ضلع سوم
الذهاب إلى القناة على Telegram
مُعَلَقْ! زنزندگیآزادی، تا ابد - در ِپشتی: @TheThirdSidbot
إظهار المزيدإيران145 954الفئة غير محددة
229
المشتركون
-124 ساعات
-47 أيام
-2430 أيام
أرشيف المشاركات
229
روزگذرِ شمارهی شش
امروز که بنده درگیرِ خریدنِ کت بودم و با نهایتِ جدیت رنگِ کتوشلوار را با پیراهن و کراواتش تطبیق میدادم و او نیز با حساسیتی مثالزدنی در جستوجوی جورابی بود که با بنده ست شود، ناگهان به این سطح از دغدغهها خیره شدم با خودم گفتم: عجب… چقدر بزرگ شدهام؛ آنقدر که دیگر تنهایی به عروسی دعوت میشوم و چقدر هم جنبهی این موقعیت را ندارم.
وقتی او میانِ کتوشلوارها میگشت و بنده را از هر زاویهای برانداز میکرد تا مبادا رنگی با رنگی دیگر ناسازگار نباشد، بنده به بهانهی کشیدنِ یک نخ سیگار از مغازهی کتوشلوار بیرون زدم.
البته حقیقت آن است که سیگار فقط بهانه بود.
برای تنوع، سری به فروشگاهِ کفش زدم و بدون آنکه مناسبتِ خاصی در کار باشد، بالاخره کفشی را که مدتها چشمم دنبالش بود خریدم.
هرچه از علاقهام به بیامو و این ترکیبِ رنگ بگویم، کم گفتهام. احتمالاً اگر روزی مجبور شوم میانِ بعضی آدمها و یک M3 یکی را انتخاب کنم….
نه، از ادامهی گفتنِ این جمله پشیمان شدم؛ ترجیح میدهم فعلاً دربارهی پاسخِ این سؤال سکوت کنم!
من عاشقِ ماشینهای کلاسیکِ آمریکایی و بیامو هستم و با مدلهای جدیدشان چندان ارتباط برقرار نمیکنم. همچنان که پیشتر هم گفتهام، بنده بیشتر شبیه پدربزرگی هستم که چند دهه دیرتر متولد شده است.
بعد از هزاران کیلومتر راه رفتن در فروشگاهها و پاساژهای مختلف، با پادردی لذتبخش! به خانه رسیدیم و برای عروسی آماده شدیم.
شب هم به عروسی رفتیم.
راستش را بخواهید، بد نبود، خوب هم نبود.
همیشه تصور میکردم تنهایی عروسی رفتن خیلی جذاب است؛ کت میپوشی، کراوات میزنی، چند نفر را میبینی، شامت را میخوری، با دیگران خوشوبش میکنی و باکلاس برمیگردی خانه.
خیر.
تازه همانجا فهمیدم که تنهایی رفتن به عروسی هم آنقدرها که در ذهنم قشنگ بود، باحال نیست.
از همان لحظهی ورود، مدام معذب بودم. وقتی هیچکس را نمیشناسی، حتی ایستادن هم برایت تبدیل به یک فعالیتِ پیچیده میشود؛ نه میدانی کجا بنشینی، نه میدانی با چه کسی حرف بزنی و نه حتی میدانی دستهایت را کجا بگذاری که طبیعی به نظر برسی.
خوشبختانه او همراهم بود و همین باعث شد مقدارِ قابلِ توجهی از این معذب بودن کم شود. هرچند بعید میدانم خودش هم وضعیتِ خیلی بهتری از بنده داشته باشد.
وسطِ عروسی، وقتی دیدیم اوضاع از چیزی که فکر میکردیم هم عجیبتر است، کنارِ هم کومان نگاه کردیم و تمامِ سعیمان را کردیم که کمتر احساسِ غریبه بودن کنیم.
به گُمانم اگر کسی از دور ما را میدید، احتمالاً تصور میکرد دو نفر را به اشتباه به این عروسی دعوت کردهاند و خودمان هم هنوز منتظر بودیم کسی بیاید و بگوید:
ببخشید… شما اشتباه تشریف آوردهاید.
اما وقتی عروس و داماد آمدند و با رویِ خوش به ما خوشآمد گفتند، خیالمان کمی راحتتر شد و فهمیدیم لااقل اشتباهی به این مراسم نیامدهایم.
