𝖪𝖺𝗅𝗉𝗅𝖾𝗋𝗂𝗇 𝗌𝖾𝗌𝗂;
الذهاب إلى القناة على Telegram
𝖫𝖾𝗍'𝗌 𝗍𝖺𝗅𝗄» Hana: https://t.me/Drykocarybot Mobina: https://t.me/Mobibastanibot
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
261
المشتركون
-224 ساعات
-27 أيام
-230 أيام
أرشيف المشاركات
خلاصه قسمت 33 :
تهدیدی که بر سر قبرهای اجداد قرار گرفته، عادل کوچاری را به مرزی میرساند که قبلاً هرگز از آن عبور نکرده است. عادل، که قسم خورده است از ساکنان روستایش، چه زنده و چه مرده، محافظت کند، با این قول، امید را به همه میبخشد، اما جرقهای را در قلب اسمه روشن میکند. این جنگ، که آنها قبل از اینکه بتوانند مشکلات خود را حل کنند و یکدیگر را درک کنند، در آن گرفتار شدهاند، این جرقهای را در قلب اسمه به آتشی واقعی تبدیل میکند.
خانواده فورتونا، که همه چیز خود را از دست دادهاند، تلاش میکنند تا پس از مجازاتی که متحمل شدهاند، دوباره برپا شوند. شادی ایسو از تجدید دیدار با برادر بزرگترش، با آنچه که اوروچ از او میخواهد، تحتالشعاع قرار میگیرد. برای ایسو، که بین خانوادهاش و زن مورد علاقهاش قرار گرفته است، ماندن در کوچاری یا رفتن، هر دو به یک اندازه دشوار و پرهزینه است.
وقتی تیمور، برای نجات پسرش چنگیز، اسمه را به عنوان هدف خود انتخاب میکند، به جای النی که نمیخواهد دوباره مادرش را از دست بدهد، آلینا کوچاری وارد صحنه میشود.
دستهایی که جانها را نجات میدادند، این بار سلاح را در دست میگیرند؛ سرنوشت چنگیز اکنون کاملاً به لطف آلینا بستگی دارد. دست کمک ناگهانی که به تیمور، که در بنبست قرار گرفته، دراز میشود، کل روند مبارزه را تغییر میدهد.
همزمان با نزدیک شدن به پایان زمانی که به امریه داده شده است، تنها یک امضا برای فروش زمین به تیمور باقی مانده است. قولی که عادل به زن مورد علاقهاش داده و سوگندی که به هموطنانش خورده، در یک معادله واحد قرار میگیرند. آیا این بدان معناست که اکنون، عمل کردن به یکی از این قولها، به معنای نقض دیگری است؟
کپشن:
Haftayı kamera arkasıyla açmay özlemişiz.
دلمون برای شروع هفته با پشت صحنه تنگ شده بود.
