Castielholic
الذهاب إلى القناة على Telegram
𝓨alk with me here @Iii_kbot 𝓒𝗁𝖺𝗅𝗅𝖾𝗇𝗀𝖾 & 𝖻𝗈𝗑 @somewhere1inheaven
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
364
المشتركون
+224 ساعات
+307 أيام
+7630 أيام
أرشيف المشاركات
364
بعد از اینکه لئونارد با کلانتر رو به رو میشه:
طناب های دور اسب را کشید و اسب را واردار به توقف کرد، اسب با کمی تلو تلو خوردن بلاخره درست رو به روی کلانتر ایستاد. چشم در چشم همدیگر، بدون اینکه دیگری پلکی بزند انگار که با ثانیه ای مکث مرگ به همراهشان میشد بهم دیگر خیره شده بودند
لئونارد از اسبش پیاده شده به پایین و با قدم های آهسته و محتاطانه به جلو رفت، کلانتر آن سر ایستاده بود و لیونارد رو به رویش. نوک انگشتان لئونارد وز وز میکرد، حالا دشمن اصلی اش درست رو به رویش ایستاده بود. قاتل پدرش؛ کسی که پدرش را به عمد به جرم بیگناهیش به دار آویخته بود و بدون هیچ رحمی کشته بود.
آن دو بهم دیگر خیره شده بودند، بدون هیچ حرفی. حتی کل شهر هم ساکت شده بود. تنش بینشان آنقدر شدید و فیزیکی بود که میتوانست آن را با قیچی برید.
نوک انگشت کلانتر تکان خورد، حتی نیم ثانیه هم نشد تا اینکه دست لئونارد به سمت غلافش لیز خورد و قبل از اینکه کلانتر بتواند دوبار فکر کند چندین گلوله مستقیم به قفسه سینه اش خورده بود.
کلانتر چانه اش را پایین آورد تا به سوراخ هایی روی پیراهنش و صاف روی نمادکلانتری، ستاره درخشانش ایجاد شده بود نگاه کند که حالا خون ازشان جاری میشد. زانوهایش سست شد و بر روی زمین افتاد، این کلانتر خشم لئونارد را دست کم گرفته بود.
و حالا، لئونارد انتقامش را گرفته بود. کل شهر زیر دریای خون غرق شده و مرده بودند. هیچکسی جز خود لئونارد توی شهر باقی نمانده بود تا برایش دست بزند یا حتی مدالی بهش تقدیم کند.
انتقامش را گرفت، اما به چه سودی؟
364
بذارین بهتون بگم که برای یه نمایش اجرا کردن توی مدرسمون شیش بار متن نمایشناممو عوض کردم✌️