بعد از آن هم پشتِ سرِ داماد تا خانهشان بوق زدیم…
بوق، بوق، بوبوق، بوق!
229
روزگذرِ شمارهی پنج
امروز از طریق یک پست اینستاگرامی با پادکستِ مربع آبی با میزبانیِ نگار قربانی آشنا شدم و هرچه از طنازی و زیبایی این پادکست بگویم، کم گفتهام.
وقتی اولین اپیزودش را پلی کردم، در نگاه اول گمان کردم قرار است چیزی شبیه رختکنِ بازندهها باشد؛ همان روایتهایی که آدمها از شکستهایشان میگویند. حتی یاد اپیزود های نگار قربانی، زهرا نعمتی و سعید ضروری افتادم که هر سه به داستانی متفاوت ویلچر نشین شده بودند. اما هرچه جلوتر رفتم فهمیدم نه؛ قرار نیست زندگی آدمها را از لحظهای که چشم باز کردهاند تا تمام بردها و باختهایشان مرور کند. محور اصلی، معلولیت است.
اینکه معلولیت چه چیزهایی را از آدم میگیرد، چه چیزهایی به او میدهد، چه مسئولیتهایی روی دوشش میگذارد، چه شکستهایی میآورد و چه پیروزیهایی را خلق میکند.
بهنظرم چنین پادکستی در فضای پادکست فارسی واقعاً جایش خالی بود؛ پادکستی که شاید بتواند نگاه مردم را نسبت به معلولیت تغییر دهد، ترحم را کنار بزند و جای آن را با درک و احترام پر کند.
از طرفی، فکر میکنم برای خیلی از آدمهایی که بهواسطهی یک حادثه یا بیماری دچار معلولیت شدهاند نیز شنیدنش مفید باشد. در کشوری که با جادههای شاهکارمان و تصادفهای نهچندان شاهکارتر، معلولیت اتفاق عجیب و نادری نیست، شاید شنیدن تجربهی کسانی که دوباره خودشان را ساختهاند، بتواند تلنگری باشد. شاید هیچوقت نتوانند دقیقاً به زندگیِ قبل برگردند؛ اما ممکن است بتوانند چیزی خلق کنند که دوباره برای ادامه دادن، معنایی باشد.
بهطور کلی من دیوانهوار عاشق پادکستهای گفتوگومحورم. پادکستهایی که یک نفر پشت میکروفون بنشیند و مدام حرف بزند، معمولاً حوصلهام را سر میبرند؛ آنقدر که چند دقیقه بعد، خودم را در حال انجام کاری دیگر یا حتی سفر کردن به عجیبترین نقطههای ذهنم پیدا میکنم. مخصوصاً با کتاب صوتی به هیچ عنوان ارتباط برقرار نمیکنم. برای من موضوع چندان مهم نیست؛ حتی اگر علمی باشد. همین که دو نفر یا چند نفر دور هم بنشینند و دربارهی یک موضوع گفتوگو کنند، احتمال زیادی دارد که مرا تا آخر پای خودش نگه دارد.
از این جنس پادکستها، رختکنِ بازندهها، کشو که دربارهی آثاری از صاحبان اثر است که هیچوقت منتشر نشدهاند، کروموزوم ایکس دربارهی زنان، کیف پول دربارهی دانش مالی، عصر حجر و خداحافظ آفریقا که علمیاند، از محبوبترینهایم بودهاند و بعضی از اپیزودهایشان را چند بار گوش دادهام. البته از اکنون دیگر چیزی نگویم؛ واقعاً بینظیر است.
گاهی هم سراغ پادکستهایی رفتهام که ساختارشان فرق میکرده و بیشتر از روی کنجکاوی، خودم را مجبور کردهام تا آخر گوششان بدهم.
برعکسِ اینکه خورهی پادکستم و تقریباً همیشه یک ماسماسک در گوشم دارم، چند وقتی است کتاب نخواندهام و همین حسِ سرانهی مطالعهی پایین و بیسوادی، دارد دیوانهام میکند. به همین مناسبت، بندهی حقیرِ سراپا تقصیر، کتابی خریدهام و اگر خدا بخواهد از امروز شروعش میکنم.
بهنظرتان چه کتابی خریدهام؟
بله… ایرانیتر.