#Senin_yerinde 55اسمه روی تخت دراز کشید. لباس عروسش را درنیاورد؛ نتوانست درآورد. مدتی به سقف نگاه کرد. سپس صورتش را در بالش فرو برد و با گریه به خواب رفت با این آگاهی که فردا در چه جهنمی بیدار خواهد شد، و بدون اینکه بتواند از فکر مردی که دوستش داشت و پشت سر گذاشته بود بیرون بیاید. وقتی عادل چشمانش را باز کرد، اولین چیزی که متوجه شد سقف بود. سقف اتاق خودش نبود؛ چوبی نبود، سفیدکاری شده بود و در گوشهای از آن یک لکه رطوبت قدیمی وجود داشت. عادل به سختی روی تخت نشست. تازه آن زمان متوجه لباس عروس سنگینی که بر تن داشت شد. کاملاً سفید، پفدار، با آن گلدوزیها... یک جایش شکافته شده بود، تورِ زیر سینه از یک طرف پاره شده و آویزان شده بود. گوشهای از دامن هم به همان شکل کشیده شده اما کنده نشده بود. درآورده نشده بود؛ سعی شده بود پاره شود اما درآورده نشده بود. چشم عادل به دستهایش افتاد. یکی از ناخنهایش شکسته بود و ته آن خون وجود داشت. کف دستهایش قرمز شده بود و یکی از مچهایش آنقدر کبود شده بود که ردِ اثر انگشتان روی پوستش پیدا بود. نفسش تند شد. امروز دوباره اسمه بود و ردپاهایی وجود داشت که اتفاقات دیروزِ اسمه را روایت میکرد. سعی کرد بایستد، روی دامن لباس عروس پا گذاشت، تعادلش را از دست داد و دوباره روی زمین افتاد. در تلاش دوم بلند شد. به اتاق نگاه کرد. اتاق مثل میدان جنگ بود. پاتختی واژگون شده بود. کشوها بیرون کشیده شده و محتویاتشان روی زمین پخش شده بود. قابهای روی دیوار پایین کشیده شده، شیشههایشان شکسته و تکههای شیشه روی فرش پهن شده بود. صندلی وارونه شده بود و یکی از پایههایش شکسته بود. یک طرف پرده کنده شده بود و به پایین آویزان بود. عادل وقتی جلوی آینه چهره اسمه را دید خشکش زد. دیگر چهره خودش را نمیدید. تورمهای روی صورت اسمه، اشکهای خشکشدهاش و زخم روی لبش را میدید. دستش را بالا آورد. با نوک انگشتانش لب ترکخورده را لمس کرد: اسمه... نفسش بند آمد. با او چه کرده بودند؟ چطور به این روز افتاده بود؟ لباس عروسش پاره شده بود، ناخنش شکسته بود، و روی مچش کبودی بود. چشمان عادل در اتاق چرخید. به وسایل واژگونشده، شیشههای شکسته و کشوهای پخششده روی زمین نگاه کرد: «اسمه، با تو چه کردند؟» صدایش لرزید. یکباره به سمت در رفت. وقتی خواست از اتاق بیرون برود متوجه شد در قفل است. دستگیره را چرخاند، در باز نشد. یک بار دیگر امتحان کرد. شانهاش را تکیه داد و با تمام توانش فشار داد: این در رو باز کنید! پشت در حرکتی شد. عادل شروع کرد با مشت به در کوبیدن: با اسمه چه کار کردید لعنتیها؟! از بیرون هیچ پاسخی نیامد. _با اسمه چه کار کردید؟! عادل پیشانیاش را به در تکیه داد. نفسش نامنظم شده بود. چشمانش را بست اما چهره اسمه از یادش نمیرفت. آن زخمها. آن لباس عروس. آن اتاقِ کاملاً به هم ریخته. _میکشمتان. مشتش را بار دیگر روی در فرود آورد: شنیدید چی گفتم؟! صدایش درون عمارت پیچید: اگر بلایی سر اسمه آورده باشید همه من شما را میکشم! پشت در دوباره سکوت برقرار شد. عادل به در تکیه داد. اشک از چشمانش جاری بود: اسمه... عادل چشمانش را بست. دستکم امروز کسی که عروس فورتونا میشد خودش بود. اسمه حالا در کوچاری در امان بود.
