سنگینی از کجا آمده است. خستگی آن است که بخواهی بخوابی، نه برای استراحت، بلکه برای فرار از بیداری. و شاید… خستگی آن لحظه‌ای است که دیگر حتی برای خسته بودن هم، خسته‌ای.

و بعد از یکماه بنایی بالاخره رسیدیم به مرحله جمع و جور و نظافت

🔥🌟 با ربات دلارینو، کسب درآمد دلاری در تلگرام از همیشه آسان‌تر شد! 🌟🔥
💸 دوستانت رو به ربات دعوت کن و با هر یک دعوت: 1 دلار پاداش دریافت کن! 🎉
🎰 علاوه بر تمامی این موارد: می‌توانید هر 12 ساعت یکبار شانس خود را امتحان کنید و از 1 تا 10 دلار به صورت شانسی پاداش دریافت کنید!
💎 شما می‌توانید درآمد خود را سریعاً به صورت: دلار، ترون، تون و یا حتیً ریالی (کارت‌ به‌ کارت) برداشت کنید!
🚀 رفیق منتظر چی هستی؟ فرصت طلایی رو از دست نده! همین حالا شروع کن و با دعوت دوستانت بدون هیچ محدودیتی، کلی پول در بیار! 📎 لینک دعوت اختصاصی شما: https://t.me/dolarino_bot?start=52410968 ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌‌

https://t.me/onegpt_bot?start=_tgr_MBFJR51iNzI0 اگه دوست دارین چت جی پی تی در تلگرام داشته باشین

من، تصمیم گرفتم از ترسهام عبور کنم و برای این راه هیچ وسیله و کمکی ندارم جز اینکه فقط قدم قدم پامو بمالم زمین، بلند بلند در تاریکی برای خودم شعر بخونم و یواش یواش دستهامو که به بند و طناب و دیوار و دستگیره گرفتم هول بدم جلو. همینقدر ناتوان، همینقدر امیدوار….

