ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯

𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯

الذهاب إلى القناة على Telegram

“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“ 𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️: @ZarahearsBot

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
268
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+17 أيام
+2330 أيام
أرشيف المشاركات
سلامتی...همه میخوان ایسورو نجات بدن👩🏻‍🦯 .

Repost from N/a
قسمت ۲۰ وقتی فادیمه رازهاش رو به ایسو گفت و گفت چیزی بینمون مخفی نمونه ایسو هم راز النی رو بهش میگفت🫠

هرچه زودتر طلاق ایسو از فادیمه رو میگرفتم و ایسو رو به دوران اوجش میرسوندم 😂😂😂

الکی الکی که نمیشه...آرزو بر جوانان عیب نیست😂😞 .

قسمت چهار داها وقتی تئومان به دنیز گفت منو ببوس سیلا نمیومد و تئومان دنیزو میبوسید😔😂

جواباتونو بزارم✨️.

قسمت چهار داها وقتی تئومان به دنیز گفت منو ببوس سیلا نمیومد و تئومان دنیزو میبوسید😔😂

امشب پارت نداریم متاسفانه ‌.

چه خبراا؟!

سلام ، شبتون بخیر 🤏🏼

راستی اون خانمی فیتیش گلوله داست گذاشت که ببینه یه گلوله گوگولی داره اوروچ رو میکشه؟🤔

اگه میتونستید یه اتفاق در رابطه با زوج/سریالِ موردعلاقه‌تون تغییر بدید چی‌بود؟!

من که فلش‌بکشون رو دوست داشتم🥹🩶 .

من که فلش بکشون رو دوست داشتم🥹🩶 .

البته ، جالب هم بود... نمیدونستم ظریفه میتونه نگران چیزی به جز پول هم بشه! مشتی به داداشم زد ــ کوچارییی! پسرررمممم...به‌خاطرِ تو تو اتاق عملههههه! داره میمیرههههه میفهمییی؟! به‌خاطرِ تووو! الینا با شوک دست اسمه رو‌ گرفت که زمین نخوره و با بغض گفت: ــ اوروچ..؟! ظریفه چرخید سمتش و با داد گفت ــ آره...اوروچ! خونریزی داخلی داشته..! دکتر منتقلش کرده اتاق عمل..! الینا دست زنداداشم رو ول کرد و دوید سمت اتاق عمل. زنداداشم هم با گریه روی زمین نشست که داداشم گفت: ــ خانوادمو گرفتی...خانوادتو گرفتم...ظریفه فورتونا!

𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: سوم
اتاقی که هیچکس نمیدونست پشتِ درهای بسته‌اش چی میگذره... با دیدن تخت ، صداها توی ذهنم پخش شدن.. ” + موقع ازدواجمون...داداشم گفت اگه بفهمم واسه نجات من این لباس و پوشیدی میمیرم.. - تو چی گفتی؟! + گفتم برای آدمی میپوشم که دوسش دارم... + دروغ گفتم...یعنی! - خوابیدی؟! + نه... - میگم...فادیمه...کاش واسه آدمی که دوسش داری بپوشی لباس عروس رو... + البته...میپوشم...بعد از اینکه جدا شدیم! - آره آره...میپوشی...شب بخیر!” با لبخند تلخی که روی لبم اومد ، بدون اینکه متوجه اطرافم بشم گفتم: + ولی...نتونستم واسه تو بپوشم که ایسو...! آلینا سمتم برگشت و با تعجب پرسید: ــ چی گفتی؟ بغضم رو قایم کردم و سرمو تکون دادم. +هیچی... الینا با نگاهی دلسوزانه سمتم اومد و بغلم کرد. ــ فادیمه...من مطمئنم اتفاقی برای ایسو نیوفتاده! با شنیدنِ اسم ایسو ، دوباره تصویرش جلویِ چشمام جون گرفت و قطره اشکی از چشمم چکید. با گوشه آستینم اشکمو پاک کردم. خودمو از الینا جدا کردم و شونشو گرفتم + تو نگران اوروچ نیستی آخه... الینا با چشمای اشکی توی چشام خیره شد ــ به‌نظرت...اگه نگران کسی باشم که بهم دروغ گفته و...خانواده‌ی قلابی بهم داده...خیلی...احمقم؟ سرمو به نشونه مخالفت تکون دادم . اشکش از چشمش چکید و روی گونش ریخت. خودشو انداخت توی بغلم و شروع به گریه کردن کرد. ــ خیلی نگرانشم فادیمه...خیلی! دست‌هام رو دور آلینا حلقه کردم و آروم پشتش رو نوازش کردم. + گریه کن...شاید یکم سبک‌تر بشی... صدای گریه‌اش بلندتر شد. ــ من نمی‌دونم...باید ازش متنفر باشم یا نگرانش...؟ بغضم رو قورت دادم +لازم نیست همین الان تصمیم بگیری... سرش رو از روی شونه‌م بلند کرد و با چشم‌های خیس نگام کرد ــ پس چی کار کنم؟ دستم رو روی صورتش کشیدم و اشک‌هاش رو پاک کردم. + الان نگرانش باش... با بغضی که توی گلوش بود گفت: ــ همینطوری که تو نگران ایسویی! نتونستم جوابشو بدم و ناچار ، فقط سرمو تکون دادم. +اصلا...بیا بریم فورتونا ببینم خبری هست یا نه! ــ فادیمه...فکر خوبیه! با هم پاشیدم و از اتاق رفتیم بیرون. هیچکس توی خونه نبود. کفشامو برداشتم و کفش های الینا رو هم گذاشتم جلوی پاش. با یادآوری اینکه ایسو این کارو برای من انجام میداد لبخند تلخی زدم... کفشامونو پوشیدم و رفتیم بیرون. داداشم و زنداداشم کنار ماشین داشتن بحث میکردن که داداشم با دیدن ما اخمی کرد و با چشم غره بهمون نگاه کرد. ــ شما دوتا مگه نرفتین بخوابین؟ الینا شونه ای بالا انداخت + خب خوابمون نبرد بابا! اسمه دستاشو باز کرد تا الینا بره بغلش و الینا هم با لبخند رفت همین کارو انجام داد. + شماها چرا داشتین بحث میکردین؟ تا داداشم خواست چیزی بگه زنداداشم گفت: ــ میخواد بره بیمارستان...منم میخوام برم همراهش ، نمیزاره! الینا سرشو کج کرد ــ بیمارستان؟ اسمه نگاه غمگینی بهش انداخت + اوروچو بردن بیمارستان.. با تعجب داداشمو مخاطب قرار دادم و گفتم: +چطوری؟ داداشم کلافه دستی به صورتش کشید ــ اگه برگردین خونه...بهتون میگم! اسمه سرشو انداخت بالا + نوچ ، من همراهت میام! الینا هم به تابعیت از اسمه اخم ریزی کرد و گفت: ــ منم ! بعد با مظلومیت ذاتیش خیلی آهسته گفت: ــ می‌خوام...اوروچ رو ببینم! داداشم نگاه کلافه ای به من انداخت + منم میام! ـــ هوففف..پس سوار شید! همه سوار شدیم و داداشم راه افتاد + خب داداش...نگفتی؟ ــ چیو؟ + اوروچ چرا بیمارستانه؟ ــ خودم هماهنگ کرده بودم که یه دکتر ببرن بالا سرش ولی... کلافه نفسی کشید ــ یه کشتی جلوشونو میگیره...بعد کلی آدم میریزن توی کشتی چاکیر و بقیه رو میگیرن و کشتی رو برمیگردونن ساحل! وقتی برمی‌گردن میبینن یه آمبولانس و یه ماشین اونجا منتظرشونه...ظریفه و اوروچ با آمبولانس میرن بیمارستان و بقیه هم با اون ماشین میرن... چاکیر و بچه ها رو هم همونجا با دست و پای بسته ول میکنن! تا چند لحظه بعد از حرف‌های داداشم، هیچ‌کس چیزی نگفت . صدای موتور ماشین و خیابون خلوت تنها چیزی بود که توی سکوت شنیده می‌شد... نگاهم رو به بیرون دوخته بودم اما ذهنم... هنوز درگیر ایسو بود . هر بار که چشمامو می‌بستم ، همون انبار سوخته جلوی چشمم می‌اومد... همون صندلی... همون جای خالی... آروم لبم رو گاز گرفتم تا دوباره گریه نکنم.. رسیدیم به بیمارستان و پیاده شدیم . ظریفه پریشون توی بیمارستان قدم میزد.. یعنی فهمیده که ایسو...؟! نه...ایسو چیزیش نشده! با دیدن ما با خشم اومد سمتمون. چشماش خیس بودن و...گریه کرده بود...برای اوروچ یا... ایسو؟!

‌ ‌ ‌𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 ”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
‌ ‌ ‌𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 ”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”

فدای سرتون ، کنکور ارزشِ شمارو تعیین نمیکنه و کلی مسیر دیگه هستش که توش میتونید بهترین ورژنِ خودتون باشید🩶

کنکور چطور بود خانومیا؟!

دوسش دارمم ، عاشقِ اهنگشم🥹💞