ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

چنل سارا کنعانی

چنل سارا کنعانی

الذهاب إلى القناة على Telegram

دیکته‌های پرغلط، پاک شد. شاید اینجا باید درست بنویسم

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
447
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
لا توجد بيانات30 أيام
أرشيف المشاركات
*🔻حکم ساعدی‌نیا در دیوان عالی کشور تایید شد/ ۱۲ سال و ۶ ماه و یک روز حبس و مصادره کلیه اموال* مرکز رسانه قوه قضاییه: ▪️حکم پرونده «صادق ساعدی‌نیا» در دیوان عالی کشور تایید و وی به حبس و مصادره کلیه اموال منقول و غیر منقول محکوم شد. ▪️همزمان با کودتای ۱۸ و ۱۹ دی ماه سال گذشته که از سوی دشمن آمریکایی- اسرائیلی برنامه ریزی شده بود و در نهایت منجر به خساراتی به اموال عمومی و خصوصی و شهادت تعدادی از نیرو‌های حافظ امنیت و مردم شد، عده‌ای معدود که با امکانات کشور و نظام دارای موقعیت شدند با همصدایی با دشمن، زمینه ورود خسارات بیشتر به کشور را فراهم کردند. ▪️پس از رسیدگی به این پرونده در دادگاه صادق ساعدی نیا به اتهام فعالیت رسانه‌ای و تبلیغی علیه امنیت کشور به نفع گروه‌های معاند به ۱۲ سال و ۶ ماه و یک روز حبس تعزیری و مصادره کلیه اموال منقول و غیر منقول به نفع دولت محکوم شد. ▪️همچنین به منظور جبران خسارت وارده به اماکن و اموال عمومی ناشی از اغتشاشات دی ماه سال گذشته در استان قم که متهم محرک آنها بوده به منع اشتغال در شغل کافه‌داری به مدت ۲ سال پس از اتمام حبس محکوم شد. ▪️این حکم در دیوان عالی کشور تایید شده است. @Tehran_alarm

. داشتم یه مصاحبه می‌دیدم. مهمان، یه شخصیت اقتصاددان شناخته‌شده بود. به مجری گفت در فلان دوره از زندگی‌م، کلی کتاب خوندم و الان با خودم می‌گم چه فایده (نقل به مضمون). ببین خیلی حرف بدی زد! در عین حال، از یه آدم اقتصادمحورِ دودوتا چارتایی هم بعید نبود. اما تو دلم گفتم: ما برای «فایده» کتاب نمی‌خونیم آدم! ما حتی نمی‌خونیم که فصل به فصل‌شو، ده سال بعد یادمون بیاد. ما کتاب می‌خونیم تا شریک بشیم توی چیزی که نویسنده حس کرده. کدوم یکی از شما، یادتون میاد که یه روز وقتی کلاس چارم ابتدایی بودید و از مدرسه برگشتید خونه، مامان‌تون خسته بود و شما بوسش کردید؟ احتمالا رخ داده چنین اتفاقی تو زندگی‌‌تون احتمالا الان یادتون نمیاد اما مامان هنوز عزیزه بوسه هنوز محترمه و شما در لحظه اون حس خوبی رو که باید می‌دادید، دادید. حالا اینو تسری بدید به همه‌ی وجوه زندگی. چند شب پیش، بیمارستان خوابیدم تا از یکی از نی‌نی‌های بهزیستی که بستری شده بود، مراقبت کنم. مامان موقتش دقیقا تو شرایط من بود، با این تفاوت که هم بزرگتر بود، هم با والدینش زندگی می‌کرد. یعنی اون دخترکوچولوی ده‌ماهه، هم مامان موقت داشت، هم بابابزرگ، مامان‌بزرگ. اوایل شب، کوچولو اصلا نمیومد بغلم. گریه می‌کرد. غریبه بود با من. خب ده ماهش بود و کاملا تشخیص می‌داد من یه آدم جدیدم. بالاخره قبول کرد شرایطشو. خوابید و صبح وقتی چشمای قشنگ‌شو باز کرد، منو پذیرفته بود. دستاشو دراز کرد که بغلش کنم (مردم برای اون لحظه) از دستم غذا خورد و همراه بچه‌ی تخت بغلی، گفت وقتی رفتی دستشویی، با نگاهش دنبالت کرد و منتظر شد که برگردی. من کمتر از ۲۴ ساعت پیشش بودم. کوچکترین جایگاهی در حافظه‌ش ندارم و نخواهم داشت. اما تجربه‌ی بی‌نظیری بود برام. من شاهد یه صحنه‌ی فوق‌العاده زیبا بودم: وقتی مامان موقت و مامان‌بزرگش اومدن، هر سه‌تاشون گریه می‌کردن از دلتنگی. دختر کوچولو، این‌بار از درد نه، از شوق آغوش دوباره‌ی مامانش اشک ریخت. بازم رفتم امامزاده صالح (تنها جایی که بلدم) بازم از خدا خواستم قانون، اجازه بده اون بچه، فرزندخوانده‌ی دائم مامانش بشه. بازم با دل پر امید، ولیعصرو قدم زدم. هیچی خوب نیست؛ مطلقا هیچی خوب نیست. ابر تورم داره برامون خط و نشون می‌کشه. و من این وسط، به خاطر بغل اون دخترک ده‌ماهه، احساس خوشبختی رو مزه‌مزه‌کردم‌ آره آقای اقتصاد دان! دنیا می‌تونه همیشه هم اینقدر «دودوتا چارتایی» نباشه. @sarakanaani