من اسم امسال رو دارم میذارم سال عبور از ترسها. چون نگاه کردم دیدم هر ترس گل درشتی بوده رو باهاش مواجه شدم، چطور با این ترس الکیا که نهایتش میخواد چهارتا قضاوت داشته باشه روبرو نشم؟ من تجربه نزدیک به مرگ داشتم، بستری شدن، مرگ مادر پدر، انواع و اقسام و به درجات مختلف شکستگی و ترکیدگی و آب کرفتگی و فاضلاب ترکیدگی و حتی لوله شوفاژ ترکیدگی داشتم در حد نابودی کل زندگی. یکبار به قصد مهاجرت تا پای هواپیما رفتیم. از دست دادن پول، از دست دادن وسایل زندگی و هی از نو ساختن. طرد شدن… طرد شدن… دوست داشته نشدن. خیانت. تهمت. دل شکستن. به حدی که قلبم در اون لحطه چندتا پالس نزد. تروماهای عجیبی که مغزم بخاطر بقا یه دفعه زده یسری خاطرات خوب و بد و بیربط و با ربط رو پاک کرده. نه که بخوام بگم بدبخت عالمم. اصلا. میلیونها نفر از من خیلی سخت تر و تلخ تر گذران داشتن ولی هر آدمی درس زندگی خودشو داره و در حد خودش داره قوی میشه. همینها برای من و زور من بسیار زیاد بوده. آدمها وقتی توان و ظرفیتشون بالاتر میره درسهاشونم سخت تر میشه. اما من… همین من که عکاسم. همین منی که هنوز که هنوزه خیلی پیغام میگیرم که بهترین عکسمونو تو گرفتی، از دوربین فراریم. یا مثلا… از تنهایی مسافرت رفتن میترسیدم. و اونقدر خودمو به چالش کشیدم تا رفتم. هم خارجی هم داخلی. قطعا اینها برای خیلیا پیش پا افتاده است اما هیچ دونفری عین هم نیستن. من با اضطراب جدایی بزرگ شدم. در نتیجه بسیاری از کلمات و رفتارهای بسیار بسیار عادی برای من معنی تهدید داره. باید چشیده باشی بدونی از چی میگم. حتی اگاه شدن بهش باعث نمیشه از بین بره. ترس بهم میشینه و فقط خودم باید خودمو بغل کنم و یادآوری کنم چیزی نیست، زخم قدیمیت باز شد و جای نگرانی نیست. بعد مثل گربه خودم زخممو بلیسم و خود خودمو بغل کنم چون کسی نمیدونه یه تلفن دیر جواب دادن با روان من ممکنه چه بکنه. من ترس اعتراف کردن داشتم. در دوره‌ای بزرگ شدم که از صبح تا شب با بچه‌های مردم مقایسه میشدم در خانه؛ و با بغل دستی و همکلاسیا مقایسه میشدم در مدرسه. هرکاری کردن که حس رقابت در من بوجود بیاد. نیومد! در عوض فهمیدم برای دیده شدن باید پرفکت بود و چون توان و زورشو نداشتم اصلا وارد میدان مسابقه نمیشدم. اما حس طرد شدگی، دوست داشتنی نبودن، شاگرد اول نبودن، و و و همه اینها رو به دوش کشیدم. ترس از قضاوت چیزیه که همه راحت در موردش صحبت میکنن ولی هیچکس دوست نداره خودشو در معرض قضاوت بذاره و همین میشه که کودک درونمون کم‌کم غل و زنجیر میشه. چون دختر خوب یا پسر خوب بچه ایه که… و‌ بعد از این “که” طوماری وجود داره که با روح ما سازگار نیست. الگوهای تکراری تحمیلی پدر مادرم که مردن ترس دیگری هم شکل گرفت. چرایی براش ندارم ولی ترس از بی پولی. با اینکه همیشه کار کردم و بی نیاز بودم و در زندگیم هیچ وقت تجربه‌های‌ تلخ مادی نداشتم ولی ترسی ناشناخته شکل گرفت که اگر یه روزی بیاد واقعا گیر کنی چی؟ و دیدم ترس ناشی از اینه که من محرم تر از اونها نداشتم و متوجه شدم اینکه همیشه سعی جدی میکنم به بقیه کمک کنم احساسیه که ناشی از اون ترسه. یعنی دوست داشتم محرم باشم. و البته که بودم. چه در زمان صلح چه در زمان جنگ. دلم شکسته شد اما شرفمو نشکوندم و رازهای وقت صلح رو فراموش کردم چون معتقدم آدم امن کمیابه و ترجیح دادم برای عده‌ای حتی نایاب بمونم. گاهی ترسها میشن موهبت. یعنی نمیخواهی دیگران اون حس بد رو تجربه کنن. موهامو همیشه کوناه میکردم! اما اینقدر؟؟ نه راستش. اینهم ترسناک بود. ولی زدم. مگرنه اینکه بسیار زیبارویانی که موهاشون واقعا رشک برانگیز بوده اما به واسطه بیماری مجبور بودن رهاش کنن؟ دیدم بهتره تا دنیا بزور منو با ترسم مواجه نکرده خودم خودمو به چالش بکشم. من از دوست نداشته شدن میترسیدم. فکر میکردم کسی که من رو دوست نداره حتما قصد آسیب زدن داره. چرا؟ واقعا هیچ دلیلی براش ندارم. حتی نمیدونم این باور از کجا میاد. شاید زندگیای قبلی. مادرم دوستم داشت ولی به زبون نمیکفت و شاید اینهمه که هی اذیت شد و هی کما رفت و هی برگشت تا بالاخره به زبون بهم گفت من رو از همه بیشتر دوست داشته برای همین بود که نشنیده تنهام نذاره. شاید برای همینه که اگر روزی ۱۰ بار بهم بگن دوستت دارم و یک روز ۹ بار؟ اون روز از اضطراب، زندگی بهم جهنم میشه. اخ که دختران بسیاری مثل منن ولی به روی خودشون نمیارن. ترجیح میدن خودشونو قوی و بی نیاز نشون بدن. با اینحال چه قوی باشیم چه نباشیم براحتی ممکنه دل و دین به کسی ببازیم که دوستمون نداشته باشه. ممکنه دوستی داشته باشیم که دوستیشو با ما قطع کنه فقط بخاطر اینکه دوست جدیدی پیدا کرده که اسباب بازی بهتری داره. آخ از این حس ناکافی بودن….

