ar
Feedback
𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯

𝗘𝗏𝗂𝗆𝗂𝗓𓍯

الذهاب إلى القناة على Telegram

“𝖤𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝗒𝖾𝗋 𝖽𝖾ğ𝗂𝗅, 𝖾𝗏 𝖻𝗂𝗋 𝖽𝗎𝗒𝗀𝗎𝖽𝗎𝗋“ 𝖳𝖺𝗅𝗄 𝗍𝗈 𝖴𝗌 ✨️: @ZarahearsBot

إظهار المزيد
لم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
269
المشتركون
-124 ساعات
-87 أيام
+2530 أيام
أرشيف المشاركات
فریده و شریف هم بد نیست چرا شریف همیشه تنها بمونه😞؟!

من کلا به نظرم غضب و فریده خیلی به‌هم نمیومدن درسته کارکتر هیجران بد بود ولی غضب و هیجران بیشتر به‌هم میومدن🥲

آقا حالاکه غضب رفته نمیدونم چرا شیپ فریده‌وشریف رفته تو مخم بنظرم خیلی بهم‌میان

جای اینکه دوتاش کنم یه پارت طولانی دادم دیگه

مگه قرار نبود دو پارت بدی؟💅🫣

اون اهنگ بی‌کلامه نقطه ضعفمه کلا میشنومش بغض گریه

هر بارم با اون سکانسی که لباس حنارو اتیش زد گریه‌ام میگیره

یه‌ روز سکانسای قسمت اخرو نبینم صبحم شب نمیشه

قسمت اخرو ریواچ کردم نشستم واسه مظلومیت داداشای فورتونا زار زدم و افسردگی گرفتم

حرف منظورمه-

بیاید بزنیم

من منتظرم امشبم حرف بزنیمم😭

وا ری‌اکتا چرا اینجوری-

AYLETME BENİ.mp33.34 MB

به‌خاطر سکوت اذیت کننده‌ای که توی ماشین حاکم بود ، اهنگی که توی ذهنم بود و آخرین بار توی عروسیمون پخش شد رو پخش کردم و زیر لب ، شروع به خوندن قسمت‌هایی ازش کردم. - Şu karşı ki dağda kandiller yanar - Şu karşı ki dağda kandiller yanar , Kandillin şavkına da “Fadimem” Sevgilim yazar - Ayletme beni, söyletme beni Alçak yüksek tepede “Fadimem” bekletme beni Alçak yüksek tepede “Fadimem” bekletme beni...! متوجه نگاه فادیمه روی خودم شده بودم و درست همون لحظه که سمتش برگشتم ، اول نگاهش رو بین چشمام چرخوند و بعد هول زده نگاهش رو از روم برداشت و به بیرون پنجره دوخت. « فادیمه » با شنیدن اون اهنگ ، ناخودآگاه قلبم به تپش افتاد این آهنگ آخرین بار روزِ عروسیمون پخش شده بود... هر موقع که ایسو “فادیمه‌م” رو زیر لب زمزمه میکرد ، گرمای بیشتری رو توی وجودم حس میکردم. وقتی نگاهم کرد ، برای چند لحظه اختیار خودم رو از دست دادم اما همون لحظه که به خودم اومدم نگاهم رو ازش دزدیدم. تصویری از روز عروسیمون جلوی چشمم زنده شد که با تکون دادن سرم سعی کردم پسش بزنم ‌. با دیدن اینکه به پل سنگی نزدیک میشیم نفس راحتی کشیدم اما طولی نکشید که با ماشین اشنایی روبه‌رو شدم. صاف سرجام نشستم و به ایسو نگاه کردم که انگار هنوز متوجه نشده بود ، تا زمانی که ماشین به روی پل سنگی رسیدیم . با تصور اینکه دارم توهم میزنم ، چند بار محکم پاک زدم و سرم رو به چپ و راست تکون دادم. ماشینش رو طوری پارک کرده بود که راهمون رو سد کرده بود و نمیتونستیم رد بشیم. مگه نباید الان زندان می‌بود..؟! نگاه ایسو چند بار بین هاکان و منِ بهت زده چرخید و بعد متعجب پرسید: - فادیمه...