همین یک‌شبی که به عنوان همراه بیمار، بیمارستان خوابیدم، چه چیزایی دیدم و شنیدم. بچه‌های کوچیک وقتی درگیر یه بیماری جدی می‌شن، بیشتر از یه دوره کارشون می‌کشه به بیمارستان. تخت کناری، یه دخترک زیر دو سال بود که مامانش برام گفت درست صبح روزی که بیت، موشک می‌خوره از بیمارستان ترخیص می‌شه. اینا یه خانواده‌ی تنگدستن که خونه‌شون شهریاره ماشین ندارن و هیچ وسیله نقلیه‌ای پیدا نمی‌کنن به سمت خونه. و فکر می‌کنی چی‌کار می‌کنن؟ تو هوای سرد اسفند، با بچه‌ای که دوره نقاهتشه، پیاده از تهران راه میفتن سمت شهریار و شب می‌رسن خونه. به مخیله‌ت می‌رسه از تهران تا شهریار رو پیاده بری؟ بچه به بغل؟ لعنت به جنگ تا ابد لعنت به جنگ @sarakanaani

از کانال یه پسرک نویسنده که خیلی بامزه، منطقی و خوب می‌نویسه

Repost from پَستو
یک هفته پیش اومد از ما یه چکش خرید. امروز اومده می‌گه واسه ما دردسر درست کردی‌. چکش رو بردم خونه، زنم دیده، دلخور شده که تو چند ساله واسه من یه شاخه گل نخریدی، بعد الآن رفتی چکش خریدی آوردی. اونم بهش گفته گل که فردا پس‌فردا پژمرده می‌شه، به چه دردی می‌خوره آخه؟ این چکش یه عمر به کار میاد. بعضی از مردها واقعاً کسخل و احمقن و رسماً هیچ شناختی از روحیات و اخلاقیات یک زن ندارن. یعنی اولین و تنها چیزی که درمورد گرفتن یه شاخه گل واسه همسرش به ذهنش می‌رسه عمر کوتاه و بی‌خاصیت بودنشه. یعنی هیچ درکی از این موضوع نداره که همه‌ی موضوعات مربوط به یک‌ زن لزوماً در چارچوب منطق ریاضی و معادلات سفت و سخت و خشک مردانه نمی‌گنجه و خیلی وقت‌ها، خیلی از گره‌های روحی و روانی یک زن، با ساده‌ترین چیزها که تو قالب منطقی مغز یک مرد نمی‌گنجه، باز می‌شن. یکی نیست بهش بگه احمق! ویژگی و پوینت اون گل اصلاً به ماندگاری و کاربرد منطقیش نیست. تو نمی‌تونی یه شاخه گل رو با یه چکش مقایسه کنی‌. کارکرد این دوتا زمین تا آسمان متفاوته. اون چکش میخ‌ در و دیوار خونه‌تو سفت می‌کنه، اون یه شاخه گل سنگ بنای کل زندگیتو سفت و محکم می‌کنه.