آخرین مهمونمون بود که وقتی چراغو خاموش کردیم رفتیم، فرداش اومدیم دیدیم آتلیه کن فیکون شده وهشت روز تمامه که بناییه و حداقل دو
آخرین مهمونمون بود که وقتی چراغو خاموش کردیم رفتیم، فرداش اومدیم دیدیم آتلیه کن فیکون شده وهشت روز تمامه که بناییه و حداقل دو سه هفته دیگه ادامه داره و به #جشن_سده نمیرسه. نمیدونم چه خصلتیه که خیلیامون داریم و اونم اینه که وقتی خودمون داغداریم، عروسی دیگران بیشتر به چشممون میاد. نه که بدمون بیادا. نه. یجوری غریبیمون میاد. خودمونو با دنیایی که توش بتونیم دوباره شادی کنیم، دست بزنیم، برقصیم، خیلی دور میبینیم. بعد همیشه اینجور موقعها موفقیتهای دیگران بولدتر میشه. هیچ بنی بشری نمیبینی مثلا گرفتار باشه. همه دنیا تصمیم میگیرن موفقیتشونو به جمع نشون بدن. لاکردار هرچی مسابقه عکاسی شرکت کرده بودن همین الان باید مدال میگرفتن. یا مثلا پدرشون آتلیه نوساز و قشنگ و دکور شده‌اشو بهشون کادو میده و از زیر قران رد میکنه و برای دخترش آرزوی موفقیت میکنه. در حالیه که حتی بابا نداری بهش بگی بنظرت این آشوب تهش روشنایی هست؟ حرف هزارنفر میاد تو گوشت که بهت میگفتن اینجا رو اجاره میدادی بهتر نبود؟ یا بهت میگن برو دنبال یه شغل که برات بیمه هم رد بشه و راستش خدا خدا مبکنی نبینن و نشنون چی شده که گوشت از نصیحت‌ها پره. گذر از این مرحله دوبرابر سخته. هم باید خاک بخوری و سر و صدا تحمل کنی. هم باید بودجه‌اشو تامین کنی هم باید قوی باشی اکه کسی نصیحتی کرد که بهت خوش نیومد لبخند بزنی تشکر کنی رد شی ولی از همه سخت تر صدای اون منِ سختگیر انتقامجو و کنترلر و انتقادگر و سرکوبگر رو خفه کنی و با همه دردهات خودت نقش یه والد حمایتگر که هم بلده آغوش گرم بده و هم امیدواری و هم یادآوری کنه که خیلی عالی هستی. از هیچکس عقب نیستی و در زمان و مکان درست خودت ایستادی باشی. این وسط باید یادت باشه درمسیر رشد بودی که کمال طلبی رو بذاری کنار. یادت باشه در مسیر شفای خودت بودی که با درد کنار بیایی که به رنج بی پایان تبدیل نشه و منتظر بودی روزی برسه که بتونی از اتفافات پیش آمده، بدون اشک حرف بزنی که بفهمی شفا گرفتی. به شمشیرم زد و با کس نگفتم که راز دوست از دشمن نهان به #حافظ

