ضلع سوم
الذهاب إلى القناة على Telegram
مُعَلَقْ! زنزندگیآزادی، تا ابد - در ِپشتی: @TheThirdSidbot
إظهار المزيدإيران145 851الفئة غير محددة
229
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
-37 أيام
-2430 أيام
أرشيف المشاركات
229
او بهترین رفیق و بهترین همراه منه. دوست داشت اسمش توی روزگذر نباشه و بهش بگم او که خیلی باحال درومد…
229
راستش یه زمانی حس میکردم سهم من توی خیلی چیزها، انتخاب سوم بودنه؛ توی رابطههای عاشقانه، دوستیها یا هر چیز دیگهای. بدیِ انتخاب سوم بودن اینه که تو انتخاب سومی! هرچقدر هم تلاش کنی، هرچقدر هم وقت و انرژی بذاری، آخرش باز به چشم نمیای چون گزینه های اول و دوم روی میزه. با اینکه دیگه الان این موضوع هیچ اهمیتی نداره یه یادگاره از یه حس قدیمی.
میدونم خیلی فلسفیش کردم🥸😂
229
روزگذرِ شمارهی شانزده
از وقتی دوباره خبرهای جنگ روی کار آمده، شبها خواب ندارم. راستش زیاد هم خبرها را چک نمیکنم؛ چون هر بار که میروم سراغشان، بیشتر از قبل کلافه میشوم. بیشتر نگران دوستان و آشنایانی هستم که آنجا دارم. همین برای بیخواب شدنم کافی است.
برای همین شبها سعی میکنم خودم را یکجوری سرگرم کنم؛ فیلمی ببینم، سریالی شروع کنم، کتابی بخوانم، چیزی بنویسم یا بالاخره به درسهای عقبافتادهام برسم.
خلاصه برای اینکه ذهنم را از این فکرها بدزدم، سریال کوری را گذاشتم.
راستش انتظار خاصی هم از آن نداشتم. گفتم چند دقیقه نگاه میکنم، اگر مثل بیشتر سریالهای این روزها بود، خاموشش میکنم و میروم سراغ چیزی دیگر.
قسمت اول که تمام شد، بدون اینکه حتی به ساعت نگاه کنم، قسمت دوم را هم گذاشتم.
قبلاً هم گفتهام؛ خیلی زود حوصلهام سر میرود. دیوانهی فیلم، سریال یا پادکستی هستم که مدام حرفی برای گفتن داشته باشد و دائم چیز تازهای رو کند، نه اینکه فقط دور خودش بچرخد و وقت آدم را بگیرد.
راستش اگر بخواهم منصف باشم، خودِ سریال احتمالاً آن شاهکاری نیست که بخواهم از اینجا تا فردا از آن تعریف کنم؛ چیزی که مرا نگه داشت، قصهای بود که انتخاب کرده بود.
قصهای که از آن مدل داستانهایی نیست که به تعداد تارهای موی سرم از آن فیلم و سریال ساخته باشند.
دربارهی چیزی است که هر روز اسمش را میشنویم، هر سال جان چند نفر را میگیرد، چند نفر را تا آخر عمر نابینا میکند، اما کمتر کسی درموردش حرف میزند.
مشروباتِ تقلبی.
نمیدانم قسمتهای بعد هم همینقدر خوب از آب درمیآید یا نه؛ فعلاً همین دو قسمت، راضیام کرد.
کلاغ را هم فعلاً دنبال کردهام، اما حقیقتش دیگر از دیدنش سیر شدهام. خیلی هیچچیز نمیشود؛ همینطور یکنواخت جلو میرود و دیدگاه کارگردان و مواضعش هم از همان ابتدا کاملاً روشن است. اول فکر کردم شاید مثل تاسیان باشد که خیلی دوستش داشتم، اما بعد دیدم نه.