چیشد؟! کیه اون..؟! چند بار با ترس نگاهم بین ایسو و هاکان چرخید و فقط چند کلمه گفتم: + هاکان.. + ایسو...پیاده نشو...برگرد...لطفا! و بعد اروم از ماشین پیاده شدم و سمت هاکان رفتم. + مرتیکه...تو چیکار میکنی اینجا؟! - در اصل من باید بپرسم تو اون‌ روزی که باید کنار من میبودی کجا رفتی؟! چشم غره‌ای براش رفتم و با عصبانیت و تندی گفتم: + به تو چه مرتیکه...به تو چه! پوزخندی زد و با لحنی که چندان دوسش نداشتم گفت: - اینجوری حرف نزن فادیمه کوچاری...بد میشه! نزدیکش شدم و همینطور که پوزخند میزدم گفتم: + نه‌بابا...“هاکان وولکوو”! خودتم میدونی که هیچکاری نمیتونی با من بکنی! - با تو نه! با تو کاری نمیکنم! بعد همچنان که اسلحه‌اش رو بالا می‌آورد گفت: - ولی با اونی که تو اون روز مهم زنم رو دزدید یه کاری میکنم..! با ترسی که نمیتونستم پنهونش کنم نگاهی بهش انداختم و برگشتم که ایسورو پشت سرم دیدم. اسلحه رو سمت ایسو گرفته بود. دستم رو سمتش بردم و اسلحه رو پایین کشیدم و دوباره سمت ایسویی که چشماش از عصبانیت قرمز شده بودن برگشتم. نگاه ملتمسانه‌ای بهش انداختم و اروم گفتم: + ایسو...برو لطفا... ایسو به نشونه‌ی عصبانیت چشماش رو روی هم فشار داد و گفت: - نمیرم...نمیرم! - چیکار میخوای بکنی مرتیکه..؟! تو...با چه اجازه‌ای...اسم زن منو به زبونت میاری؟! هاکان دوباره اسلحه‌اش رو بالا اورد و گفت: + زنت..؟! زنِ سابقت! الان زن من میشه! ایسو سمتش حمله‌ور شد و مشتی به صورتش زد که باز هم ملتمسانه نگاهش کردم. همچنان که سعی میکردم عقب نگهش دارم ، دستم رو روی سمت چپ سینه‌اش گذاشتم. - ایسو...ایسو نکن! نکن قربونت بشم...برو..باشه؟! عصبی نگاهم کرد و سرش رو به چپ و راست تکون داد . + اسم زن منو به زبونت نیار...اسم زن منو به زبونت نیار مرتیکه! هاکان پوزخند رو مخی زد و با نگاه عجیبی مچ دستم رو گرفت و منو سمت خودش کشید . با تمام وجودم محکم وایسادم و ذره‌ای از جام تکون نخوردم که دوباره اسلحه رو سمت ایسو گرفت و ایسو هم عصبی پاهاش رو به زمین میکوبید و کاملا مشخص بود که نفس کشیدن براش سخته. + دستشو ول کن مرتیکه..دستشو ول کن! و سمت هاکان حمله‌ور شد که این باعث شد دست منو ول کنه. با نفس عمیقی که کشیدم ، سمت ایسو رفتم و اروم به عقب هولش دادم. - ایسو...اروم باش! ببین...دست منو ول کرد! ببین! اروم کنار پل نشوندمش و دستم رو از صورتش تا موهاش کشیدم: - آروم باش...باشه؟! دستم رو روی صورتم کشیدم و نفس عمیقی گرفتم.