حالا کاری ندارم همه این روزهای برفی واسه دلبر بی نام و نشانشون شعر میگن. ولی از اونجا که نشستیم خاطره‌های تلخمونو با دوستامون میریزیم بیرون که دیگه خشمش مثل اسید دلمونو بیشتر نسوزونه ، برگشت گفت ولی من خیلی چیز ساده‌ای میخواستم و‌نشد. تعریف کرد که اولین برفی که زد تو‌تهران، بهش مسج زدم گفتم دارم میام دنبالت بریم آش بخوریم. از اون اصرار که نیا از این اصرار که آش میخوریم و بعد میرسونمت. نتیجه چی شد؟ گفت وقتی رسیدم بهم گفت بهت گفته بودم نیا و من رفتم. باور نمیکرد بهش کفت لایو لوکیشن بفرست و فرستاد. اینکه تو این ترافیک چطور اینقدر دور شده بود؟ چطور دلش اومده بود؟ و مگه چه چیز عجیبی خواسته بود که تا بیشتر از نیم ساعت با چشمهای خیس و پنجره خیس نشست دور شدنشو رو صفحه موبایل نگاه کرد. داشت از ذوقی که برای خوردن یه آش دونفره میشد نصیبش بشه تعریف میکرد. میگفت حتی تو ذهنم میدونستم رو کدوم صندلی سیدمهدی تجریش نشستیم. ادامه داد که من براش میمردم. تجربه دوست داشتن یکنفر رو بیش از خودم با همونی که نیومد باهام آش بخوره تجربه کردم. گفت اون اولین باری بود که فهمیدم دوستم نداره ولی پنج سال آزگار طول کشید تا اونقدر له بشم که قلبم چیزی رو مغزم اون شب فهمید بفهمه. خیلی تلخ خیلی دردناک. بعضی رابطه‌ها بهار نداره انگار بجز ذهن متوهم خودمون. شروعش خزانه پایانش زمستون. هرچقدر عاشقتر، زمستون سخت تر. #شاهد

حالا درسته گروه زدم و مثلا مطالب دسته بندی شد ولی آدم احساساتی مثل من برای این‌کانالی که عمرش طولانیه دلش تنگ میشه شما بگین چه کنم

برای اینکه بتونم موضوعات رو دسته بندی کنم که افرادی که دارن موضوع خاصی رو دنبال میکنن با بقیه چیزا حوصلشون سر نره از ابن کانال موو کردیم اینجا https://t.me/evergreenphotostudio و خوشحال میشم اگه همتونو ببینم و خوشحالتر میشم اگه نظری دارین با ما اشتراک بذارین @evergreen_admin