امروز هم اتفاق خاصی نیفتاد. شب او و دوستانش مرا به خانهشان دعوت کردند تا فوتبال ببینند؛ من هم اول فکر کردم دارد مسخرهام میکند که چنین پیشنهادی به من میدهد، کسی که تا امروز عمرش فوتبال ندیده است! بعد گفت: تو بیا و برایمان پاستا درست کن. در نتیجه، با اینکه میدانستم تا حدی دارند استفادهی ابزاری از من میکنند، رفتم. پاستا درست کردیم، خندیدیم، شوخی کردیم و شب به همان سادگی گذشت
229
چرا خودم خودم رو سوژه میکنم؟ وسط یه بحث جدی داشتم از دلیل تنفرم به این ورزش مضحک! میگفتم که یهو گفتم توی این صد و بیست، سی دقیقه دائم تمارض میکنن و خودشونو میندازن زمین! بعد از اینکه حسابی از خنده رودهبُر شدن، از اتاق فرمان اشاره کردن که عزیز جان نود دقیقس!
229
Repost from N/a
عجالتاً باید خدمتتان عارض شوم؛
علیرغم تمام پیشرفتهای علمی و تکنولوژیک، دانیال هنوز معتقد است فوتبال صد و سی دقیقه است!
229
روزگذرِ شمارهی پانزده
به نام خداوندِ رنگینکمان
رها کرد آرش چو تیر از کمان
فلک درنوردید و تن شد وطن
به رسمِ کیان، رختِ او شد کفن
نمیدانم بعد از این روزگذر، چندتای دیگر خواهم نوشت. آخرینش باشد یا نه، نمیدانم. فقط دلم میخواست این یکی را با این چند بیت از فردوسی آغاز کنم؛ شاید چون این روزها بیشتر از همیشه بوی وطن میدهد و بیشتر از همیشه بوی کفن.
نمیدانم باز چه بلایی قرار است سرمان بیاید.
من از جنگ متنفرم.
شاید هم اگر راستش را بخواهید، بیشتر از آنکه متنفر باشم، میترسم. بندهی حقیرِ سراپا تقصیر، از آن آدمهایی است که از سایهی خودش هم میترسد؛ چه برسد به صدای انفجار و خبرهایی که هر کدامشان میتوانند یک روز کامل آدم را در شوک فرو ببرند و حسابی پنیک کند.
بگذریم…کجا بودیم؟
آه… جنگ.
از جنگ متنفرم؛ و از آنهایی که ما را به این نقطه رساندهاند، بیشتر.
دلم میخواهد یک روز، فقط در یک چشم برهمزدن، همهی اینها تمام شود. آنها بروند و آنهایی که باید بیایند، بیایند. میدانم محال است… و شاید چون محال است، بیشتر دوستش دارم.
جنگ فقط ساختمان خراب نمیکند.
جنگ حافظهی آدمها را خراب میکند.
جنگ شامِ خانوادهها را نیمهتمام میگذارد.
جنگ صندلیهایی را خالی میکند که دیگر هیچکس رویشان نمینشیند.
جنگ اسم آدمها را از آینده پاک میکند.
میگویند آزادی هزینه دارد.
قبول. اما هزینهاش تا کجاست؟
چند جان؟ چند مادر؟ چند پدر؟
چند کودک؟ چند خانه؟
چند نفر باید برود تا بگوییم کافی است؟
نمیدانم راه دیگری هست یا نه.
شاید هم نباشد.
اما هرچه هست، دلم نمیخواهد اسمش جنگ باشد. جانِ آدمها برایم زیادی عزیز است.
شاید بعضیها بگویند با این فکر، این پفیوزها تا ابد میمانند؛ به همان اندازه که از جنگ متنفرم، از آنها بیشتر هم متنفرم.
فقط نمیدانم راهِ درست چیست.
شاید بزرگترین بدبختی همین باشد؛ اینکه بدانی چه چیزی غلط است، اما ندانی چه چیزی درست است.
تحمل این همه درد را ندارم.
تحمل این همه داغ را ندارم.
من پیش از این هم دوستانم را از دست دادهام.
هنوز به نبودنشان عادت نکردهام.
هنوز گاهی بیاختیار میخواهم شمارهشان را بگیرم، برایشان چیزی بفرستم یا اسمشان را صدا بزنم، بعد یادم میآید که دیگر کسی آن طرفِ خط نیست و حالا دوباره بوی همان روزها آمده است.
دوباره بوی لباسِ سیاه. دوباره بوی انتظار.
دوباره بوی ترس.انگار در یک دوراهی ایستادهام.
یک طرف، آزادی؛ که نمیدانم اصلاً انتهای این راه هست یا نه. و یک طرف، جانِ آدمها.
