i'm busy obsessing over gay boys❕
الذهاب إلى القناة على Telegram
به این کاربر دست بزنید جیغ میزنه. 💬 @ilistenidontjudgebot
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
633
المشتركون
+424 ساعات
+257 أيام
+21830 أيام
أرشيف المشاركات
بیاو رنگ پرچمت از سبز جنگلیه مایل به سبز روشن به رنگ جگر زلیخا تغییر کرد
کلا نظر من رو میخواید برید قسمت ۶ رو ببینید و اینبار فقط به صورتش دقت کنید چون پیاو حرف نمیزد ولی صورتش چرا.
https://t.me/gayboyholic/13974
حالا منم یه دلیل دیگه میذارم کنار نظریهت چون منم همین حدسو میزدم ولی فکر میکردم توهماته خودمه.
موقعی که بیاو دفترچه رو میگیره اول بخاطر عذاب وجدان میخواد پسش بده که منصرف میشه.
حالا اگه به نگاهی که وقتی دفترچه رو ورق میزنه دقت کنی میبینی که گویا کاملاً منتظر و تشنهی دیدن دفترچهی جونگیو بوده.
پیاو میدونست. پیاو همه چیز رو میدونست. از نگاه و تشویق همه به جونگیو، تا موندن تو اتاقش و با چشم دیدن اینکه جونگیو میتونه خودش موسیقی بنویسه، تا صبح بیرگدار موندن و فکر کردنش و روز بعد تلاش زیاد برای تبدیل شدن به ورژنی از جونگیو، که نتونست. هیچوقت نتونست.
یه رهبر ارکستر باید بتونه همزمان چندین خط موسیقیایی رو درک کنه، تعادل بین سازها رو بشنوه، پارتیتور ارکستر رو بخونه، ریتم و هماهنگی گروه رو کنترل کنه، موسیقی رو بیان و تفسیر کنه و مهارت فنیسازی موسیقی رو داشته باشه.
ابتدای قسمت اول یادتون میارم وقتی آروم توی کلاس خوابیده بود، در آرامش با هرصدایی که از بیرون میشنید، مینواخت! صدای پای بچها، صدای توپ، بسته شدن در و...
رهبر ارکستر شدنِ جونگیو فوقالعاده قسمت هوشمندانه و زیبای ماجراست. جونگیو با استعداد درک موسیقیایی و تفسیر، برای پیانوئیست شدن حیف بود!
جونگیو هیچوقت کنار پیاو به رقابت فکر نمیکنه و اونو کاملاً دوست خودش میدونه
هرجا مسابقهای که دلش خواست بردش. هرچیز که برای خودش نیاز بود رو بهش یاد داد و هرکاری که درواقع "برای خودش بود" رو باهاش انجام داد.
بهتون یادآوری میکنم تو کل این شش قسمت با تمام کمکهاش به جونگیو و دوستی باهاش، نهایت استفاده رو از جونگیو کرد.
درواقع کرکتر پیاو برای هممون سبزه و اکثریت بخاطر رمنس ماجرا شاید نمیخوان به این فکر کنن پیاو هم میتونه چنین آدمی باشه.
سحر یکاری میکنی آدم دهنش باز بمونه....همتون ایستاده براااش دست بزنید ببینم
ولی بنظرم همینایی که گفته همش درست درمیدد
یعنی انقدر جونگیوی ذلیل رو میشناخت که نقشهی گم شدن دفترچهشو کشید و مطمئن بود اون بهش دفترچهشو میده