ببینم چطور است. تعریفش را زیاد شنیده ام. امیدوارم مثل تجربه های قبلم نباشد چون هر وقت کتابی را از روی تبلیغات و معرفی دیگران میخرم و چند جستار از آن را میخوانم متوجه می شوم که بله.. قربانی تبلیغات شده ام.
هرچه زودتر نظرم را میگویم. فقط لطفاً در ناشناس اسپویل نکنید!!
امروز هم با موتور دنبال او رفتم. راه افتادیم سمت بلوار بهشت و کافههایش.
سیگار کشیدیم، تاب خوردیم و حتی بحث کردیم.
نظر سیاسی من تقریباً در نقطهی مقابل اوست و سلیقهی موسیقیمان هم انگار از دو سیارهی متفاوت آمده است.
او تقریباً هر چیزی را که دم دستش بیاید گوش میدهد و بهنظر من بعضی از آهنگهایش حقیقتاً فاجعهاند. از گروه وان دام گفت و صد و بیست و یک بار رنگ مسی را برایم پلی کرد. من هم خیلی صریح گفتم که نسخهی قدیمی و از مد افتادهی بانو سیمین غانم را بیشتر از این دوست دارم.
البته چصی نباشد؛ من، برعکس او، بیشتر به موسیقی کلاسیکِ ایرانی و انگلیسی و جَز گوش میدهم!
بعد، بحث کشیده شد به سیاست.
مثل همیشه گفتم که هم از جنگ بیزارم و هم از حکومت. دلم میخواهد روزی برسد که بدون آنکه خونی از دماغ کسی بچکد، بدون آنکه مادری داغدار شود، اینها بروند.
میدانم؛ آرزویی بچگانه و تقریباً محال است.
اما شاید دقیقاً چون محال است، اینقدر دوستش دارم.
وسط همان بحث، این شعر را برایش خواندم:
ما تماشاچیانی هستیم
که پشتِ درهای بسته ماندهایم.
دیر آمدیم…
خیلی دیر…
پس به ناچار
حدس میزنیم،
شرط میبندیم،
شک میکنیم…
و آنسوتر،
در صحنه،
بازی به گونهای دیگر در جریان است…
خندید.
سری تکان داد.
و بعد
دیگر فقط سکوت بود که میتازاند.
229
روزگذرِ شمارهی چهار
حالتی شبیه آرامشِ بعد از طوفان را دارم!
بعد از یک هفته مسافرت و در تکاپو بودن، دو روزی است که راحت در تختِ خودم میخوابم و بیدار میشوم البته که به شدت اقرار میکنم؛ زندگی خیلی کسلکنندهتر است.
میدانم در روزگذرهای پیش خودم را چص کرده بودم و از خسته شدن از سفر گفتهام؛ اما اکنون دلم میخواهد حتی یک ثانیه هم شده به آنجا برگردم. برای آن هوای خنک، آن طبیعتِ زیبا و حتی همان جادهای که تا چند روز پیش از آن متنفر بودم، دلم لک زده است.
بگذارید دق و دلیام را کمی اینجا خالی کنم.
من فوتبال را نمیفهمم.
اصلاً هیچوقت با این کانسپت ارتباط برقرار نکردهام و همیشه به حال مردمی که قبل از قرن نوزدهم زندگی میکردند حسودیام میشود.
خوش به حالشان؛ هنوز با فوتبال آشنا نشده بودند همچنین لازم به ذکر است که بنده در عمرم حتی یک بار هم فوتبال ندیدهام و هیچ چیزی از آن سر درنمیآورم در نتیجه، فرد مناسبی برای نوشتن دربارهی این پدیدهی عجیب نیستم.
اما از شما یکسؤال دارم.
شماهایی که ادعا میکنید مخالف حکومت هستید، چرا با باختن تیمشان ناراحت میشوید و با صعود کردنش خوشحال؟
اینکه در جواب از میهنپرستی حرف میزنید را واقعاً درک نمیکنم.
مثل اینکه متوجه نشدهاید؟
یا شاید واقعاً بر این باورید که ورزش، ورزش است و سیاست، سیاست؟
ببخشید، اما در مملکت ما یک گاو هم متوجه میشود که علفی که میخورد هم وابسته به حکومت است.
