اِنـعـکـاس
الذهاب إلى القناة على Telegram
إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
329
المشتركون
-224 ساعات
-107 أيام
-3730 أيام
أرشيف المشاركات
328
Repost from 𝙰
من دلباختهی کسی شدهام که حتی ردِ قدمهایش هرگز با مسیر من تلاقی نداشت؛ نه همسفر صبحی بود و نه شریک غروبی، اما نامش بیاجازه در تمام لحظههایم جاری شد. کسی که برایم از ستارهها میگفت، از نورهایی دور در آسمانی که همیشه برای خودش ابری بود، و هرگز نفهمید که در تاریکترین شبهای من، همین او بود که بیصدا میدرخشید؛ تنها ستارهای که تمام آسمان خاموش دلم را معنا میکرد. من دلباختهی همان بانوی خیالانگیزم که حضورش نه در واقعیت، که در عمق رویاهایم ریشه دوانده، جایی میان سکوت و خیال، میان آنچه هست و آنچه هرگز نبوده. در همان رویاهای دور، شبی را بارها ساختهام: حیاط وسیع یک کاخ خاموش، سنگفرشهایی خیس از نمنم آرام باران، و من که در برابرش ایستادهام، با دلی که میان ترس و شوق میتپد، آرام سر فرود میآورم، دستش را میگیرم، بیآنکه بداند چقدر جهانم به همین لمس کوتاه بند است، و او را به رقصی دعوت میکنم که پایانش نه در موسیقی، که در تپشهای بیقرار قلب من گم میشود. و چه غریب است این عشق؛ عشقی که هرگز آغاز نشد اما انگار سالهاست در من زندگی میکند، عشقی که او از آن بیخبر است و من در سکوت، هر شب آن را زندگی میکنم.