میدانم آزادی میراثِ زیبایی برای نسلهای بعد است… اما من هنوز از دست دادن را یاد نگرفتهام. من هنوز دل کندن بلد نیستم.
قرار نبود امروز بنویسم روزم چطور گذشت.
امروز، روزِ نوشتنِ چرتوپرتهای هرروزه نیست.
همین.
229
روزگذرِ شمارهی پانزده
به نام خداوندِ رنگینکمان
رها کرد آرش چو تیر از کمان
فلک درنوردید و تن شد وطن
به رسمِ کیان، رختِ او شد کفن
نمیدانم بعد از این روزگذر، چندتای دیگر خواهم نوشت. آخرینش باشد یا نه، نمیدانم. فقط دلم میخواست این یکی را با این چند بیت از فردوسی آغاز کنم؛ شاید چون این روزها بیشتر از همیشه بوی وطن میدهد و بیشتر از همیشه بوی کفن.
نمیدانم باز چه بلایی قرار است سرمان بیاید.
من از جنگ متنفرم.
شاید هم اگر راستش را بخواهید، بیشتر از آنکه متنفر باشم، میترسم. بندهی حقیرِ سراپا تقصیر، از آن آدمهایی است که از سایهی خودش هم میترسد؛ چه برسد به صدای انفجار و خبرهایی که هر کدامشان میتوانند یک روز کامل آدم را در شوک فرو ببرند و حسابی پنیک کند.
بگذریم…کجا بودیم؟
آه… جنگ.
از جنگ متنفرم؛ و از آنهایی که ما را به این نقطه رساندهاند، بیشتر.
دلم میخواهد یک روز، فقط در یک چشم برهمزدن، همهی اینها تمام شود. آنها بروند و آنهایی که باید بیایند، بیایند. میدانم محال است… و شاید چون محال است، بیشتر دوستش دارم.
جنگ فقط ساختمان خراب نمیکند.
جنگ حافظهی آدمها را خراب میکند.
جنگ شامِ خانوادهها را نیمهتمام میگذارد.
جنگ صندلیهایی را خالی میکند که دیگر هیچکس رویشان نمینشیند.
جنگ اسم آدمها را از آینده پاک میکند.
میگویند آزادی هزینه دارد.
قبول. اما هزینهاش تا کجاست؟
چند جان؟ چند مادر؟ چند پدر؟
چند کودک؟ چند خانه؟
چند نفر باید بروند تا بگوییم کافی است؟
نمیدانم راه دیگری هست یا نه.
شاید هم نباشد.
اما هرچه هست، دلم نمیخواهد اسمش جنگ باشد. جانِ آدمها برایم زیادی عزیز است.
شاید بعضیها بگویند با این فکر، این پفیوزها تا ابد میمانند. به همان اندازه که از جنگ متنفرم، از آنها بیشتر هم متنفرم.
فقط نمیدانم راهِ درست چیست.
شاید بزرگترین بدبختی همین باشد؛ اینکه بدانی چه چیزی غلط است، اما ندانی چه چیزی درست است. تحمل این همه درد را ندارم.
تحمل این همه داغ را ندارم.
من پیش از این هم دوستانم را از دست دادهام.
هنوز به نبودنشان عادت نکردهام.
هنوز گاهی بیاختیار میخواهم شمارهشان را بگیرم، برایشان چیزی بفرستم یا اسمشان را صدا بزنم، بعد یادم میآید که دیگر کسی آن طرفِ خط نیست و حالا دوباره بوی همان روزها آمده است.
دوباره بوی لباسِ سیاه. دوباره بوی انتظار.
دوباره بوی ترس.انگار در یک دوراهی ایستادهام.
یک طرف، آزادی؛ که نمیدانم اصلاً انتهای این راه هست یا نه. و یک طرف، جانِ آدمها.
میدانم آزادی میراثِ زیبایی برای نسلهای بعد است… اما من هنوز از دست دادن را یاد نگرفتهام. من هنوز دل کندن بلد نیستم.
قرار نبود امروز بنویسم روزم چطور گذشت.
امروز، روزِ نوشتنِ چرتوپرتهای هرروزه نیست.
همین.
229
معلوم نیست فردا هنوز آنلاین هستیم یا به برخط تبدیل شدیم.. ولی هرچی که شد بدونید تا ابد، زن زندگی آزادی!