آنوقت چطور رویتان میشود برای تیمی هورا بکشید که از بالا تا پایینش وابسته به همان ساختار است؟
بگذریم…جگرم خون است.
از طولانی بودن روزگذر شکایت کرده بودید؛ میدانم خودم هم طرفدار نوشته های بلند نیستم و حوصله ام سر میرود از این به بعد سعی میکنم کوتاه تر باشند.
229
که ما همچنان مینویسیم،
که ما همچنان در اینجا ماندهایم؛
مثلِ سرو که مانده است،
مثلِ گرسنگی که اینجا مانده است،
مثلِ درد که مانده است،
مثلِ زخم،
مثلِ شعر،
مثلِ دوست داشتن،
مثلِ پرنده،
مثلِ فکر،
مثلِ آرزوی آزادی،
و مثلِ هر چیزی که از ما نشانهای دارد.
- به یادِ تمامِ فرزندانِ وطن که نامشان جاوید خواهد ماند.
229
روزگذرِ شمارهی سه
امروز چون آخرین روزِ سفرمان بود و باید شب بار و بندیلمان را جمع میکردیم و به دیار خویش بازمیگشتیم، تصمیم گرفتیم برای آنکه بعداً عذاب وجدان نگیریم، دستِکم یک روز را مانند انسانهای مفید زندگی کنیم.
در نتیجه، بنده و آن دوست محترمم از ساعت چهار صبح چشم گشودیم و حوالیِ پنج خودمان را به تنگهای که هنوز اسمش را نمیدانم رساندیم.
علت آنکه ایشان را دوست محترم نامیدم، آن بود که سایر دوستان نامحترمم در آن ساعت همچنان مشغول بُریدنِ کارتِ یکدیگر و حکم بازی کردن بودند.
تا حدودِ ساعتِ نُه تنگهنوردی کردیم و به هر طریقی که شد خودمان را به چشمه رساندیم.
هرچقدر از خوب بودنِ هوا بگویم، کم گفتهام.
آب یخ بود، هوا خنک بود و برای چند ساعت فراموش کرده بودم که قرار است از فردا باز به همان زندگیِ فلاکتبار برگردیم!
بعد از آن، برای آنکه زحمات صبحمان هدر نرود، در کافهای شیک صبحانهای مفصل بر بدن زدیم و برای اینکه دیگر خیلی حسِ مفید بودن نکنیم، طبق معمول چند نخ سیگار کشیدیم.
البته چندین عکس هم گرفتیم تا به دوستانمان که نیامدند فخر بفروشیم.
ظهر مهمان یکی از دوستان بودیم که در مسافرت باهاشان آشنا شدیم. هرچقدر از خونگرمی و مهمان نوازیشان بگویم، کم گفته ام.
عصر هم بار و بندیلمان را جمع کردیم و به سدی که در مسیرمان بود سری زدیم.
هوا ابری بود، مدام رعد و برق میزد و هر لحظه احساس میکردم در چلهی تابستان تا چند دقیقهی در دیگر باران میگیرد.
نگرفت؛ ظاهراً طبیعت هم دوست دارد آدم را سر ِکار بگذارد.
دلم میخواست چند دقیقهای تنها باشم.
رفتم کنار سد نشستم، چند نخ سیگار کشیدم و به اطرافم نگاه کردم.
دودِ قلیانهایی که از دوردستها بلند میشد، صدای خدا بیامرز هایده که با یک میکس بیکیفیت بوبس بوبس میکرد و دو مرغ عشق عاشقی که چند متر آنطرفتر داشتند با هم تانگو میرقصیدند، تمام حواسم را بُرد.
یادِ تمامِ روابطم افتادم؛ به یاد اینکه چقدر در روابط عاشقانه ضعیف بودهام و هیچگاه نتوانستهام در رابطهای موفق باشم.
شاید از طرز نوشتنم و مسیری که برای بیان احساساتم انتخاب کردهام هم معلوم باشد که بنده کمی از همسنوسالهایم عقبتر هستم.
