𝑴𝒊𝒅𝒏𝒊𝒈𝒉𝒕 𝑻𝒆𝒂𝒓𝒔
الذهاب إلى القناة على Telegram
من از نهایتِ شب حرف میزنم، من از نهایتِ تاریکی... لینک ناشناسم،برای وقتایی که نیاز دارید به حرف زدن: @Midnight_Tearsbot
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
260
المشتركون
+224 ساعات
+317 أيام
+4730 أيام
أرشيف المشاركات
من از این دنیا رنجیده و خستهام؛
آنقدر که تمامِ احساساتم را به خاک سپردم.
دیگر به فکرِ از بین بردنِ غمهایم نیستم؛
حالا بیشتر به دنبالِ پیدا کردنِ شادیِ کوچکی هستم در کنارِ همین غمهایم.
از من لبخند میبینی، اما عمقِ جانم پریشان است.
احتیاج دارم بگذره
خیلی بگذره
اونقدر که یه روز برگشتم پشت سرمُ نگاه کردم باورم نشه یه روز تو این فصل زندگی کردم.
غمگین نیستم، سرم گرم است و زندگی را میگذرانم؛
اما اگر حالم را بپرسی، ساعتها خواهم گریست...
از زندگی، از این همه تکرار خستهام
از های و هوی کوچه و بازار خستهام
دلگیرم از ستاره و آزردهام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار خستهام
تن خسته سوی خانه دلِ خسته میکشم
وایا! از این حصار دل آزار خستهام
دلگیرم از خموشی تقویم روی میز
از دنگ دنگ ساعت دیوار خستهام
از خود که زخم خوردهام از یار خستهام
با خویش در ستیزم و از دوست در گریز،
از حال من مپرس که بسیار خستهام.
-محمدعلی بهمنی.
یک نفس ای پیک سحری؛ بر سر کویش کن گذری…
گو که ز هجرش به فغانم به فغانم!
ای که به عشقت زنده منم؛ گفتی از عشقت دم نزنم…
من نتوانم نتوانم نتوانم!
من غرق گناهم؛ تو عذر گناهی…
روز و شبم را تو چو مهری و چو ماهی!