#Senin_yerinde 54سرش را بالا آورد و از پنجره به بیرون نگاه کرد: به روزی که درست شدیم نگاه کن. خندید. در حال گریه کردن خندید: کاش یک روز... کاش یک روز بعد درست میشدیم. دستش را روی صورتش کشید. خیس بود. _اگر یک روز دیرتر میرسیدیم. فقط یک روز. همینقدر. من وارد آن اتاق میشدم. آن تهدید را من میشنیدم. من در برابر آن مرد میایستادم. نه تو. صدایش شکست. مدت زیادی گریه کرد. سپس صدایش پایین آمد. آنقدر پایین که تقریبا شنیده نمیشد. داشت با خودش صحبت میکرد، یا با کسی غیر از خودش: کاش من به جای تو بودم. چشمانش را بست: کاش من بودم و.. نفسی کشید: همه چیز را که روبهراه کردیم، دوباره به حالت عادی برمیگشتیم. بعد از آن را عادل چندان به یاد نداشت. به یاد نداشت که پدرش چطور او را از شانه گرفت و بلند کرد. به یاد نداشت چه کسی او را سوار ماشین کرد، در راه چه کسی چه گفت و چطور از درِ عمارت رد شد. دستهای فاطمه را به یاد نداشت، گریه کردن فادیمه را به یاد نداشت، صدای مردانی که در سالن جمع شده بودند، عمر را که میگفت «این کار اینجا تمام نمیشود» و زنگ زدنهای بیوقفه تلفنها را به یاد نداشت. فقط به یاد داشت که وارد اتاقش شد. به یاد داشت که تاکسیدوی سفید را از تنش درآورد و روی زمین پرت کرد و به یاد داشت که اسمه در اتاقشان نبود و به یاد داشت که کنار تخت نشست و فکر میکرد بدون اینکه به چیزی فکر کند تا صبح در تاریکی منتظر خواهد ماند. اما چشمانش که از گریه سرخ شده بود، بعد از مدتی آرامآرام بسته شد و روی تخت به خواب رفت. ماشین شریف جلوی عمارت فورتونا ایستاد. اسمه روی صندلی عقب بیحرکت نشسته بود. دستهایش را روی شکمش قلاب کرده بود و سرش را به سمت بیرونِ پنجره چرخونده بود. شریف در را باز کرد: پیاده شو! اسمه پاسخی نداد. شریف دستش را گرفت. اسمه سعی کرد دستش را بکشد اما مرد رهایش نکرد: راه بیفت. اسمه از ماشین پیاده شد. درِ عمارت باز شد. روشناییهای داخل روی حیاط سنگی میتابید. شریف، اسمه را جلوی در متوقف کرد: به خانهات خوش آمدی. اسمه سرش را بالا آورد و به عمارت نگاه کرد. سپس رو به شریف کرد: اینجا خانه من نیست. لبخند کمرنگی روی صورت شریف نقش بست: فردا همسرم خواهی شد. چشمان اسمه پر از اشک شد. اما این بار گریه نکرد: هیچوقت همسرت نخواهم شد. لبخند شریف محو شد. اسمه ادامه داد: تو با تهدید و زور مرا به اینجا آوردی. آمدم تا مردی که دوستش دارم نمیرد، تا فرزندم بیپدر نماند. اسمه دستش را روی شکمش گذاشت. شریف مدتی به او نگاه کرد. سپس درِ عمارت را باز کرد: برو داخل. اسمه از جایش تکان نخورد. _گفتم برو داخل. اسمه چشمانش را بست. چهره عادل به یادش آمد، چهره خندانش در حالی که به او نگاه میکرد: برو و زیباترین عروس دنیا شو، افولیم. لبهای اسمه لرزید. سپس وارد شد. شریف او را از پلهها بالا برد درِ انتهای راهرو را باز کرد. وقتی اسمه وارد اتاق شد، شریف پشت سرش ایستاد: فردا همسرم میشوی اسمه، الان بخواب در عقدمان چشمانت پف نکرده باشد. اسمه برگشت و به او نگاه کرد: من هیچچیزِ تو نخواهم شد. حالا گورت را گم کن. شریف بدون اینکه پاسخی بدهد از اتاق بیرون رفت و در را پشت سرش قفل کرد. اسمه به