مثلاً اگر جوان بیست سالهی دیگری دنبالِ راهی برای بیانِ احساساتش و تخلیهی افکارش بود، احتمالاً رپر میشد و داد و فریاد میکرد؛ اصلاً از خودتان بپرسید، حاضر هستید با کسی وارد رابطه شوید که به جای دیتِ شام، پاستا و سالاد سزار، دیتِ ناهار، کباب کوبیده یا دیزی با پیاز را ترجیح میدهد؟
کسی که از تمامی الفاظِ عشقم، نفسم و عسیسم بیزار است اما برای ناز کشیدنتان شعر میخواند؟
کسی که برای ولنتاین به جای خرس و شکلات، کتاب هدیه میخرد؟
بله…کاملاً حق با شماست.
بنده بیش از آنکه شبیه پسری باشم که چند ماهی است که واردِ بیست سالگی شده، شبیه پدربزرگی هستم که اشتباهی چند دهه دیرتر به دنیا آمده.
چه کسی حاضر است رابطه با کسی که عیناً شبیه پدر بزرگش است را ادامه دهد؟
البته اگر مرا بدون هیچ شناخت قبلی ببینید، احتمالاً تصور میکنید از آن دسته موجوداتی هستم که در پارکهای سطح شهر به وفور دیده میشوند و دائماً وید میکشند!
در حالی که حقیقت این است که حتی از بوی سیگار هم بدم میآید با این حال، روزگار آنقدر ورقِ دولوی گشنیز مرا برید که سیگاری شدم.
جالب به ذکر است که بنده خودم را سیگاری نمیدانم؛ بیشتر فردی میدانم که تفریحی چند نخ میکشد البته تقریباً تمامِ سیگاریها همین تصور را از خودشان دارند.
میدانم بعد از گفتن اینها شاید به حالم غِبطه بخورید و بگویید: آخی، طفلکی!
اما حتی یک لحظه هم غبطه نخورید؛ چند سالی است یک نفر پیدا شده که مرا تحمل میکند.
البته برای خودم هم عجب است.
گاهی با خودم فکر میکنم نکند پیج فیک باشد یا پدرم او را فرستاده باشد اما هر بار که او را میبینم، فکرِ فیک بودنش از ذهنم میرود و جایش را این نگرانی میگیرد که نکند واقعاً از طرف پدرم آمده باشد و منتظر باشد یک جایی مچم را بگیرد!
او به جز باعث بانی ِ حجم اعظمی از مشکلات زندگیم، باعثِ تشکیل روزگذر شد و ایدهاش را داد، جایش در اینجا که کنار چند سبیل حبس شده ام بسیار خالی ست.
بعد از چند دقیقه خلوت کردن و حسرت خوردن به حال آن دو مرغِ عشق که داشتند تانگو میرقصیدند، صدای کُلفت و بسیار ناهنجار امیر جان، مرا به دنیای فاجعهوارِ حال بازگرداند.
سوار ماشین شدیم.
شاید فکر خوبی نبود که عصر برگردیم، اما بسیار کار داشتیم و نمیتوانستیم حتی یک روز دیگر بمانیم. بله درواقع ایلان ماسک، جف بزوس، زاکر برگ و وارن بافت در ماشین بودند نه چهار موجودی که از صبح تا شب میخوابند و فقط برای غذا خوردن از خواب بیدار میشوند.
پس حدود ساعت نُه حرکت کردیم و حوالی دوازده شب به خانه رسیدیم.
تمام مسیر هم بنده ساکت و آرام، روزگذرم را مینوشتم تا بالاخره تمام شد.
229
روزگذرِ شمارهی دو
بنده به شدت از همسفر بد بیزار هستم.
خصوصیات همسفر بد چیست؟
در مواجهه با همسفر بد چه کنیم؟
و مهمتر از همه، چرا با همسفر بد به مسافرت میآییم که بعد به گوه خوردن بیفتیم؟
همیشه از من به عنوان یک انسان صبور یاد میشود، اما خودم چندان به این موضوع اعتقادی ندارم. بنده در برابر ِآدمهای رومخ به هیچ عنوان صبور نیستم و از این بابت احساس بدی ندارم.
میدانم شما نیز با بنده موافق هستید که تحملِ کسی که صد درصد مواقع فقط به خودش و منافع خودش فکر میکند کار سادهای نیست. از کار در معدن هم سختتر است. البته چون تاکنون در معدن کار نکردهام، ممکن است تا حدودی اغراق کرده باشم.