برادرزاده‌م واقعا کاراکتر عجیبی داره؛ با اینکه فقط ۲ سال و ۹ ماهشه. یکشنبه تو لابی ساختمان پزشکان، دکتر عروس داشت درباره‌ی این حرف می‌زد که تو امشب منو می‌کشونی بیمارستان، ولی نمی‌زایی! فقط منو زابراه می‌کنی! (همینم شد). بعد یهو دختر کوچولو، با صدای بلند گفت: «چهار میاد! چهار! چهار!» که ما فکر کردیم منظورش ۴ بامداد فردا یا ۴ عصره. که خب کاشف به عمل اومده منظورش امروز بوده؛ چارشنبه، ۴ شهریور. چون به عروس گفتن مجبوری قید زایمان طبیعی رو بزنی و زودتر به دنیا بیاریش. جدی بچه از کجا می‌دونست؟ مغز منطقی ما آدم‌بزرگا می‌گه این فقط یه اتفاقه و نباید بهش توجه کرد. ولی ... عروس‌مون می‌گه صبح هشت اسفند هم از خواب بیدار شده بوده و یهو به باباش گفته بوده: «جنگ میشه بابا. فردا جنگه!» در حالیکه قاعدتا برادرم و خانمش درباره مفهومی مثل جنگ با بچه حرف نمی‌زنن و البته، نمیشه انکار کرد که بچه‌ها با گوش‌های کاملا باز، تلویزیون و مکالمه‌ی آدم‌بزرگ‌ها رو می‌شنون. القصه پیش‌بینی بچه درست در اومد و امروز دوباره، عمه می‌شم و جالبه بدونید با اینکه سونوگرافی گفته دختره، من و دخترعموم هنوز فکر می‌کنیم پسره! @sarakanaani

خب گفته بودم دوستان کانالم برام «کلوزفرند»تر از فالورای اینستاگرام هستن. می‌خوام یه رازی رو بهتون بگم: دیروز تو جلسه تراپی، یه چیز عجیبی رو درباره‌ی خودم فهمیدیم. یه کتاب معروفی هست به این اسم: «اشکالی ندارد اگر حالت خوش نیست» حتما شنیدید. من، باید یه کتابی برام نوشته بشه به این اسم: «اشکالی ندارد اگر حالت خوش است (با توجه به تیره‌روزی عمومی ایرانیان!)». یعنی اینکه اگه بخوام با مثال براتون توضیح بدم: من از بچگی‌م به صورت غریزی یاد گرفتم با «نداری»‌هام هم خوش باشم. کلا «شکر اندر شکر» باشم. هیچوقت احساس بدبختی نکنم و ... بعد چی شد؟ بعد وقتی حال بد آدم‌ها رو به دلایل مختلف دیدم، حس عذاب وجدان اومد سراغم، بدون اینکه چیزی تقصیر من باشه. برای مثال، سر جنگ دوازده روزه که رفته بودم شهرستان، با دخترخاله‌م کلی حرف زدیم و متوجه شدم چه دوران بارداری و زایمان و فرزندپروری سختی داشته. من دیدم ما همسنیم، ولی سهم رنج اون، خیلی خیلی بیشتر از من بوده. بعد احساس عذاب وجدان منو‌ گرفت (بدون هیچ دلیلی) بعد رفتم سرپرست موقت یه بچه شدم، تا مالیاتِ آسایش حاصل از «مادر نبودن» رو به جامعه بدم 😐😐😐😐😐😐😐 و اینجوری بعد از جنگ دوم پارسال، منم‌ بچه داشتم. روان بشر، می‌تونه همینقدر، پیچیده باشه. @sarakanaani

فایل صوتی داستان کوتاهم با صدای خودم

چه کسی خانه ما را برداشت.m4a19.66 MB

شهریور، ماه خوبیه برای دوباره «عمه شدن» 😆🥰😍 امروز عروس‌مون رفته بود سونوگرافی قبل از زایمان. دخترشو بردم بیرون مطب، تا موقع معاینه و احیانا درد کشیدن، بچه اونجا نباشه. یه پیرهن براش خریدم همونجا تنش کردیم تا مامان‌شو سورپرایز کنیم. بهش گفتم زود بریم به مامانت نشون بدیم. دخترکِ سه ماه مونده تا سه ساله، صاف تو چشام نگاه کرد و گفت «باشه، کولی‌بازی در نیار» 😆😆

