ar
Feedback

لا تقع ضحية للمخادعين! تيليمتريو يكتشف ويُميّز هذه القنوات 👉 إذا كنت تريد رؤية العلامة، اشترك

𝗘𝘃𝗶𝗺𝗶𝘇🪞"

𝗘𝘃𝗶𝗺𝗶𝘇🪞"

الذهاب إلى القناة على Telegram

“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“ 𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️: @ZarahearsBot

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
269
المشتركون
+324 ساعات
+17 أيام
+2430 أيام
أرشيف المشاركات
https://t.me/Evimizz1/3404 وااای خیلیی خوشگلههه 😭😭😭✨✨💘💘💘واسه منم درست کرد خیلی خوشگل بوددد 😭

واسه پارت اخر یکم انتظار بد نیست😔

https://t.me/Evimizz1/3407 منتظر تو هستم 🤣بزار پارتووو

وای نه😂😭

هفته دیگه کنکور دارم و منتظر پارتم😂❤️ https://t.me/Evimizz1/3407

خیلی ساکتید🙂‍↔️؟!

واسه پارت آخر هستید دیگه🫠..

این خیلی خوشگله دلم واقعا رفت براش😭💞 دیالوگِ خودمون😭 بابت تقدیم این زیبایی به من متشکرم بانو🩵🫶🏼

Repost from N/a

بچه منتظر اهنگاتون هستماااا✨

Repost from N/a
سلامم نازشکراا بیاید باهم برای رمان اهنگ انتخاب کنیم هرکدومتون براش یه اهنگ که بنظرتون بهتر از همه بهش میخوره رو بفرسته فرقی هم نداره ترکی انگلیسی یا فارسی🪿🥺🤍

اینو نگفتیدا ، دارم مینویسم یه ندا برسونید😔

بعدِ مدت ها یه چالش شرکت کنیم ، ایسفاد🫠🤏🏻

Repost from N/a
این پیام و این [ پست ] رو فور کن و اسم زوج موردعلاقه‌ت از تاشاجاک رو برامون بفرست 💌 ما برات یه بلیط سینمای اختصاصی برای زوجت طراحی می‌کنیم؛ با اسمشون، یه جمله مخصوص خودشون و یه طراحی مخصوص حال‌وهوای زوجتون 🥹🎬 ظرفیت : ۱۵ نفر