اجازه دهید نام مناسبی برای این گونه از انسانها انتخاب کنیم. همسفرِ بد اسم چندان درخوری نیست. از این پس به این عزیزان لقبِ «آخرین بازماندگانِ تمدن» را میدهیم.
آخرین بازماندگانِ تمدن کسانی هستند که تصور میکنند تنها انسان باقیمانده روی کرهی زمیناند و سایر افراد صرفاً برای پر کردن پسزمینهی زندگی ایشان و خدمترسانی به آن بزرگواران خلق شدهاند.
این گونه از موجودات معمولاً با صدای بلند فیلم میبینند، موزیک گوش میدهند، ویدیوکال میگیرند، تمام بطری های آب را یکی پس از دیگری دهن میگذارند و در مجموع چنان رفتار میکنند که انگار مالکِ تمامِ کهکشان راه شیری هستند.
اگر ساعت سه نصفهشب خواب باشید، چراغ را روشن میکنند و اصلاً برایشان مهم نیست که شما خواب هستید.
اگر بخواهید کتاب بخوانید، اسپیکرشان را روشن میکنند و برایتان آهنگ خرچنگ های مردابی را پلی میکنند.
اگر سکوت بخواهید، ویدیوکال میگیرند و دختر عمه ی مادربزرگشان را به شما نمایش میدهند و اگر اعتراض کنید، چنان نگاهتان میکنند که انگار درخواست کردهاید سندِ تمام داراییهایشان را به نامتان بزنند.
از دیگر خصوصیات این موجودات آن است که خود را اعلیحضرت تصور میکنند و سایرین را رعیتشان میبینند.
برای دیگران دستور صادر میکنند، کار میتراشند و انتظار دارند علاوه بر انجام وظیفه، بادشان بزنید، برایشان سانشاین سرو کنید و احیاناً ماساژی هم دریافت کنند.
به همین علت است که بندهی حقیر سراپاتقصیر تا حد الامکان سفرهای دو نفره یا نهایتاً سه نفره را با دوستانی که شناخت صد درصد از آنها را دارم را ترجیح میدهم و از این بابت بسیار خُرسندم.
چرا با بازماندگان تمدن به سفر میآییم که بعداً به گوه خوردن و غلط کردن بیفتیم؟
احتمالاً اگر پاسخ این سؤال را میدانستم، الان در حالِ نوشتنِ روزگذر نبودم و در دانشگاه ماساچوست مشغول ِ نوشتنِ پایان نامهام بودم.
به گُمانم انسان موجودی اُمیدوار است.
هر بار که یکی از بازماندگان تمدن پیشنهاد سفر میدهد، با خودش میگوید: این بار فرق دارد یا این موجود متفاوت است و اینگونه نیست.
چند ساعت بعد میفهمد که خیر، این یکی هیچ فرقی ندارد و خودش را برای این انتخاب نادرست سرزنش میکند.
بنظرم تنها راه مطمئنِ شناخت ِاینگونه از موجودات این است که باهاشان به سفر بروید که راه مورد پسنده بد نیست.
امروز صبح حدود ساعت ده از خواب من و یکی از دوستانم بیدار شدیم و به کافهی نزدیکمان رفتیم؛ صبحانه خوردیم و قهوه نوشیدیم و چند نخی سیگار کشیدیم و کشیدیم.
عصر نیز اطراف را گشتیم، طبیعت ِ بکر و هوای بسیار خنک توجهمان را بیشتر از هرچیزی جلب کرد.
و از آن مهمتر، خدا را شکر کردیم که هیچ آخرین بازماندهی تمدنی در اطرافمان مشاهده نشد.
وگرنه احتمالاً در همین لحظه به جای نوشتن روزگذر، مشغول گذراندن دوران محکومیت با اعمالِ شاقه بودیم.
229
روزگذرِ شمارهی یک
امروز این بندهی حقیر و دوستانِ حقیرترش از صبحِ خروسخوان تا بوقِ سگ در مسیر بودند. از جاده و ماشین کمکم دارد بدم میآید. جا دارد عرض کنم که بنده اصولاً آدمِ خوشسفری هستم و با هرچیزی کنار میآیم و خودم را چص نمیکنم. امیدوارم از دید دیگران نیز همینطور باشد. اما دیگر خسته شدهام و دوست دارم زودتر به خانه برگردم و بگویم: آخ، هیچ جا خانهی آدم نمیشود.