𝖭𝖺𝗆𝖾: #𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 𝖯𝖺𝗋𝗍: سیزدهم
نگاهم نرم شد و روی دستش موند که دست من رو گرفته بود . انگشتای نرم و گرمش دور انگشتای من حلقه شده بود... برای چند ثانیه هیچ‌چیز توی دنیا وجود نداشت ، جز همون نقطه‌ی تماس... بعد از چند لحظه ، انگار به خودش اومد که سریع دستشو کشید از جاش بلند شد و هول زده گفت: ــ من...میرم بخوابم! بعد بدون اینکه به من اجازه بده حرفی بزنم ، سمت اتاق رفت . دو ساعتی میشد که فادیمه رفت که بخوابه اما من خوابم نمیبرد... رفتم تا یه لیوان آب بخورم شاید خنکیش باعث شه از فکرام فرار کنم که صدای جیغ فادیمه رو از توی اتاق شنیدم . هراسون سمت اتاقی که بود دویدم و درو باز کردم . فادیمه روی تخت نشسته بود و گریه میکرد . ــ نه..نه...من تورو نسوزوندم...نه...نسوزوندم.. جیغ میزد و گریه میکرد و انگار اصلا متوجه حضور من نبود + فادیمه آروم باش تو هیچکسی رو نسوزوندی انگار صدامو نمیشنید چشمانش هنوز به یه نقطه‌ی خالی خیره بود و اشک بی‌وقفه از گونه‌هاش می‌ریخت دستهاش رو مشت کرده بود و به سینه‌اش فشار میداد ــ من .. تورو سوزوندم ایسو آتیش... همه‌جا آتیش بود... و تو... تو توی آتیش بودی و من... منظورش من بودم...؟! دستام رو گرفتم و به آرومی ، مشتهای گره‌ کرده‌اش رو باز کردم . انگشتاش سرد و لرزون بودن که با هر دو دست دستهاش رو گرفتم و گذاشتم روی سینه‌ام. آروم گفتم: +فادیمه‌م...به من نگاه کن...من سالمم! چشماش رو به من دوخت ، هنوز اشک توی چشماش بود و نگاهش پریشون ولی اینبار انگار صدای من رو شنید.. با دیدن نگاه مضطرب و ملتمسانه‌اش ، آروم و با احتیاط بغلش کردم. فادیمه همچنان توی آغوشم می‌لرزید و اشکاش لباسمو خیس کرده بودن.. نفساش تند و بریده بودن.. محکم‌تر بغلش کردم ، طوری که صدای قلبم رو بشنوه و زمزمه‌وار شروع به صحبت کردم: +آروم باش فادیمه‌...تو منو نسوزوندی.. آروم باش..هیش! نفس هاش منظم تر شدن ، انگار متوجه شد که فقط یه کابوس بوده.. سرشو بالا گرفت و بهم نگاه کرد.. هنوز چشماش و گونه هاش خیس بودن. دستشو روی صورتم گذاشت و بعد چشماشو با اطمینان بست و نفس راحتی کشید؛ منم دستمو با تردید جلو بردم و اشک روی گونش‌رو پاک کردم ، آروم و نوازش وارانه. خودشو توی بغلم مچاله کرد و بعد از چند دقیقه ، صدای نفس های منظمشو شنیدم که متوجه شدم خوابش برده.. خواستم بخوابمونش و برم اما...یه‌چیزی درونم این اجازه رو بهم نداد! اگه دوباره کابوس میدید چی؟! برای همین ، سرش رو روی بالشت گذاشتم و خودم‌هم آروم کنارش دراز کشیدم. دستم رو اروم لای موهاش فرو بردم و عطرش رو به سینه‌ام کشیدم و طولی نکشید که خوابم برد.. - با نوری که مستقیم از پنجره روی صورتم افتاد ، از خواب بیدار شدم و با چهره‌ی غرق توی خواب فادیمه مواجه شدم . دستی که دیشب لای موهاش گذاشته بودم رو هنوز برنداشته بودم . با یادآوری اینکه دیشب بهش گفتم قفل در خرابه ، برای آخرین بار دستم رو به ارومی توی موهاش کشیدم و اروم از جام بلند شدم. قبل از اینکه از اتاق بیرون برم ، با یادآوری آشفتگی دیشبش پرده‌ی پنجره رو کشیدم که نور اذیتش نکنه. همینطور که حواسم بود فادیمه از اتاق بیرون نیاد ، کلیدهارو از زیر گلدون برداشتم و در رو به ارومی باز کردم. کلید هارو توی جیبم گذاشتم و از در بیرون رفتم که کمی هوای خنک به صورتم بخوره اما خیلی نگذشته بود که صدای قدم های ارومی رو پشت سرم شنیدم. با تعجب برگشتم و پشت سرم رو نگاه کردم و با فادیمه مواجه شدم: - بیدار شدی؟! فقط سرش رو تکون داد و در حالی که گردنش رو ماساژ می‌داد پرسید: + دیشب... + یعنی...تو کنارم بودی؟! - بودم! + چرا؟! - حالت بد بود! چند ثانیه توی چشمام خیره شد و بعد همزمان که سرش رو به چپ و راست تکون میداد گفت: + باشه...دیگه من میرم کوچاری! ماشینم کجاست؟! - ماشینت؟! کوچاریه! + وای..ایسو من الان با چی برم؟! به لحن کلافه‌اش لبخند ریزی زدم و گفتم: - چیزی نشده که...یه‌چیزی بخور بعد خودم می‌برمت! با شنیدن جمله‌ی اولم ابروهاش دو بالا داد و هم‌زمان که صاف می‌ایستاد کلمه به کلمه گفت: + هیچ..چیزی..نمی‌خورم...! - فادیمه...کوچاری جای نزدیکی نیست که...چیزی نخوری حالت بد میشه! با لجبازی سرش رو تکون داد . با قدم های تقریبا بلند خودش رو به ماشینم رسید و بهش تکیه کرد" + شاید نمیخوام بیشتر از اینا کنارت بمونم...زود باش! کلافه‌ از لجبازی ها و زخم‌زبون هاش ، سری تکون دادم و وارد خونه شدم. بعد از برداشتن کت و سوییچ ماشینم ، در رو قفل کردم و سمت ماشین رفتم . بین راه همش بر‌می‌گشتم و با افسوس به فادیمه نگاه میکردم .

‌ ‌ ‌𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 ”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”
‌ ‌ ‌𝖠𝗆𝖺𝗋𝖺𝗇𝗍𝗁 ”گُلی نمادِ جاودانگی و عشقی که پژمرده نمیشود...”

کپشنشو خیلی دوست داشتم The Yörüks😭❤️‍🔥

دیدم پستشونوو

زهرااا عروسی داریممم