سمت در دوید: شریف! و شروع کرد با مشت به در کوبیدن: این در رو باز کن! پاسخی نیامد. اسمه جلوی در روی زانوهایش افتاد: عادل.. وقتی از جایش بلند شد و ایستاد، خودش را در آینهای که روی دیوار آویزان بود دید؛ درون لباس عروسی که ماهها خوابش را میدید و امروز برای پوشیدنش بیتابی میکرد. اما عادل کنارش نبود. انگشتانش به سمت دامن لباس عروس رفت: من قرار بود این را با تو بپوشم. اشک از چشمانش جاری شد. یکباره دامن لباس عروس را با دو دستش گرفت. کشید و تور آن را پاره کرد: من قرار بود با تو ازدواج کنم! در حالی که سعی میکرد دامن لباس عروس را پاره کند، شروع به گریه کرد. تکهای از تور در دستش ماند. اسمه آن را روی زمین پرت کرد. سپس گلدوزیهای روی سینه لباس عروس را کشید. پارچه را کشید و دوختها را تحت فشار قرار داد. انگشتانش درد گرفت. ناخنش شکست اما دست برنداشت: من قرار بود با تو ازدواج کنم! جیغِ انتهای صدایش در اتاق پیچید. چهره عادل باز هم از مقابل چشمانش نمیرفت. اسمه شروع کرد هر چه به دستش میرسید روی زمین پرت کند. سپس وسایل روی پاتختی را روی زمین پرت کرد، کشوها را کشید و محتویاتشان را پخشوپلا کرد. صندلی را واژگون کرد و پرده را کشید. اتاق ظرف چند دقیقه کاملاً به هم ریخت. سپاس توانش تمام شد. اسمه کنار تخت افتاد. دامن پارهشده لباس عروسش اطراف پاهایش پهن شده بود. دستهایش را روی شکمش گذاشت: «ببخشید عزیزم...» صدایش تقریباً شنیده نمیشد: ببخشید. سرش را پایین آورد: من تو را بیپدر نخواهم گذاشت. اشکهایش دوباره شروع به جاری شدن کرد: اما نمیتوانم اجازه دهم پدرت را هم بکشند.
#Senin_yerinde 53اسمه رویش را برگرداند و گفت: تو را خواهد کشت. سرش را تکان داد: میخواست بکشد، اما نمیتواند بکشد. سپس دستش را بالا آورد و به سینه خودش اشاره کرد: فکر میکنی اینطوری نمیمیرم؟ اگر بروی، به نظرت زنده میمانم؟ اسمه چشمهایش را بست: عادل... عادل گفت: زنِ من.... صدایش شروع به اوج گرفتن کرده بود: زنِ من، با لباس عروسی که برای روز عروسیمان خریده است، پیش آن بیشرف برود و من نمیرم؟ اشکهایش را با پشت دستش محکم پاک کرد: در حالی که بچهمان را در شکمش دارد. چهره اسمه در هم رفت. دستش را روی شکمش گذاشت و بلافاصله پایین آورد. عادل گفت: من یک هفته تمام، تو را درون آن لباس عروس تصور کردم. صدایش شکست: یک هفته تمام به آینه نگاه کردم و به تو فکر کردم. حتی زمانی که خودم لباس عروس را پوشیده بودم به تو فکر میکردم. یک قدم دیگر پیش رفت: امروز تو را برای اولین بار دیدم اسمه. اولین بار. دستش را دراز کرد، سپس چون نمیدانست چه کند آن را پس کشید: اینطور دیدم. ردِ جدیدی از اشک از چشمان اسمه پایین آمد. عادل گفت: تو را رها نمیکنم. اگر قرار است بمیرم هم در کنار تو خواهم مرد. نه وقتی که زن و بچهام کنار قاتلها هستند. اسمه سرش را به طرفین تکان داد: نمیشود عادل. _چی نمیشود؟ عادل چند قدم برداشت و دوباره کنار اسمه آمد. حالا رودررو بودند: تو را به این بیشرف واگذار نمیکنم. نکن. باشد، ترسیدی. الان نمیتوانی درست فکر کنی. عروسی را عقب میاندازیم. به خانه برمیگردیم. به خانهمان. دستش را به سمت گونه اسمه برد. اسمه عقب نکشید اما خشکش زد. _نترس. من اینجام. _روی آن خاک افتادم. عادل یک قدم دیگر نزدیکتر شد. اسمه گفت: من با بچهات در شکمم، بالای سر مزارت، در بدنِ تو گریه کردم. دستهایش روی صورتش رفت و گفت: برای همین. صدایش از میان کف دستهایش میآمد: برای همین باید مرا درک کنی عادل. دستهایش را پایین آورد. صورتش کاملاً سرخ شده بود: همان درد را دوباره به من تحمیل نکن. از من نخواه مردی را که دوستش دارم خواسته و دانسته به خاک بسپارم و فرزند خودم را بیپدر بگذارم. عادل مدتی هیچ چیز نگفت. سپس از میان دندانهای کلیدشدهاش حرف زد. صدایش لرزید و گفت: مردنِ من... مردن من، از رفتنت با این بیشرف بدتر است؟ عادل زل زد درون چشمان اسمه: من تو را به زور و با تهدید پیش خودم نگه نمیدارم اسمه. به زور هیچ کاری با تو نمیکنم. نمیتوانم بکنم. پس الان دستم را بگیر. اگر قرار است بسوزیم هم با هم بسوزیم. عادل دستش را به سمت اسمه دراز کرد و در حالی که چشمانش را به او دوخته بود منتظر ماند. منتظر ماند تا اسمه او را انتخاب کند، دستش را بگیرد. اسمه دهانش را باز کرد و بست. میخواست چیزی بگوید، اما نتوانست بگوید. و آن سکوت، سنگینترین پاسخی بود که عادل میتوانست بشنود. عادل عقب کشید. یک قدم. گفت: فهمیدم. اسمه سرش را بالا آورد: عادل... اگر بروی... صدایش به جای عجیبی رفته بود. آهسته، یکنواخت، خالی: اگر بروی، دیگر این کوچاری را سر جایش پیدا نمیکنی. چشمان اسمه درشت شد. چند ثانیه همینطور ماند. سپس سرش را چرخاند و به در نگاه کرد. بعد دوباره رو به عادل کرد و گفت: میدانم. و سرش را به نشانه تایید بالا و پایین برد. و به سمت در حرکت کرد. پایین لباس عروس روی زمین کشیده میشد. یک جا گیر کرد؛ اسمه خم شد و دامن را با دستش جمع کرد، سپس به راهش ادامه داد. عادل از پشت سر به او نگاه کرد. این همان صحنهای بود که یک هفته تمام خوابش را میدید. اما اسمه در لباس عروس، به سمت او نمیآمد، بلکه داشت از او دور میشد. چیزی که در درونش بود به گلویش آمد و عادل نتوانست جلوی خودش را بگیرد: تو این لباس دامادی را سفید خریدی تا کفنمان شود؟ هر کداممان هم که بپوشیم، داریم میمیریم. الان هم مرا نکشتی؟ قدمِ اسمه متوقف شد. _عروسِ فورتونا! پشتش به عادل بود. نه میتوانست تکان بخورد و نه میتوانست رو به عادل برگردد. فقط با اشکهایی که نمیتوانست جلویشان را بگیرد همانجا ایستاده بود. عادل به محض گفتن آن جمله پشیمان شد. همان لحظهای که از دهانش بیرون آمد پشیمان شد. خواست دستش را دراز کند، خواست نامش را صدا بزند، خواست بدود و از پشت سر به او برسد، اما نتوانست. اسمه چند ثانیه بعد دوباره شروع به راه رفتن کرد و از در بیرون رفت. عادل همانجا که بود به درِ بسته نگاه میکرد. دقایق زیادی از رفتن اسمه میگذشت اما چشمانش هنوز روی در بود. به امید اینکه شاید برگردد... منتظر اسمه بود. سپس زانوهایش دیگر نتوانستند وزنش را تحمل کنند. روی زمین افتاد و شروع به هقهق و گریه کرد. عادل صورتش را با کف دستهایش پوشاند و گفت: روزها بود که حالمان خوب نشده بود. صدایش لرزان بیرون میآمد: روزها بود که درست نشده بودیم، درست نشده بودیم، درست نشده بودیم...
