É𝖼︎𝖺𝗋𝗅︎𝖺𝗍𝖾ָ֪֢
الذهاب إلى القناة على Telegram
حرفامو جدی نگیر، خودمم لطیفهم. 𝟫𝟤 : 𝟦𝟪 | 𝟤𝟢𝟣𝟪 @satoruiibot | @unknowntwbot
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
232
المشتركون
-224 ساعات
-47 أيام
-430 أيام
أرشيف المشاركات
یه مارمولک اندازه کف دستم تو کابینت بود. مامانم گفت وایسا بابات بیاد دست نزن، با جارو زدم تو سرش مُرد.
تصمیم گرفتم آخرین روز تابستون رو بترکونم
میپرسید چطوری؟ باید بگم خیلی ممنونم شما چطوری؟
فقط همین فردارو داریم.
انقدر نمیدونم باید برای به پاس داشتنش کدوم کارای نکردهی تابستونمو انجام بدم که خدا میدونه.
ای اهالی سرزمین خاموشی،
مرگ مگر چیزی غیر از لحظات خفقان آدمی در غمهایش نیست؟
مگر نه آنگاه که اندوه، آهستهآهسته در رگهای آدمی رسوخ میکند و هر تپش قلب را به اعترافی ناگفته بدل میسازد، چیزی درون او پیش از آنکه خاک را بشناسد، به خاموشی میگراید؟ چه بسیار آدمیانی که هنوز در کوچههای شهر راه میروند، هنوز به پنجرهها سلام میکنند، هنوز نام خویش را بر زبان میآورند، اما سالهاست که درونشان، چراغی، بیآنکه کسی ببیند، خاموش شده است. شما را چه شد، ای ساکنان آن سوی سکوت، که اینچنین با اندوه خو گرفتهاید؟ چه کسی نخستین سنگ را در چاهِ قلبتان انداخت و بعد، صدای افتادنش را زندگی نامید؟ و انسان از همان روزی پیر میشود که دیگر از دردهایش شگفتزده نمیشود. از همان لحظهای که رنج، به جای آنکه مهمانی ناخوانده باشد، صاحبخانه میشود و آدمی برای حفظ سقف پوسیدهٔ خویش، به دیوارهای نمکشیدهاش دل میبندد. و چه مضحک است این میل غریب ما به ادامه دادن.. گویی در انتهای هر شب، زندگی صبحی به ما بدهکار است. ما بر لبهٔ تاریکی میایستیم و به مشتی خاطره چنگ میزنیم، نه از آن رو که خاطره نجاتمان میدهد، بلکه چون دست خالی، حتی برای افتادن نیز بیش از اندازه تنهاست. اما شما، ای اهالی سرزمین خاموشی، آیا هرگز از خود پرسیدهاید چرا سکوت چنین صدای بلندی دارد؟ چرا بعضی شبها، هیچ فریادی شنیده نمیشود و بااینحال، تمام اتاق از فریاد پر است؟ 'سکوت، زبانِ زخمهاییست که آنقدر قدیمیاند که دیگر حوصلهٔ سخن گفتن ندارند.' و شاید تمام تراژدی انسان همین باشد: ما در جهان، به دنبال معنایی میگردیم که هیچ قولی برای معنادار بودن نداده است. آسمان، بیاعتنا بر فراز ما ایستاده. زمین، نام مردگان را بیهیچ پرسشی در خود فرو میبرد و زمان، بیآنکه حتی سر برگرداند، از روی تمام ما عبور میکند. بااینهمه، هنوز کسی در تاریکی پنجرهای را باز میکند، تا طلوع امید را ببیند. هنوز دستی، لرزان و خسته، پرده را کنار میزند و به آسمانی نگاه میکند که شاید هیچ پاسخی برای او ندارد. شاید همین نگاهِ بیپاسخ، سرسختترین شکلِ امید باشد. نه امید به اینکه جهان روزی مهربان خواهد شد، بلکه امیدی کوچک و لجوج به اینکه، با وجود تمام بیرحمیِ جهان، هنوز چیزی در ما هست که نمیخواهد خاموش شود. پس منتظر طلوع میماند. اگر روزی دوباره مرا در سرزمین خاموشی دیدید، نامم را صدا نزنید. فقط اندکی سکوت کنید. شاید در آن سکوت، صدای قدمهای انسانی را شنیدید که تمام عمر میان مرگ و زندگی سرگردان بود و سرانجام فهمید که گاهی زنده ماندن، نه پیروزی بر تاریکی، که تنها امتناعِ آرامِ یک شعله از پذیرفتنِ باد است. و من هنوز، در انتهای این شب، به همان شعله نگاه میکنم. نه چون میدانم صبح خواهد آمد، بلکه چون هنوز نمیدانم چرا باید چراغ را خاموش کنم. عَین.
+4
ای کاش میشد تاابد توی روزهای موردعلاقهم بمونم و ایکاش کلمهی 'ایکاش' وجود نداشت.
اگه امید نبود، منی هم نبود.
چون زندگی مهربون نیست امیدوارم،
چون هیچی جز امید موندگار نیست، امیدوارم،
چون میخوام زندگی کنم امیدوارم،
چون میخوام لبخند بزنم امیدوارم،
چون میخوام همه خوشحال باشیم امیدوارم،
چون هیچی جز امید برای ادم نمیمونه، امیدوار میمونم.