استفاده از هوش مصنوعی در فتوشاپ برای ویرایش عکس‌ها بسیار جذاب و قدرتمند است. در نسخه‌های جدید فتوشاپ، ابزارهای هوش مصنوعی متعددی وجود دارند که می‌توانند به شما در ویرایش تصاویر کمک کنند. در اینجا چند نکته و ترفند برای استفاده بهینه از این ابزارها آورده شده است: 🔖 1. ابزار **Content-Aware Fill**: - با استفاده از این ابزار، می‌توانید قسمت‌های ناخواسته از تصویر را حذف کنید و فتوشاپ با استفاده از هوش مصنوعی آن قسمت‌ها را با استفاده از پیکسل‌های مجاور پر می‌کند. برای استفاده از این ابزار، بخش مورد نظر را انتخاب کرده و از منوی Edit گزینه Content-Aware Fill را انتخاب کنید. 🔖 2. ابزار **Select Subject**: - فتوشاپ با استفاده از هوش مصنوعی می‌تواند به طور خودکار سوژه اصلی تصویر را شناسایی و انتخاب کند. این ابزار در منوی Select > Subject قابل دسترسی است و می‌تواند در صرفه‌جویی زمان برای انتخاب سوژه‌ها بسیار مفید باشد. 🔖 3. استفاده از **Neural Filters**: - فیلترهای عصبی جدید در فتوشاپ از هوش مصنوعی برای اعمال تغییرات پیشرفته بر روی تصاویر استفاده می‌کنند. این فیلترها شامل ابزارهایی برای ترمیم صورت، تنظیم حالات چهره، تغییر رنگ مو، و حتی تغییر سن و جنسیت است. برای دسترسی به این فیلترها، از منوی آورده شده است: 🔖 1. **ابزااستفاده کنید. 🔖 4. ابزار **Sky Replacement**: - این ابزار به شما امکان می‌دهد تا آسمان در یک تصویر را به طور خودکار و با یک آسمان جدید جایگزین کنید. فتوشاپ با استفاده از هوش مصنوعی، لبه‌های تصویر را با آسمان جدید هماهنگ می‌کند تا نتیجه نهایی طبیعی به نظر برسد. این ابزار در منوی Edit > Sky Replacement قابل دسترسی است. 🔖 5. بهبود خودکار تصاویر: - ابزارهایی مانند Auto Tone**، **Auto Contrast و Auto Color می‌توانند با استفاده از هوش مصنوعی به بهبود سریع و خودکار تصاویر کمک کنند. این ابزارها در منوی Image قرار دارند و می‌توانند به عنوان نقطه شروع برای ویرایش تصاویر مفید باشند. 🔖 6. کار با **Object Selection Tool**: - این ابزار به شما امکان می‌دهد تا به راحتی اشیاء را در یک تصویر انتخاب کنید. با کشیدن یک مستطیل دور ناحیه مورد نظر، فتوشاپ به طور خودکار شیء درون آن ناحیه را شناسایی و انتخاب می‌کند. 🔖 7. اصلاح پرتره‌ها با **Face-Aware Liquify**: - این ابزار در قسمت Liquify قرار دارد و به شما اجازه می‌دهد تا ویژگی‌های صورت مانند اندازه چشم‌ها، شکل بینی، لب‌ها و غیره را به طور دقیق و هوشمندانه تنظیم کنید. 🔖 8. تطبیق رنگ و نور: - فتوشاپ می‌تواند به طور خودکار رنگ و نور بخش‌های مختلف یک تصویر را هماهنگ کند تا تصویر نهایی یکپارچه و طبیعی به نظر برسد. برای این کار از منوی Image > Adjustments > Match Color استفاده کنید. 🔖 9. ایجاد ماسک‌های دقیق با **Refine Edge**: - ابزار Refine Edge به شما کمک می‌کند تا لبه‌های انتخابی خود را به دقت اصلاح کنید، مخصوصاً در تصاویر با جزئیات پیچیده مانند موها. 🔖 10. استفاده از **Artificial Intelligence Upscaling**: - اگر نیاز دارید تا اندازه تصویر خود را بدون از دست دادن کیفیت افزایش دهید، می‌توانید از تکنیک‌های AI-based upscaling در فتوشاپ استفاده کنید. این ابزارها به شما امکان می‌دهند تا با حفظ جزئیات تصویر، اندازه آن را افزایش دهید. 🔖نکات پایانی: - همیشه قبل از استفاده از این ابزارها، یک کپی از لایه اصلی خود تهیه کنید تا بتوانید به نسخه قبلی بازگردید. - از تنظیمات مختلف ابزارها استفاده کنید و نتایج را با یکدیگر مقایسه کنید تا بهترین نتیجه را بگیرید. - با استفاده از ترکیب ابزارهای مختلف، می‌توانید ویرایش‌های حرفه‌ای‌تری روی تصاویر خود انجام دهید. این نکات و ترفندها به شما کمک می‌کنند تا از قابلیت‌های هوش مصنوعی فتوشاپ بهترین استفاده را ببرید و تصاویر خود را به سطح بالاتری برسانید. @evergreenphotostudio #آموزش

‏آرزوی دوست داشته شدن، آخرین خیال باطل است. از آن دست بکش و خودت را رها کن. - مارگارت آتوود

+1
قشنگی آلبوما به اینه که عکسها با رنگ و لعابشون و سایز و اهمیت و جذابیت و موضوعیت دسته بندی میشن و به دلایلی کنار هم قرار میگیرن. امروز به خودمون در استودیو افتخاررکردم که حتی ایرادی که میدونستم مشتری من هرگز متوجهش نمیشه رو هم برگردوندم به چاپخونه یا لابراتوار. از اینکه پیگیر پالت پارچه هستم تا حتی انتخاب قابساز و مدل برش و دستگاه برش و صخامت پاسپارتو. از اینکه فلان لابراتوار کی رنگ رو عوض کرده اون یکی کی تیغه دستگاهشو عوض کرده. درسته اینا مسایل من نیست و ربطی به عکاسی نداره ولی من مسوول گلم هستم. کسی که میاد #استودیو_همیشه_سبز اهلی اینجا شده و من با دقت باید در مورد سفارشش مطالعه کنم. دستکم تمام تلاش روزانه اینه که چیزی تبدیل به سری کاری نشه