Repost from N/a
گفتم این سِری نشه ، این زخمه دیگه خوب نمیشه💔

خوشگل بودن دیگه🥹🤏🏻! واسه غش و ضعفاتون :
@ZarahearsBot

+ زودباش..بخواب! لبخند ایسو پر رنگ تر شد ــ یعنی..یبار دیگه بوسم بکنی.. قول میدم همین الان بخوابم ! فادیمه خندید. بعد از این همه مدت... خم شد و دوباره گونه‌شو بوسید. ایسو لبخندش عمیق تر شد و چشماشو بست ــ کاش همیشه اینطوری می‌خوابیدم! فادیمه دست ایسو رو که هنوز توی دستش بود آروم نوازش کرد تا زمانی که نفس هاس منظم شدن. آروم دستش رو رها کرد و از اتاق بیرون رفت. با چشم دنبال عادیل میگشت تا بالاخره کنار اوروچ دیدش. سمتشون رفت و پرسید: + داداش...شریف رو گرفتین؟ عادیل آروم سرشو به نشونه مثبت تکون داد. + منو ببرید...می‌خوام قبل از زندان رفتنش ببینمش! اوروچ نگران نگاهی به فادیمه انداخت ــ باشه زنداداش...اما...- + می‌خوام ببینمش! عادیل سری تکون داد ــ باشه...بریم تاتارام! هر سه از بیمارستان بیرون اومدن و به سمت جایی که شریف زندانی بود رفتن. «فادیمه» بعد از نیم ساعت به یه کلبه رسیدیم. وقتی پیاده شدیم چاکیر و چند نفر دیگه دم‌کلبه وایساده بودن که با دیدن ما سمتمون اومدن و مارو تا کلبه همراهی کردن. کلبه خالی بود... فقط یه شومینه گوشه کلبه بود و دوتا صندلی وسط کلبه که شریف و فیدان رو کنار هم به صندلی ها بسته بودن... با دیدن فیدان، تمام خشم و ترسی که از لحظه‌ی تیر خوردن ایسو توی وجودم جمع شده بود، یک‌دفعه شعله‌ور شد. چند قدم تند سمتش برداشتم و موهاشو توی مشتم جمع کردم. فیدان با ترس سرشو بالا آورد. ــ فادیمه... +اسم منو نیار! صدام از شدت عصبانیت می‌لرزید. موهاشو رها کردم و چند قدم عقب رفتم. نفس‌هام سنگین شده بود.. + تو...چطور تونستی به ایسو تیر بزنی؟ +نه..نه...هدف تو بچه‌های من بودن...تو چقد پستی که میخواستی دوتا بچه‌رو بکشی؟ فیدان با گریه گفت: ــ تقصیر من نبود...شریف گفت...اون منو با مامانم تهدید کرد.. چند قدم رفتم سمت شریف و رو به روش ایستادم - تو...از خودتم خجالت نمیکشی...میخواستی بچه‌های برادرزاده‌تو بکشی؟ و بعد تف کردم توی صورتش. شریف سرش و بالا آورد و بهم نگاهی انداخت ــ خودشو که نمیخواستم بکشم و تورو سیاه بخت کنم "عروس فادیمه"...اما خب انگار اون دوست داشت که بمیره که سپر شما شد! از حرص چشمامو محکم روی هم فشار دادم و مشتی به صورتش زدم... مشتَم که به صورت شریف خورد، چند لحظه دستم توی هوا موند. نفس‌هام تند شده بودن و قلبم اون‌قدر محکم می‌زد که انگار می‌خواست از سینه‌م بیرون بزنه. شریف سرش رو به سمت دیگه‌ای چرخوند و پوزخند زد ــ ضرب دست خوبی داری عروس فادیمه! خواستم مشت دیگه‌ای به صورتش بزنم که اوروچ مانع شد. ــ زنداداش...بستشه! قراره چند ساعت دیگه به پلیس تحویلش بدیم! سرمو تکون دادم و پشتمو کردم به شریف. روبه روی در ایستادم و بلند گفتم: + اما به‌نظرِ من... بهتره فردا یه پلیس تحویلش بدین.. امشبو بزارینش توی یه هتل خصوصی! بعد از کلبه بیرون رفتم و رو به چاکیر گفتم: - چاکیر...امشب...شریف و توی همون چاه زندانی کن...میشه؟ چاکیر با لبخند سرشو تکون داد و داخل رفت که منم سوار ماشین شدم و منتظر داداشم و اوروچ موندم.

𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 𝖯𝖺𝗋𝗍: هجدهم
ایسو چند ثانیه به دست فادیمه که روی شکمش بود نگاه کرد. نمیدونست برای چندمین باره که دلش میخواد دستشو بزاره جای دست فادیمه و با دوقلوهاش حرف بزنه... به سختی نگاهشو از روی شکم فادیمه برداشت و به چشماش دوخت. رنگِ واقعی چشماش رو نه اما یه چیزی رو خوب میفهمید، درسته که آبی نیستن ولی ایسورو توی خودشون غرق میکنن... هر دو به هم نگاه میکردن و زمان از دستشون در رفته بود. ایسو با نگاه به سرمِ تموم شده‌ای که دستِ فادیمه بود ، دستش رو گرفت و بالا اورد. با احتیاط سوزن سرم رو از دستش بیرون کشید و تمام مدت حواسش بود که فادیمه اذیت نشه. فادیمه اینبار بی خیال غرورش شد و یک‌دفعه ایسو رو بغل کرد اما مراقب بود که ایسو اذیت نشه. ایسو اول تعجب کرد اما بعد آروم دستاش رو دور کمر فادیمه حلقه کرد. لبخند محوی روی لباش نشست و آروم زمزمه کرد: ــ بخاطر کوچولوها ! فادیمه دستاشو دور گردن ایسو محکم تر حلقه کرد. + نه...اینبار نه! اینبار بخاطر خودم. و آروم تر گفت: + دلم برات تنگ شده بود...شوهر تیغ ماهیم! عادیل که تا اون لحظه داشت نگاهشون میکرد ، لبخندی به صحنه رو به روش زد و آروم رفت تا کمی استراحت کنه. ایسو هیچی نگفت. توی ذهن خودش، حرف فادیمه رو حلاجی میکرد که فادیمه این سکوت ایسو رو به اشتباه چیز دیگه ای برداشت کرد. آروم دستاشو از دور گردن ایسو باز کرد و ازش فاصله گرفت. سرش رو پایین انداخت و با بغض گفت: ــ هنوز دلخوری؟ من که بخشیدمت..تو..؟ ناخواسته قطره اشکی از چشمش چکید که ایسو دستشو زیر چانه فادیمه گذاشت و سرشو بالا آورد. توی چشمای فادیمه نگاه کرد و لبخندی زد. ــ زنِ‌عزیزم؟ من میتونم از تو دلخور باشم؟ - از تو دلخور نیستم...از خودم دلخور و عصبیم چون شب عروسیمون به خودم قول دادم نزارم گریه کنی و...از همون موقع همش چشمات خیسن...! فادیمه چند ثانیه فقط نگاهش کرد. انگار انتظار شنیدن هر چیزی جز این رو داشت. لب‌هاش لرزیدن و با صدای آرومی گفت: +پس...هنوز دوسم داری...نه؟ لبخند ایسو محوتر شد. دستش رو آروم از زیر چونه‌ی فادیمه برداشت و روی گونه‌ش گذاشت. ــ هیچ‌وقت... با تاکید ادامه داد: - هیچ‌وقت...از دوست داشتنت دست نکشیدم! فادیمه با همون چشمای خیس لبخندی زد و دوباره ایسو رو بغل کرد. متوجه نبود که چقدر دلش برای بغل شوهرش تنگ شده بود... آروم توی گوش ایسو گفت: + منم...هیچ‌وقت از دوست داشتنت دست نکشیدم! ازت عصبی بودم ولی دوست داشتم... + حتی از اینکه تورو دوست داشتم هم عصبی بودم! ایسو یکی از دستاشو دور کمر فادیمه حلقه کرده بود و با دستِ دیگه‌ش موهای فادیمه رو نوازش میکرد. ــ هنوزم عصبی؟ فادیمه سرشو به چپ و راست تکون داد + نه دیگه...عصبانیتی نیست! و حلقه دستاشو تنگ تر کرد که ایسو کمی دردش گرفت و ناخودآگاه نفسش رو حبس کرد. فادیمه متوجه شد و سریع دست‌هاشو شل کرد. +آخ... ببخشید! درد گرفت؟ ایسو لبخند کمرنگی زد و دستش رو روی بازوی فادیمه گذاشت. ــ یه کم... فادیمه با نگرانی به ایسو نگاه کرد. + نباید این همه مدت اینجا وایسی...تازه عمل شدی! و بعد دست ایسو رو گرفت و داخل اتاق برد. کمکش کرد روی تخت بخوابه و خودش هم روی صندلی که کنار تخت بود نشست. به آرومی دستِ ایسو رو گرفت. چیزی که میخواست بگه براش خیلی سخت بود اما به هرحال ، اگر نمی‌گفت آروم نمی‌گرفت. +ایسو...من باید ازت معذرت خواهی کنم.. ایسو با تعجب بهش نگاه کرد ــ بابت چی؟ فادیمه سرشو رو انداخت پایین +بابت اون روز که بغلم کردی...نباید اون حرفا رو میزدم اص...- ایسو نزاشت ادامه بده و گفت: ــ باشه...مهم نیست!، فادیمه سرش رو تکون داد و همون موقع پرستار وارد اتاق شد. ــ خب آقای فورتونا..ظاهراً حالتون خوبه! وقت داروتونه و باید بگم که این دارو خواب اوره احتمالا یه چند ساعتی رو میخوابید. ایسو همون‌جوری که فادیمه رو نگاه میکرد سرشو تکون داد. پرستار دارو به ایسو داد و بعد خواست خون رو از روی دستش پاک کنه که فادیمه با ذوق گفت: + میشه من انجام بدم؟ پرستار سری تکون داد و بعد از اینکه پد رو دست فادیمه داد ، از اتاق بیرون رفت. فادیمه دست ایسو رو گرفت و با احتیاط پاکش کرد و ایسو هم با لبخند بهش خیره شده بود. چشماش داشت کم کم سنگین میشد اما با این حال ، پد دیگه‌ای برداشت و خونی که روی دست فادیمه بود هم پاک کرد... فادیمه سرش رو بالا آورد و با دیدن ایسو که داشت در برابر خوابیدن مقاومت میکرد ، لبخندی زد. بعد از بلند شدن از روی صندلی ، روی ایسو خم شد و بوسه‌ای روی گونه‌ش گذاشت. ایسو با تعجب بهش نگاه میکرد

" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "

" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "
" 𝖲𝗈𝗅𝖺𝖼𝖾 به معنایِ آرامشی که بعد از درد از وجود یک نفر میگیری "