من اساسا ترجیحم اینه پیام رو متنی بخونم، جای اینکه وویس بشنوم (از سمت آدم‌های غریبه). حالا یه آشنایی دارم که عموما وویس می‌فرسته. هر بار تا میام ته دلم غر بزنم، یه واقعیت مهم یادم میاد: این دوستم نابیناست! و با اینکه ابزار مخصوص نابینایان رو داره روی گوشیش، براش راحت‌تره وویس بذاره تا اینکه تایپ کنه. خواستم بگم از این واقعیت‌های خاص درباره زندگی تک تک آدمایی که باهاشون سروکار داریم، وجود داره؛ حتی اگر یه ویژگی خاص جسمانی مثل عدم بینایی، نداشته باشن. بیاین همدیگه رو درک کنیم‌ @sarakanaani

گاهی از این همه جزئی‌نگر بودن در مواردی که هیچکس براش وارد جزئیات نمی‌شه، مغزم درد می‌گیره، اما چاره‌ای ندارم. بذارین براتون بگم: مناظره‌ی احسان عبدی‌پور (فیلمساز) و حسین جنتی (شاعر) رو تماشا کردم. (برنامه‌ی «آزاد» با اجرای مهدی احمدی). جنتی اونجا یه حرف درست رو با یه مثال غلط، تبیین می‌کنه. می‌گه «انسان نمی‌تونه عاری از قضاوت باشه و جمله‌ی «قضاوت نکنیم» گاهی خیلی لوث و کلیشه می‌شه.» درست می‌گه، اما در ادامه، حرف عامیانه و اشتباهی می‌زنه که ازش بعید بود. میگه تو غذا هم می‌خوای سفارش بدی، می‌ری کامنت‌ها رو می‌خونی، پس «قضاوت نکنیم» جمله‌ی غلطیه. خب شاعر جون! دور سرت بگردم، از تو عجیبه این حرف. تو که کلمه‌ها رو بلدی، چطور نمی‌دونی «قضاوت» با «ارزیابی» فرق داره. وقتی شما می‌خوای غذا سفارش بدی و قبلش، کامنت‌های اسنپ‌فود رو می‌خونی، قصد داری «ارزیابی» کنی. چرا؟ چون فرمولی که اون رستوران برای غذای خودش داره، یه چیز ثابته و عوض نمی‌شه، مگر اینکه سرآشپز جدید بیارن. درسته؟ ولی آیا ذهن انسان، رفتار انسان، اصلا هر آنچه مربوط به انسانه، اینجوری کار می‌کنه؟ آیا انسان‌ها رو میشه «فرمول‌پذیر» کرد؟ آیا رسپی خاصی بر مغز من یا مغز تو حاکمه؟ تو امروز من رو آدم به‌دردنخوری می‌دونی. ممکنه شب بخوابم، یه خواب عجیب ببینم، صبح پا شم و آدم مفیدی شده باشم (یه مثال اگزجره زدم که مطلب جا بیفته). لذا هنوز هم سر این حرف باشیم: اینقدرها ساده نمیشه «انسان»، «قشر جامعه» و «نظام اجتماعی» رو که متشکل از آدم‌هاست، فرمول‌بندی و پشت‌بندش، قضاوت کرد و از اون بدتر: برچسب زد‌. @sarakanaani

یکی از شغل‌های من، نوشتن توضیحات، برای محصولات مختلف لوازم خونگیه، برای یه مارکت‌پلیس (یه چیزی شبیه دیجی‌کالا) الان داشتم مشخصات یه یخچال ایرانی رو می‌نوشتم، دیدم قیمتش از پول پیش‌ خونه‌ی من، بیشتره 😀🤪 گاهی فکر می‌کنم چه دخترک بی‌آزار و کم‌خرجی بوده‌م و هستم برای خانواده‌م. خدا به داد خانواده‌هایی برسه که می‌خوان جهاز بدن. جدی جدی من مخارج سنگین مثل هزینه ارتودنسی، خرید لپ‌تاپ (دو بار)، وسایل خونه و ... رو هم خودم پرداختم.