در ماشین فرصت بسیار خوبی بود که با صدای ابی و داریوش به زندگیام فکر کنم؛ به مسیری که دیر یا زود پیشِ رویم قرار دارد. به او، به خودم، به دوستانم و البته به خانوادهام.
نمیدانم این دوری قرار است چقدر طول بکشد؛ پنج سال؟هفت سال؟ یا شاید برای همیشه؟
به زندگیای فکر کردم که آنجا در جریان است.
به زندگیای که بعد از رفتنِ من اینجا در جریان خواهد بود.
آیا بعد از رفتنِ من همهچیز همینطور میماند؟
اصلاً نبودِ من حس میشود؟
و یک حس عجیب مدام به من یادآوری میکرد:
عزیز دلم،فکر کردی هنری کویل هستی؟
نه جانم. آنچنان هم گوه خاصی نیستی.
مشخص است که با هنری کویل پدرکشتگی دارم؟
هرگاه اسم رفتن میآید، او میگوید:
غصه نخور کرگدن، تو هم یه روز میپری.
تصورش از رفتنم را نمیدانم اما فکر نمیکنم چندان از نظرش خوشایند باشد.
نمیدانم رفتنم را چه میبیند.
تلاش برای اینکه به دیگران نشان دهم و ثابت کنم من هم میتوانم و بالاخره توانستم یا فقط تلاشِ یک کرگدن برای بیرون آمدن از لجنزاری که مدتهاست در آن گیر افتاده؟
دوست داشتم روزگذرِ یک را بیشتر ادامه دهم، اما چشمانم سنگین شده و حقیقتاً بسیار خستهام پس، گود نایت اوریبادی.
229
روزگذر شمارهی صفر
روزگذر چیست؟
روزگذر چگونه، روزگذر خواهد شد؟
در روز گذر چه رخ خواهد داد؟
بعد از روزگذرِ صفر تمام پاسخ هایتان را خواهید گرفت، نگران نباشید و به من اعتماد کنید!
به سبب این که چند روز است که در سفر هستم و جز خوردن، خوابیدن و تا طلوع خورشید بیدار ماندن کاری نمیکنم؛ بیشتر از همیشه حس بی برنامگی و بی هدفی با بنده دست داده، اگر فکر میکنید این بندهی حقیر سراپا تقصیر قبل از سفر کار خاصی انجام میداده؛ سخت در اشتباهید.
روزگذر قرار است در زندگی وی همه چیز را تغییر دهد!!
همچون سوزنی بر بادکنک تمام بغض ها و حرفهای تلنبار شدهاش باشد.
مجابش کند که هدف داشته باشد و کاری را انجام دهد.
حتی سیگار را رها کند و زودتر بخوابد.
شک ندارم به جز آن دو مورد آخر، احتمالاً به یاری خداوندِ ممنان و متعال این اتفاقات شگرف خواهد افتاد.
روزگذر تمام چیز هایی است که در روز میگذرد. یعنی چه؟
یعنی هرکاری که این بنده ی حقیر سراپا تقصیر میکند و هر اتفاقی که در زندگیِ مجدداً این بندهی حقیر سراپا تقصیر می افتد؛ اینجا روایت خواهد شد.
شاید برایتان آنقدر هم جذاب و خواندنی نباشد، جسارتاً، قصد بی احترامی ندارم؛ اما هدف روزگذر اصلاً این نیست. هدف روزگذر این است که بنده بنویسم و ترس از نوشتن را کنار بگذارم نتیجه و آنچه رخ خواهد داد آنقد هم اهمیتی ندارد.
البته شایان ذکر تر است که ممکن است روزگذر برای شما انگیزهای هم باشد! چیجووری؟ نوعی همدردی باشد از اینکه ببینید کسی هم هست که مانند شما هیچ کاری نمیکند البته که هیچ پُخی هم نیست و سعی دارد این طلسم را بر هم زند. این یارو نه سیکسپک دارد، نه چهرهاش مانند هنری کویل میماند، نه از دانشگاه هاروارد فارغالتحصیل شده است و همچنین نوشته هایش پر از غلط املاییست.
اگر هنوز جواب تمام سؤال هایتان را نگرفتید؛
بهتر است نگران باشید! بعداً نیز نخواهید گرفت.