روزهایی که نماز صبحم قضا نمی‌شه، تا شب آدم بهتری‌ام خوشحال‌ترم و متأسفانه جمهوری اسلامی کاری کرده تو همین احساس ساده رو نتونی به زبون بیاری، چون هزار و یک انگ می‌خوری شماهایی که اینجا هستید و اینو می‌خونید، برای من خیلی محترم و صمیمی‌ترید ممنون برای بودن‌تون

مامانم زنگ زد و گفت دارم می‌رم کربلا، بیا باهام. گفتم نه مامان جان. پیاده‌روی اربعین، سال‌هاست رنگ‌وبوی سیاسی گرفته و من نمی‌خوام این کارو بکنم. اگر قصد زیارت داشته باشم، ترجیح می‌دم یه تاریخ دیگه‌ای از سال باشه. مخصوصا امسال! که شدم گاو پیشونی‌سفید و آدم‌ها منو شناخته‌ن و هر کدوم‌شون، بنا به صلاحدید خودش، منو به یه جریان می‌چسبونه. همینم مونده تو پیاده‌روی اربعین رؤیت بشم و درباره‌م بگن دیدی پرستو بود؟ 🙄 این مقدمه رو گفتم که یه چیز دیگه بهتون بگم: مجتبی شکوری ویدئو گذاشته و از تجربه حضور خودش در کربلا گفته. دوباره موج حملات مجازی علیه‌ش آغاز شده. آدم‌ها (مثلا نبات، بلاگر معروف) براش نوشتن که ما به اعتقادات شخصی آدم‌ها کاری نداریم ولی وقتی این زمان خاص رو انتخاب می‌کنی بری زیارت، معناش اینه که داری تو زمین جمهوری اسلامی بازی می‌کنی. نبات گفته سه‌بار ویدئو رو دیده اما نتیجه‌گیریش همینه. این موضوع باعث تعجب من شده: مگه نمی‌گی چند بار دیدی؟ خب این بنده‌خدا گفت داره روی «اسطوره‌شناسی» تحقیق می‌کنه و صدالبته که امام‌حسین اسطوره‌س و اسطوره، در کانسپت «مردم» تعریف می‌شه و این مردم، در اربعین هر سال، در اون نقطه‌ی خاص جمع می‌شن. پس مجتبی شکوری با این فرض که راست گفته باشه، توجیه قابل قبولی برای سفر کربلا در این زمان خاص داشته. تو باورش نمی‌کنی؟ خب احتمالا دچار سوگیری شناختی هستی یعنی دوست داری بخشی از حرف‌هاش رو نشنوی. بله عزیز من برای همینه که من، از این مردم می‌ترسم خیلی می‌ترسم. @sarakanaani

. سه‌شنبه‌ها بغلم کن میانه‌ی هفته، وقت خوبی برای وقوع یک معجزه است سه‌شنبه‌ها مرا سفارش بده از خدا بگو با پیک تندرو بفرستد: مثلا اتوبوس‌های شرق به غرب تهران که «ماندانا» را می‌رساند به «بهمن». خبر داری که سینماها یکی یکی بسته‌ترند و‌ فیلم‌بازها یکی از آن یکی خسته‌تر؟ قصه‌ها دود شده‌اند با عودهای دست‌ساز جلوی تئاترشهر یادت می‌آید که «رکس» سوخت؟ پریروز آن طرف چارراه، دوباره یک جا ریخت. پریشانی به سامان می‌آید انگار به من نگو عاشق صدایم بزن سنگ ... کوه یخ ... فاصله ... راز رسیدن، یک چنین خزعبلی باید باشد از قرار معلوم؛ وگرنه آبادان را چه کار به آن همه آوار؟ سه‌شنبه‌ها بغلم کن میانه‌ی هفته، وقت خوبی برای وقوع یک معجزه است @sarakanaani

اسممو اضافه کردن بعد از تذکر من شما هم اگر تهرانید توصیه می‌کنم ببینید

من یه نمایش دیدم و بعد روش یادداشت نوشتم و دادم جام جم کار کنه بعد جام جم صلاح دونسته اسم منو حذف کنه! محض دور موندن از دردسر! بعد منو سرزنش میکنید که چرا موو آن نکردم؟ قربونتون برم الهی